تمنای تو 5
زن من بهترین زنهای دهر است ولی با این همه زن عین زهر است
توی دلم خنده ام گرفت،بیچاره عمو روحش هم خبر نداره که من هنوز عروسش هستم.توی حال و هوای خودم بودم که دوباره صدای نگین من و به زمان حال برگردوند.
_حالا کی می رید رشت؟
_اون طور که فرج می گفت هفته دیگه،شب جمعه پرواز دارن.ما چهارشنبه حرکت می کنیم.منصور درست یک هفته فرصت داری تا به کارهای عقب افتاده ات برسی.
**************
دستم رو،روی نقشه گذاشتم و گفتم:
_مهندس پرتو به نظر من اگر شما جای اتاق خواب ها رو با سالن عوض کنید،چون اون وقت این قسمت هم به سالن اضافه می شه.در اون صورت هم نور کافیه،هم دلبازتره،درست نمی گم مهندس پناهی؟
آرش متفکرانه نگاهی به نقشه انداخت و گفت:
_من فکر می کنم...
زنگ تلفن باعث شد آرش سکوت کنه چون من به تلفن نزدیک تر بودم گوشی رو برداشتم.صدای خانم جعفری توی گوشم پیچید که گفت:
_خانم دوستی پشت خط هستن،وصل کنم؟
_بله لطفا.
_سلام تمنا ،خوبی؟
_ممنون،چه خبر؟
_بچه ها قرار گذاشتن جمعه بریم پیست،فرزان ازم خواست که زنگ بزنم و ببینم تو و آرش هم می آیین.
_حالا چه عجله ای بود،شب حرف می زدیم.
_خودت خوب می دونی که طاقت نمی آوردم تا شب صبر کنم.به آرش هم بگو یادت نره.
_گوشی،خودش اینجاست.بذار ازش بپرسم.
دستم رو روی دهنی گوشی گذاشتم و گفتم:
_مهندس پناهی،بچه های نشریه برای جمعه قرار پیست گذاشتن.آقای کاظمی می خواستن ببینن شما هم می آیین.
آرش یه لحظه مکث کرد و بعد گفت:
_می آم،برای جمعه برنامه خاصی ندارم.امیر چی؟اونم می آد؟
_الو نگین ،آقای پناهی می پرسن امیر هم می آد؟
_هنوز چیزی بهش نگفتم اول به تو زنگ زدم.
رو به آرش کردم و گفتم:
_هنوز چیزی بهش نگفته.
در جوابم گفت:
_به نگین سلام برسونید و بگید من خودم شب با امیر و فرزان صحبت می کنم.
نگین بعد از گرفتن جواب گوشی رو قطع کرد و من آرش هم دوباره برگشتیم سر نقشه،مهندس پرتو رو کرد به ما و گفت:
_یعنی شما و خانم مهندس برای جمعه برنامه دارید،خوش بگذره.
_پرتو جان تو هم اگه بخواهی،می تونی با ما بیایی.طبیعت خداست احتیج به دعوت نداره.خوشحال می شیم اگه همراهمون باشی.
_حتما در کنار شما خوش می گذره،حالا کی و کجا می رید؟
_آرش در جوابش لبخندی زد و گفت:
_هروقت مشخص شد،بهت خبر می دم.
**********
_خانم خوش خواب قصد ندارن بیدار شن؟
_ نگین اذیت نکن خوابم می آد.
_اذیت چیه،پاشو دیرمون شد.
_کجا دیر شد،هوا که هنوز روشن نشده.تازه از الان که خیلی زوده برم شرکت.
_کی گفت بری شرکت،یادت رفته قراره بریم پیست.بیدار می شی یا با یه لیوان آب خدمتت برسم.
_لازم نکرده بیدار شدم.
خواب آلود بیدار شدم و دستی به موهام کشیدم و از اون آشفتگی بازارش کم
کردم. نگین دست به کمر و ایستاده و نگاهم می کرد،بالاخره هم طاقت نیاورد و
گفت:
_پرنسس افتخار همراهی نمی دن؟
_ده دقیقه دیگه آماده ام.تو هم برو به کارت برس.
_یادت نره سر ده دقیقه...نرم،دوباره بگیری بخوابی.صبحونه هم حاضره.
_اشتها ندارم اما اگه قهوه باشه یه فنجون می خورم.
_قهوه نداریم اما چایی آماده است.
برای اینکه نگین دست از سرم برداره کله ام رو تکون دادم.
یک اورکت سفید همراه با شلوار کتان شیری پوشیدم و به جای روسری از کلاه و شال استفاده کردم.وقتی توی آینه نگاهی انداختم،همه چیز خوب بود.قبل از اینکه از اتاق خارج بشم یک دست لباس اضافه برای خودم گذاشتم چون تجربه بارها به من ثابت کرده بود که به همراه نگین لباس اضافه خالی از فایده نیست.
_ تمنا،آرش اومده دنبالمون زود باش.
وارد آشپزخونه شدم و با صدای بلند گفتم:
_صبح به خیر.
امیر با شنیدن صدام لقمه رو که داشت به طرف دهانش می برد و در بین راه برگردوند و نگاه خیره اش رو بهم دوخت. نگین لیوان چایی رو به دستم داد و گفت:
_گمونم که امروز توی پیست کشت و کشتار راه می افته.آخه با این کارایی تو کردی باعث می شی هوش و حواس از سر ملت بپره و دست و پاشون بشکنه.
به امیر نگاه کردم باز هم روی پیشانیش گره بود.اصلا دوست نداشتم تا بریم و برگردیم اخم و قهرش رو تحمل کنم به خاطر همین بهش گفتم:
_اگه بد برم لباسام رو عوض کنم،قبلا هر وقت با سهیل و پیتر می رفتیم اسکی تقریبا همینطوری لباس می پوشیدم.نمی دونم هرچی باشه اینجا ایرانه،اگه به نظرت ناجور میاد برم یه چیز دیگه بپوشم.
قبل از اینکه امیر چیزی بگه، نگین پیش دستی کرد و گفت:
_نه نمی خواد،کی گفته بده. امیر خودش هم خوب می دونه که آدم خوشگل اگه گونی هم بپوشه،قشنگ می شه و بهش می آد.تقصیر تو چیه.
امیر به سردی گفت:
_آرش پایین منتظره،زودتر بیایید.
بعد بدون حرف دیگه ای گذاشت و رفت.من هم سریع چایی ام رو سر کشیدم و نگین هم آشپزخونه رو مرتب کرد و بعد هردو با هم رفتیم بیرون،توی ماشین امیر پشت رل نشسته بود و آرش در کنارش،من و نگین هم عقب نشستیم.سر قرار که رسیدیم،هوا تاریک بود.فرزان و چندتایی از همکارای نگین زودتر از ما رسیده بودن، نگین بالاخره طاقت نیاورد و گفت:
_ امیر باز چی شده که تو لبی!
بقیه حرف نگین با دیدن چشم غره امیر ،در دهانش متوقف شد و بیرون نیومد.البته بعد از مدتی دوباره نگین بی حوصله و شاکی گفت:
_نخواستم جوابم رو بدی اما لااقل اون ضبط رو روشن کن،بابا خوابمون گرفت مثلا دلمون خوشه امدیم تفریح.
با دیدن ماشین مهندس پرتو گفتم:
_خورشید خانم اومد،به زودی ابرها کنار می ره و اخمهای تو هم رفته باز می شه.
نگین با چشمانی متعجب و گرد شده نگاهم کرد.با چشم و ابرو به ماشینی که کنارمون توقف کرده بود اشاره کردم.با دیدن خانم جعفری در کنار مهندس پرتو گفت:
_اَه،کی این ایکبیری رو دعوت کرده؟ تمنا نکنه کار تو بوده؟
_من غلط کنم و شکر بخورم اگه...
دنبال حرفم رو نگفتم و به آرش نگاه کردم،قیافه اش چه بامزه شده بود.همگی داشتیم سعی می کردیم این وسط یه مقصر پیدا کنیم و اومدن این فاجعه رو بندازیم گردنش که آرش شونه ای بالا انداخت و گفت:
_اینجوری منو نگاه نکنید چون کار من نیست،شایدم کار مهندس پرتو باشه.
با ضربه ای که فرزان به شیشه ماشین زد،آرش شیشه رو پایین کشید و فرزان گفت:
_کسانی که قرار بودن بیان،همگی اومدن.شما که منتظر کسی نیستید؟
وقتی جواب منفی ما رو شنید،همگی حرکت کردیم.با دیدن خانم جعفری مطمئن شدم که خوشی این سفر به من حروم می شه.خودمم نمی دونستم که چرا انقدر نسبت بهش حساس شده بودم.خدایا توی شرکت کم بود،حالا یه روز تعطیل که می خواستم یه کم راحت باشم مثل آینه دق روبه روم سبز شده بود.
اینجوری نمی شه،باید با آرش حرف بزنم اما چی بهش بگم.آخه دختره احمق،آرش نمی گه اون به تو چی کارداره باهات چی کار داره در ضمن کارش رو هم که توی شرکت خوب انجام می ده تازه دلیل نمی شه که به خاطر یه احساس،مردم رو از کار بیکار کنی.با کشیدن یه نفس عمیق سعی کردم فکرهای ناجور رو از سرم دور کنم.شیشه ماشین رو بخار گرفته بود،با انگشتم پاکش کردم.هوا داشت روشن می شدوبا آهنگ غمگینی که امیر گذاشته بود بیشتر دلم گرفت.به نگین نگاه کردم،خوش به حالش چه راحت خوابیده بود.خواستم از پنجره بیرون رو نگاه کنم که دیدم امیر از آینه ماشین نگاهم می کنه،قلبم لرزید و به یکباره فرو ریخت و ضربانش به هزار رسید.چشمم رو بستم.نگاهش قلبم رو سوراخ کرد و باعث شد که دچار تنگی نفس بشم،دیگه جرات باز کردن چشمام رو نداشتم.آخه تا به حال نگاه امیر رو اینجور سوزان ندیده بودم،گرم بود و عمیق ازش انرژی ساطع می شد.
_ تمنا خوابی،رسیدیم.
چشمام رو باز کردم،توی ماشین تنها بودم.اون بیرون همه مشغول احوالپرسی بودن،با نیرویی که از نگاه امیر گرفته بودم پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم.آقایون تیوپ های بزرگی رو از صندوق عقب ماشین ها بیرون آوردن و مشغول باد زدن به آن ها شدن.تمام کارها و حرکاتشون برام عجیب بود و عجیب تر اینکه کسی با خودش چوب اسکی به همراه نیاورده بود.آهسته از نگین پرسیدم:
_این ها رو می خوان چی کار؟
_برای سواری!
_سواری؟!
_الان خودت می بینی،عجله نکن.نمی دونی چقدر مزه می ده.
بچه ها کنار هم دیگر در چند گروه بالا می رفتن،من و نگین هم در کنار بقیه بودیم. نگین سربه سر همه می گذاشت و مهرداد که عکاس نشریه بود از وقتی که راه افتاده بودیم،مرتب عکس می گرفت.بالای کوه که رسیدم بچه ها به نوبت و چند نفر،چند نفر سوار تیوب ها می شدن و سر می خوردن اما من هیچ جوره تسلیم اصرارهای بیش از حد نگین و سحر نشدم و بهشون گفتم که دست و پاهام رو دوست دارم و البته از سر خوردن و دیدن سر خوشی و خوشحالی اونا لذت می بردم.تا اینکه تیوپی که خانم جعفری سوارش شده بود وارونه شد و اونو به زمین زد،البته طبق معمول شانس آورد که امیر اونجا بود و مانع از افتادن هر اتفاق دیگه ای شدو اونو از زمین بلند کرد.طوری خودش رو به امیر آویزون کرده بود و ازش کنده نمی شد که آدم فکر می کرد با چسب دوقولو اونا رو بهم چسبوندن.
بیشتر از این طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم،در حالی که گر گرفته بودم و احساس خفگی می کردم پشتم رو به اونا کردم.خدایا چرا من به کارهای امیر حساس شده بودم،کافی بود کوچکترین خطایی از امیر سر می زد تا باعث انفجار من می شد.
صدای نگین رو کنار گوشم شنیدم که گفت:
_این دختره دیگه داره شورش رو در می آره.
_کی و می گی؟
_تو خودت رو زدی به کوچه علی چپ یا داری برای من فیلم بازی می کنی! تمنا می خوای وانمود کنی که هیچی ندیدی.وا...اگه آدم کورم بود این صحنه از زیر چشمش در نمی رفت.به خدا من که از آرش تعجب می کنم،چطور یه همچین کسی رو به عنوان منشی تو دفترش راه می ده.
_حالا مگه چه اتفاقی افتاده؟
_ تمنا من خودم رنگرزم اون وقت تو می خوای منو رنگ کنی فکر کردی می تونی با این مسخره بازی ها منو فریب بدی.با خودت روراست باش،تو به امیر علاقه داری و اون برات مهمه البته حقم داری هرچی باشه زنشی.
گلوله برفی که به من و نگین خورد باعث شد تا نگین حرفش رو نیمه کاره رها کنه،هر دو زیر رگبار گلوله ها گیر افتاده و از هر طرف مورد شلیک قرار گرفته بودیم.مجبور شدم بادت صورتم رو بپوشنم تا از شدت ضربه در امان باشم.
_تسلیم بابا،گفتم تسلیمم،آخه بی انصافا چند نفر به یک نفر!
بعد از اینکه بارش گلوله های برف به سمت ما قطع شد.آروم و با احتیاط عینک رو از روی چشمم برداشتم و قطرات برف و آبی که روش بود پاک کردم.
_بابا کلاست منو کشته!جمع کن این سوسول بازی رو،با خودش عینک آورده.
_آخه سفیدی برف چشمم رو می زنه.
نگین نگاهی به من و بعد نگاهی به بقیه کرد و گفت:
_کارمندای بدبخت،برای چی منو می زنید.ضعیف گیر آوردید،اگه خیلی ادعاتون می شه این حقه فرزانه که ترور بشه.حالا حقشه که انتقام بدخلقیشو همین جا ازش بگیریم،هرکی موافقه حمله.
بعد خودش زودتر از همه چند تا گلوله برف رو به طرف فرزان پرتاب کرد.
به فرزان بی نوا نگاه کردم،مثل مادر مرده ها یکجا خشکش زده بود. نگین محکم تکونم داد و گفت:
_چرا ایستادی بزن دیگه،نترس چلاق نمی شی.آه اون کسی رو نمی گیره.
_آخه من که با اون دشمنی ندارم.
_همین که من دارم کافیه،به من کمک کن.
بی اعتنا به جلز و ولز کردن نگین،سری تکان دادم و گفتم:
_من دارم می رم کافی شاپ چایی بخورم.
اما وقتی چشمم به پشت ساختمان کافی شاپ افتاد از رفتن به داخلش پشیمون شدم.تپه ای بود بسیار زیبا و دنج که افراد زیادی در دامنه اون به بازی و تفریح مشغول بودن.جایی برای خودم پیدا کردم و نشستم که فلاش دوربین تمرکزم و بهم زد،مهرداد دوربین به دست مقابلم ایستاده بود لبخند عذرخواهانه ای زد و گفت:
_ببخشید،اما حیفم اومد از این ژستی که گرفتی عکس نگیرم.خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
_شما نمی خوایید لحظه ای هم از دوربینتون جدا بشید،درسته؟
مهرداد با افتخار به دوربینش نگاه کرد و گفت:
_من حتی شب ها هم با اون می خوابم.
وقتی چشمان گرد شده من و دید،خندید و گفت:
_کنار تختم می ذارم و اونقدر نگاهش می کنم تا خوابم ببره.بیشتر از این مزاحمتون نمی شم،می رم تا باخودتون حسابی خلوت کنید.
این بار به جای نگاه کردن به مردم به تپه بلندی که در دامنش بودیم،چشم دوختم.
_دختر معلوم هست تو کجایی؟اگه مهرداد رو نمی دیدم،معلوم نبود تا کی باید دنبالت می گشتم.
_نمی دونم جایی هست که بتونم از دست تو در آرامش باشم.
نگین کنارم نشست و گفت:
_سلیقه ات همچینم بد نیست،عجب جای قشنگیه.حالا داشتی چی کار می کردی؟
_تماشا.
_اِ...زحمت کشیدی.اگه تو خونه پای تلویزون هم نشسته بودی می تونستی این چیزا رو ببینی پس دیگه لازم نبود اینقدر به خودت فشار بیاری و صبح زود بلند بشی.
_داشتم فکر می کردم چه خوب می شه روی قله کوه،یه کلبه کوچیک و جمع و جور داشتم.فکرش هم حتی لذت بخشه،تو اینطور فکر نمی کنی؟
_آره،مخصوصا توی این سرما،حتما شبها توی کلبه ات یخ می زدی.وای چه رمانتیک می شد،ما هم در عوض یه مجسمه یخی خوشگل داشتیم.
نگین به زور خودش رو در کنارم جا کرد و گفت:
_ تمنا ....راستش می خواستم بگم یعنی می خواستم بدونم،تو...تو، امیر ر دوست داری؟نگو نه که،خوب می دونم چه احساسی نسبت بهش داری.پس چرا سعی داری خودترو گول بزنی و یه جوری وانمود کنی که اون اصلا برات مهم نیست.خلاف شرع نمی کنی که می ترسی کسی بفهمه،اون شوهرته...
مثل فنر از جا پریدم و حرفش رو قطع کردم و گفتم:
_نه...نه،این دروغه...من دوستش ندارم...من اصلا نباید کسی رو دوست داشته باشم.اون از پدرم،دیدی با اینکه دوستش داشتم چه بلایی سرم آورد و بعد هم مادرم که عاشقانه می پرستیدمش رهام کرد و رفت. امیر ،نه دیگه اون نه،من هیچ حقی نسبت به اون ندارم،بین ما هیچی نبوده به جز یه قرارداد رسمی.تازه اون با لطفی که در حقم کرد منو از دردسر نجات داد.پس حق داره که از روی علاقه و به میل خودش، دختر مورد علاقه اش رو انتخاب کنه.فکر می کنی من براش مهمم،منی که دختر یک معتاد دائم الخمر و قمار بازم،دختر یک زن خودخواه.من نمی ذارم ناجی من چنین ظلمی به خودش کنه همون یکبار هم برای تمام عمرم کافیه.
_این کجاش ظلمه!دوست داشتن حق طبیعی توئه،تا کی می خوای به جرم دیگران خودت رو محکوم کنی.پس کی می خوای مثل آدم زندگی کنی؟
_اونا دیگران نیستند بلکه از هر کسی نسبت به من نزدیکترند.نمی تونم در حالی که خودم دارم نابود می شم امیر رو هم به نابودی بکشم برای همین دور قلبم رو یه سیم خاردار کشیدم و زندانیش کردم.تنها آرزم اینه که خوشبخت بشه و در این راه بهترین کاری که می تونم براش انجام بدم خارج شدن از زندگیشه.
_ امیر دوستت داره،تو که نمی تونی به جای اون هم تصمیم بگیری.
_به خاطر علاقه ای که بهش دارم،اجازه نمی دم که بهم علاقه مند بشه.خودم با این دستام ریشه این علاقه رو در قلبش ی سوزونم.تو...تو هم باید قول بدی که چیزی بهش نگی،قسم بخور.
_باشه قول می دم تازمانی که خودت نخوای چیزی بهش نگم چون تا زمانی که خودت نخواهی عشق رو توی وجودت باور کنی،گفتن من به امیر سودی نداره.
_خانم ها چای داغ میل ندارن؟
با پشت دست اشکهام رو پاک کردم و سرم رو به سمت آرش بالا گرفتم.صدای نگین رو شنیدم که گفت:
_نه،انگار واقعا نمی شه از دست شما آقایون جایی مخفی شد،زود می آیید آدم رو پیدا می کنید.
آرش لیوان یکبار مصرف رو به دست نگین دادو گفت:
_همکارتون نشونی اینجا رو به ما داد.وگرنه ما همچین هم توی نخ شما خانم ها نبودیم،مگه نه امیر .
با شنیدن اسم امیر فهمیدم اون هم همراه آرش اومده.احتمالا پشت سرم ایستاده بوده برای همین ندیدمش. امیر رو به روم قرار گرفت و لیوان اضافی روکه به همراه داشت به من تعارف کرد.نگاهش کردم باز هم میخ شده بود تو صورتم،حتما فهمیده که دوباره آبغوره گرفتم.
_چیزی شده؟
با پشت دستم بینی ام رو لمس کردم و گفتم:
_نه مگه قراره چیزی شده باشه.
_وای این چایی یا آب زیپو!
امیر همانطور که نگاهش به صورتم بود،در جواب نگین گفت:
_خیلی وقت بود که دنبالتون می گشتیم.
_ تمنا جون،بهتره سریع تر نوش جان کنی تا زحمت آقایون هدر نشه.به اندازه کافی سرد شده،به جای آب یخ بخورش.
نگین راست می گفت،چایی گرما و مزه اش رو از دست داده بود.امیر و آرش جلو تر از ما روی تپه ایستاده بودن برای همین راحت به تماشای امیر مشغول شدم،از پشت سرش می تونستم رعنایی قامتش رو ببینم. نگین آهسته در گوشم زمزمه کرد:
_بهتر نیست،همین حالا هردوی اونا رو به پایین هول بدیم تا دیگه جرات نکنن حریم آرامش کسی رو بشکنن.
با خنده گفتم:
_نه بابا،جانی هم بودی و ما خبر نداشتیم.
_وقتی پای دفاع از حقوقم در بین باشه،سر به نیست کردنم حرف نداره.
امیر به طرف مابرگشت و گفت:
_پاشید بریم رستوران،فکر نکنم با این جماعتی که اینجا جمعند تا یک ساعت دیگه چیزی برای خوردن پیدا بشه.
نگین که داشت برف های لباسش رو می تکوند گفت:
_با این حساب یکی باید بره دنبال بقیه بچه ها.
آرش که جلوتر از همه بود گفت:
_ما داشتیم دنبال شما می گشتیم فرزان و بقیه رفتن طرف رستوران.
وقتی رسیدیم که بچه ها چندتایی از میزها رو اشغال کرده بودن،فرزان هم به سلیقه خودش مجبور شده بود برامون غذا سفارش بده.فرزان،آرش،امیر و نگین و من سر یه میز نشستیم. نگین در حین غذا خوردن یک نفس و پشت سر هم هی از رفتار فرزان انتقاد می کرد،در بعضی موارد هم به تقلید صدا و اداهاش می پرداخت،خود فرزان که از شدت خنده ریسه رفته و حسابی سرخ شده بود.
با دیده شدن آثار خستگی در صورت همسفران آهنگ بازگشت به خونه نواخته شد،همگی آروم و با احتیاط از کوه پایین اومدیم.آخرین نفری که از کوه پایین می اومد من بودم،آهسته و آروم قدمام رو از اون مسیر لغزنده برمی داشتم.در طول مسیر نگین مرتب به عقب برمی گشت و با من حرف می زد. به خاطر اینکه فکر نکنه به حرفاش گوش نمی دم،چشمام رو به صورتش دوخته بودم و هرچند دقیقه یکبار سرم رو به نشونه تایید حرفاش تکون می دادم و این کار باعث پرت شدن حواسم می شد ولی مگه نگین کوتاه می اومد و دست بردار بود،پاک حواسم رو بهم ریخته بود که یکدفعه احساس کردم بین زمین و آسمونم،آخ چه درد عمیقی رو در پشت سرم احساس کردم و دنیا کم کم مقابل چشمام تار شد.تا مدتی فقط صدا می شنیدم اما نمی توانستم تشخیص بدم.ابتدا دستی رو زیر سرم احساس کردم و بعد دستی دیگه رو زیر پاهام و به یکباره از زمین کنده شدم.وقتی به سختی چشمام رو باز کردم،فک بهم فشرده و چهره درهم امیر رو دیدم.از اینکه بین بازوهاش بودم و توسط اون به پایین حمل می شدم عرق شرمی رو که از مهره های پشت کمرم سرازیر بود حس کردم.آروم و آهسته گفتم:
_بذارم رمین.
نگاهم کرد و گفت:
_حالت خوبه.
با سرم جوابش رو دادم.گفت:
_می تونی پاهات رو تکون بدی؟دستات رو چطور؟
_آره،بیقه راه رو خودم میام.
_خودت داشتی می اومدی که اینطوری شدی.
وقتی بی قراریم رودید آروم پاهام رو ،روی زمین گذاشت و گفت:
_اگه نمی تونی و درد داری بگو.
_نه،حالم خوبه.
سعی می کردم دیگه امیر رو نگاه نکنم.به کمک نگین بقیه راه رو به آهستگی طی کردم.در ماشین رو باز کردم و روی صندلی عقب نشستم و تکیه ام رو به پشتی صندلی دادم و چشمام رو بستم. نگین صدام کرد و گفت:
_بچه ها دارن چایی می خورن می خوایی یکی هم برای تو بگیرم؟
_آره،ممنون می شم.
با رفتن نگین دوباره چشمام رو بستم،سرم از شدت درد تیر می کشید.
_بفرمایید چایی خانم مهندس.
چشمام رو باز کردم،خانم جعفری رو که لیوان چایی رو به سمتم گرفته بود روبه روی خودم دیدم و لبخندی بهش زدم.نمی دونم شایدم نزدم،یا شاید تصور کردم که لبخند به لب دارم.به هرحال چایی رو ازش گرفتم.
_بخورید که حسابی توی این سرما می چسبه...حالتون چطوره؟جایی تون که درد نمی کنه...معلومه آقای دوستی خیلی بهتون علاقه دارن.با هم نسبتی دارین؟
خانم جعفری رو به روی من بود و نمی تونست نگین رو که پشت سرش ایستاده بود رو ببینه. نگین که همه حرفاش رو شنیده بود به جای من جوابش رو داد و گفت:
_معلومه چه نسبتی نزدیکتر از اینکه همسرشه،خب طبیعیه که آدم به همسرش علاقمند باشه و براش احساس نگرانی کنه.
طفلکی خانم جعفری اگه فرصت داشت حتما دو تا شاخ از شدت تعجب بالای سرش سبز می شد.خدا خفه ات نکنه نگین ،ببین چه جوری زدی تو پرش که همه اش یه جا ریخت.
می شد شک و تردید رو تو نگاهش دید.حتما فکر می کرد نگین سر به سرش می ذاره.بالاخره هم طاقت نیاورد و گفت:
_من نمی دونستم...آخه هیچ وقت ندیدم که مثل زن و شوهر ها با هم برخورد کنن!
نگین پرید وسط حرف و گفت:
_مگه زن و شوهرها چطوری رفتار می کنن.تازه چه دلیل داشته که تمنا اون همه ناز و نعمت رودر سوئد رها کنه و به ایران برگرده.من که می گم دلیلش عشق به همسرشه...آخه می دونی خانم جعفری عزیز،خانواده ما و تمنا رابطه خیلی نزدیکی با هم دیگه داشتن برای همین هم وقتی تمنا به دنیا اومد،اونو به اسم امیر ناف بر کردن.قدیمی ها یه چیزی می دونستن که بچه هاشون رو به نام همدیگه می زدن.آخه اینطوری تکلیف آدم از همون قنداق مشخصه و می دونه بزرگ که بشه باید عاشق کی بشه و باهاش ازدواج کنه.نه اینکه در به در دنبال جفتش باشه و سالهای جوونش رو حروم کنه،مثل من و شما که باید حالا،حالاها چشم به در بدوزیم که بالاخره یکی پیداش بشه و ما رو از ترشیدگی نجاتمون بده.
خانم جعفری که بدجوری از کنایه نگین دردش اومده بود گفت:
_شما که یه همچین خانواده دوراندیشی داشتین پس چرا ازهمون اول برای شما هم یه نفر رو پیدا نکردن.شایدم قصد داشتن اینکار رو بکنن ولی خانواده طرف فرار رو برقرار ترجیح دادن و شما هم در تهدید به ترشیدگی قرار گرفتین!
نگین پوزخندی زدو گفت:
_منظورم خودم نبود،آخه بیست و چهار سال سنی نیست که آدم به خواد ترشیده بشه.اون زمانی که من به دنیا اومدم نسل پسرها برای یه مدتی منقرض شده بوده حالا هم ازشدت فراوونی انتخاب برام مشکل شده.
_امیدوارم هرچه زودتر از این سردرگمی نجات پیدا کنید.
بعدبا عصبانیت از ما دور شد.با نگاهم دور شدنش رو دنبال کردم و به نگین گفتم:
_چرا این حرفها رو بهش زدی؟
_مگه دروغ گفتم،تازه حقش بود.اینطوری بهتره،از این به بعد می فهمه که نباید پا توکفش امیر کنه.دختر پررو و ترشیده،فکرکرده می ذارم این داداش احمق و ساده منو اغفال کنه،کور خونده.....ولی خودمون عجب حالشو گرفتم،جیگرم حال اومد.
به همان ترتیبی که اومده بودیم برای برگشت در ماشین ها جا گرفتیم.چشمان نگران امیر که از آینه جلو نگاهم می کرد،باعث شد تا قلبم دوباره سوراخ بشه.برای همین چشمام رو بستم تا بیشتر از این دیگه قلبم رو نبازم.با کم شدن صدای ضبط ماشین،صدای اعتراض نگین بلند شد.
_برای چی کمش کردی،زورت به اون رسیده.
صدای امیر رو شنیدم که گفت:
_مگه نمی بینی تمنا خوابیده.می گم بهتر نیست ببریمش یه عکس از سرش بندازن آخه بدجوری زمین خورده،خودم امشب مراقبشم.راستی آرش،من از اون یکی پاک تعجب کردم.
_چرا؟چی شده؟
_ببینم تو با این اخلاق و شخصیتی که داری چطوری با خانم جعفری کنار می آی.آخه این چه منشی ای که تو استخدام کردی!
صدای خنده آرش بلند شد و همونطوری که می خندیدگفت:
_تو چرا انقدر با این دختردشمنی،از همون اول که دیدیش ازش ایراد گرفتی.
_من دشمنی باهاش ندارم اما تا دلت بخواد پر از ایراده،می خواهی برات یکی یکیشون روبشمارم.اصلا من و باش که به فکر پرستیژ شرکت تو هستم.از من گفتن و از تو نشنیدن،آخرش ابروی شرکتت رو میبره.هرچی باشه ما خانم ها بهتر از شماها همجنسامون رومی شناسیم.
دوباره صدای امیر رو شنیدم که گفت:
_حالا ببین فرزان اون پسر خاله بدبختت از دست این همشیره ما چی می کشه.اگه به خاطر تو و آشنایی با من نبود،صدبارتا به حال عذرش رو خواسته بود از بس که فضوله.
آرش در دفاع از نگین گفت:
_نه اینطوری هم که می گی نیست،فرزان همیشه از نگین و کاراش راضیه و تعریفش رو می کنه و به من می گه که داشتن خبرنگار به این خوبی رو مدیون منه.
_بفرما امیر خان بازهم تا می تونی زیر آب منو بزن و بگو من چنین و چنانم.معلومه دیگ،قدر زر، زرگر شناسد،قدر گوهر گوهری... آرش حرف تو حرف اومد جوابم رو درمورد خانم جعفری ندادی.
_مدتی می شه که دارم دراین باره فکر می کنم،باید ببینم چی پیش میاد.
دیگه بقیه حرف های آرش رو نشنیدم چون به خواب شیرین و عمیقی فرورفته بودم.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم