تمنای تو 9
_پس همین کنار نگه دار،من پیاده می شم.
_عاشق دلخسته تمنا ولش کرده تو براش عزا گرفتی!
از اون امیر اخمو و ساکتی که می شناختم این پرچونگی بعید بود.معلوم نبود امشب سرش به کجا خورده بود.از یه طرف دلم گرفته بود و از طرف دیگه شنیدن حرف های امیر وجودم رو آتیش می زد.سرم رو به صندلی تکیه دادم.سرم درست مثل یه توپ لگد خورده شده بود،داشت منفجر می شد.
_تمنا خوابی،رسیدیم.
با شنیدن صدای نگین چشمام رو باز کردم.خواهر و برادر زل زده بودن به صورتم،خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_خواب نبودم...
با لبخندی زورکی امیر رو نگاه کردم و گفتم:
_ممنون شب خوبی بود،به زحمت افتادی.باشه برات یه خوشی تلافی کنم.
نگین در حالی که پیاده می شد گفت:
_مجبور نیستی دروغ بگی.راحت باش و بگو که برات شب گندی بود.
_نه نگین،اتفاقا شب پر خاطره ای بود.
_اگه خانم ها تعارفشون تموم شد،پیاده شن.
از خاموش بودن چراغ های خونه می شد فهمید که خاله و عمو هردو خوابن.هرکدوم ساکت و آروم به اتاق هامون رفتیم.
****************
صبح با شنیدن صدای فریاد نگین از خواب بیدار شدم.کمی در اتاقم وقت کشی کردم تا بلکه حرفاشون تموم بشه اما نخیر،انگار نگین قصد کوتاه اومدن و تموم کردن بحث رو نداشت.از لرزش صدای نگین می تونستم بفهمم که چقدر عصبی است.آخر طاقت نیاوردم چون اگه بیشتراز این صبر می کردم،دیرم می شد.
وارد آشپزخونه شدم و گفتم:
_ببخشید که مزاحم شدم.
خاله لبخند مهربونی زد و گفت:
_این چه حرفیه،بیا بشین صبحونه ات رو بخور.
نگین بی توجه به حضور من دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:
_شنیدید مامان،این حرف آخرم بود.
_آخه این که نشد،من جرات نمی کنم حرفی به تو بزنم.تا کی نگین...
_تا ابد.
_دختر جون هرکاری وقتی داره،از وقت و زمانش که بگذره دیگه بی مزه می شه.
_خب بشه،مهم نیست.اصلا بهشون بگید،دختر ما می خواد تا ابد مجرد بمونه.
_واه مادر این چه حرفیه،اون وقت نمی گن دخترش یه عیب و ایرادی داره.
_بگین،پسره اسکول،غلط کرده دوباره پا شده شال و کلاه کرده اومده خواستگاری،به بچه آدم یه حرف و یه بار می زنن،وقتی یه بار بهش گفتم نه،یعنی نه.
خاله نگاهی از روی ناچاری به من کرد و گفت:
_تو یه چیزی بهش بگو.من که از بس باهاش سرو کله زدم،زبونم مو درآورد.می بینی تو رو خدا هر کی میاد خواستگاری،ما همین بساط رو داریم.من که دیگه حریفش نیستم،بذار هر کاری می خواد بکنه.اون قدر دست دست کنه که موهاش مثل دندوناش سفید بشه.
در جوابش گفتم:
_آخه خاله جون ازدواج که زورکی نمی شه.نگین هم بالاخره یکی رو پیدا می کنه که باب میلش باشه. اگر هم پیدا نکرد مهم نیست،اتفاقی نمی افته،می تونه تنها زندگی کنه و هیچ وقت ازدواج نکن.اصلا تا آخر عمرش مجرد بمونه.
_بفرما مامان خانم تحویل بگیر این هم از تمنا،شنیدید که چی گفت.تو رو خدا کم سر به سر من بذارید.یه دفعه دیدید زد به سرم و افسار پاره کردم.
خاله اخمی به نگین کرد و گفت:
_حرف مفت نزن...خاله تو هم حرف ها می زنی ها.اینجا ایرانه،سوئد که نیست...ازدواج کردن یه سن مشخصی داره،مخصوصا برای دخترها.
_وگرنه خدا می دونه که بوی ترشیدگیشون عالم رو برمیداره.
با شنیدن صدای امیر به سمت در برگشتم.امیر حوله اش رو،روی پشتی صندلی گذاشت و گفت:
_چیه باز اول صبحی مادر و دختر،خونه رو روی سرشون گذاشتن.ولش کن مادر من چی کارش داری.شاید از بو و مزه ترشی خوشش میاد.
خاله آهی کشید و گفت:
_تو یکی حرف نزن که من هرچی می کشم از دست تو و خواهرته.آخرش هم منو دق می دید.
امیر صورت خاله رو بوسید و گفت:
_خدا نکنه این چه حرفیه،صد سال سایه ات بالا سرمون باشه ولی خداوکیلی بیا و دست از سر من یکی بردار.چیه باز دوباره من رو دیدی،نگین یادت رفت.
_آره نمی دونم نفرین کی پشت سرمه که بچه هام ،دعایی شد و نمی خوان سروسامونی بگیرن.بابا من هم آدمم و آرزو دارم،که تا وقتی نمردم شما وتا رو توی لباس بخت ببینم...آخه این حرفم کجاش ایراد دار. بده،عیبه،چیه...
امیر خندید و گفت:
_بد نیست ولی محاله.
_چی گفتی یه بار دیگه بگو من می دونم و تو.
_داد نزن مادر من ،شوخی کردم.برای قلبتون بده،چرا جوش آوردین.
_به درک بذار وایسه،از دست همه تون راحت می شم.
_خدا نکنه.حالا مگه برای نگین موردی پیدا شده؟
خاله ذوق زده به امیر نگاهی کرد و دوباره رفت سر قضیه نگین و گفت:
_خوب شد یادم انداختی،داشتم قبل از تو به تمنا می گفتم که خانم حکیمی دوباره پیغام داده که می خواد برای پسرش بیاد خواستگاری،اما این خانم داره ادا در میاره و هی طاقچه بالا میذاره و میگه پسره به اون آقایی،خل و چل تشریف داره.امیر،مادر،تو که پسره رودیدی مثل دسته گل می مونه و از سر و روش نجابت می باره،یه پارچه آقاست.
امیر خنده ای کرد و بعد چشمکی به نگین زد و گفت:
_یک پارچه نیست،یه طاقه اقایی داره.
نگین چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_امیر می کشمت،تمام زحمتم رو به باد دادی.شما راست می گید قبول آقاست اما به من چه،خدابه مادرش ببخشه.من زن این پسره نمی شم،خود دانید.
امیر پوزخندی زد و گفت:
_اِ،مگه زده به سرت،آخه آدم عاقل،دسته گل که چه عرض کنم یه بوستان گل رو،رد می کنه.
_امیر ساکت می شی یا ساکتت کنم.
خاله سیخونکی به نگین زد و گفت:
_به امیر چی کار داری،من که می خوام بگم بیان.
_مامان خانم بهت گفته باشم اگه پای اینا به در خونه برسه جای من دیگه توی این خونه نیست.شما اول بهتره به فکر این پسره ترشیده ات باشی.اصلا تا امیر زن نگیره،من یکی شوهر نمی کنم.بهتره دیگه صلوات بفرستد و ختم جلسه رو اعلام کنید.
امیر آهسته طوری که فقط من و نگین بشنویم گفت:
_من که زن دارم.تو با چه جراتی جلوی اون از زن گرفتن من حرف می زنی.
با گفتن این حرف از پشت میز بلند شد و با صدای بلندی گفت:
_خانم ها اگه قصد دارید تشریف ببرید سر کار،پاشید که من حسابی دیرم شده.
نگین نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:
_وای فرزان اخراجم می کنه.
امیر قیافه متعجبی به خودش گرفت و گفت:
_وا بیچاره فرزان!اون بدبخت مگه جرات داره بهت بگه بالای چشمت ابروست.تو اونو اخراج نکن،اون بخت برگشته به تو کاری نداره.
_امیر من حوصله ندارم و حسابی قاطی کردم،پس دم پر من نگرد چون ممکنه یه چیزی بهت بگم که ترش کنی.
_کجا صبحونه نخورده؟
_به اندازه کافی نوش جان شد مادر من،اون وقتی که داشتین نطق می کردین باید یادتون می افتاد که بنده صبحونه نخوردم و می خوام برم سر کار و ممکنه دیرم بشه.
نگین با گفتن این حرف از آشپزخونه بیرون رفت.من هم از پیروی از اون بلند شدم تا به کارهام برسم.خاله عصبی نگاهم کرد و گفت:
_تو دیگه کجا؟
_می رم حاضر شم،دیرم شده.
_آخه شما که چیزی نخوردید.پس من این صبحونه رو برای کی آماده کردم.
_خاله جون خودتون رو ناراحت نکنین،من گرسنه نمی مونم حتما توی شرکت یه چیزی می خورم.
گونه خاله رو بوسیدم و دوباره گفتم:
_نگران نگین هم نباشید.اون دختر عاقلیه،بالاخره یکی رو انتخاب می کنه.
آه بلندی کشید و گفت:
_فقط خدا کنه که دیر نشه.تو چی تمنا،تو کی می خوایی سر و سامونی به این وضعیتت بدی؟
امیر با شنیدن حرف خاله،خنده بلندی کرد و گفت:
_مامان،قصه من و نگین تموم شد،حالا نوبت تمناست...تمنا بروآماده شو،به اندازه کافی دیرمون شده.
خاله شونه ای بالا انداخت و گفت:
_منم می رم منصور رو بیدار کنم،عجب خواب سنگینی داره این مرد.
با رفتن خاله،نگاهم رو به سمت امیر دوختم که با خونسردی مشغول خوردن صبحونه بود و همونطور که داشت لقمه اش رو می جوید گفت:
_چیه چرا زل زدی به من،مشکلی پیش اومده؟من که مثل شما خانم ها دنگ و فنگ ندارم،سر سه سوت آماده می شم....تو برو زود حاضر شو حسابی دیر شده.
لباسم رو تنم کردم و رنگ پریده صورتم رو با مواد آرایشی پنهان کردم و رفتم پیش نگین و بعد هردومنتظر امیر شدیم.امیر با دیدن ما گفت:
_نمردیم و دیدیم یه بار خانم ها زودتر آماده شدن.
نگین کلافه و عصبی این پا و اون پا کرد و گفت:
_امیر،حوصله مزه پرونی ندارم.دیرم شد زود باش.
_ببخشید،بنده راننده آژانس خانم نیستم.
_اینو زودتر می گفتی،من رفتم.بای.
امیر دست نگین رو که داشت می رفت گرفت و گفت:
-هوی،کجا؟چه زود هم قهر می کنه.رفتارهای جدیدی از خودت نشون می دی؟
بعد با دزدگیر ماشین،درها رو باز کرد و گفت:
_خانم خانما،سوار نمی شن.
نگین در کنارم روی صندلی نشست،برعکس همیشه حسابی دمق بود.امیر هم ترجیح داد تا سکوت کنه بلکه از ترکش های نگین در امان باشه.بعد از پیاده کردن نگین،امیر ازم پرسید که چقدر پیشرفت داشتم. نگاهش کردم و گفتم:
_در چه موردی؟
-در مورد شرطی که بستی.
_شرط؟!کدوم شرط رو می گی؟
_ما رو باش که داریم روی دیوار کی یادگاری می نویسیم.جدا فراموش کردی یا خودت رو زدی به کوچه علی چپ.بابا،موضوع آرش رو میگم.با صنم به کجارسیدی؟
_آهان...باهاش حرف زدم اونم خیلی مفصل،در آخر هم بهش گفتم که فرد مورد نظرم آرشه،طفلی شوکه شد و حسابی جا خورد اما هیچ جوابی نداد.
امیر در تایید حرف های من سری تکون داد و گفت:
_بهش حق می دم،تازه باید خدا رو شکر کرد که طرف سکته نزده...می دونی چیه،آرش هم امید چندانی نداره که جواب صنم مثبت باشه.من اونقدر بهش اصرار کردم تا آخرش رضایت داد که تو با صنم حرف بزنی.
_یعنی،این شرط انقدر برات مهمه؟
_مثل اینکه فراموش کردی اگه جواب صنم منفی باشه من می برم،نه مثبت.
_پس چرا داری تلاش می کنی تا بازنده باشی؟
_فقط به خاطر آرش،دلم می خواد کمکش کنم تا به زندگی عادیش برگرده و راحت تر با فراق پونه کنار بیاد و برای این کار صنم بهترین انتخابه.
_اما ما به خاطر آرش که نمی تونیم سر صنم معالمه کنیم پس اینده اون چی می شه؟
_مثل اینکه تو دچار سوءتفاهم شدی،ما دروغی به صنم نگفتیم و تموم اون چه رو که بوده براش توضیح دادیم و مسئله ای رو ازش مخفی نکردیم.صنم با علم به این موضوع تصمیم می گیره.من دیگه باید برم، امیدوارم موفق باشی.منو در جریان کارها قرار بده،به آرش هم سلام برسون.
_ممنون از اینکه منو رسوندی،بای.
با ورودم به شرکت صندلی صنم رو خالی دیدم،انگار نیومده بود،برای اینکه شکم به یقین تبدیل بشه از سرایدار پرسیدم که اون هم گفت،صنم امروز سر کار نیومده.سرم رو که برگردوندم نگاهم به قامت آرش که در چهارچوب در اتاقش افتاده بود افتاد.چهره اش حسابی پکر بود.به طرفش رفتم و گفتم:
_سلام،چطوری؟
_بد،خیلی بد.
از جلوی در کنار رفت تا بتون وارد اتاقش بشم.بعد ازبستن در گفت:
_می بینی خانم،فرار رو به قرار ترجیح داد و جا زد.می دونستم که اینطوری می شه،به امیر هم گفتم که نمیشه ولی اون گفت کار نشد نداره.
_شایدم اون طوری که ما فکر می کنیم نباشه.اون احتیاج به زمان داره تا بتونه یه تصمیم درست بگیره. توی این مدت که با صنم آشنا شدم فهمیدم که آدم منطقیه و از سنش عاقل تره پس بهش فرصت بده تا بتونه با خودش کنار بیاد.ما نباید تحت فشارش بذاریم،اون به اندازه کافی با خودش درگیر هست.
آرش سر رو از روی ناچاری تکون داد و گفت:
_نمی دونم،شاید تو راست بگی.اصلا ولش کن،من که از اولش می دونستم جواب صنم چیه؟اینم تیری بود تو تاریکی،حالا هم دیگه نتیجه اش زیاد مهم نیست.
می دونستم داره دروغ می گه،از ظاهر آشفته و پریشونش معلوم بود اما ترجیح دادم چیزی به روش نیارم و بذارم فکر کنه که من حرفش رو باور کردم.از جام بلند شدم و گفتم:
_با وضعیت بهم ریخته دیروز کلی کار سرم ریخته،اگه کارم داشتی صدام کن.من دیگه باید برم به اتاقم.
ممنونم ازت،می دونم که این روزا تموم کارهای منم روی دوش تو افتاده از کمکت واقعا متشکرم،باشه به وقتش توی خوشی برات جبران کنم.
طول و عرض اتاقم رو برای دهمین بار،با قدم هام متر کردم.امروز،دومین روزی بود که صنم سر کار نیومده بود حتی شماره تلفنی هم ازش نداشتم تا باهاش تماس بگیرم.با اینکه یه خروار کار سرم ریخته بود اما هر کاری می کردم دست و دلم به کار نمی رفت.اینطوری نمی شد باید هر طوری بود ازش یه خبر می گرفتم،می دونستم که شماره تلفن و آدرس خونه اش داخل پرونده اش ثبت شده اما وجدانم قبول نمی کرد که این کارو بکنم.با خودم فکرمی کردم اگه اون دوست داشت و دلش می خواست،خودش با من تماس می گرفت.احتمالا حدس آرش درست بود و صنم برای همیشه رفته بود،اونم بدون خداحافظی،بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه.صدای تقه ای که که به در اتام خورد منو به خودم آورد،سریع پشت میزم نشستم و خودم و مشغول کار نشون دادم.مهند کاظمی با اجازه من وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
_خانم مهندس میشه از شما بخوام که به من بگید اینجا چه خبره؟اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم.
_نه،مگه باید اتفاقی می افتاد؟
_همه چی توی شرکت بهم ریخته...اون از وضعیت مهندس پناهی که اکثر روزها شرکت نمیاد و این از حال و روز شما،اونم از غیبت ناگهانی خانم نوربخش...من فکر می کنم تمام این اتفاقات یه جورایی بهم ربط پیدا می کنه.
در جواب مهندس کاظمی گفتم:
_من از خانم نوربخش و مهندس پناهی خبری ندارم اما در مورد خودم،باید بگم یکی از دوستانم که از سوئد به دیدنم اومده بود دیشب پرواز داشت برای همین به خاطر کمبود خوابی که دارم کمی کسل هستم.
_جاشون خالی نباشه ولی بالاخره یه روز هر کس به هر جایی که تعلق داشته باشه برمی گرده.
_بله حق با شماست...با من کاری داشتین.
_فکر می کنم اگه خودم انجامش بدم بهتره ون شما حال و حوصله چندانی ندارید.ببخشید که مزاحمتون شدم.
چند دقیقه ای از رفتن مهندس نگذشته بود که ضربه ای به در خورد.با خودم گفتم حتما باز هم مهندسه، لابد این بار اون می خواد درد دل کنه.ای خدا...
با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفتم:
_بفرمایید.
در ابتدا دستی رو که پاکت چیپسی رو حمل می کرد دیدم بعد خودش رو،وارد شد و گفت:
_خانم مهندس چیپس می خورن.ساده،ساده است.
با خوشحالی،از جام بلند شدم و با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفتم:
_تویی؟!
با خنده وارد شد و گفت:
_لابد منتظر کس دیگه ای بودید،ببخشید که نا امیدتون کردم.
-دختر تو یه دفعه کجا غیبت زد نه تلفنی،نه خبری.
_متاسفم که نگرانت کردم اما باور کن که لازم بود.
_خب از این همه فکر کردن و تنها موندن به جایی هم رسیدی؟
صنم بدون اینکه جوابم رو بده،سکوت کرد و سرش رو انداخت پایین،به طرفش رفتم و گفتم:
_نمی خواهی حرفی بزنی.من درکت می کنم،تو حق انتخاب داشتی.هر جوابی که بدی ما می پذیریم.
صنم با خنده ریزی گفت:
_بعضی وقت ها فراموش می کنم که شما به خیلی از اخلاق های ایرانی ها آشنا نیستید وگرنه از سکوت من می تونستید همه چیز رو بفهمید...مهندس می تونن با خانواده شون تشریف بیارن.
خواستم بغلش کنم اما بهم اجازه نداد و منو با دو دستش نگه داشت و گفت:
_فقط قبل از هر کاری،می خوام خودم شخصا باهاش حرف بزنم.
دستش رو کنار زدم و محکم بغلش کردم و گفتم:
_هرچقدر دلت می خواد باهاش حرف بزن،وای عزیزم نمی دونی چقدر خوشحالم کردی.
بعد بوسه محکمی از گونه اش گرفتم و دوباره گفتم:
_حالا،آرش خبر داره تو برگشتی شرکت یا نه؟
_نه،فکر نکنم.من فقط مهندس کاظمی رو دیدم.
_پس این نقشه ها رو ببر بده به مهندس،اینطوری هم حضورت رو اعلام می کنی هم جوابش رو می دی.در ضمن حرفاتم باهاش می زنی،یعنی با یه تیر،سه تا نشون.
_آخه اینجا،اونم حالا...روم نمی شه.باشه برای بعد.
_روم نمی شه یعنی چی،مگه بچه ای،این که رو شدن نداره.برو رک و راست تموم حرفات رو بزن، هرچی باشه پای زندگی آینده ات در میونه.برو ببینم چه کار می کنی،می تونی خامش کنی بعد هم بپزیش.
بعد از رفتن صنم خوشحال و هیچان زده،موبایلم رو از توی کیفم برداشتم،عجله داشتم تا زودتر به امیر خبربدم ولی حسابی کنف شدم،چون یادم افتاد که امیر موبایل نداره.پسره بی حواس،به من می گه هر چی شد زودبه من خبر بده،آخه چطوری،با انگشتانم ضربه های ریتم داری روی میز می زدم و با خودم کلنجار می رفتم که بالاخره فکری به ذهنم رسید.بشکنی زدم و گفتم:
_خودشه.
شماره دفترشریه رو گرفتم،خود نگین گوشی رو برداشت.بعد از سلام و احوالپرسی،ازش پرسیدم:
_نگین می خوام یه خبری به امیر بدم،چه جوری باید پیداش کنم؟
_امیر،الان باید توی دفتر اساتید باشه،شماره اش رو یادداشت کن.
_ممنونم.می دونم هنوز از قضیه صبح پکری ولی خاله هرچی می گه فقط به خاطر خودته،دوستت داره و نگران آینده اته.
_می دونم بی خیال،کاری نداری؟
با شماره ای که نگین داده بود تماس گرفتم.بعد از چندتا بوق،صدای خشنی گفت:
_بله.
_سلام آقا،می تونم با آقای دوستی صحبت کنم.
_نه خیر،ایشون سر کلاسند..اگه پیغامی دارید،می تونم به ایشون برسونم.
_من سهرابی هستم.لطف می کنید به ایشون بگید با من تماس بگیره،ممنون می شم.
با صدای تق درون گوشی فهمیدم که ارتباط قطع شده،با تعجب به گوشی درون دستم نگاه کردم و به خودم گفتم،این دیگه کی بود.انگاری ارث پدرش رو از من طلبکار بود.گوشی رو گذاشتم و به هوای خوردن چای می خواستم از اتاقم خارج بشم که صدای ملودی زیبایی از روی میزم بلند شد،این اولین بار بود که موبایلم به صدا در میومد.
_بله،بفرمایید.
_سلام تمنا،تو تماس گرفته بودی؟
_اوه،سلام امیر یه خبر خوش،شرط رو باختی.صنم همین نیم ساعت پیش اومد شرکت.
_یعنی اومدن صنم به شرکت علت باخت منه.
_بله چون بعدش با صراحت به من گفت که حاضره با آرش ازدواج کنه اما اولش باید باهاش حرف بزنه و چه می دونم به گفته خودش سنگ هاشون رو از هم وابکنند.
_تبریک می گم.حالا خانم برنده الوعده وفا،چه می خواهی؟
_راستش هنوز در موردش فکر نکردم.صبر کن...آهان اول یه خط برای خودت بخر تا من برای دادن یه خبر بهت،اونم خبر بَد یه باخت این همه دردسر نکشم.بعدش هم...
_خب،از قرار معلوم این جایزه برد خانم چند تا تبصره داره.
_آره...امیر...ازت می خوام که زودتر تکلیف منو،روشن کنی.طلاقم بده و راحتم کن.
صدای سرد و بی روح امیر در گوشم طنین انداز شد که گفت،در اولین فرصت و بعد ارتباط رو قطع کرد.
گوشی ر،روی میز پرت کردم.اون قدر از دست خودم عصبانی و کلافه بودم که می خواستم خودم رو سر به نیست کنم.آخه یکی نبود به من بگه دختره ی احمق،اینم حرف بود که تو زدی،ترسیدی اگه حرف نزنی بگن لالی،با چه ذوقی ازم می خواست که درخواستم رو بگم اما من حسابی ذوقش رو کور کردم. دوستش داشتم خیلی زیاد ولی چه فایده چون من تنها زمانی می تونستم محبتم رو بهش نشون بدم که ترکش کرده باشم.وجودم جز درد و رنج حاصلی برای امیر نداشت و دلم نمی خواست که براش الهه عذاب باشم.حرف های امروز خاله به من فهموند که باید به زودی شاهد ازدواج امیر باشم و از این مطمئن بودم که من کیس پیشنهادی به امیر نبودم.اون باید دختری رو انتخاب می کرد که در حد و اندازه خودش باشه،نه دختر آواره و بی کس مثل من که یه پدر دائم الخمر و مادری بی عاطفه داشت.خاله و عمو،بهترین ها رو برای پسرشون می خواستن و این ناسپاسی و پرروی از طرف من بود که بعداز این همه لطفی که در حقم کردن بخوام چنگ روی آینده پسرشون بندازم و تصاحبش کنم.مست و بی حال بلند شدم و پنجره رو باز کردم که سوز پاییزی به یکباره از بیرون به داخل هجوم آورد اما باز هم نتونست بدن گـُر گرفته منو خنک کنه.به ساعتم نگاه کردم،هنوز یه ساعت تا پایان کار اداری باقی مونده بود ولی با این حال،حوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم .کیفم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم.هوا ابری بود اما از بارون خبری نبود.پیاده رو خلوت بود،سلانه سلانه قدم می زدم چون عجله ای نداشتم،نه جایی نه کسی رو داشتم که بخوام برای دیدنشون عجله کنم.جلوی یه کافی شاپ ایستادم،هوا سرد بود و دلم هوس چایی کرده بود،داخل تقریبا خلوت بود.با دادن سفارش چایی روی اولین صندلی نشستم و نگاهم رو به سمت پنجره دوختم و آروم،آروم چایی ام رو نوشیدم.
از صدای زنگوله بالای در ورودی نگاهم به اون سمت کشیده شد،خانمی با یه بچه توی بغلش وارد شد،با اینکه تقریبا اکثر صندلی ها خالی بود اما به طرفم اومد و گفت:
_می تونم اینجا بشینم؟
_خواهش می کنم،راحت باشید.
کودکش رو روی میز گذاشت و گفت:
_لطفا مراقبش باشید تا من برم و سفارش بدم.
و بعد،بدون اینکه منتظر جواب من باشه به سمت پیشخوان رفت.نگاهم رو به سمت بچه روی میز برگردوندم،او هم زل زده بود به من،با خنده سرم رو براش تکون دادم.از خنده ریسه رفت،دیدن دندون های ریز و خرگوشیش دلم رو برد.بچه خیلی شیرینی بود.مادرش در حال نشستن گفت:
_ببخشید که مزاحم شما شدیم و آرامشتون رو بهم زدیم.
در حالی که هنوز نگاهم به سمت کودک بود گفتم:
_اشکالی نداره..راستی اسم این کوچولوتون چیه؟
_محمد سام.
_محمد سام!...سام به نظر یه اسم ایرانی نمیاد،درسته؟
-چرا اتفاقا برعکس،یه اسم اصیل ایرانیه،اسم پدر زال،سام بوده.مگه شاهنامه نخوندی.
_نه،زال کیه؟
زن غریبه طوری با تعجب نگاهم کرد که ازخجالت آب شدم.حتما توی دلش می گه،این دیگه کیه،لابد از پشت کوه اومده.برای توجیح کردن خودم و حرفی که زه بودم گفتم:
_من زیاد با فرهنگ کشورم آشنا نیستم.برای اینکه چندین سال از اینجا دوربودم.
خانم غریبه کمی خودش رو جمع و جور کرد و نگاهی به من انداخت و گفت:
_چند سال از ایران دور بودید؟
_حدود دوازده سال.
_زمان زیادی گذشته،از چهره تون می شه حدس زد که حدود هشت یا نه ساله بودید که ایران رو ترک کردید.
_حدستون اشتباهه،اون موقع چهارده سالم بود.
_یعنی شما الان بیست و شش سال سن دارید،اصلا بهتون نمیاد!خیلی کوچیک تر دیده می شید،من فکر می کردم دیگه حداکثر باید بیست و سه سالتون باشه.
_امیدوارم کردید.یعنی چهره ام انقدر جوون نشون می ده؟
_بیست و شش سال هم سن زیادی نیست.ببخشید که من انقدر کنجکاوم و فضولی می کنم،حتما برای درس و تصحیل رفته بودین.حالا به کدوم کشور سفر کرده بودین؟
توی دلم پوزخندی برای خودم زدم،درس و تحصیل کیلو چنده!من به قصد فرار اینجا رو ترک کرده بودم،فرار از سرنوشتی که دیگران برام رقم زده بودند،از دست خودم و تمام کسانی که می شناختم.
به چهره منتظر زن نگاهی انداختم و لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
_سوئد بودم،بعد از تموم شدن درسم برگشتم.
_شنیدم اونجا ازنظر آب و هوا کشور خیلی سردیه.
_خیلی،خیلی سردتر از ایران.
نگاهی پر آرزو به پسرش کرد و در حالی که دستی به سرش می کشید گفت:
_دلم می خواد محمد سام رو برای درس خوندن بفرستم خارج،خودمم خیلی دلم می خواد برم اما شوهرم هیچ جوره دل از خانواده اش نمی کنه.شاید مجبور بشم که تنهایی راهیش کنم،کلی آرزو براش دارم.
فنجون چای ام رو،روی میز گذاشتم و گفتم:
_اگه از من که تجربه زندگی توی یه کشور خارجی رو دارم می شنوید بهتره این کار رو نکنید،مگه این جا چه عیبی داره.اگه کسی بخواد درس بخونه و موفق بشه اینجا هم می تونه.بچه ها،اونم توی هر سن و سالی به محبت پدر و مادرشون احتیاج دارن.دستی به موهای نرم کودک کشیدم و ادمه دادم:
_بچه ناز و دوست داشتنیه قدرش رو بدونید و بهش تا می تونید محبت کنید،من دیگه باید برم از آشنایی با شما خوشحال شدم.
با خارج شدن از کافی شاپ دوباره بی هدف شروع به قدم زدن کردم،راهی رو می رفتم که هیچ پایانی براش نبود.با خسته شدن پاهام و تاریک شدن هوا تازه یاد نگین و خاله افتادم،حتما نگرانم شده بودند اما بعد با فکر کردن به هدیه امیر لبخندی زدم و با خودم گفتم،نه دیگه با بودن این ماس ماسک هروقت نگرانم بشن حتما باهام تماس می گیرن.به جهت اطمینان و خاطر جمعی دستم رو داخل کیفم بردم و آه از نهادم دراومد،موبایم نبود،یه باره دیگه کیفم رو خوب گشتم اما پیداش نکردم.خدای من یعنی چی کارش کرده بودم حتما یه جا،جاش گذاشته بودم کمی به مغزم فشار اوردم و کلی با خودم کلنجار رفتم تا یادم افتاد که بعداز اینکه با امیر حرف زدم و دعوامون شد از زور عصبانت و ناراحتی گوشی رو،روی میز پرت کردم.باید سریع برمی گشتم خونه،مطمئن بودم که الان همه رو نگران کردم،کنار خیابون ایستادم و منتظر تاکسی شدم.انواع و اقسام مدل ماشین،از اون وانت بی کلاسش تا ماشین آخرین سیستم،جلوی پام ترمز می کردن و برام بوق می زدن،کاملا مشخص بود که مسافر کش نیستند و قصد مزاحمت دارن. هرچقدر هم که بی اعتنایی می کردم دست بردار نبودن تا اینکه ماشینی جلوی پام ترمز کرد و گفت:
_دربست؟
_چی؟
_دربستی می خواستی؟
_یعنی چی؟
راننده دنده رو تغییر داد و گفت:
_ای بابا مگه تو زبون حالیت نیست،می گم ماشین می خواهی،خب سوار شو دیگه،چرا هی دست دست می کنی.
به نظرم این با بقیه فرق داشت،برای همین گفتم:
_می شه منو برسونید.
مرد نگاهی مشکوک به من انداخت و با تردید گفت:
_بپر بالا.
_از کجا بپرم؟
_ای بابا آبجی مثل اینکه تو پاک ما رو گرفتی.
_من...من کی شما رو گرفتم.
_اگه نمی خواهی سوار شی برم.
با عجله سوار شدم و همین که در ماشین رو بستم،راننده گفت:
_آدرستون کجاست؟کجا باید برم.
_آدرس رو،درست بلد نیستم اما می تونم مسیر رو نشونتون بدم.
مرد به طرفم برگشت و گفت:
_ببین آبجی،من حوصله دردسر ندارم و سرم به کار خودم گرمه.اگه دیدی توی این هوای تاریک و سرد سوارت کردم،دلم برات سوخت و گفتم گیر چندتا نامرد نیفتی.اگه حالت خوش نیست یا می خوای مسخره بازی در بیاری تو رو بخیر و ما رو به سلامت.
_گوش کنید آقای محترم،من نه شما رو می شناسم نه دلیلی دارم که باهاتون شوخی کنم.من اینجا غریب و ناواردم،تازه از خارج اومدم به همین خاطر به خوبی اسم خیابون ها رو بلد نیستم.
_بَه اینم از دشت امشب ما،حالا خر بیار و باقالی بار کن.ببین خانم جون،حالا واقعا آدرس رو بلدی یا می خوای اذیت کنی.
_معلومه که بلدم،آقا من قصد اذیت و مزاحمت ندارم.بفرمایید این کرایه تون.
_پولت رو بذار تو جیبت هروقت رسیدیم کرایه تو می گیرم.
وقتی با راهنمایی من رسیدیم در خونه،امیر رو دیدم که عصبانی و کلافه جلوی در قدم می زد.هنوز یه پام داخل ماشین بود که با دیدنم خودش رو به من رسوند و با فریادی که سرم کشید،گفت:
_کدوم گوری بودی؟اون بی صاحب رو چرا جواب نمی دادی؟
تمام خشمم رو با بستن در ماشین خالی کردم و بی اعتنا به امیر به سمت در خونه رفتم.امیر سریع خودش رو به من رسوند و بازوم رو گرفت و منو به طرف خودش چرخوند و گفت:
_لعنتی با تو بودم...نمی شنوی،کر شدی.اینجا ایرانه می فهمی،نه اون خراب شده ای که تو ازش اومدی.برای همین اجازه نداری تا این وقت شب بیرون از خونه باشی و شب گردی کنی.کور خوندی، اشتباه گرفتی،اینجا جای هرزگی نیست.بهت اجازه نمیدم با آبروی ما بازی کنی.
گوشام داشت از شنیدن حرفاش سوت می کشیدو سرم به سنگینی یه کوه شده بود.دیگه نمی تونستم تحمل کنم که هر تهمتی که می خواد به من بزنه،حالا هرچقدر هم که از دستم عصبانی باشه.با اون یکی دستم هولش دادم و گفتم:
_ به تو مربوط نیست.
دستش به سرعت بالا رفت و روی گونه ام نشست،از شدت سیلی که به صورتم خورده بود تمام صورتم می سوخت.اون قدر شوکه شده بودم که برای چند لحظه فقط مات و مبهوت زل زدم بهش،اتفاقی رو که افتاده بود باور نداشتم.دستم رو روی گونه ام گذاشتم و سرم و پایین انداختم،دلم نمی خواست اشک هام رو ببینه و توی دلش احساس پیروزی کنه.بغضم رو به زور قورت دادم وگفتم:
_فقط می تونم بهت بگم که خیلی حقیر و بی شخصیتی و بعد به حالت نیمه دو ازش دور شدم.
_اِ...تمنا اومدی؟
بدون اینکه نگاهی به چهره نگران خاله کنم و جوابش رو بدم به اتاقم پناه بردم.وقتی داشتم در رو می بستم صدای خاله رو شنیم که داشت به نگین می گفت:
_وا خدا مرگم بده این چش بود!
به حالت دمر روی تخت دراز کشیدم.پسره ی بی شرم،حالا روی من دست بلند می کنی،نشونت می دم با کی طرفی،اشک هام تند تند از روی گونه ام پایین می ریخت و در آخر هم گریه ام به هق هقی سخت تبدیل شد.نمی دونم چقدر گذشته بود و من چه مدت توی اون حال بودم که احساس کردم دستی موهام رو داره نوازش می کنه.صدای آروم و آهسته نگین رو کنار گوشم شنیدم.
_امیر چیزی گفته...ببینم باز این پسره پررو زیاده روی کرده،تو که می دونی هیچی تو دلش نیست فقط اخلاقش یه کم تنده،نباید ناراحت بشی.حالا اتفاقی نیافتاده که تو با خودت اینطوری می کنی.درست حرف بزن ببینم چی شده،مرگ نیست که نشه چاره اش کرد.
با حرص برگشتم و گفتم:
_ببین،خوب نگاه کن.حالا بگو که چیزی نشده و اتفاقی نیفتاده.
نگین با تعجب گونه ام رو لمس کردو گفت:
_یعنی می خوای بگی...امیر...اون زده تو صورتت؟!
_بله،همین برادر تحصیلکرده و با شعورتون با دیدنم،اول سرم فریاد کشید و بعد هرچی به دهنش رسید بارم کرد.اینم از شاهکارش که می بینی،همچین خوابوند روی صورتم که برق از سرم پرید.حالا بهتره بری و تنهام بذاری....برو بیرون نگین،بذار توی حال خودم باشم.دلم می خواد از شدت احساس حقارت بمیرم.
نگین دو دستش رو بالا آورد و گفت:
_باشه..باشه.دارم می رم،چرا داد می زنی.می رم برات کمپرس یخ بیارم،فکر کنم جاش کبود بشه.
_به درک،مهم نیست.لازم نکرده برام دلسوزی کنی برو بیرون.
_باشه،داد نزن.رفتم.
تنها که شدم از روی تخت بلند شدم و پریز برق و زدم.توی تاریکی راحت تر بودم،دوباره سر جام دراز کشیدم و رفتم زیر پتو.
هوا تاریک بود و گرفته،وای که چقدر از تاریکی بیزار بودم.دوست داشتم ساعتها زیر آفتاب قدم بزنم اما افسوس که در سوئد اونقدر که شب و تاریکی هست،روز و روشنایی پیدا نمی شه.
بازم داشتم راه می رفتم،خسته بودم و پاهام رو روی زمین می کشیدم.تا آپارتمانم راهی نبود و مرتبا خودم تکرار می کردم،دیگه چیزی نمونده الان می رسم.تنها عابر خیابون بودم و مرتب با خودم حرف می زدم.ماشینی با سرعت زیاد از روبرو اومد،نور چراغش چشم رو زد،دستم رو بالای چشمم گرفتم و کمی خودم رو کنار کشیدم اما از کنارم عبور نکرد،صدای ترمز بلند و گوش خراشش رو شنیدم،درهای ماشین باز شد،دو مرد جوان پیاده شدند.ضربان قلبم رو حس نمی کردم،قلبم داشت از حلقم بیرون می زد.چند قدم به عقب برداشتم،ترسیده بودم و مغزم قفل کرده بود.هردو با گام های بلند نزدیک می شدن، درست زمانی که مغزم به پاهام فرمان دویدن داد،مچ دستم اسیر دستهای ناشناسی شد.خواستم جیغ بکشم که دستی دیگر روی دهانم رو گرفت.هرچقدر من بیشتر تقلا می کردم،خنده های مستانه اونا بیشتر می شد.تلاشم راه به جایی نداشت و سوز سرما به شدت ازارم می داد.بدنم به شدت روی سنگ فرش خیابون کشیده می شد طوری که صدای خرد شدن استخوونام و می شنیدم.توان از دست و پاهام رفته بود و تنها چشمام بودن که هنوز همراهیم می کردن و به حالم زار می زدن.در یه لحظه به خاطرغفلت یکی از اونا تونستم،درد و ترس و غم غربت و درماندگیم رو توی جیغ بلندی به گوش ساکنان بی احساس شهر برسونم اما چه فایده که صدای خسته وگرفته من در بین خنده های وحشانه گم شد و دیگه برای انجام هر کاری دیر بود.زمان رو گم کرده بودم و دیگه چیزی برام نمونده بود که بخوام به خاطرش از خودم دفاع کنم.صدایی می اومد از دور،خیلی دور،درست نمیشنیدم و رفته رفته واضح تر می شد.صدای سوت نگهبان شب بود،داشت به طرفم می اومد اما افسوس که دیر بود،اونا رفته بودن و با رفتنشون تمام دارایی و وجود منو با خودشون برده بودن.از درون خالی،خالی بودم.
با کمک نگهبان به سختی از روی زمین بلند شدم.نگاهی از روی ترحم به من انداخت و گفت:
_حالت خوبه،باید آمبولانس خبر کنم.
بغضی که توی گلو داشتم،اجازه حرف زدن نمی داد.با دستم،دستش رو پس زدم.دستش رو کنار کشید، انگاری حالم رو درک می کرد.نمی دونم شاید آدم هایی مثل من زیاد دیده بود و در این گونه موارد تجربه ای کافی داشت.آروم پالتوم رو روی شونه های برهنه ام انداخت و منو تا آپارتمانم همراهی کرد. وارد آپارتمانم که شدم یکسره رفتم حمام،باید خودم رو می شستم و پاک می کردم.آلوده بودم،آلوده هوس دیگران،زیر دوش که قرار گرفتم اشک هام با قطره های آب یکی شدن.نمی دونم چقدر زیر دوش بودم یک ساعت،دو ساعت...یادم نمی آد.فقط به خاطرم میاد همونجور که خودم رو می شستم به حال خودم زار می زدم.صداهایی رو می شنیدم،صداهایی از دور اسمم رو صدا می زدن.
_تمنا..تمنا،عزیزم چشمات رو باز کن.بیدار شو،داری خواب می بینی.
صدای خاله،عمو،نگین و امیر و می شنیدم اما نمی تونستم جوابشون رو بدم.دلم می خواست یکی جلوی دهنم رو بگیره و اجازه نده حرف هایی بزنم که بعدها برای جبرانشون دیر باشه.داشتم یه چیزایی می گفتم،دلم می خواست با دستم محکم روی دهنم بکوبم تا صدام درنیاد و خفه شم.
بین خواب و بیداری دستهایی رو،بین دستهام گرفته بودم و التماس می کردم و می گفتم:
_من بی گناهم،اونا گناهکار بودن و متجاوز،اگه باور نمی کنید از سهیل و پیتر بپرسید،هردوشون می دونن چون خودشون به من گفتن که بی گناهم و تقصیری ندارم.شما چی،باور می کنید که من بی گناه باشم.من اثر اون اتفاق شومی رو که افتاده بود از بین بردم.سهیل همه چیز و می دونه،من روم نمی شه بگم.سهیل می گفت که از این اتفاق های اونجا زیاد پیش میاد،نباید خودم رو ناراحت کنم باید فراموش کنم اما من نمی تونستم،من نباید اونجا آپارتمان اجاره می کردم...
_تمنا آروم باش...چیزی نیست،دوباره کابوس دیدی. آروم باش،دختر خوب به جای سوئدی،فارسی حرف بزن ببینم چی می گی.
تازه داشتم پی به موقعیتم می بردم و خوشحال بودم از اینکه اونها نفهمیده بودن من چی گفتم.خدا رو هزار بار شکر کردم که اجازه نداد من در مقابل اون ها بی آبرو بشم.صدای امیر رو شنیدم که رو به بقیه گفت:
_بهتره شما برید،من خودم آرومش می کنم.
خاله ناراضی این پا و اون پا کردو گفت:
_آخه امیر،مادر.
اما امیر فرصتی به خاله نداد و پرید وسط حرفش و گفت:
_خودم خراب کردم،خودمم درستش می کنم.باعث تمام این اتفاقات رفتار تند منه.خواهش می کنم برید بیرون،بذار هم اونو آروم کنم هم خودمو از عذاب وجدان خلاص....نگین خانم در رو هم ببند.
امیر بعد از رفتن اونا در کنارم نشست وگفت:
_تمنا،خانمی،خواهش می کنم گریه نکن...تمنا نمی خوای با من حرف بزنی.ازم متنفری،پس چرا سرت رو بلند نمی کنی؟نمی خوای منو ببینی.باور کن همش به خاطر خودت بود،آخه دیر کرده بودی و نگرانت بودم.نمی دونم چطور شد که یه دفعه از کوره در رفتم.ببخش خانومی،دیگه تکرار نمی شه.
به آرومی دستهاش رو به طرفم آورد و دستهام رو که سرگردون روی پتو بود توی دستهاش گرفت. نگاهش نمی کردم،سرم پایین بود.دلم نمی خواست اشک چشماهم رو ببینه.دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلندکرد و با فشار ملایمی منو وادار کرد تا به صورتش نگاه کنم.با پشت دستش رد سیلی روی گونه م رو نوازش کرد و گفت:
_حاضرم بمیرم و دیگه نبینم که آسمون چشات اینجوری بارونی بشه.حالا دیگه سعی کن بخوابی.
تن خسته ام رو،روی تخت رها کردم.امیر پتو رو تا زیر چونه ام بالا کشید.تشنه بودم و آب می خواستم اما نایی در وجودم نبود که بگم تشنه امه،به قدری خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.با خمیازه کش داری دستم رو بالا آوردم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و پتو رو از روم کنار زدم و با تعجب به لباس های بیرونم که هنوز توی تنم بود نگاهم کردم،من چرا با لباس...
بعد نگاهم به نگاه امیر که روی کاناپه دراز کشید بود میخکوب شد،تمام اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمام عبور کرد.دلم می خواست سرش داد می زدم و از اتاق بیرونش می کردم اما وقتی یاد نوازشها و حرف هایی که بهم زده بود می افتادم،دست و پام سست می شد...وای خدای من اگه همه چیز رو به زبون فارسی گفته بودم،آیا باز هم امیر همینطور عاشقانه نگاهم می کرد!اینطوری نمی شد باید هر چه زودتر با ساموئل تماس می گرفتم،این روزها همش کابوس می دیدم.امیر وقتی دید دارم نگاهش می کنم،لبخندی بهم زد و گفت:
_بهتر شدی؟
هنوزازش دلخور بودم برای همین با سرم جوابش رو دادم و بعد هرچی منتظر شدم و صبر کردم که ازاتاق بره بیرون نرفت حتی چند سانتی هم توی جاش جابه جا نشد.
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
_می شه بری بیرون،می خوام لباسم رو عوض کنم.
امیر با دستش لاله گوشش رو خاروند و گفت:
_باشه،حالا دیگه بیرونم می کنی.
جوابش رو ندادم،اون هم بدون هیچ حرف دیگه ای اتاق رو ترک کرد.با رفتن امیر لبه تخت نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم.خر که نبودم،آدم بودم و احساس داشتم.می شد به راحتی از رفتار امیر پی به علاقه اش برد.می دونستم که دوستم داره،این رو از نگاهش و از تعصبی که نسبت بهم داشت می فهمیدم اما نباید اجازه می دادم که جلوتر از این بریم،هم به خاطر خودش هم به خاطر خانواده اش،شاید هم به خاطر خودم لااقل اینجوری آبرویی برام باقی می موند اما اگه جلوتر می رفتیم و قضیه فاش می شد چی؟اون وقت باید چی کار می کردم.عجب غلطی کردم برگشتم ایران،همه مون داشتیم یه جورایی زندگیمون رو می کردیم اما من ِ احمق با این مسافرت ناگهانی همه چیز رو بهم ریختم.باید برمی گشتم، چون چاره ای جز این نداشتم باید همه چیز برمی گشت به جای اولش،هنوز با خودم در گیر بودم که نگین بی هوا وارد اتاق شد.
_اِ،بالاخره حضرت والا بیدار شدن.ببینم قصد ندارین از اتاق خارج بشین و به ما افتخار بدین.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم