روزها از پی هم می اومدنو می رفتن و ما هرکدوم غرق در کارهای خودمون بودیم. آرش پروژه های بزرگ می گرفت و برای همین من مجبوربودم اغلب بیشتر شب ها،کارهای شرکت روبا خودم به خونه بیارم و این باعث شده بود تا کمتر به گذشته فکر کنم.توی این مدت چندین بار از عمو منصور خواستم که اجازه بده تا مستقل زندگی کنم ولی اون هربارمحکم تر از قبل جواب منفی بهم میداد.یکی ازهمین روزها توی اتاق کنفرانس با آرش و مهندس کاظمی داشتیم روی پروژه یه شهرک کار می کردیم که صدای فریادی از سالن اومدو هر سه ما رو به اونجا کشوند،خانم جعفری و مهندس پرتوداشتن به شدت باهم مشاجره می کردن.

خانم جعفری مرتب فریاد می زد و می گفت:

_تو باید هرچه زودتر تکلیف منو روشن کنی.

مهندس هم در جوابش می گفت:

_تکلیف چی رو من که به تو هیچ قولی نداده بودم.

آرش که اوضاع رو اینطوری دید،سرشون داد زد و گفت:

_ساکت شید با هردوتونم،من اینجا آبرو دارم.حالا هردوتون بیایید توی اتاقم.

تا به حال آرش رو اینطوری عصبانی ندیده بودم.نگاهی به من و مهندس کاظمی کرد و گفت:

_شما ادامه بدید تا من بیام.

به اتاق کنفرانس برگشتیم اما چه فایده که رشته کار از دستمون خارج شده بود.مهندس کاظمی که مردی دنیا دیده بود،باتاسف سری تکان داد و گفت:

_فکرمی کردم که یه روزی کار به اینجا بکشه.چندبار هم به پناهی گفتم این دختره به درد کار ما نمی خوره اما امان ازکمرویی این پسره که مراعات همه رومی کنه.البته مهندس پرتو هم کم سرو گوشش نمی جنبه.

وقتی نگاه متعجب و سردرگمم رو دید،پوزخندی زد و ادامه داد:

_زیاد فکرتون رو مشغول نکنید،بهتره به کارمون ادمه بدیم.

شونه ام رو بالا انداختم و به کارم مشغول شدم.بعد از گذشت چند ساعت،سرانجام کار تموم شد و با گفتن آخیش،روی صندلی لم دادم.

مهندس کاظمی لبخند ملایمی زد و گفت:

_حسابی خسته شدین.بذارین به آقا جمال بگم برامون قوه بیاره.

وقتی تنها شدم،نقشه ای رو که برای اون یه تیکه زمین کشیده بودم روی میز باز کردم و نگاهی دوباره به اون انداختم.

_ببخشید که دیر شد.آقا جمال نبود،خودم قهوه درست کردم.

_خواهش می کنم...مهندس می شه یه نگاهی به این نقشه بندازید.

_نقشه کجاست؟

_برای اون ملکی که با مهندس پناهی رفتیم و دیدیم،خونه کلنگی که بهم ارث رسیده.

مهندس کاظمی سری تکونداد و نگاهی دقیق به نقشه انداخت.بعداز توضیحات من روی نقشه،لبخندی زد و گفت:

_اگه ساخته بشه،کاری عالی از آب در میاد.از حالا گفته باشم خودم مشتری یکی از واحدهاش هستم.

وقتی آرش وارد اتاق شد،کلافه و پریشون بود.هردوی ما نگاه پرسشگرمون رو به صورتش دوختیم و منتظر شدیم تا حرفی بزنه.آرش بدون اینکه بگه چی شده از ما خواست تا بقیه کار روانجام بدیم.مهندس کاظمی نقشه رو نشون داد و گفت:

_ما کار رو تموم کردیم.شما چی کار کردین؟

_من هم تموم کردم و عذرهردوشون رو خواستم.راستش تقصیر خودمه،نباید دست دست می کردم و مدتها قبل از این آبروریزی باید این کارو می کردم.البته متاسفانه یه مدت فشار کار این دو نفر روی ماست تابتونیم یه منشی استخدام کنیم.

از فردای اون روز،با هجوم جویندگان کار آسایش هم از ما سلب شد.یا تلفن زنگ می خورد یا مراجعه کننده داشتیم تا اینکه آرش از بین آنها،خانم نور بخش که دختر خیلی خوبی هم بود انتخاب کرد.صنم مورد تائید همه ما بود و من در کنارش احساس راحتی می کردم.چند روز بیشتر از استخدامش توی شرکت نگذشته بود و توی اتاقم داشتم روی نقشه ای که آرش ازم خواسته بود کار می کردم اما چون کارم درست پیش نمی رفت حسابی کلافه شده بودم.همان لحظه تقه ای به در خورد و صنم وارد اتاقم شد و گفت:

_خانم مهندس چیپس می خورید؟

عینکم رو،روی سرم قرار دادم و گفتم:

_آره فقط به شرطی که ساده باشه.

_ساده اس چون خودم هم ساده اش روترجیح می دم.

یه پر برداشتم و دوباره نگاهم رو به نقشه روی میز دوختم.صنم نگاهی دقیق به نقشه کرد و گفت:

_خانم مهندس بهتر نیست حمام رو از این اتاق خواب حذف کنید و داخل اون یکی اتاق خواب بذارید چون کنار سرویس بهداشتی از یه هواکش استفاده می شه.   

 بشکنی زدم و گفتم:

_آفرین،همینه اما چرا به فکر خودم نرسید.ببینم مگه تو از نقشه های ساختمانی هم سر در می آری؟

_من،فوق دیپلم نقشه کشی دارم.

_اما مهندس پناهی حرفی دراین مورد به من نزد.

_آخه ایشون هم نمی دونند چون موقع گزینش فقط گفتم،فوق دیپلم دارم.

مشغول خوردن بقیه چیپس بودیم که صدای تلفن باعث شد تا صنم به پشت میزش برگرده. بعدازظهر،مهندس کاظمی و آرش که برای سرکشی رفته بودن برگشتن شرکت،برای نشون دادن کارم نقشه به دست به اتاق آرش رفتم.بعد از اینکه چندبار نگاهش کرد،سری تکون داد و گفت:

_خوبه.

_آرش می دونی چه کسی کمکم کرد؟

_نه.

_خانم نوربخش....تو خبرداشتی که فوق دیپلم نقشه کشی ساختمان داره؟

_نه،خودش که چیزی نگفته بود من هم که علم غیب نداشتم.البته می دیدم به بعضی از کارهای کامپیوتری وارده.

_ آرش چیزی شده؟تازگی ها خیلی گرفته ای!

به نقطه نامعلومی به روی میز خیره شد و گفت:

_نه....راستی امیر تماس گرفت و گفت که با نگین میان دنبالت،منتظرشون باشی.

_باید هرچه زودتر به فکر خرید یه ماشین باشم چون اینجوری یا مزاحم شما هستم یا امیر .

_برای من که هیچ زحمت و مزاحمتی ندارید....چه حلال زاده،صداشون داره میاد.

در باز شد و نگین و امیر با هم وارد شدن. نگین از روی سرخوشی خنده ای کرد وگفت:

_ آرش می بینم که به حرفم گوش کردی و دست به تحول زدی.

آرش اشاره ای به بیرون کرد و گفت:

_یعنی می خوای بگی تو خبر نداشتی.

_نه کی باید به من می گفت،از این امیر و تمنا به آدم خیری نمی رسه.

چشم غره ای به نگین رفتم و گفتم:

_من عادت ندارم اتفاقات محل کارم رو جایی مطرح کنم.

نگین در حالی که چپ چپ منو نگاه می کرد،روی مبل کنارم لم داد و کیفش رو روی میز گذاشت. امیر هم روی صندلی روبه روی،میز آرش نشست اما آرش اصلا توی حال خودش نبود و مرتب با خودکار توی دستش بازی می کرد. نگین با چشم و ابروش اشاره ای بهش کرد و بعد نگاه پرسشگرش رو به من دوخت.من هم شونه ام رو به علامت ندانستن بالا انداختم و این بار هردو با هم به امیر نگاه کردیم.اون هم با تکان دادن سرش،بی خبریش رو نشون داد. نگین که حسابی حوصله اش از این سکوت سر رفته بود رو کرد به آرش و گفت:

_از کار منشی ت راضی هستی؟به نظر خانم با وقاری میاد،یه جورایی قیافه اش برام آشناست و منو یاد یه نفر می ندازه اما کی نمی دونم.

امیر دنباله حرف نگین رو گرفت و گفت:

_آره،من هم احساس می کنم که قبلا دیدمش.

آرش خودکارش رو،روی میز رها کرد و پشت پنجره ایستاد. امیر با اشاره دستش از ما خواست که بریم و تنهاشون بذاریم.دستم رو به طرف نگین دراز کردم وگفتم:

_پاشو خانمی که حسابی دیر شده،بهتره ما دیگه بریم آخه من خرید هم دارم.

با گرفتن سوئیچ ماشین از امیر و آرش خداحافظی کردیم.موقع خارج شدن ازاتاق صنم رو دیدم که قصد رفتن داشت،ازش خواستیم همراه ما بیاد تا یه جایی که مسیرمون یکیه برسونیمش.در طول مسیر نگین یکریزبا صنم حرف زد.از خودش می پرسید،از کار قبلیش تا اینکه صنم پیاده شد و ما دوباره تنها شدیم. بعدش نگین روزه سکوت اختیار کرد و حواسش رو داد به رانندگیش،رفتارهاش برام عجیب بود اما ترجیح دادم سکوت بینمون رونشکنم.پشت چراغ قرمز، نگین زد روی ترمز و با صدای بلند داد کشید وگفت:

_بالاخره فهمیدم منو یاد کی می ندازه.

زدم رو بازوش وگفتم:

_کجایی،سبز شد.برو....یاد کی می افتی؟

_درست کپی پونه است.باورم نمی شه،آخه مگه می شه دوتا آدم هیچ نسبتی با هم نداشته باشن ولی اینقدر شبیه به هم باشن.پس راسته که می گن هر آدمی برای خودش یه همزاد داره.حالا کی بشه یه روزی بیاد تا من همزادم رو پیدا کنم.

_پونه...پونه دیگه کیه؟

_طفلک آرش بیچاره حق داشت به اون حال بیفته.پونه یه زمانی نامزد آرش بود.قبلا بهت گفته بودم یا نه شایدم نگفته بودم،ولش کن یادم نمیاد.خلاصه این که جونم برات بگه که آرش یه جورایی این پونه خانم رو ازدست داد.یعنی مرگ پونه به هیچکدومشون فرصت هیچ کاری رو نداد.چه قدر من گیجم،چرا انقدر دیر دوزاریم افتاد.دیدم امروز آرش اصلا توی حال خودش نیست.

با شنیدن حرف های نگین،علت تغییرات چند روزه آرش رو بهتر می فهمیدم.گفتم:

_پس به همین خاطر بود که به بهانه های مختلف از شرکت درمی رفت و سرکار نمی اومد.حتما خیلی نامزدش رو دوست داشته که تا به حال،با یادش عزا دار بوده.

_ آرش برای پونه می مرد،دوست داشتن فقط یه ثانیه اش بود.اینم از پاساژ،رسیدیم فقط زود خریدت رو بکن تا بریم خونه.من باید امیر رو ببینمو از کار آرش سردر بیارم.

با همه غرولند های نگین ،خیردمون خیلی طول کشید.وقتی به خونه رسیدیم که ساعتی از شب گذشته بود.جلوی در نگین ماشین رو نگه داشت و گفت:

_به موقع اومدیم،مثل اینکه امیر هم تازه رسیده.اون کیه همراه امیر ؟

نور چراغ ماشین هیکل امیر و مردی که روبه رویش ایستاده بود و روشن کرده بود،هردو بادیدن ماشین به سمت ما برگشتن.زمزمه وار گفتم:

_پیتر.... نگین اون پیتره،کی اومده ایران!

در ماشن رو باز کردم و گفتم:

_پیت...پیت.

_اوه تمنا ،خوشحالم که می بینمت.وقتی دیدم نیستی حسابی مایوس شدم،داشتم برمی گشتم.

_چرا خبر ندادی،اگه گفته بودی می اومدم فرودگاه استقبالت.

_می خواستم سوپریز کنم اما این آقا گفتن نیستی.

به امیر و نگین نگاه کردم و به فارسی گفتم:

_ایشون آقای پیتر میلر هستن.

با دستم اشاره ای به سمت امیر و نگین کردم و به سوئدی گفتم:

_پیت،این آقا هم امیر دوستی و خواهرشون نگین هستن.

امیر به انگلیشی به پیتر خوش آمد گفت و نگین هم دست و پا شکسته باهاش احوالپرسی کرد. امیر تاکسی که پیتر رو به اینجا آورده بود مرخص کرد و بعد هردوبا هم به داخل خانه رفتن.من و نگین برای برداشتن خریدمون از داخل ماشین از اونها جداشدیم.

نگین بادست ضربه محکمی به کتفم زد و گفت:

_عجب تیکه ایه این دوستت،ببینم مجرده؟

وقتی با سرم پاسخ مثبت دادم، نگین ادامه داد:

_حدس می زدم حتما گلوش پیش تو گیرکرده.خوب باید کور باشه تا این همه خوشگلی رو نبینه.چشمای طوسی،بینی قلمی،لبهای قلوه ای،من که دخترم این قدر عاشقتم چه برسه به اون.خاک بر سر من که چهار کلمه بیشتر انگلیسی بلد نیستم شاید اگه هم زبون بودیم می تونستم یه جورایی قاپش رو بدزدم.

بعداز ضربه آرومی که خودش به سرش زد،یه ضربه هم من زدم توی سرش،آخی گفت و داد کشید.

_چرا می زنی تو سرم،مگه یتیم گیر آوردی.

عجب کولی بود این دختر پاک آبروی آدم رومی برد.

_زدم تا شاید عقلت بیاد سر جاش بلکه کمتر چرند بگی.

_عجب زمانه ای شده،آدم جرات نمی کنه از یه نفرتعریف کنه.حالا چند سالش هست؟

_حدود چهل و دو سالش باید باشه.

سوتی کشید و گفت:

_نه به درد نمی خوره،سنش زیادی بالاست.ببینم توی این دوست و رفیقات کسی رو کم سن و سالتر سراغ نداری.

_تو فکر کردی من اونجا داشتم چه کار می کردم.من سرم به کار خود گرم بود.پیتر رو هم که می بینی،اولش استادم بود،بعد با هم همکار شدیم.دوستیمون هم در همین حد بود و بس.

به سرعت قدم هام رو به طرف در خونه برداشتم. نگین خودش رو به من رسوند و گفت:

_به خدا منظوری نداشتم.حالا چرا به خودت گرفتی و ناراحت شدی.آدم نمی تونه با تو شوخی ام کنه.

وارد سالن که شدیم دیگه فرصتی نبود تا جواب نگین رو بدم.روبه روی پیتر که نشستم لبخندش رو نثارم کرد.جواب لبخندش رو دادم و گفتم:

_وقتی گفتی که قراره بیایی،فکر نمی کردم به این زودی ببینمت.

_قشنگ تر شدی،مثل اینکه خیلی بهت خوش می گذره.

توی دلم هزار بار خدا رو شکر کردم که این خواهر و برادر سوئدی بلدنیستن.

سرم رودر جواب پیتر تکون دادم و گفتم:

_خواهش می کنم لطفا مراقب حرف زدنت باش،این جا ایرانه.

_باشه،من که حرف بدی نزدم!

_اینجا آقایون با خانم ها در باره ظاهرشون صحبت نمی کنن.

_برای چی؟من که نمی فهمم.

_و احتیاج به یه فرهنگ لغت هزار صفحه ای داری.ولش کن،اصلا هرچی گفتم فراموش کن فقط خیلی خوبه که تو فارسی بلد نیستی و اینا هم سوئدی.

بیچاره پیتر خیره نگاهم میکرد،حتما با خودش می گه این دختر پاک مغزش ایراد پیدا کرده.

_با یه تور مسافرتی اومدم،اونم فقط برای اینکه جواب تو رو درباره پیشنهاد ازدواجم بدونم.

_پیتر...پیتر خواهش می کنم درموردش حرفی نزن.حالا چند روز می خوای بمونی؟

_حداکثر سه یا چهار روز،دلم می خواد مکان های دیدنی تهران رو ببینم که البته ترجیح می دم به همراه تو باشم و از اون مکان ها دیدن کنم.

_متاسفانه من نه فرصت و نه تجربه کافی برای این کار رو ندارم.می دونی که من از زمان نوجوانیم ایران نبودم،به همین خاطر هم همه جا رو به خوبی نمی شناسم.بهتر با همون توری که اومدی برای دیدن مکان های مورد نظرت بری. امیر هم می تونه کمکت کنه،آخه اون مسئول یکی از موزه هاست.

به فارسی از امیر پرسیدم:

_تو می تونی پیتر رو همراهی کنی،می خواد مکان های دیدنی تهران رو ببینه.

امیر به انگلیسی جواب داد:

_تا ساعت چهار بعدازظهر باید سرکارم باشم،اما از اون ساعت به بعد در خدمت ایشون هستم.

_اوه...نه.من باتور همراه می شم،به خودم اجازه نمی دم که وقت شما رو بگیرم.

امیر سری تکون داد و گفت:

_اما من توی اون ساعت برنامه خاصی ندارم.

پیتر سرسختانه مخالفت کرد و گفت:

_ترجیح می دم مزاحم وقت شما نشم،ازتون ممنونم.

_ امیر ،پیتر اهل تعارف نیست.حتما دوست داره که همراه با تور بره.

صدای زنگ در خاتمه دهنده بحث ما بود. امیر که برای باز کردن در رفته بود برگشت و گفت:

_تاکسی هتل اومده دنبال آقای میلر.

شب ازنیمه گذشته بود،تمام وجودم خیس عرق بود.سعی می کردم نفسم رو تنظیم کنم.باز دچار کابوس شده بودم،آهسته از اتاق خارج شدم.دیوار کوب سالن روشن بود.نگاهم به اتاق امیر افتاد،نور لامپی که از زیر در اتاق به بیرون تابیده می شد توجه ام رو جلب کرد.سعی کردم بدون اینکه صدایی ایجاد کنم پاورچین پاورچین،برای آب خوردن به سمت آشپزخانه برم اما صدای آهنگی که خوانندهاش سوزناک می خواند پام رو از رفتن سست کرد.به دیوار کنار اتاقش تکیه دادم و نشستم پاهام دیگه قدرتی برای تحمل وزنم نداشت،شل شده بود.صدای آهنگ هرچند خیلی کم بود اما واضح شنیده می شد.

باز باران!نه بگویم با ترانه

می سرایم این ترانه جور دیگر

باز باران بی ترانه،دانه،دانه

می خوردبر بام خانه

یادم آید روز باران

پا به پای بغض سنگین

تلخ و غمگین،دلشکسته،اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

می شنیدم از دل خود

این نوای کودکانه،بی بهانه

زود برگردی به خانه

یادت آید هستی من

آن دل تو جار می زد

این ترانه

باز باران،باز می گردم به خانه

شوری اشک رو لبهام حس می کردم.با پشت دست اشک هام رو پاک کردم و همین که از جام بلند شدم لباس خواب بلندم زیر پام موند و باعث شد تا تعادلم رو از دست بدم و نقش زمین بشم.درد شدیدی رو سر زانوم احساس می کردم اما زمانی این درد شدت گرفت که امیر رو در آستانه در اتاقش دیدم،دیگه دردی رو توی بدنم احساس نمی کردم فقط قلبم از شکستن غرورم می سوخت.در مقابل چشمهای خیره امیر،خودم رو از روی زمین جمع کردم.

_شبگرد شدی تمنا !

نمی دونم چرا اما با شنیدن صداش،احساس کردم رازی درش نهان است.شاید بغض بود یا دلخوری نمی دونم....درست نمی تونستم بفهمم اما صداش یه غمی داشت که بدجوری دلم رو لرزوند....

_قصد شبگردی نداشتم،می خواستم برم آب بخورم.

_برگرد به اتاقت،خودم برات آب می یارم.

_نه خودم می رم می خورم.

به خشم برگشت و گفت:

_برگرد به اتاقت،این بار می خوری زمین دست و پات رو می شکونی.منتظر حرفی نموند و راه آشپزخونه رو در پیش گرفت.مدتی از پشت با لذت هیکل مردانه اش رو نگاه می کردم و بعد نگاهم رو به زمین دوختم.تختش دست نخورده بود و هنوز صدای خواننده می اومد که داشت یه آهنگ سوزناک دیگه رو می خوند.

_تو که هنوز اینجایی...انگاری دیدن دوستت پیتر پاک خواب رو از سرت پرونده.

_خواب زدگی من ربطی به پیتر نداره.هروقت که کابوس می بینم،این طوری می شم.

_راهم رو به سمت اتاقم کج کردم.دنبالم اومد و گفت:

_تو هنوز کابوس می بینی...

لیوان آب رو از دستش گرفتم و گفتم:

_نه مثل گذشته...فقط بعضی شبها.

_چرا برای درمانش هیچ اقدامی نکردی؟

آب رو سر کشیدم و جلوی در اتاقم لیوان خالی رو به دستش دادم و گفتم:

_به روانپزشک های زیادی مراجعه کردم که تا حدودی هم موثر بوده اما روان آشفته ام پراز ترکهایی که قابل مرمت و بازسازی نیست....راستی نگین می گفت منشی جدید شرکت خیلی شبیه نامزد مرحوم آرشه،راست می گفت؟

_آره به خاطر همین مسئله اس که آرش این چند روز خیلی بی قرار و ناراحته.

_خب اینطوری که نمی شه بالاخره باید یه راهی براش پیدا کرد.یا باید با خودش کنار بیاد یا طفلکی صنم رو اخراج کنه،یا اینکه باهاش ازدواج کنه.

_با این راه حل دادنت،هیچ کدوم عملی نیست چون آرش عمرا پونه رو فراموش کنه.در ضمن حالا اینبار دختره و اخراج کنه دفعه بعدی چی،شاید یکی دیگه اومد که اصلا خواهر دوقلوی گمشده پونه بود اون وقت هی باید از صبح تا شب کارتون بشه پیدا کردن منشی.ببینم تو حاضری با کسی ازدواج کنی که تو رو جای یه نفر دیگه دوست داشته باشه؟

_من که صنم نیستم،اون باید به این سوال جواب بده.

_مطمئنا جوابش منفیه،اصلا لازم نیست پیشنهادی مطرح بشه.

_حاضرم باهات سر این موضوع شرط ببندم.

چشماش برقی زد و گفت:

_قبول،سر چی؟

_برنده،هرچی خواست بازنده انجام می ده.

_باشه.دیگه بهتره بری بخوابی،شب به خیر.

_ امیر .

به طرفم که برگشت،لبخندی زدم و گفتم:

_بابت آب ممنون.

جواب لبخندم رو داد و بعد وارد اتاقش شد.خودم رو،روی تخت رها کردم و فکرم رفت پیش امیر و صنم،باید هر طور بود فردابا صنم صحبت می کردم.وقتی صدای باز و بسته شدن در اومد حس زدم که امیر برای ورزش صبحگاهی از خونه خارج شده.بعد از اینکه تختم رو مرتب کردم به آشپزخونه رفتم و صبحونه رو آماده کردم و روی میز چیدم.دیگه کاری نداشتم برای همین نشستم و منتظر بیدار شدن بقیه شدم.

_بهتر نبود به جای اینکه این جا بشینی و به زحمت بیفتی،بیشتر استراحت می کردی؟

سرم رو که بلند کردم امیر در آستانه در با نون تازه توی دستش ایستاده بود.از روی صندلی بلند شدم و نون داغ رو از دست امیر گرفتم. امیر تیکه ای از نون کند و توی دهانش گذاشت و گفت:

_کجا بودی،یه ربع داشتم نگاهت می کردم اما انقدر توی فکر بودی که نفهمیدی.حتما فکرت پیش پیتر بود.

با حرص سبد نون رو،روی میز کوبیدم و گفتم:

_چرا سعی داری هر کاری که انجام می دم رو به پیتر ربط بدی.من اگه پیتر رو می خواستم برای چی برگشتم ایران،مرض داشتم.

_وای چه عصبانی،حق با توئه باید برگردم و علت اصلیش رو پیدا کنم.

لعنتی حسابی اعصاب منو به بازی گرفته بود.دستهام رو،روی میز ستون کردم و توی چشماش براق شدم و گفتم:

_چه دلیلی مهم تر از اینکه می خوام طلاق بگیرم  خودم رو،ازدست یه ازدواج صوری و مسخره خلاص کنم.

مثل گربه ای که با طعمه اش بازی می کنه،داشت منو بازی می داد.این رو از برق چشماش می تونستم بفهمم.با شیطنت خاصی گفت:

_می شه گفت دلیل خوبیه اما کافی نیست.بعدش می خوای چه کار کنی.آهان،لابد با خیال راحت برمی گردی سوئد و با پیتر یا هر کس دیگه ای که اونجا منتظرته ازدواج می کنی.

از دستش عاصی شده بودم.چقدر خودش رو خونسرد نشون می داد،درست برعکس من.دست راستم رو بین موهام فرو بردم و در همان حالت نگه داشتم،باید حرف آخرم رو می زدم.

_ امیر،من می خوام هرچه زودتر این بازی مسخره رو تموم کنم برای همین از فردا برای طلاق اقدام می کنم.

امیر بدون هیچ حرفی کره رو،روی تیکه ای نون مالید و گفت:

_طبق قانون ایران حق طلاق با مرد...

_اوه،ترمز کن با هم بریم.اینقدر تند تند برای خودت امتیاز رد نکن.

_تو که با قانون ایران آشنایی نداری برای همین خودم کارها رو ردیف می کنم.تو هم بهتره به جای این که مثل یه گربه روی اعصاب من پنجول بکشی،مثل یه زن خوب برای این همسر قلابیت یه چایی بریزی.