تمنای تو 10
_سلام عرض شد،اگه بیدار هم نبودم حتما با صدای ضربه ای که به در زدی،از خواب می پریدم.
مکثی کرد و با زبانش لبش را خیس کرد و گفت:
_آهان،منظورت رو فهمیدم اما مهم نیست،فراموشش کن.حال سر کار علیه چطوره؟خوبه؟
_می بیی که هنوز زنده ام نفس می کشم.
_خوبه،حالا بگو از دیشب چه خبر؟آخه می دونی وقتی با اون فریاد های گوش نوازت بیدار شدیم و برای کمک ریختیم تو اتاقت،امیر پرو پرو همه ما ها رو فرستاد دنبال نخود سیاه و گفت،چه می دونم خودم خرابش کردم،خودمم ابادش می کنم.می خوام ببینم بالاخره این ابادانی که ازش حرف می زد حاصل شد یا نه،البته از ظاهرت پیداست که به صافکاری و نقاشی احتیاج داری؟ولی خب اصل مطلب رو بگو،بالاخره به خوافق رسیدید یا نهفمی خوام بفهمم امیر برای پرداخت خسارت چقدر پیاده شده،می فهمی که بوس و بغلی،نوازشی...یا نکنه کلک،همش صحنه های بالای هجده سال بوده،می دونی چیه از یکی شنیدم که می گفت،اصولا شوهرانی که دست بزن دارند درامور دلجویی بعداز اون هم تبحر خاصی دارن.
نگین،نگاه خیره و پر شیطنتش را به من دوخت و منتظر موند اما من لب از لب باز نکردم و فقط نگاهش کردم.وقتی سکوتم رو دید چشمکی زد و گفت:
_نه،مثل اینکه هنوز در دلجویی دیشب غرقی!
بی حوصله گفتم:
_ خانم،خانوما قصد ندارنبرن دنبال کار و زندگیشون و انقدر فلسفه بافی نکن.
_نچ،امروز رو مرخصی استعلاجی گرفتم اونم فقط برای فضولی....از اون میرغضب که چیزی دستگیرم نشدفبا خودم گفتم لااقل تومهربون تری.
_می خوای بهت چی بگ وقتی هیچ حرفی بینمون پیش نیومده.
_می دونستم اَه،اَه...معلومه دیگه وقتی دوتا آدم گوشت تلخ یهجا بیفتن چی می شه؟
پتو رو مرتب کردم و گفتم:
_شاید شما بی کار باشید اما بنده باید برم سر کار.
_خانم رو باش،بگیر بخواب و ادامه خوابت رو ببین.همسر مهربونتون به جبران کتک کاری دیسب،امروز رو با التمس از آرش برات مرخصی رد کرده.
_کی؟! امیر ...لازم نکرده،به چه حقی بدون اطلاع من سر خود همچین کاری کرده؟دیوونه ی احمق.
_هیس!نکنه می خوای این طرف صورتت هم مثل اون طرفش خوشگل بشه.بابا تو چه دل و جراتی داری به خدا...پاشو بی خودی حرص و جوش نزن،مادرشوهرت برات یه صبحونه مفصل تدارک دیده،آخه می خواد حسابی تقویتت کنه تا برای کتک های بعدی همچین جون داشته باشی....واه واه،خدا به دور،چه دوره زمونه ای شده،دختر چشم سفید داره با چشاش من و می خوره.پاشم تا یه کاری دستم ندادی ازجلوی چشات دور شم.راستش هزار رحمت به چشای اصغر قاتلفتوی چشات حس آدم کشی موج می زنه اما بهت گفته باشمفمن یکی آدم نیستما عوضی نگیری،من یه فرشته خوشگل و مهربونمکه برای نجات تو از تاریکی به سوی تو فرستاده شدم.حالیت شد،نشد،خب اشکالی نداره دوباره برات می گم.اصلا کار ما فرشته ها همینه دیگه...ما ازخیلی قدیم ها روی مخ آدم ها کار می کردیم و جواب می گرفتیم اما نمی دونم چرا دنیا که پیشرفت کرد مخآدماشم تاب برداشتفبه همین خاطر دیگه به راحتی قدیما نمی شه روی مخ طرف کار کرد ومعجزه ای صورت داد.
از دست این نگین با این اراجیف بافتنشفخنده ام گرفته بود.نمی خواستم بخدم تا روش بیشتر از این باز نشه،دختره پرو اگه می ذاشتیش تا شب یکریز برات هی قصه می بافت و تحویل می داد.
_خیال نداری پاشی،خته شدم انقدر برات فک زدم.بریم صبحونه بخوریم؟
_نه میل ندارم،سرم خیلی درد می کنه.اگه می شه یه مسکن برام بیار.
_با معده خالی،حتما این سر دردی که دچارش شدی از عوارض شب بیداریه!خودت که می دونی چی می گم آی کلک،خوب خودت رو به اون راه می زنی.فکر کردی با این اداهات من و خرمی کنی اما کور خوندی.می خوای برم امیر رو صدا بزنم بیاد شفات بده.
_ نگین اگه دست از این مسخره بازیهات برنداریفدیگه باهات حرف نمی زنم.ازت یه مسکن خواستم،می خوای نیاری خب نیار.چرا انقدر آسمون ریسمون بهم می بافی.
_مگه چی گفتم که خانم اینطوری بغ کردن.لابد به خودت شک داری که حرفام رو به منظور می گیری!
دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم و بیاعتنا به حضور نگین به دستشویی رفتم.یک مشت آب خنک به صورتم پاشیدم و در اینه به قیافه ام زل زدم،گونه ام حسابی قرمز شده بود و به کبودی می زد.ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد،پلکهام رو محکم روی هم فشار دادم تا از ریزش اشکهام جلوگیری کنم.همونطور که دلشتم لباس هامو رو عوض می کرد و به سر و وضعم می رسیدم هرچه به ذهنم فشار آوردم شماره ساموئل یادم نیامدفیک سال و نیمی می شد که دیگه ندیده بودمش.باید با سهیل تماس می گرفتم،اون حتما کمکم می کرد.موهام رو با کش بستم و از اتاق خارج شدم.
وارد سالن که شدم، امیر رو دیدم که روی کاناپه لم داده بود و داشت روزنامه می خوند.صدای خاله رو از توی آشپزخونه می شنیدم.سرم رو داخل اشپزخوه کردم و گفتم:
-صبح به خیر خاله،می تونم از تلفن استفاده کنم،می خوام با سهیل تماس بگیرم.
_البته عزیزم اما اول صبحونه.
_ممنون،میل ندارم.
بعداز چند بوق،تلفن سهیل رفت روی پیغام گیر بعد از معرفی خودش،خواسته بود براش پیام بذارن.
_سلام سهیل،منم تمنا.حتما وقتی اومدی با من تماس بگیر.
قبا از اینکه قطع کنم،صدای خواب آلود سهیل توی گوشم پیچید.
_ تمنا تویی!
_اوه متاسفمفخواب بودی؟
_بله،مثل اینکه فراموش کردی اینجا ساعت چنده؟
_باید ببخشی اصلا حواسم نبود..
_چرا صدات اینطوریه؟به نظر آشفته می رسی!
_شماره تلفن ساموئل رو می خواستم.
_مشکلی پیش اومده،کنه مربوط به اومدن پیتر به اونجاست؟
_نه...ربطی به پیتر نداره.فقط دوباره کابوس هام شروع شده.
_اینکه چیز جدیدی نیست.
_این دفع فرق می کنه،مثل همیشه نیست.اتفاق هفت سال پیش رو یادتهفکابوسش بدجوری داره اذیتم می کنه.درحالی که من،اون ماجرا رو کاملا فراموش کرده بودم.
_اونجا مشکلی داری؟برات اتفاقی افتاده؟پس چرا برنمی گردی؟
_شاید برگردم،نمی دونم.قبل از هر کاری اول باید با ساموئل حرف بزنم.
_شماره اش رو یادداشت کن.
_از پیتر چه خبر...از دستم که دلگیر نیست.راستش من باهاش رفتار خوبی نداشتم و حتی بهش فرصت ندادم که از سفرش لذت ببره.
_بی خود،خودت رو ناراحت نکن.سفر پیتر به ایران فقط بهانه ای بود برای دوباره دیدن تو،از اول هم قرار نبود بیشتر از سه،چهار روز در ایران بمونه چون آخر هفته جلسه خیلی مهمی داشت،راستی...فکر نمی کردم موضوع ازدواجت رو بهش بگی!
_دلم می خواست بگم اما مجبور شدم.کاری نداری دیگه باید قطع کنم.
_نه به همه سلام برسون.
_باشه،تو هم به خاله و سحر سلام من و برسون و بگو از دور می بوسمشون.
گوشی رو سر جاش گذاشتم و به گلهای قالی زیر پام خیره شدم.هفت سال گذشته بود اما برای من مثل اینکههمین دیروز بود،با هم رفته بودیم پیک نیک که حالم بد شد.وقتی پیتر و سهیل من و رسوندن بیمارستان و فهمیدن که باردارم،توی اون لحظه برای اولین بار بود که تونستم غیرت و تعصب یه ایرانی رو در سهیل ببینم...درست مثل یه ببر خشمگین می غرید و بر سرم فریاد می زد.وقت حراست بیمارستان سهیل رو بیرون انداخت.پیتر با خونسردی کنارم نشست و گفت:
_اینکه مسئله چندان مهمی نیست.اینطور چیزها،اینجاعادیه.سهیل نباید اینجوری و به این شذت عصبانی می شد....حالا...قراره کی با هم ازدواج کنین؟
_با کی؟
_خب پدر بچه!
_اما...من با کسی رابطه نداشتم.
_ببینم،تو من و احمق گیر آوردی!
_نه اما..دو ماه پیش....توی خیابون...حادثه بدی برام اتفاق افتاد،فکر کنم که این پیامد و نتیجه همون اتفاق باشه.
_اینو حالا به من می گی واقعا که،سهیل هم خبر داره؟
_نه کسی نمی دونه.اینطوری من و نگاه نکن.انتظار داشتی چه کار کنم،برم ناقوس کلیساتون رو به صدا دربیارم و توی شهر جار بزنم.
_چرا برای تنظیم شکایت به پلیس مراجعه نکردی؟
_اون شب یه پلیس به دادم رسید اما بعدش هیچ شکایتی نکردم.
_تو یه احمقی،می دونستی...حالا می خوای چه کارش کنی؟
از نگاه خیره اش به خودم پی به سوالش بردم و گفتم:
_هیچی،نابودش می کنم.
_ تمنا ...های دختر!کجایی!
سرم رو که برگردوندم، نگین لیوان شیر را به دستم داد و گفت:
_این رو بخور،ضعف نکنی.ببینم داشتی با پیتر حرف می زدی؟
لیوان شیر رو از دستش گرفتم وگفتم:
_نه،سهیل بود.
_اِ پس چرا فارسی حرف نمی زدین؟
لیوان شیر رو سر کشیدم و جوابش را ندادم.پوزخندی زد و گفت:
_آهان،می خواستی بفهمی فضول کیه،حالا که فهمیدی.راستش رو بگو ببینم چرا به زیلتن غیر صحبتمی کردین؟
لیوان خالی را به دستش دادم و گفتم:
_ممنون.
و بعد بدون هیچ حرف دیگری به سمت اتاقم رفتم.روی تختم دراز کشیدم و دستانم را پشت سرم بهم قبل کردم و به نقطه نامعلومی در سقف خیره شدم،ذهنم انقدر آشفته بود که قادر نبودم روی موضوع خاصی تمرکز کنم.
تحمل جو خونه برام خیلی سخت شده بود.می دونستم اگه یه لحظه دیگه توی خونه بمونم حتما دیونه می شم.پلیر سفیدم و تنم کردم و روش بارونی مشکی ام و همراه با یه شلوار جین مشکی پوشیدم و شالی به رنگ مشکی روی سرم انداختم.از اتاق بیرون زدم اما با یادآوری وضعیت صورتم،عقب گرد کردم و دوباره به اتاقم برگشتم و به کمک لوازم آرایشی شاهکار امیر رو ماست مالی کردم.از اتاق بیرون می رفتم که جلوی در با نگین که یک سینی توی دستش بود برخورد کردم.
_اِ،کجا داری می ری،برات صبحونه آوردم؟
_برو کنار عجله دارم.
راهم رو سد کردو گفت:
_ما امروز فقط به خاطر خانم خونه موندیم.هیچ معلومه کجا می ریفببین تو رو خدا چه شال و کلاهی ام کرده.
بدون اینکه جوابش را بدهم از کنارش رد شدم و زیر چشمی نگاهی به امیر انداختم.سرش را از روزنامه بلند کرد و گفت:
_کجا؟
بی اعتنا بهخودش و سوالش از سالن خارج شدم و در خروجی را باز کردم که اینبار صدئای امیر بلندتر بهگوشم رسید.
_ تمنا صبر کن،منم باهات می آم.
عجب گیری کرده بودم ها.هیچ کس توی این خونه حق نداشت نیم ساعت برای خودش خلوت کنه انگار همه یهجورایی می خواستن سر از کار آدم در بیارن.خشم و عصبانیتم رو با کوبیدن در نشون دادم و بعد با قدمهای بلندی که برمی داشتم سعی کردم هرچه سریع تر از خونه و امیر دور بشم.صدای بوق های ممتدی که از پشت سرم شنیده می شد رو ندیده گرفتم و به راهم ادامه دادم.توی حال خودم بودم که ماشینی با سرعت دیوانه وار جلوی پام پیچید و نگه داشت.
_سوار شو.
به چهره سرخ و عصبانی امیر نگاه کردم و با لجاجت گفتم:
_گه نشم.
امیر با دستش محکم روی کاپوت ماشین کوبید و با فریاد گفت:
_زود سوار شو.
از ترسم چند قدم به عقب پریدم و بعداز روی ناپاری،روی صندلی جلو نشستم و در ومحکم کوبیدم. امیر هم کنارم قرار گرفت و در حالی که با دستش روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود گفت:
_حالا مثل یه دختر خوب وحرف گوش کن بگو کجا می رفتی.
_جهنم،می بری؟
امیر با صدای بلند نفسش را بیرون فرستاد و گفت:
_نمی دونم کجاست!می شه سر کار خانم آدرسشو لطف کنن؟
_اگه بلد نیستی،چرا سوارم کردی؟
با گفتن این حرف کیفم رو،روی دوشم انداختم و دستم رو به طرف در بردم هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که با شنیدن صدای فریاد امیر سر جا خشک شد.
_بشین سر جات.
_اگه نخوام بشینم چی؟می خوای چه کار کنی؟منو بکشی؟
_اگه شده به زور نگهت می دارم و میخت می کنم به صندلی.
_تو...تو جراتش رو نداری.
_اتافاقا دارم چون هم شوهرت هستم،هم صاحب اختیارت.
_بهتره که هر چه زودتر این مسخره بازی ها رو تموم کنی،من دیگه تحملم داره تموم می شه.
امیر پوزخندی زد و گفت:
_حیف نیستفبازی تازه به جاهای هیجان انگیزش رسیده.
چندتا نفس عمیق کشیدم تا آرامشم رو به دست بیارم.احساس می کردم وقتی امیر من و توی این حال،انقدر عاجز و بیچاره می بینه لذت می بره اما کور خونده،بهش اجازه نمی دم.بی توجه به نگاه امیر گفتم:
_من ازفردا می گردم و یه وکیل خوب پیدا می کنم تا هرچه زودتر به این بازی بی مزه پایان بدم.
امیر که انگار از این گفتگو کمال لذت رومی برد گفت:
_اگه نذام از خونه بری بیرون چطوری می خوای وکیل بگیری،ابد پرواز می کنی.
_بهت چنین اجازه ای نمی دمکه بخوای من و زندونی کنی!
_امتحانش مجانیه،می تونی امتحان کنی ببینی این کار ومی کنم یانه،حالا چه با اجازه خانم چه بی اجازه.
_تو غیر قابل تحملی،نگهدار می خوام پیاده شم.
_نچ،نمی شه.
_ امیر ،دیونه ام نکن.خواهش می کنم بذار پیاده شم.
_گفتم که نه.
_ امیر... امیر !
_جان امیر ،حالا می گی کجا می خوای بری ؟
_مگه جز شرکت جایی هم برای رفتن دارم.
_فکر نکنم با این حال و روزی که تو داری،امروز بتونی کار کنی پس رفتنت فایده ای نداره.
_باید برم چون موبایم و شرکت جا گذاشتم.
امیر دست دراز کرد و از داخل داشبورت،موبایلم و بهم داد گفت:
_این هم گوشی خانم،دیگه چه بهانه ای داری؟
سرم رو پایین انداختم و بی اعتنا به نگاه امیر با انگشتان دستم سرگرم شدم.موسیقی که توی فضای ماشین پخش می شد،درست مثل چکشی بود که روی اعصابم کوبیده می شد.شیشه رو پایین کشیدم و چشمام رو بستم،باد مستقیم به صورتم سیلی می زد و سوزی که با خود داشت اشک رو توی چشامجمع می کرد.با قطع شدن جریان باد،چشمم رو باز کردم و با تعجب به پنجره بسته مقابلم نگاه کردم،سرم رو که به طرف امیر برگردوندم،لبخند مردانه ای تحویلم داد و گفت:
_سرما می خوری،بی خیال پنجره شو.
با غیض شیشه رو پایین کشیدم و گفتم:
_من بچه نیستم،درضمن به قیم هم احتیاجی ندارم.
_تو چه دلت بخواد چه نخواد بنده قیم خانوم هستم.
_تو مثل اینکه فراموش کردی،اون یه قرارداد بیشتر نیست و هردوی ما هم خوب می دونیم که به چه منظوری بسته شده یا نکنه آلزایمر گرفتی و می خوای یاد بیارم.
_تا زمانی که این قرارداد البته به قول تو فسخ نشده،بنده در مقابل تو مسئولم.
_من باید چه کار کنم تا تو رضایت بدی من و از این قید رها کنی.بگو چقدر می خوای تا ند آزادی بنده رو امضا کنی؟
_خانم کوچولو،پولهاتو توی قلکت برای خودت نگه دار.تو پیش خودت چی فکر می کنی.لابد خیال می کنی من خیلی مشتاقم تا بار مسئولیت خانم رو،روی شونه ام تحمل کنم یا دلم می خواد این ازدواج مسخره هنوز ابرجا باشه.اگه می بینی تا به حال هم اقدامی نکردم فقط به خاطر این بوده که این قضیه برام زیاد مهم نبوده،راستش انقدر سذم شلوغه و کار دور و برم ریخته که دیگه یاد این موضوع پیش پا افتاده نبودم.حالا نمی خواد تو انقدر دست و پا بزنی چون توی اولین فرصتی که پیدا کنم حتما این قرارداد رو فسخش می کنم،خاطرت جمع باشه.
سرم رو به پشت صندلی تکیه داده و چشمام رو ،روی هم فشار
دادم.از شدت سر درد،حالت تهوع بهم دست داده بود.صدای امیر سکوت فضای ماشین
رو شکست و گفت:
_رسیدیم،خوابیدی؟
_نه بیدارم.
چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاهی انداختم،برام آشنا بود اما یادم نمی اومد که کجاست.پیاده شدیم و هردو در کنار هم ساکت و آروم قدم برمی داشتیم.صدای موجهای رودخونه توی فضای کوهستان می پیچید.هوا سرد بود ولی دلچسب،با اشاره امیر روی یکی از تختهایی که اونجا بودن نشستم. امیر نگاه دقیقی به صورتم کرد وگفت:
_اینجا رو می شناسی،می دونی کجاست؟
_به نظرم اشنا میاد اما اسمش رو نمی دونم.
_اینجا دربنده...
بعد در حالی که به نقطه ای در روی زمین خیره شده بود گفت:
_اگه درست یادم باشه،حدودا پنج یا شش ساله بودی کهبرای اولین بار آوردیمت اینجا،خیلی ذوق زده بودی و دائما شیطنت می کردی.اون روز همین که یه لحظه ازت غفلت کردم دیدم نیستی،بدون اینکه کسی بفهمه دنبالت گشتم تا پیدات کنم.هینجا،درست همینجا بود که بین یه عده آدم که دورت حلقه زده بودن ایستاده بودی و از ترس رنگ به صورت نداشتی.وقتی اسمت رو صدا کردم نگاهم کردی و گفتی، امیر مامانم گم شده برام پیداش می کنی.خوشحال بودم که بین اون جمعیت سریع صدای من و شناخته بودی و ازم کمک می خواستی.بعداز اون ماجرا همیشه با خودم می گفتم،حتی اگه من و تمنا همدیگه رو بعداز صد سال دوباره ببینیم هیچ وقت برای هم غریبه نیستیم اما اون روز...توی فرودگاه تو من و نشناختی.من برات از یه غریبه هم غریبه تر بودم...
امیر،بعداز گفتن این حرفا تنهام گذاشت و رفت اما من هنوز گیج و منگ بهش خیره بودم و دور شدنش رو نگاه می کردم.سردرد،فراموشم شده بود و حیران حرفهایی بودم که از امیر شنیده بودم.سرم رو که برگردوندم دستی با ه ظرف پراز الو جنگلی جلوی چشام ظاهر شد. امیر لبخندی تحویلم داد و گفت:
_قبلا که خیلی دوست داشتی.
_مزه اش رو فراموش کردم.
همین که کی از آلوها رو توی دهانم گذاشتم از شدت ترشیش چهره ام درهم فشرده شد و درحالی که لب و لوچه ام رو جمع می کردم گفتم:
_وای این چقدر ترشه؟
امیر با لذت نگاهم کرد و گفت:
_ناهار چی می خوری؟
_به نظرت الان زود نیست؟
_بهتره یه نگاه به ساعتت بندازی.
باورم نمی شد،یک ربع به دو بود.منتظر شفارشمون بودیم که امیر بدون مقدمه گفت:
_ تمنا ،تو چرا یه فکر اساسی بای کابوسات نمی کنی.به نظرم باید به دکتر مراجعه کنی.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_خیلی وقت بود که دیگه کابوس نمی دیدم.نمی دونم چرا دوباره شروع شده اونم با این شدت.
_فکر کنم من بدونم ،علتش منم و رفتارام...بابت دیشب متاسفم،دلم نمی خواست ناراحت و دلگیرت کنم...
برق نگاهش داشت ذوبم می کرد.ترسیدم از این رسواتر بشم برای همین فوری سرم و انداختم پایین و چشم دلم و درویش کردم.دوستش داشتم اما چاره ای جز انکارش نبود.در راه بازگشت به خونه باورم نمی شد روزی رو که به اون بدی آغاز شده بود،با چنین خاطره زیبایی تموم بشه و بهپایان برسه.ای کاش هیچ وقت شب نمی شد....
اون شب بعداز برگشتن به خونه،درست بعداز یک سال و نیم دوباره صدای ساموئل رو شنیدم.وقتی خودم رو معرفی کردم خیلی جا خورد،شاید انتظار نداشت که بعداز این همه مدت دوباره باهاش تماس بگیرم.
_سلام ساموئل،من به کمکت احتیج دارم چون دوباره دچار مشک شدم.
با خنده بلندی گفت:
_شک ندارم چون اگه غیراز این بود،تو بامن تماس نمی گرفتی.فردا بیا ببینمت،حضوری بهتر می تونیم باهم صحبت کنیم.
_نمی تونم،امکانش نیست.آخه می دونی من دیگه سوئد نیستم و به کشورم برگشتم.از ایران باهات تماس می گیرم.
_جدا..بگو چه مشکلی برات پیش اومده،شاید بتونم کمکت کنم.
_دوباره کابوس می بینم،همون قصه قدیمی.اعصابم ریخته بهم،می ترسم ساموئلفمی ترسم دوباره حالم بد بشه.
_گوش کن تمنا ،من از تریق تلفن نمی تونم کار چندانی برات انجام بدم.تو باید به ه روانپزشک دیگه مراجعه کنی،به یه نفر توی کشور خودت.هرچه زودتر این کارو انجام بدی برای خودت بهتره.تاکید می کنم هرچه زودتر...
_یعنی می خوای بگی وضعیتم انقدر خطرناکه؟
_نه ولی نباید بهش اجازه پیرفت هم بدی...صبر کن شاید ای بتونه کمکت کنه.این شماره ای رو که می گم یادداشت کن،شماره یکی از هم دانشکده ای هام،در مدتی که توی کانادا درس می خوندم باهاش آشنا شدم.ایرانیه،شاید بتونه کمکت کنه البته اگه شماره اش تغییر نکرده باشه.
درحین نوشتم شماره گفتم:
_ساموئل،من چند بار دچار کابوس در بیداری شدم.
بعداز مکث کوتاهی گفت:
_چندبار؟
_یکی،دوبار...
_ تمنا ،تو در ایران مشکلی داری؟از مسئله ای رنج می بری؟شاید با شرایطی مواجه شدی که باعث شده تا خاطرات گذشته دوباره برات تداعی بشه.بهترین توصیه ای که برات دارم اینه که هرچه زودتر اون موضوع یا محیط رنج آور رو از برنامه زندگیت حذف کنی و دیگه بهشون فکر نکنی.
_به خاطر راتهنماییت ممنون.من همین فردا با دوستت تماس می گیرم.
_موفق باشی.فقط یادت باشه هر وقت دیگه هم به کم احتیاج داشتی،می تونی مثل یه دوست روی منحساب کنی.خوشحال می شم کمکت کنم.
_ممون ساموئل،خداحافظ.
به شماره ای که روی یک تکه کاغذ نوشته بودم نگاه کردم.آخ دیدی چی شد،چقدر من گیج و بی حواسم...پاک فراموش کردم اسم این دکتر رو بپرسم.
درست در لحظه ای که ذهنم با شماره تلفن توی دستم درگیر بود،از صدای بلند نگین به خودم اومدم.با اخم و تخم سینی رو جلوی صورتم گرفت و گفت:
_نسکافه است،کوفتت بشه.می دونی بدبختی من چیه و از کجا دارم می سوزم.بدبختی من اینه که تو رو زیادی دوست دارم و تحویلت می گیرم.از ته دل دارم می سوزم که من امروز بهخاطر سر کار خانم نرفتم سر کارفاون وقت توی بیمعرفت بدون من می ری ددر.نشونت می دم.
_من مقصر نیستم.اگه شکایتی داری برو سروقت امیر .
_این دیگه چیه...رمز گاوصندوقه،کلک نکنه می خوای بانک بزنی؟
_نه بابا،من از این شانسها ندارم.شماره تلفنه.
بعد لیوان نسکافه ام رو برداشتم و کنار عمو نشستم.دستش رو ،دور شونه ام حلقه کرد و گفت:
_خوشحالم که حالت خوبه،دیشب حسابی نگرانت شدم.
_متاسفم،نمی خواستم نگران و ناراحتتون کنم.سعی می کنم که دیگه ماجرای دیشب پیش نیاد.
عمو اخم کمرنگی کرد و گفت:
_من اگه حرفی هم می زنم فقط بهخاطر خودته،برای ای نکه تو به خودت خیلی سخت می گیری.
در حالی که عمو تند تند نصیحتم می کرد،من هم ساکت و اروم مثل یه دختر خوب نشسته بودم گوش می کردم اما چه فایده که عموی بیچاره خبر نداشت که یه گوشم در و یه گوشم دروازه ست.با اضافه شدن نگین به جمع ما عمو حرفاش رو نیمه تموم رهاکرد، نگین ظرف تخمه رو روی میز گذاشت و کنارم نشست و گفت:_بخور نمک نداره ولی دارم می گم از ته دل راضی نیستم و دلم می خوادکله هردوتاتون رو بکنم.من امروز،به خاطر شما دوتا مرخصی رد کردم و اما در عوضش شما با من چه کار کردین.
امیر در حالی که با کنترل شبکه های تلویزیون رو تغییر می داد،خنده بلندی کرد و گفت:
_وای دختر تو چه گیری هستی،کوتاه بیا و رضایت بده.
نگین اخم کرد و گفت:
_بی خودی زبون نریز بزن کانال سه فوتبال داره.
_نمی زنم.ببینم تو خسته نشدی انقدر با این چشماهی فندقیت دنبال توپ کردی؟
_بابا، امیر رو ببین.بگو بزنه کانال سه داره فوتبال می ده.
_ امیر ،کم سر به سر دختر نازم بذار.
امیر لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
_سکته نکنی.بیا اینم فوتبال،فقط از الان گفته باشم اگه بخوای جیغ بکشی خاموش می کنم.
عمو همون طور که داشت از روی کاناپه بلند می شد،ضربه ای آروم به سر نگین زد و گفت:
_بابایی ،این یکی رو امیر راست می گه. نگین من دارم می رم بخوابم و اصلا دوست ندارم با صدای جیغ های گوش خراش خانم بیدار شم.هوای بابایی رو که داری عزیزم پس یه خورده یواش تر تماشا کن.
_چشم بابایی...اِ تمنا تو کجا پا شدی؟
_یه کمی کار دارم،می رم اتاق خودم.
در خلوت خودم به حرفهای ساموئل فکر می کردم.هیچ راهی نداشتم مگر اینکه دوباره به سوئد برمی گشتم.نباید به دلم اجازه می دادم تا بیشتر از این عاشق و شیدا بشه،نه به خودم نه به امیر چون از نگاهش میتونستم خیلی چیزها رو بخونم و بفهمم.می ترسیدم اگه بیشتر از این اینجا بمونم اونها من و غاصب خوشبختی پسرشون بدوننفدر اون صورت تمام احترام و ارزشی رو که برای خودم جمع کرده بودم به یکباره از دست می دادم.پوزخندی توی اینه به خودم زدم و نگاه ماتم رو به چهره رنگ پریده داخل اینه دوختم.پس من چی؟...یعنی من این حق رونداشتمکه کسی رو دوست داشته باشم؟پس اون وقت هم من از این زندگی چیه؟من کجا باید آروم بگیرم؟کدوم شونه،باید مامن و پناهگاه من باشه؟
تا کی باید حسرت بخورم...به کی بگم که دوستش دارم و قلبم فقط برای اون می تپه.خنده ها و اخم هاش،نگرانی و تعصبش حتی اون غثیرت زیادیش رو هم ،می پسندیدم و دوست دارم.
با دستم جای سیلی روی گونه امرو نوازش کردم و توی دلم به خودم خندیدم،یه جورایی حتی سیلی خوردن هم از دست اون شیرین و دوست داشتنی بود.
دستهام رو داخل موهام فرو بردم و بلند بلند به تصویر امیدوار توی آینه خندیدم،بی شک دیونه شده بودم اما کی و چطوریش رو خودم نمی دونستم.فکرم کار نمی کرد و اصلا نمی دونستم چی درسته و چی غلطه.چه خوش خیال بودم من،علاوه برگذشته شومی که داشتم دیوونگی و جنون روهم بهش اضافه کرده بودم.می دونستم این جنون که دچارش شدم نه عشق برای هین فکر می کردم که امیر رو دوست دارم و اون هم منو.عمو و خاله،من و از روی دلسوزی و ترحم پناه داده بودن و بهم محبت می کردن،اون وقت من ِ چشم سفید با پررویی می خواستم از مهربونیشون سوءاستفاده کنم.نه،این یکی دیگه کار من نیست و من هرچی باشم،دختر نمک نشناشی نبودم و نیستم.
با صدای در اتاق به یکباره از جا پریدم و به خودم اومدم.در را باز کردم،امیر به دیوار رو به روی اتاقم تکیه داده و با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ببخشید،خواب که نبودی....
_نه...
_فراموش کردم بهت بگم، آرش گفت که یادت نره فردا حتما نقشه های ساختمان ماهان رو با خودت ببری شرکت.
_ممنون از اینکه گفتی،یادم می مونه.
_تو حالت خوبه،رنگت پریده،اگه حالت بده ببرمت دکتر؟
_نه خوبم کاری نداری؟
_فقط...بی خیال،شب به خیر.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم