_چشم عمه جان،البته نگین خودش صاحب خونه است ونیازی به همراهی من نداره.

گلناز براینشون ادن اتاق مورد نظر،همراه من و نگین اومد. نگین در حالی که دستش رو دور گرئن گلناز حلقه می کرد گفت:

_ببینم تو اخر دانشگاه قبول شدی یا نه؟

_ دختر عمه ما رو باش.من تازه خردادماه امسال دیپلم می گیرم.

_اِ...پس کدومتون پشت کنکور بودین؟

_گلچهره،تقصیری نداری من هم اگه جای تو بودم و سال تا سال خونه داییم نمی رفتم،همچی یادم می رفت.

درون اتاق سه تا تخت یکنفره بود. نگین روی اولین تخت نشست و در حالی که با انگشتانش به تخت آخری اشاره می کرد گفت:

_این اتاق رو با کی شریک هستیم؟

گلناز با لبخند دلنشینی گفت:

_فرین.

_فرین خاله مهین و که نمی گی؟

_آره پس می خواستی کی رو بگم.مگه ما چندتا فرین دیگه داریم.تازه من فکر می کردم با یه نگاه به تختش می فهمی که کی قراره اینجا بخوابه.

نگاهی به تخت شلوغ و نامرتب کردم.از صورت گرفته نگین و از لحن صداش می شد فهمید که هیچ دل خوشی از این دختر خاله نداره.در تاق با ضربه ای آرام باز شد و امیر ساک به دست وارد شد.گلناز با دیدن امیر با گونه های گلگون گفت:

_وای امیر خان!شما چرا زحمت کشیدین؟می گفتین یکی از بچه ها کمکتون می کرد،هرچی باشه شما هنوز خسته راهین.

امیر لبخندی زد  گفت:

_زحمتی نبود،تازه زیاد سنگین نیستن. نگین اینها رو کجا بذارم؟

نگین با دستگوشه ای رو نشون داد و گفت:

_دستت درد نکنه،بذارشون همونجا.

گلناز در حالی که برای خارج شدن از اتاق،دست دست میکرد گفت:

_چیز دیگه ای که نمیخوایید براتون بیارم.تعارف نکنید هرچی خواستید بگید.

نگین لبخندی زد وگفت:

_چه تعارفی عزیزم اگه چیزی خواستیم حتما صدات می کنیم.

گلناز با شرمی دخترانه نگاهی به امیر کرد و از اتاق خارج شد. نگین بعداز رفتن گلناز روی تخت ولو شد و با ناله گفت:

_ امیر حدس بزن با کی هم اتاق شدیم؟

امیر نگاهی به تخت آخری انداخت و دوباره به ما نگاه کرد. نگین در حالی که دستش رو توی هوا تکان می داد گفت:

_لازم نکرده تو به این مخ آکبندت فشار بیاری.قرار با فرین،اون دختر لوس و شلخته  و میمون یه جا بخوابیم.

امیر با خنده،انگشت اشاره اش رو روی بینی گذاشت و هیسی گفت.بعد هم همون طور که به طرف در اتاق می رفت رو به من کرد وگفت:

_تمنا بهت توصیه می کنم که تو اون تخت وسطی رو برنداری وگرنه باید تا صبح مرتب شاهد جنگ و دعوای این دو نفر باشی...

همین که تنها شدیم نگین گفت:

_بگیر بخواب تمنا ،از قیافه ات پیداست که داری از خستگی کله پا می شی.

کنار نگین روی تخت دومی دراز کشیدم و گفتم:

_بمیرم برات لابد تو هم می خوای بخوابی،نکه تو راه خیلی کم خوابیدی!

_من می خوابم که و هم خوابت ببره.

به یک پهلو دراز کشیدم و گفتم:

_ نگین حالا از شوخی گذشته،این فرین چطور دختریه؟

_بد یه ثانیه اشه،عجله نکن بالاخره زیارتش می کنی و می بینی که چه اعجوبه ایه.

_ولی از گلناز خوشم اومد.دختر خوبی به نظر می رسه.

نگین در تایید حرفام سرش و تکون داد و گفت:

_درست مثل مادرش.اصلا می دونی چیه کل فامیل یه طرف،دایی فرج و خانواده اش هم یه طرف.با این حرفت موافقم،گلناز دختر خوبیه ولی طفلکی خیلی بچه است و عقلش به خیلی چیزا قد نمی ده.

نگاهم رو به صورت نگین دوختم وگفتم:

_ولی به نظر من که دختر عاقلی بود،تازه رفتارش بزرگتر از سنش نشون می داد.

_ د نگرفتی چی گفتم،آخه گلوش حسابی پیش یه نفر گیر کرده که طرف،صاحب داره به چه بزرگی!

در حالی که دلم برای گلناز سوخته بود به نگین گفتم:

_اگه مطمئنه که طرف زن داره باید حتما به گلناز بگی و از استباه درش بیاری.

نگین بعداز شنیدن حرفام نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و سرش و تکون اد و گفت:

_یعنی تو نفهمیدی من چی گفتم و منظورم کی بود.بابا خنگه، گلناز دلش پیش امیره.

دلم رخت پایین و دنیا رو سرم خراب شد.از هجوم اشک در چشمانم فهمیدم که قدمی تا رسوایی ام نمونده،چشمام رو بستم و گفتم:

_ امیر که زن نداره.

_یعنی می خوای بگی برای تو مهم نیست.برو خودت رو رنگ کن،پیش قاضی و ملق بازی.

_نظر امیر در موردش چیه؟

 با شیطنتی که در صداش موج می زد گفت:

_چرا از خودش نی پرسی؟

با سکون من، نگین هم ساکت شد.بعداز مدتی از تن نفس هایش فهمیدم که خوابیده،پشت کردم بهش و اجازه دادم تا اشک هام صورتمو خیس کنند.

گلناز گزینه خوبی بود،لااقل خیلی بهتر از من بود.درست همون کسی بود که خاله همیشه به عنوان عروس آرزوشو داشت.متین ومودب،زیبا و ملیح،از همه مهم تر توی یه خانواده اصیل و با شخصیت بزرگ شده بود.انقدر گریه کرده بودم که پلک هام به سنگینی یه کوه شده بود و از شدت خستگی دیگه قادر نبودم باز نگهشون دارم.کم کم داشتم غرق خواب می شدم که از صدای باز شدن در اتاق چشم باز کردم.دختری تپل با چهره ای اخم آلود،جلوی در اتاق ایستاده بود و داشت ما رو نگاه می کرد.روی تخت نشستم و دستمو لای موهام بردم و مرتبشونکردم و سلام دادم.دختر بی اعتنا به سلام من،ایش بلندی گفت و روش رو به سمت مخالف من برگردوند و به طرف تخت آخری رفت.

در حالی که از برخورد سرد و عجیب دخترک پاک شوکه شده بودم،با نگاهم تعقیبش کردم.دخترک کیفی رو که همراهش بود درکنر تخت گذاشت و بعد مانتوش رو از تن خارج کرد و روی تخت دراز کشید.دوباره نگاهم به نگاهش گره خورد که با عصبانیت گفت:

_چیه آدم ندیدی؟!

از اینکه بهش خیره شده بودم عذرخواهی کردم و دراز کشیدم.پس فرین،دختر خاله ای که نگین این همه تعریفش رو می کرد،همین بود.چند دقیقه از آمدن فرین به اتاق نگذشته بود که از جاش بلند شد و همونطور که پر سر و صدا به اتاق وارد شده بود،خارج شد.خسته بودم و مدام روی تخت غلت می زدم اما هرکاری می کردم خوابم نمی برد،انگاری خواب از چشمام فرار کرده بود و هیچ جوره قصد برگشتن نداشت.از میان لباس هایی که نگین برام توی ساک جمع کرده بود،یه پلیور یقه قایقی فیروزه ای رو همراه با شلوار دودی پوشیدمولی تصمیم گرفتم تا زمانی که نگین بیدار نشده اتاق رو ترک نکنم.پشت پنجره به تماشای بارون ایستادم.آسمان ابری بودو کم کم رو بهتاریکی می رفت.پنجره رو باز کردم،هوا چقدر لطیف بود.

بعداز گذشت مدتی صدای معترض نگین رو شنیدم که گفت:

_دختر مگه مرض داری،تو نمی گی من این پنجره رو باز می کنم اون وقت این نگین بیچاره که اینجا خوابیده سرما می خوره.

پنجره رو بستم و گفتم:

_هواکه سرد نیست.

براق شد و گفت:

_بله برای تویی که توی قطب زندگی می کرده،این هوا سرمایی نداره.اما برای من بیچاره که سال های سال توی تهران که رنگ باد و بارون و برف رو نمی بینم فرق می کنه.

 به ساعتش نگاهی کرد و گفت:

_تو اصلا نخوابیدی؟!

ملافه روی تخت و مرتب کردم و گفتم:

_می خواستم بخوابم که با اومدن هم اتاقیمون خواب از سرم پرید.

ذوق زده سر جاش نشست و گفت:

_پس افتخار دیدن تحفه خاله مهین نصیبت شد.خب حالا برام تعریف کن به نظرت چطور اومد؟

-وش کن بی خیال شو،بهتره دیگه بریم پیش بقیه.

_نمی خوای جواب بدی،جواب نده.نگفته هم می تونم حدس بزنم تو فکرت چی می گذره.

_اگه تو نمی خوای بلند شی من خودم برم.

دستهاش رو زیر سرش گذاشت و گفت:

_حالا چه عجله ایه!چیه کلک می خحوای زودتر بری پایین،دستت بیاد چندتا هوو داری؟

_ نگین میایی یا برم؟

_خیلی خب ترش نکن.صبر کن لباسام رو عوض کنم باهات میام.

به طرف بالکن رفتم و گفتم:

_من اینجام هر وقت حاضر شدی صدام کن.

_سرما می خوری.

_نه هوا خیلی خوبه.

از دیدن سبک معماری محلی عمارت لذت می بردم.همه ستون ها و نرده ها چوبی بودن و بوی چوب بارون خورده و بوی علف ها با هم مخلوط شده و فضا رو خشبو کرده بودن.

از پایین بالکن صدای امیر رو شنیدم که ازم پرسید،چرا اونجا ایستادم؟

_کار خاصی ندارم و منتظر نگین هستم.

امیر بلندتر از دفعه قبل پرسید:

_خوب استراحت کردی یا نه؟

و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشه راه افتاد که بره!چند قدمی نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:

_ تمنا فیادت باشه این چند روزی که اینجا هستیم تنهایی جایی نری.

_چرا مشکلی هست؟

_نه چون محیط برای تو غریبه و نا آشناست،می ترسم گم بشی فقط محض احتیاط گفتم.

_باشه.

با لبخندی گفت:

_زودتر بیایید پایین.

اون شب همه سعی داشتند به هر نحوی شده ازمن پذیرایی کنن تا کمتر احساس غریبی کنم.نیمه های شب بود که به فرودگاه رفتیم.طبق برنامه از پیش تعیین شده،قرار شده بود که مسافران اون شب رو،در آپارتمان خودشون استراحت کنن و فردا صبح طی مراسمی در روستا،از اونا استقبال بشه.

صبح به صدای خروس ها از خواب بیدار شدم و به تصور اینکه اولین کسی هستم که بیدارم پا روی بالکن گذاشتم.باورم نمی شد که عده زیادی صبح به این زودی مشغول فعالیت و تلاش برای برگزاری مراسم هستن.با صدای بخیر گفتن امیر به اون سمت چرخیدم و جواب سلام و صبح به خیرش و دادم.

با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:

_چرا به این زودی بیدار شدی؟بیشتر می خوابیدی.

احساس خوبی نسبت به این رفتار امیر نداشتم.نمی دونم ولی فکر اینکه دائما مثل یه بادیگرد تمام حواسش به منهو یهجورایی من و میپاد برام خوشایند نبود.اخمهام رو درهم گره کردم و گفتم:

_بیشتر از این خوابم نمی اومد.

با ناخنش لا به لای محاسن چونه اش رو خاروند وگفت:

_برات یه پیشنهاد دارم.

_گوش می کنم.

_می خوام برم قدم بزنم همراهم میایی؟

از خوشحالی دستهام رو بهم کوبیدم و گفتم:

_البته بریم،من آماده ام.

_اینطوری که نمی شه بهتره بری یه لباس گرمتر بپوشی.

به اتاق برگشتم و کاپشن کوتاه سفیدم رو برداشتم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم.

_این هم از لباس گرم،بریم دیگه.

نگاهی به سرتا پام انداخت و با اخم گفت:

_اینطوری می خوای بیایی؟!

به بلوز و شلوار تنم نگاهی کردم و گفتم:

_مگه ایرادی داره؟

_نه اما به نظرم بهتره بری پالتوت روبپوشی یا حداقل یه بارونی بلندتر.

تازه متوجه منظورش شدم یا به قول نگین دوزاریم افتاد.طبق خواسته اش عمل کردم و بارانی مشکی ام رو پوشیدم.قدم زنان پیش می رفتیم،مسافت زیادی رو طی کرده بودیم و از خونه دایی فرج حسابی دور شده بودیم.هیچکدوممنون مزاحم اون یکی نبود و هرکی توی عالم خودش سیر می کرد،تا اینکه امیر برای شکستن سکوت بینمون پیش قدم شد و گفت:

_ تمنا ،یه سوالی توی ذهنمه که مدتی می شه که بدجوری من و درگیر خودش کرده.می خوام بدونم چرا...چرا به درخواست پیتر جواب مثبت ندادی؟!

سرم و پایین انداختم و گفتم:

_چه دلیلی از این مهمتره که ازدواج در برنامه زندگی من جایی نداره.

به چهره اش نگاه کردم،نمی شد از اون صورت سخت و سرد به چیزی پی برد.برای لحظه ای نگاهمون درهم گره خورد.در حالی که روبه روم ایستده بود،یه لنگه ابروش رو بالا داد و گفت:

_می شه واضح تر حرفت رو بزنی و برام بگیمنظورت از چیزی که گفتی چی بود؟

_به نظر خودم که کاملا روشن بود و واضح،البته شایدم مختصر ومفید.با اینکهچندبار گفتم اما بازم می گم،من خیالازدواج ندارمو نخواهم داشت.چه می خواد پیتر باشه،یا کس دیگه فرقی نمی کنه چون من روی حرفم هستم.دلم می خواد ازاد باشم بدون هیچ قید و بندی تا بتونم از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم و هرکاری دوست دارم بکنم و هرجا دلم می خواد برم.

وبعد در حالیکه به راهم ادامه می دادم،زیر لبی باخودم گفتم:

_چون دیگه نمی کشم،اعصابی برام نمونده و حوصله هیچ میدون جنگی رو ندارم.نه حال و حوصله،دعوا و زد و خورد،نه دلبستن و دل شکستن.

همین طور که داشتم یکسری اراجیف بهم می بافتم و تحویل امیر می دادم،کسی از درونممحکم توی دهانم می زدو فریاد می کشید،دروغگو دیگه بس کن.تو دلت میخواد کسی رو دوست داشته باشی و احتیج داری که به یه نفر تعلق داشته باشی تا اونم دوستت داشته باشه و نگرانت باشه.

امیر آروم گفت:

-یعنی می خوای باور کنم،در این چند سال کسی تو زندگیت نبوده؟

باتکان دادم سرم حرفش رو تایید کردم. امیر بی توجه به من ادامه داد:

_اا من باورم نمی شه!اصولا این جور حرف ها رو آدمهایی می زنن که تویزندگی ازشخص نزدیکی ضربه روحی بدی خورده باشن و نسبت به بقیه پاک بدبین شده باشن.

در جوابش گفتم:

_خودت بهتر از من می دونی که من توی زندگیم هیچ رازی ندارم.انگار باید دوباره بهت یادآوری کنم که همه نزدیکان من در حقم ظلم کردن.شکست روحی،دیگه بدتر از این؟!

_نه،منظورم رو نفهمیدی.من می گم که شاید شخصی که تو روی اون بهعنوان شریک زندگی حساب می کردی،لطمه ای به تو وارد کرده!

_من که هرچی می گم تو به خرجت نمی ره و بازم حرف خودت رو میزنی.چقدر باید بگم که کسی در زندگی من وجود نداشته.

_پس چرا اصرار داری هرچه زودتر طلاقت بدم؟!بعدش می خوای چه کارکنی؟

بی تفاوت شونه ام رو بالاانداختم و گفتم:

_زندگی،همون کاری که الان دارم می کنم.

رو به روم ایستاد و گفت:

_پس در این صورت تو چه در عقد من باشی یا نباشی نباید برات فرق چندانی بکنه.

کلافه و عصبی جوابش رو دادم و گفتم:

_نمی دونم تو چه اجباری داری که این قرارداد همچنان پابرجا بمونه،در حالی که باید همون دوازده سال پیش فسخ می شد.

بعداز گفتن این حرفها،دیگه منتظر امیر نموندم و خدم با سرعت چند قدم باقی مونده رو به تنهایی طی کردم.توی حیاط هرکسی سرش به کاری گرم بود،به همین خاطر کسی متوجه اومدن من نشد.

از پله های حیاط که بالا رفتم، نگین رو دیدمکه بالای پلهها ایستاده بود و یه دستش رو به ستونچوبی و دست یگه اش رو به کمرش زده و درست مثل آدمهای طلبکار به چهره ام زل زده بود.

 گوشه چشمی برام نازک کرد و گفت:

_ببینم دوشیزه خانم از قدم زدن در این صبحگاه به همراه عاشق دلخسته شون لذت بردن؟

چشمام رو بستم تا کمی اعصابمآروم بگیره،با صدایی که سعی در مهار خشم و عصبانیتش داشتم به نگین گفتم:

_برو کنار چون نمی خوام ناراحتت کنم پس خواهش می کنم....

نگین قیافه درهمی به خودش گرفت وگفت:

_چیه باز چی شده،نکنه دوباره زدین به تیپ هم؟

بی اعتنا به کنایه اش با دستم کنارش زدم و به اتاق پناه بردم اما چه فایده که حضور فرین با اون قیافهپر تکبرش مزاحم خلوتی بود که من بهش نیاز داشتم.با دیدنم پشت چشمی نازک کرد و دوباره به مانیکور کردن ناخن هاش مشغول شد.صدای سوهانی رو که روی ناخن هاش می کشید،انقدر برام آزار دهنده بود که انگار مستقیما روی اعصاب من کشیده می شد.

نگین پشت سرم وارد شد و گفت:

-آخه شما چرا مثل...

با دیدن فرین،حرفش رو رها کرد و اومد رو به روی من روی تختش نشست.دستهام رو توی دستش گرفتو به چشمام خیره شد،از نگاه کردن به چشما حذر می کردم.دستم رو گرفتو بلندم کرد وگفت:

_بهتره بریم صبحانه بخوریم.

 در دلم غوغایی بود،کاش کسی بود تا کمکم می کرد.من باید با یه نفر حرف می زدم و خودم رو خالی می کردم.از یه طرف عشق امیر دیونه ام کرده بود از طرف دیگه می دونستم که واقعیت زندگیم برای امیر قابل پذیرش نیست.خوب می شناختمش،می دونستم که با شنیدن حقیقت نمی تونه باهاش کنار بیاد و داغون می شه و من به هیچ وجه این و نمی خواستم.

***********

به همراه نگین از اتاق خارج شدیم.عده زیادی جلو در خونه تجمع کرده بودن.با اومدنماشین مسافرها،صدای صلوات و چاووشی به راه بود،دود اسپند هم تمام فضا رو پر کرده بود.من بهمراه نگین و بقیه بیروناز خونه،کنار جاده ایستاده بودیم و چشم به جمعیت داشتیم.بدترین و وحشتناکترین صحنه ای که شاهدش بودم،صحنه سلاخی گوسفند بود که جلوی پای حجاج قربانی شد.در حالی که حیوان همچنان دست و پا می زد از روی خونش رد شدن.همیشه حالم از دیدن خون درگرگون می شد اما تا به حال اینطور از نزدیک شاهد ریختن هیچ موجود زنده ای نبودم.تنها کاری که اون لحظه انجام دادم،کشیدن جیغ بلندی بودکه خودم با شنیدنش احساس کردم کر شدم.