تمنای تو 11
وارد شرکت که شدم،غیراز مهندس کاظمی و آقا جمال کسی رو ندیدم.با دیدن مهندس گفتم:
_پس مهندس پناهی و خانم نوربخش کجا هستن.فکر می کردم امروز من از همه دیرتر اومدم و اخرین نفر هستم اما مثل اینکه من زود اومدم و اونا خواب موندن.
مهندس کاظمی آروم سری تکون داد و گفت:
_مهندس پناهی که دیگه از دست رفتن.
یکدفعه وا رفتم و روی صندلی افتادم.مهندس کاظمی دست پاچه به طرفم اومد وگفت:
_چی شد خانم،باور کنید داشتم شوخی می کردم. آرش خان سالم و سلامت هستن.تازه اگه خدا بخواد به سلامتی دارن داماد می شن.آقا جمال برو آب بیار،خانم حسابی ترسیدن.باید ببخشید،من بعضی وقتها فراموش می کنم شما با لعضی از اصطلاحات هنوز آشنا نیستین.
لیوان آب رو از آقا جمال گرفتم و گفتم:
_پس امروز سر کار نمیان.
_چرا اما چون رفتن آزمایش بدن،گفتن کمی دیرتر میان.
این روزها آرش و صنم رو خیلی کم می دیدم.به قول امیر که می گفت،نه به اون نازشون،نه به این عجله کردنشون.با نبودن آنها،همه کارهاشون به عهده من و مهندس کاظمی افتاده بود.توی یکی از همین روزها با شماره ای که ساموئل داده بود تماس گرفتم،یه خانم دکتر روانپزشک بود که برای یک هفته بعد هم بهم وقت داد.خانم دکتر زنی بود مسن باچهره ای مهربان،در بین حرفهام بهش گفتم که روانپزشک قبلی ام اونو بهم معرفی کرده.وقتی فهمید بیمار ساموئل بودم خیلی بیشتر من و تحویل گرفت و گفت که حتما خودش با ساموئل تماس می گیره تا پرونده ام رو براش فکس کنه.تقریبا تمام ماجراهای زندگیم رو براش تعریف کردم و قرارمون بر این شد که من در هفته،یکبار به او مراجعه کنم.بعداز دومین جلسه مشاوره با دکتر معتمدفداشتم به خونه برمی گشتم در حالی که خسته و داغون تر از همیشه بودم چون توی جلسه امروز،خان دکتر حسابی گذشته ام رو زیر و رو کرده بود.هوا تاریک شده بود که رسیدم، نگین تنها بود.با دیدنم،پرید بغلم و گفت:
_خدا رو شکر که اومدی.داشتم از ترس می مردم.حالا چرا موبایلت رو جواب نمی دادی؟
گوشی ام رو،روی میز انداختم و خودم روی مبل ولو شد و در حالی که نفسی تازه می کردم،گفتم:
_شارژ نداره.
بعد سرم رو به مبل تکیه دادم و چشام رو بستم. نگین دستش رو،روی دست سردم گذاشت و گفت:
_ تمنا حالت خوبه؟دوباره که رفتی توی حس،نکنه پسرهای محل تحویلت نگرفتن.از این لخوری بی خیال،خودم یکی بهترشو برات پیدا می کنم.
_قهوه داری؟
_الان برات آماده می کنم....نمی خوای بگی چی شده؟
بدون اینکه چشام رو باز کنم گفتم:
_باز که گیر دادی،وقتی می گم چیزی نیست و خوبم،یعنی خوبم.
از صدای برخورد سینی با میز پریدم. نگین ،به صورتم نگاهی کرد و گفت:
_اِ خواب بودی؟
_فکر کنم.
_ تمنا اگه بری یه دوش بگیری بد نیست ها،هم خستگی از تنت در می ره،هم سرحال میایی.
بی حال و خواب آلود از جام بلند شدم و گفتم:
_بد فکری نیست،من می رم یه دوش بگیرم.
نگین دست به کمرش زد و گفت:
_قهوه ات چی،نمی خوریش؟
نگاهی به دو فنجان داخل سینی انداختم:
_ممنون،خودت هردوتاش رو بخور.
با اینکه آب سرد شده بود اما هیج دلم نمی خواست،از درون وان خارج شوم.احساس بی وزنی که بهم دست داده بود،بهترین و لذتبخش ترین حسی بود که تا بهحال تجربه کرده بودم.توی اون لحظه داشتم به حرفهای امروز دکتر فکر می کردم،تکرار جمله زندگی زیباست،اون هم هر روز جلوی آینه شاید بزرگترین دروغی بود که که من با تجویز دکتر می خواستم به خودم بگم.حرص و خشمم رو با زدن مشتی روی آب خالی کردم.بعد موجهای روی وان رو با نگاهم دنبال کردم،آبهایی که از لبه وان به پایین می ریختن و صدای فریادشان در فضای حمام گم می شد.
_ تمنا....تمنا،خوابت برده...چرا نمیایی بیرون،نکنه غرق شدی؟شنا بلدم.بیام.
_نهفالان میام.
بات حسرت وان رو ترک کردم و با حوله حمام که تنم بود،روی تخت دراز کشیدم و حوله رو،روی صورتم انداختم.با یادآوری تمام این خاطرات عذاب آور،تنها یاد و حضور یک نفر بود که بهمن آرامش می داد.طوری که هرچقدر تلاش می کردم تا اون رو از توی فکر و ذهنم خط بزنم،بیشتر ناموفق و عاجز می شدم چون اون سفت و محکم سرجای خودش،توی وجودم جا خوش کرده بود... امیر ...
از هوای خنکی که به صورتم خورد،چشم باز کردم و نگین رو دیدم که حوله به دست بالای سرم مثل طلبکارها ایستاده بود.تکونم داد و گفت:
_خواب ،بی خواب.زودباش بلند شو که از تنهایی دارم دیوونه می شم.
_ نگین ،فقط یه کم دیگه...
_ نگین بی نگین ،بابا چه جوری بگم که دارم از تنهایی دق می کنم.می خوای من و بکشی؟
_خیلی خب،زار نزن دلم سوخت.حالا اجازه می دی لباس بپوشم؟
_باشه ولی دوباره نخوابی ها...صبر کن،الان خودم برات یه دست لباس انتخاب می کنم.
بعد در کمد رو باز کرد و از بین لباسهام یه پیلور قرمز،به همراه یه شلوار جین انتخاب کرد و گفت:
_اینارو بپوش تا من برم یه چایی دم کنم.وای به حالت دوباره بیام دنبالت و ببینم مثل این آدمای خمار،یه گوشه چرتت برده.اون وقت همچین می زنم توی گوشت که خواب خماری از سرت بپره.
لباس هام رو عوض کردم و لباسهای انتخابی نگین رو پوشیدم و موهام رو بالای سرم بستم. نگین جلوی تولزیون نشسته بود،توی یه دستش سیبی سرخ و بزرگی بود که گازش می زد و توی دست دیگه اش کنترل بودکه مدام این کانال و اون کانال می کرد.با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_به به چی شدی!خانم مهندس،مارو هم دریاب.
سیبی رو از داخل سبد روی میز برداشت و به طرفم پرت کرد،سیب رو توی هوا گرفتم و نشستم.
نگین تلویزیون رو خاموش کرد و به طرفم برگشت وگفت:
_ تمنا ،من و امیر فردا می خوایم بریم شمال،توهم...
با دستم به سکوت دعوتش کردم و گفتم:
_من که قبلا درباره سفر باهات کلی چک و چونه زده بودم،باور کن نمی تونم بیام.دیدی که دلایلم چقدر منطقی بود که حتی خاله رو هم راضی کرد پس دیگه جای بحث دوباره نیست.
نگین در حالیکه لب ورمیچید گفت:
_اما من و امیر می خواییم که تو هم با ما بیایی.باور کن زیاد نمی مونیم فقط یه مرخصی سه روزه است،خواهش می کنم بهانه نیار.قول می دم که بیشتر از سه روز طول نکشه.
_بهانه نیست.این روزها،خودت بهتر در جریانی، آرش حسابی درگیر مقدمات مراسم ازدواجشه بهخاطر همین با نبودن آرش و صنم تمام کارهای شرکت روی دوش من و مهندس کاظمی،پس فکر ادم من و از سرت بیرون کن.
_مگه می خوای فیل هوا کنی،تو که بیشتر کارهات رو با کامپیوتر انجام میدی.خب می تونی لپ تاپ رو همراهت بیاری و کارهات رو،اونجا انجام بدی.تو رو خدافناز نکن دیگه.چه کار کنم که هر کاری می کنم،دلم راضی نمی شه تو رو اینجا تنها بذارم.
_من به تنهایی عادت دارم تو با امیر برو،نگران منم نباش.تازه مگه نمی خوای بری دایی فرج رو ببینی،امروز و فرداست که از حج بیاد.
نگین بغض کرد و گفت:
_نه،تنهایی کجا پاشم برم.تلفنی با دایی حرف می زنم.
_اما اونطوری که خیلیث بد می شه.نه برای بدرقه اش رفتی،حالام که داره میاد نمی خوهی به استقبالش بری و بهش خوش آمد بگی.خاله پاک قاطی می کنه.
برای لجبازی با من،شونه اش رو بالا انداخت و گفت:
_همون که گفتم،یا با تو می رم یا اصلا نمی رم.تو هم اگه نگران ناراحت شدن مامان بنده ای،بهتره که تصمیمت رو عوض کنی.بیا بریم دیگه،بخدا مامان خیلی خوشحال می شه.
با درماندگی گفتم:
_آخه آرش رو چه کار کنم.اگه بشنوه که تو این موقعیت می خوام برم مسافرت حسابی داغ می کنه.من که هیچ جوره روم نمی شه بهش بگم.
_اون با من،ببینم دیگه بهانه ات چیه؟
با هردو دستم موهام رو چنگ زدم و خیره نگاهش کردم.عجب سمجی بود این دختر،در بد وضعیتی گیر افتاده بودم چون اگه می رفتم،ممکن بود که با مادرم برخورد داشته باشم برای همین ترجیح می دادم بمیرم ولی برای یه لحظه هم باهاش چشم تو چشم نشم.انگار نگین حرف دلم رو از نگاهم خوند چون به طرفم خم شد و دستم و گرفت و آهسته گفت:
_نگران نباش،مادرت به خاطر کار شوهرش مجبور شده به ایلام نقل مکان کنه،خودم از مامان شنیدم.
بازدم نفسم رو با شدت از سینه بیرون فرستادم و گفتم:
_باشه میام،فردا چه ساعتی حرکت می کنیم؟
با خوشحالی از جا پرید و دستاش رو بهم زد و گفت:
_آخ جون،الهی که شوهرت فدات بشه.صبح زود،احتمالا ساعت پنج یا شش حرکت می کنیم.
از روی مبل بلند شد و انگشتم رو به حالت تهدید در هوا تکان دادم و گفتم:
_من خیلی کار دارم چون باید بشینم کار چند روزه آینده ام رو همین امشب تموم کنم پس راه به راه مزاحمم نشو.
از روی درماندگی نگاهی به نقشه های باز شده روی میز انداختم.کارم درآمده بود بایدتا قبل از حرکت،تمومش می کردم.اونقدر سرگرم کار شده بودم که وقتی نگین برای شام خوردن صدام کرد،با تعجب نگاهی به ساعت انداختم.زمان چقدر زود می گذشت.در جواب نگین با صدای بلند گفتم:
_وقت ندارمفسربه سرم نذار.
با صدای زنگ ساعت که از اتاق نگین شنیده می شد به ساعت اتاقم نگاهی انداختم،ساعت چهار و نیم صبح بود.با دست پشت گردمرو ماساژ دادم.چشمام از شدت خستگی و بی خوابی می سوخت اما وقتی نگاهی به نقشه های آماده و لوله شده انداختم احساس رضایت کردم.تمام کف اتاق و روی تختم پر بود از کاغذهای باطله و مچاله شده که هر کدوم رو به یه طرف پت کرده بودم.برای پیدا کردن کیسه زباله،به سمت آشپزخونه رفتم.از چراغ خاموش آشپزخونه پیدا بود که نگین راضی به ترک تختخوابش نیست.سرم رو از لای در نیمه باز به داخل بردم و با تقلید صدا و لحت حرف زدنش گفتم:
_پرنسس قصد ندارن دل از خئاب بکنن؟
_ تمنا قربون دستت،سماور رو روشن می کنی.من خوابم میاد،ده دقیقه دیگه خودم پا می شم.
_نچ،وقت ندارم.
_اَه،کشتی من و با این وقت ندارم،وقت ندارمت.
پتو رو از روش کنار زدم و گفتم:
_کسی اجبارت نکرده با ما بیایی مسافرت.خوابت میاد کوچولو،خب اینکه گریه و التماس نداره،بگیر بخواب.
نگین با حرص،خرس پشمالوی کنار تختش رو به سمتم نشونه گرفت که از ترس پا به فرار گذاشتم.
با یه نگاه کلی به اتاقم و مطمئن شدن از اینکه دیگه کاغذ باطله ای روی زمین نمونده در کیسه رو بستم.بعداز بین لباسام ه مانتو مشکی کوتاه و یه شلوار جین آبی روشن به تن کردم و شالی رو با طرح،راه راه سفید و آبی نفتی سرم کردم.کاپشن سفیدم و دستم گرفتم و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم نگاهی در اینه به خودم انداختم،در کل راضی کننده بود هرچند که قیافه ام به خاطر بی خوابی دیشب حسابی افتضاح و داغون بود.کوله ام رو،روی شونه ام انداختم البته قبلش محتویات درونش رو برای یه بار دیگه چک کردم و با دیدن نایلون قرصام،دو دل شدم کهاونا رو همراهم ببرم یا نه.اما بعد توی آیثنه به خودم نگاه کردم و گفتم:
_دختر،تو که قرار نیست توی این سفر مریض بشی بلکه باید کاری کنی تا بهت خوش بگذره پس دیگه نیازی به یه مشت آشغال نداری.
قرص ها رو،روی میز توالتم گذاشتم و زیپ کیفم رو کشیدم.آمدم برم بیرون که به یکباره ته دلم خالی شد،برگشتم و دوباره قرصام رو برداشتم و گذاشتم توی کیفم.
وارد سالن که شدم،هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدم.نه از امیر خبری بود،نه نگین پیداش بود.با شنیدن صدای استارت ماشینففهمیدم که امیر توی حیاط در حال گرم کردم ماشینه،حتما نگین هم توی اتاقش مشغول بود.ساک دستی رو که دیشب نگین برام جمع کرده بود و در کنار سبدی که فلاکس چای و میوه داخلش بود گذاشتم و تازه یادم افتاد که نقشه ها رو برنداشتم.نقشه به دست وسط سالن ایستاده بودم که صدای امیر بلند شد.
_دخترها،حاضرید؟زودتر،دیر شد.
امیر با یه دستش سبد و با دست دیگرش ساک من و برداشته بود و در لباس یکدست اسپرتش که به تن داشت از همیشه زیباتر و جذاب تر به نظر می رسید.دلم یه لحظه براش ضعف رفت و چقدر مخمل کبریتی قهوه ای شلوارش با پلیور کرم قهوه ایش هماهنگی داشت و باعث برازندگی هرچه بیشترش می شد.با صدای امیر به خودم اومدم که گفت:
_ تمنا ،می شه بری نگین رو صدا کنی.معلوم نیست سرش کجا گرمه؟تا صداش نکنی که یادش نمی افته.چقدر این دختر بی خیال و خونسرده!بابا دیر شد.بهش بگو اگه یه خرده بجنبه بد نیست.
لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
_اینارم باید برسونیم دست آرش .
_دسترنج دیشبه،نه؟از چهره ات خستگی می باره.
_خب دیگه،نتیجه مسارفت پیش بینی نشده از این بهترم نمی شه.باید یه جورایی کارام رو هماهنگ می کردم،وگرنه آرش پوستم و می کند.وقتی بهش قول دادم قبلاز اینکه برم اینا رو به دستش می رسونم،بعدش رضایت داد که برم.
امیر در حای که به طرف در می رفت گفت:
_تا تو نگین رو پیداش کنی،من هم یه زنگی به آرش بزنم و بهش بگم که سر راه،نقشه ها رو براش می آرم.
راهم رو به سمت اتاق نگین کج کردم که با شنیدن صدای امیر سرجام ایستادم.لبخندی از روی محبت نثارم کرد و گفت:
_خوشحالم که همراه ما میای.
با تعجب برگشتم تا نگاهش کنم اما اون بدون اینکه هیچ فرصتی به من بده،سریع اتاق رو ترک کرد.
امیر این روزها خیلی تغییرکرده بود،بی پروا شده بود.کلام و نگاهش هردو عاشقانه بودن و همین من و به آتش می کشید.با صدای نگین که می گفت چیه!ماتت برده به خودم اومدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
_هیچی نشده،حاضری بریم.
نگین ساک بزرگی روکه توی دستش گرفته بود،به طرفم گرفت و گفت:
_تو بگیر این و ببر،تا من سرکشی کنم ببینم همه چیز مرتبه یا نه.
هردو دستم رو که پر بود بالا گرفتم و نشونش دادم و گفتم:
_شرمنده،سه تا دست که ندارم.
نگاهش رو به روی دستام زوم کرد و گفت:
_امیدوارم که نخوای این کاغذ نقاشی هات رو با خودت بیاری اونجا.پاک داری اعصابم رو خرد می کنی.اگه اینجوری می خوای بیایی،می خوام صد سال سیاه نیایی.
_جوش نزن،قراره سر راه اینار و بدم به آرش .من رفتم توی ماشین منتظرتم دیر نکنی.
بعداز تحویل دادن نقشه ها به آرش،نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت روی صندلی ماشین لم دادم و به جبران کسری خواب دیشب،به خواب عمیقی فرو رفتم.
_ تمنا ... تمنا ،بیدار شو.وقت ناهاره.
با شنیدن صدای امیر بیدار شدم و با پشت دستم چشمام رو مالیدم و به اطرافم نگاهی انداختم،جلوی یه رستوران توقف کرده بودیم.به ساعتم که نگاه کردم،راست نشستم و گفتم:
_وای،ساعت دو بعدازظهره!
یعنی من تمام این مدت رو خواب بودمفبه قدری خوابم سنگین بود که هیچی نفهمیدم.
امیر با لبخند مهربونی گفت:
_الانم اگه نمی ترسیدم از گرسنگی ضعف بکنی،بیدارت نمی کردم.
وقتی پیاده شدم،سوزی سرد پیکرم را لرزاند و برایاینکه گرم تر بشم دستهایم را به روی سینه چلیپا کردم و با یه نفس عمیق هوای سرد و به داخل ریه هام فرستادم و نگاهم رو به برف های روی کوه دوختم.با گذاشتن دستی روی شانه ام به عقب برگشتم و امیر رو دیدم.
_بگیر کاپشنت رو بپوش سرما می خوری.
_ نگین کجاست؟نی بینمش.
_داخل رستوران منتطرماست.
توی رستوران حسابی شلوغ بود.جمعیت زیاد از مسافران خسته و سرما گریز یکجا جمع شده بودند. نگین قبل از ورود ما سفارش غذا رو داده بود.پشت میز که نشستیم، نگین نگاه شاکی اش رو به صورتم دوخت و گفت:
_ تمنا خانم،با ما اومدی مسافرت یا می خوای کسری خوابت و جبران کنی.حالم بهم خورد،همسفر آدمم انقدر بی ذوق و بی حال می شه.
امیر چشمکی به من زد و گفت:
_نه اینکه نگین خانم،خودشون از تهران تا اینجا یه کله بیدار بودنبرای همین دارن تو رو بازخواست می کنن.برید خدا رو شکر کنید که تا اینجا سالم رسیدیم.اگه کسی این وسط باید شاکی باشه،اون یه نفر منم.آدم با دوتا تنبل خواب آلود همسفر باشهفخودش هم اخرش خوابش می گیره.
نگین ضربه آرومی به بازوی امیر زد و گفت:
_ امیر تو چرا انقدر بی رحم شدی؟!طفلکی تمنا دیشب تا صبح بیدار بود و نقاشی می کشید.
تمنا در جوابش گفت:
_تو چی؟تو چرا خوابیده بودی؟
_خودت خوب می دونی که دست خودم نیست.من وقتی توی ماشین در حال حرکت می شینم فوری کسل می شم و خوابم می گیره،برای اینکه به یکجا نشستن عادت ندارم.
امیر سری تکانم داد و بعد نگاهش را بهصورت هردوی ما دوخت و گفت:
_ا حالا بگم دیگه هیچ عذر و بهانه ای رو قبول نمی کنم چون که هرکسی بخواد از اینجا تا رشت بخوابه،ممکنه منم یکدفعه باهاش خوابم بگیره.دیگه خود دانید.
نگین دوباره سیخونکی به امیر زد و گفت:
_اِ... امیر ،تو چه کار به ما داری رانندگیت رو بکن.
_بابا من هم آدمم از بس چشم به جاده می دوزم خسته می شم،نباید یه چای،میوه ای چیزی باشه که بخورم.آدم آهنی که نیستم،باید یه کسی باشه با من حرف بزنه تا خسته نشم.
نگین در حالی که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود گفت:
_بابا می گفت که دایی،نیمه شب می رسه.ما باید الان بخوابیم و استراحت کنیم تا بتونیم تا اون وقت شب بیدار باشیم...راستی تمنا تو دای فرج رو یادت میاد؟
لقمه ام رو فرو دادم و گفتم:
_نه زیاد،فکر کنم ؟اخرین باری که دیدمشون در مراسم تدفین سنا بود.بعداز اون هم دیگه ندیدمشون.
امیر سرفه ای کرد وگفت:
_خانمها غذاتون سرد شد.
_این یعنی اینکه پرچونگی تعطیل،چشم داداش من زیپ دهنم و می کشم.
رمای داخل رستوران باعث شده بود تا شدت سرمای بیرون رو فراموش کنیم. نگین در حالی که به ست ماشین می دوید گفت:
_ نگین تو جلو بشین من می خوام رو صندلی عقب بخوابم.
خودم رو روی صندلی جلو جا به جا کردم و نشستم. امیر همانطور که ماشین رو از پارک در می آورد گفت:
_از الان بگم هرکدومتون بخوایید بخوابید من هم می زنم کنار ومی خوابم.
_ امیر اذیت نکن دیگه، تمنا قول می ده هم به جای من هم به جای خودش تا رشت بیدار باشه و با تو حرف بزنه.خب دیگه به من چه کار داری؟
امیر در جوابش پوزخندی زد و گفت:
-همچین می گی تمنا آدم خنده اش می گیره.اینکه تا ازش یه سوالی رو ده بار نپرسی که جواب نمی ده،چه برسه به اینکه بخواد....نه این طوری نمیشه.
نگین نگاه ملتمش رو به امیر دوخت و گفت:
_اگه تمنا هم قول بده،هم امضا کنه و تعهد بده چی،اون وت من می تونم بخوابم؟
نگین با گفتن این جمله دوباره روی صندلی عقب دراز کشید و گفت:
_اصلا هرکاری دوست دارید کنید.خب تمنا اگه نمی خوای باهاش حرف بزنی عیبی نداره،براش پانتومیم اجرا کن،باهشه می فهمه.
بعد هم بدون هیچ حرف دیگه ای سرش و زیر پتوی مسافرتی پنهان کرد.
چند دقیقه ای گذشته بود ولی مت همچنان سکوت رو حفظ کرده بودیم. تا اینکه امیر کلافه شد و بی طاقت گفت:
-مثل اینکه قرار بود تو با من حرف بزنی؟!
_چی بگم؟
_باباایول از من می پرسی؟ما رو باش که داریم جونمون رو با کی بیمه می کنیم!خب عیبی نداره،اول من شروع می کنم...از کارت با آرش راضی هستی؟
_آه تقریبا،ما باهم خوب کنار میاییم ومشکل خاصی نداریم.
_نظر آرش هم درمورد همکاری با تو همینه اما به نظر من تو دیگه زیادی خودت رو درگیر کار کردی.نه تفریحی،نه سرگرمی خاصی...اگه نگین به زور یه برنامه بچینه شاید قبول کنی ورگنه من ندیدم به ز نقشه کشی،کار دیگه ای هم انجام بدی.
در جوابش سری تکون دادم و گفتم:
_تو داری زیادی سخت می گیری،من به این سبک زندگی عادت کردم.یعنی یه جورایی باهاش اخت شدم.
امیر نگاهی سرزنش بار نثارم کرد و گفت:
_باید توی این رویه ای که گرفتی یه تغییری بدی.چه می دونم کلاس ورزشی،نقاشی...راستی اون طور که یادم میاد سالها قبل خطاطی می کردی،چی شد دیگه دست به قلم نمی بری؟نکنه اونم بوسیدیش و گذاشتیش کنار؟!
_حق با توئه،سالهاست که دست به قلم نبردم.درست یکسال بعداز اینکه از ایران رفتم،خط رو هم مثل خیلی از دلخوشی های دیگه ای که من و یاد ایران می انداخت کنار گذاشتمش.یادم میاد که پدرم اون موقع ها خیی اصرار داشت تا من و سنا خطاطی یاد بگیریم چون به قول خودش خوشنویسی از میراث های خانوادگیمون به حساب میومد پس بچه های اون هم باید این اصالت رو حفظ می کردن اما من نابودش کردم.اون..من و نابود کرد،من هم در عوضش میراث خانوادگیش رو....
دیگه نتونستم ادامه بدم.این بغض لعنتی دوباره مثل یه توپ اومد و توی گوم گیر کرد و چشمام پر شد.خودمم باورم نمی شود این منم که دارم انقدر راحت با امیر حرف می زنم.شایدم خودم نبودم بلکه کس دیگه ای ازدرونم دادمی زدو می خواست حرفهای تلنبار شده ی قلبم رو بیرون بریزه.
_نمی خواستم ناراحتت کنم.
_نه ناراجت نشدم.من خیلی زود ب واقعیت های زندگیم عادت کردم.راستش پوستم کفت شده،بیدی نیستم که بخوام با ه باد کوچولو بلرزم.
_اصلا دروغگوی خوبی نیستی.اشک چشمات رو سد کردی اما لرزش صدات رسوات می کنه.خوب می دون که توی قبت چی می گذره چون می گن دل به دل راه داره.بیا هرچی گفتیم و شنیدم فراموش کنیم.برام یه چایی می ریزی فقط مواظب باش نسوزی.
چای رو از فلاکس توی لیوان ریختم و با یه حبه قند به سمت امیر گرفتم و گفتم:
_بفرمایید اینم چایی.
چایی رو از دستم گرفت و لبخندی گرم نثارم کرد وگفت:
_ممنونفمیشه زحمت بکشی و میوه هم برام پوست بگیری.حرف که نمی زنی حداقل از من پذیرایی کن.
سیب و پرتقال پوست گنده و پرپر کردم و داخل بشقاب به طرفش گرفتم.در حالی که یه پر پرتقال برمی داشت،اشاره ای به من کرد وگفت:
-خودت هم بخور.
_میل ندارم.
_اگه تو هم بخوری بیشتر بهمن مزه می ده.
یه برش سیب برداشتم و گفتم:
_کی می رسیم؟
زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت:
_راه زیادی نمونده تا دو سه ساعت دیگه می رسیم.اگه خسته شدی بگیر بخواب.دیشب اصلا استراحت نکردی.
_خوابم نمیاد فقط یکم کسلم.
به عقببرگشتم و نگاهی به نگین که راحت و آسوده خوابیده بود انداختم،چقدر توی خواب آروم بود انگار هیچ غمی نمی تونست روش اثر بذاره و خواب رو از چشاش بگیره.صدای امیر توجهم رو جلب کرد،با خواننده ای که صداش پخش می شد همراهی می کرد.این همون اهنگی بود که اون شب پشت در اتاق امیر شنیده بودم.وقتی نگاهش با نگاهم تلاقی کرد پرسید:
_آهنگ قشنگیه،نه؟
-بد نیست ولی گویاتو،جور دیگه ای به این آهنگ علاقه داری چون بارها پیش اومده که دیدم زیر لب زمزمه اش می کنی.
نگاه گرمش رو از من گرفت و مثل کسی که داره با خودش حرف میزنه گفت:
_آخه حرف دل منه،شنیده که می گه راز نگاهم را نخوانده رفت.
احساسخوبی نداشتم.از سوالی که پرسیده بودم به شدت پشیمان بودم و دلم نمی خواست این بحث بیشتر از این ادامه پیدا کنه برای همین ساکت شدم و اون و تنها در افکارش رها کردم.
نرسیده به رشت از جاده اصلی خارج شدیم.هرچه بیشتر ،پیش می رفتیم با زیبایی های بیشتری رو به رو می شدیم.بالاخره بعد از طی مسافتی،جلوی یک ساختمان توقف کردیم که اطرافش پر بود از پلاکاردها و پارچه های سفید نوشته شده.
به عقب برگشتم و نگین و تکون دادم و گفتم:
_8 پاشو رسیدیم.
امیر دستش رو روی بوق گذاشت، نگین خواب آلود پرسید:
_چرا اومدی اینجا باید می رفتی رشت.
_مامان گفت که بیام اینجا چون آپارتمان رشت کوچیکه،قراره همه اینجا جمع بشن.
در آهنی باز شد و امیر با ماشین وارد شد.جلوی چشمام عمارتی بزرگ پرابهت با سقفی شیروانی فخر فروشی می کرد.خانه ای با قدمت زیاد،درست مثل یه کارت پستال زیبا،هرکسی از گوشه ای سرک می کشید.خانه پر بود از آدمهایی که نمی شناختمشان.همه دور ما حلقه زده بودند،زنها ما رو می بوسیدندو مردها با امیر دست می دادند.بین اون جمعیت تنها کسی کهبی هدف بود،من بودم که مثل آدمهای مسخ شده اونا رونگاه می کردم.خاله میمنت تنها کسی بود که توی جمع متوجه احوال پریشانم شد و من و ازاون آشفته بازار نجات داد.
با بوسیدن گونه ام،در گوشک زمزمه کرد و گفت:
_خوشحالم که اومدی.
بعد هم شروع کرد تک تک اون آدمهای رو که اونجا بودن به من معرفی کرد.مغزم داشت سوت می کشید،به قدری اسم و عنوان مختلف شنیده بودم که قادر نبودم همه رو توی حافظه ام ضبط کنم.همون طور که از ا پذیرایی می شد،خاله تند تند از نحوه برگزاری مراسم برای نگین صحبت می کرد.احساس سنگینی نگاهی باعث شد تا به آن سمت نگاه کنم.مرد جوانی رو دیدم که در گوشه ای از سالن نشسته بود.وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید،لبخند معنا داری زد.سریع جهت نگاهم رو عوض کردم و رویم رو به طرف خاله گرفتم.خاله به طرفمبرگشت و گفت:
_چه خبر عزیزم،چقدر خوب کردی اومدی.ببینمت چرا رنگ و روت پریده؟چشمات گود رفته!چرا انقدر لاغر شدی؟
_چیزی نیست خاله جون حالم خوبه.
نگین زود پرید وسط حرفم و گفت:
_جونم براتون بگه،از یه طرف دوری شما و از طرف دیگه کارهای زیاد شرکت،خانم رو به این روزانداخته تازه دیشب هم تا صبح بیدار بوده و نخوابیده.آخه می دونین به خاطر اینکه بتونه بیاد البته به اصرار من،مجبور شد دیشب،کارهای چند روزش رو به طور فشرده انجام بده.در ضمن مامان،من و هم دریاب.خوب نگامکن،جز پوست و استخون چیزی ازم نمونده.
خاله بیاعتنا ه لوس شدن های نگین بلند شد و گفت:
-پاشید همراهم بیایید.
بعدهم با صدای بلندی امیر رو صدا زد و گفت:
_مادر ،ساک بچه ها رو بیار.
بهمراه خاله از سالن خارج شدیم.روبه روی اتاقی ایستاد و درش رو بازکرد و کسی رو به اسم صدا زد.دخترک کم سنو سالی ازاتاق بیرون آمد وگفت:
_بله عمه جان.
_گلناز بچه ها خسته اند اتاقشون رو نشونشون بده تا یکه کم استراحت کنن.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم