بعد خودم رو در آغوش نگین پنهان کردم،ازشدت ترس قلبم به قفسه سینه ام می کوبید.دچار حالت تهوع شدم و هر چ رو که صبح به عنوان صبحانه خورده بودم روی علف های کنار جاده بالاآوردمفچاهام به شدت می لرزید و تحمل وزنم رو نداشت.کنار جدول خیابون نشستم و با بطری آبی که امیر برام آورده بود،دست و صورتم و شستم.

نگین که از دیدن این صحنه دست و پاش رو گم کرده بود روی من خم شد و گفت:

_تو که حالت خوب بود،چی شد یه دفعه اینطوری شدی؟!

با بغضی که در گلو داشتم گفتم:

_برای چی اون حیوون بدبخت و کشتینش،اون که آزاری نداشت.

نگین سرم رو در بغلش گرفت و گفت:

_خودت روناراحت نکن این یه رسمه.

_چه رسم زشتی...چقدر بی رحمانه است!

نگین مرتب دلداریم می داد اما هنوز صحنه جاری شدن خون،لحظه ای از جلوی چشمام دور نمی شد.با زحمت زیاد جلوی اشک هام رو که می ریخت رو سد کردم وگفتم:

_حالم بهتر شد پاشو بریم.

امیر دوباره به ما نزدیک شد و گفت:

_ نگین رنگش خیلی پریده.بهتر نیست ببریمش دکتر،فکر کنم فشارش افتاده.

قبل از اینکه نگین بخواد در مورد اوضاه و احوالم نظری بده گفتم:

_حالم خوبه و نیازی به دکتر نیست.

به توصیه امیر برای اینکه دوباره با گوسفند های سلاخی شده و منظره خون ریخته شده روی زمین رو به رو نشم،از در پشتی ساختمان وارد شدیم.تا اون وقت اصلا موقعیتی پیش نیومده بود تا من باغ حیاط پشتی رو ببینم.باغ پر بود ازدرختان پرتقال و نارنگی و خرمالو و از همه جالب تر،ترکیب رنگی زیبای اون بود.کحسالتم رو فراموش کردم و محو زیبایی اونجا شدم حتی نمای ساختمان هم از این سمت دیدنی تر بود.آهسته از نگین پرسیدم:

-می شه یه کمی اینجا بمونیم؟

نگین نگاه پرسشگرش رو به امیر دوخت. امیر لبخندی زد و گفت:

_چرا نشه. نگین برو به مامان بگو که ما اینجاییم تا یه وقت نگران نشه.ما هم تا چند دقیقه دیگه پشت سرت میاییم.

با رفتن نگین روی یه جعبه خالی نشستم و چشمام رو بستم. امیر در حالی که تکونم می داد گفت:

_خوابت برد؟!

همون طور با چشمان بسته گفتم:

_بیدارم.

_سرما می خوری هوا سرده.پاشو بریم که الان غیبت طولانی من بحث برانگیز می شه.

با تعجب از جا پریدم وگفتم:

_برای چی؟مگه ما چه کار کردیم!

امیر بی اعتنا به سوالم زیر بازوم و گرفت و گفت:

_بریم زود باش.

با ورود بهحیاط اصلی، امیر بازوم و رها کرد و آروم پرسید:

_می تونی راه بری؟

با سر جوابش رو دادم.توی حیاط هرکی و می دیدم با عجله چه زن چه مرد در رفت و آمد و تکاپو بودن.گلچهره همانطور که روی پله ها بود فریاد زد،حشمت خانم پس این میوه ها چی شد که یکباره با دیدنم گفت:

_شنیدم حالت بد شده بود،بهتری؟

_ممنونم خوبم.

امیر به طرف پله ها رفت و گلچهره رو مخاطب قرار داد وگفت:

-می شه مامانم و صدا کنی؟می خوام سفارش کنم که مراقب حال تمنا باشه.

گلهره پله ها رو پایین اومد و در کنارم قرار گرفت و گفت:

_خیالت راحت خودم می سپارمش دست عمه جون.

توی اتاق نشیمن،خاله میمنت در کنار خودش برام جا باز کرد.هرکی من و می دید به یه طریقی حالم و می پرسید،طوری که از توجه زیاد میزبان به خودم شرمنده شدم.

_چیه مثل بچه موش رفتی تو بغل مامانم قایم شدی؟

خاله نگاه سرزنش باری نثار نگین کرد و گفت:

_نمی بینی بچه ترسیده،انقدر سر به سرش نذار.طفلکی بچه ام رنگ به رونداره اذیتش نکن.

نگین شاکی شد و گفت:

-واه واه،چه تحویلش گرفتین.بابا یکی هم پیدا شه هوای ما رو این طوری داشته باشه.ناسلامتی من هم مهمونم.وای وای ببین چه جای خوبی نشسته،یکم برو اون ورتر تا منم جا بشم.

بعد در حالی که خودش رو به زور در کنار من ا می کرد،صداش رو پایین آورد وگفت:

_ای عشق برادرم،رخ می نمودی تا این برادر عاشق ما آسوده خاطر بشه.

چپ چپ نگاهش کردم و اخمی ر رنگ تحویلش دادم.خودش رو عقب کشید و گفت:

_واه واه،ترسیدم چه خبرته،عوضی گرفتی.لابد داداش بدبختم رو هم اینطوری نگاه می کنی که می خواد سر به تنت نباشه.قربون خدا برم که چه خوب در و تخته رو بهم جور کرده،کپی هم دیگه هستین البته در زمینه اخلاق.اسم اون رو گذاشتم میر غضب،تو رو هم هند جگرخوار صدا می زنم.وای بچه هاتون چی از آب در میان،فکر نکنم از دراکولا بهتر بشن،چه خانواده ای بشین شما!

_اراجیفت تموم شد یا هنوز ادامه داره؟

با ناخن بلندش سرش رو خاروند و گفت:

_فکر کنم،آره...راستی پاشو به هر بهانه ای که خودت می دونی،آ؛ب خوردنی ،صورت شستنی،چه می دونم زیر بارون قدم زدنی،برو تو سالن تا ببینه حالت خوبه بلکه دیگه انقدر توی قسمت زنونه سرک نکشه.می ترسم آخرش به خاطر این کارش یه کتک مفصل نوش جان کنه.

_برای ی باید کتک بخوره؟مگه چه کار کرده؟

_عزیز من،تو چرا حالیت نیست.این قسمت مربوط به خانم هاست.احتمال داره یه وقت،یه آقای ناموس پرستی پیدا بشه در مورد امیر یه فکر ناجور به سرش بزنه.اون وقت دیگه وا ویلا، امیر خان حسابی دکوراسیون عوض می کنه...ببینم نگران نشدی؟

بی اعتنا به حرف نگین صورتم و برگردوندم.خاله داشت با خانمی که  در کنارش نشسته بود به زبان محلی حرف می زد.یکدفعه با ضربه ای که به پام کوبیده شد،از جا پریدم.

_ نگین این چه کاری بود کردی؟دردم اومد.

بعد با دستم محل ضربه رو ماساژ دادم. نگین عذرخواهانه نگاهم کرد و گفت:

_یادم رفت بهت بگم که آرش زنگ زد و کارت داشت.

آروم از جام بلند شدم.خاله که متوجه ام شد گفت:

_کجا می ری؟دوباره خدای نکرده حالت بد نشه.

_نه خاله،نگران نباشید.می رم یه زنگی به آرش بزنم و بینم توی شرکت اوضاع چه طوریه؟

معماری خونه طوری بود که پله هایی که دو طبقه رو بهم وصل می کرد بیرون ساختمان بنا شده بود.سه،چهار تا پله رو بیشتر بالا نرفته بودم که نگین صدام زد.به طرفش برگشتم و گفتم:

_باز چی شده؟

لبخندی تحویلم داد و گفت:

_هیچی باهات شوخی کردم. آرش زنگ نزده بود برگرد.

با دیدن امیر پایین پله ها تازه متوجه  منظور نگین از ان شوخی بی مزه شدم.چهره جدی و عصبانی به خود گرفتم و گفتم:

_یخ نکنی،بی مزه.

و بعد بدون اینکه نگاهی به امیر بیندازم به اتاقم برگشتم. نگین شاد و شنگول کنارم نشست و گفت:

_وقتی بهت می گم باید به من نشان دکترای افتخاری آدم شناسی رو بدن،من و دست می ندازی و مسخره می کنی.دیدی گفتم اگه امیر وقتی خیالش از بابت تو راحت بشه،بساطش رو جمع می کنه و می ره.حالا دیگه انقدر برام قیافه نگیر...اگه قول بدی دختر خوبی باشی،یه خبر دسته اول بهت می دم.

سرم و برگردوندم و نگاه کنجکاوم و به نگین دوختم. نگین با دیدن چشمان منتظر من،سرش رو پایین انداخت و گوشه آستینش رو گرفت و در حالی که با آن بازی می کرد گفت:

_برام خواستگار پیدا شده...اِ چرا داری اینجوری نگام می کنی مثلا دارم یه جورایی خجالت می کشم.

با خنده گفتم:

_وای که چقدر تو لوده ای دختر!

نگین از خنده من،خنده اش گرفت و گفت:

_بمیرم،تو خندیدن هم بلد بودی و من خبر نداشتم.

_حالا این آدم بدبخت کم عقل کی هست؟

_فاتح،پسر خاله مهین.

_برادر فرین و می گی؟!

_هیس آروم چه خبرته،بلند گو قورت دادی؟

_حالا چه شکلی هست؟

_می خواستی چه شکلی باشه،درست شبیه عزرائیله.

_یعنی انقدر ترسناکه؟!

نگین در جوابم خنده ای کرد و گفت:

_یه خورده فکر کن،شایدت یادت اومد.دیدیش،دیشب سر سفره کنار امیر نشسته بود...همون چشم سبزه که موهای مجعدی داره.

_اون که زشت نبود...خب تو چی گفتی؟

نگین چینی به بینی اش انداخت و گفت:

_اگر بمیرمم نمیب ذارم زیر تابوتم و بگیره...پسره چشم هیز ایکبیری،با نگاهش آدم و درسته قورت می ده...صبح که شما توی باغ بودین،مامان کلی برام روضه خوند که پسره اله و بله اما من قاطعانه گفتم،مادر من حداقل برای گوری روضه بخون که حداقل یه مرده توش باشه.آخه الان توی این دروه زمونه پسر درست و حسابی پیدا می شه که هی به من نصیحت می کنی شوهر کن.

_باز تو یه سوژه افتاد دستت که باهاش معرکه بگیری؟

از صدای دختری که نگین رو مخاطب قرار داده بود هردو سر بلند کردیم.دختری با چهره ای دلنشین رو به روی ما ایستاده بود. نگین با شادی فریادی زد و گفت:

_گلپری خودتی!دختر معلوم هست کجایی؟

بعد هردو در حالی که همدیگه رو بغل کرده بودن حسابی بازار ماچ و بوسه راه انداختن و قربون صدقه هم رفتن.

نگین بعداز مدتی ازش فاصله گرفت وگفت:

_بذار خوب نگاهت کنم.وای چقدر تپل شدی؟چیه شیطون معلومه که حسابی بهت خوش می گذره،بلا نکنه خبریه؟!

_یه کوچولو،آخه دارم مامان می شم.

_وای راست می گی.بهت تبریک می گم.بیا بشین برام تعریف کن.چه کارا می کنی؟

_الان که نمی شه،کلی کار هست.باشه بعد از ناهار،مفصلا باهم گپ می زنیم.راستی حال دوستت چطوره؟عمه می گفت با دیدن خون حالش بد شده؟

نگین در حالی که به من اشاره می کرد گفت:

_پاک حواسم پرت شد و یادم رفت که شما رو بهم معرفی کنم. تمنا جان ایشون گلپری هستن،یکی از دخترهای دایی ام...گلی، تمنا رو یادت هست،تازه از سوئد برگشته.

گلپری چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:

_دختر افسانه خانم،خوب یادم مونده،مگه نه.از دیدنتون خوشحالم.حالتون چطوره؟کسالت برطرف شد؟

_بله ممنون.

نگین بدون اینکه فرصتی به من بده گفت:

_آخه می دونی چیه، نگین هنوز با خیلی از رسوم آشنایی نداره برای همین با دیدن مراسم قربانی کردن کمی شوکه شد.

گلپری لبخند محبت آمیزی نثارم کرد وگفت:

_امیدوارم تا زمانی که اینجا هستید،اوقات خوشی رو سپری کنید. نگین جان دیگه خودت صاحبخونه ای و اختیار داغر،هوای مهمون ما رو داشته باش و نذار بهش بد بگذره.خودت می بینی که اینجا چقر شلوغه و هر کسی سرش به کار خودش گرمه.

بعداز رفتن گلپری، نگین رشته کلام رو دوباره به دست گرفت و گفت:

_گلپری،بزرگترین دختر دایی منه و همسن امیر ،خیلی دوستش دارم از بس کهمهربونه.

بعد از اون نگین هر کسی رو که وارد یا خارج می شد بهم معرفی می کرد و سریع یع بیوگرافی کامل در اختیارم می ذاشت.بعد از خوردن ناهار نسبتا از رفت و آمدها کم شد،تنها چیزی که این وسط برام جالب بود همکاری تمام افراد فامیل با همدیگه برای هرچه بهتر برگزار شدن مراسم بود.البته ناگفته نبمونه که مراسم اصلی شب بود برای همین،همه دوباره سخت مشغول کار شدن.

حوصله ام از دیدن این همه آدم که دائما در رفت و آمد بودن،حسابی سر رفته بود.تصمیم گرفتم ه سری بهحیاط پشتی بزنم چون دیدنش برام جذابیت خاصی داشت،فضای باغ برعکس بقیه قسمتهای خانه در سکوت فرو رفته بود.به آمون نگاه کردم،گرفته و ابری بود.از تیرگی اونمی شد حدس زدکه قراره بارون بباره.به یکی از درختان پرتقال تکیه دادم و یاد حرفهای صبح امیر افتادم.ذهنم دوبارهآشفته شده بود و مرتب از این شاخه به اون شاخه می پرید.از گذشته به کودکی،نوجوانی مثل مجرمی که دنبالش کرده باشن،گریزان از همه چیز شروع به دویدن کردم.نمی دونم چقدر دویده بودم که به حصار ته باغ رسیدم،نفس نفس زنان ایستادم و به اطرافم نگاهی انداختم.

از خودم و از کاری کهکرده بودم حسابی عصبی بودم.شانس آوردم که کسی من و ندید،اگه یکی من و توی اون حال می دید،حتما با خودش فکرمی کرد که پاک دیونه شدم.پشیمان و خجالت زدهاز کاری که کرده بودم،سرم و پاین انداختم و راه اومده رو قدم زنان برگشتم.پس از طی مسافتی احساس کردم که تنها نیستم وکسی من و زیر نظر داره،به خوبی می تونستم سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس کنم.نگاه کنجکاو و جستجو گرم روبه اطراف باغ دوختم اما چیزی ندیدم،حتی اگر هم کسی بود با وجود اون همه درخت،قابل دیدن نبود با خودم فکر کردم کهحتما خیالاتی شدم یا شایدم دیوونه شده بودم و نمی خواستم قبول کنم.

ری زمین کنار یکی از درختها نشستم،از این زاویه دید بیشتری روی باغ داشتم ناگهان صدای قدمهایی رو،روی سبزه ها احساس کردم،آروم داشت به طرفم می اومد.با خودم گفتم،این امیر هم ول کن نیست.نمی دونم خسته نمی شه از اینکه انقدر همه جا و در هر زمان مراقب منه!

_چرا تنها نشستی،می گفتی خودم باهاتمی اومدم.باور کن دربست نوکرت می شدم و نمی ذاشتم که تنها بمونی تا حوصله ات سر بره.

بهت زده سرم و چرخوندم.صدا،صدای امیر نبود.بلکه مرد جوان دیگه ای بود که قیافه اش خیلی برام آشنا بود.آهان یادم افتاد،دیشب کنار امیر سر سفره نشسته بود،بله خودش بود پسر خاله نگین،فاتح.اشتباه نمی کردم اما اون اینجا چه کار می کرد،از من چی می خواست!

صدایی در وجودم بهم اختار می داد که باید برگردم خونه و اینجا دیگه برام امن نیست.از روی زمین بلند شدم و گفتم:

-لطفا از اینجا برید و من تنها بذارید.

_خوشگلهفچرا فرار می کنی.اینجا که کسی نیست فقط من هستم و تو،پس خیالت راحت باشه.

به سرعت قدمهام اضافه کردم.عجب غلطی کرده بودم که تنها اومده بودم.هوا داشت تاریک می شد و بر ترسم بیشتر دامن می زد.ناگهان پنجه هایی بازوم و گرفت و من و از حرکت بازداشت.

بعد صدای کریه اش رو کنار گوشم شنیدم که گفت:

_من هم بلدم مثل امیر نازت و بکشم ولی در عوضش تو هم باید یه کمی با من راه بیایی.

_من نمی فهمم تو چی می گی،دستمو ول کن.

در تقلا بودم تا دستشو از دور بازوم جدا کنم اما اون با قدرت زیادش من و به طرف خودش کشید.با دست آزادم مشت محکمی به بینی استخوانیش زدم که فریادی از سر درد کشید و بعد هر دو دستش رو  به سمت صورتش برد.از غفلتش استفاده کردم و پا بهفرار گذاشتم اما دوباره به من رسید و موهامو تو چنگش گرفت.جیغ بلند من،در صدای آواز دسته جمعی کلاغ ها گم شد.با ناامیدی امیر رو صدا زدم اما چه فایده که صدام به جایی نمی رسید.اینطوری نمی شد باید خودم کاری می کردیم،تام نیروم رو توی پام جمع کردم و با زانو ضربه ای محکم به نقطه حساس بدنش زدم.در حالی که از درد به خودش می پیچید از من جدا شد و روی زمین افتاد.از ترس خشکم زده بود و داشتم هنوز به تقلایاون نگاه می کردم که صدایی در مغزم فریاد زد،فرار کن.از روی زمین بلند شدم اما تعادلم بهم خورد و دوباره افتادم.درمانده تر از قبل دستم و به زمین ستون کردم و تکیه گاهی برای بلند شدن درست کردم اما همین که سرم و بالا گرفتم،چشمم به یه جفت کفش که رو به روم ایستاده بود افتاد.از ترس تمام بند بند تنم می لرزید و دیگه توانی برای مبارزه نداشتم.اشک درماندی و بیچارگی از چشمام سرازیر شد،سرم و بلند کردم و گفتم:

_خواهش می کنم کاری به من نداشته باش.

چشمام چیزی روکه می دید باور نداشت، امیر بالای سرم ایستاده بود و داشت با حیرت من و نگاه می کرد.چند لحظه بعد دستشو دراز کرد و از روی زمین بلندم کرد.اینبار نگاهی به فاتح انداخت که هنوز هم پخش زمین بود و ازدرد به خودش می پیچید.با صدایی که از خشم می لرزید گفت:

_اینجا چه خبره؟

نگین و خاله مهین پشت سر امیر ایستاده بودند.با دیدن آنها بغضم ترکید و با صدای بلند زدم زیر گریه،راستش از نگاه کردن به آن دو گوی آتشین و چهره ی امیر وحشت داشتم. امیر من و رها کرد و به سمت فاتح دوید و یقه اش رو گرفت و کوبیدش به درخت،فاتح در حالی که زیر دست و پای6 تقلا می کرد گفت:

_ امیر بذار برات توضیح بدم.یه لحظه به حرفام گوش کن.

خاله مهین که حسابی ترسیده بود به سمت امیر رفت و گفت:

_داری چه کار می کنی؟کشتی بچه ام ،ولش کن. امیر اصلا اصلا انتظار نداشتم که به خاطر این دختره بی کس و کار که معلوم نیست،کجاها بوده و چه غلطی کرده دست روی بچه من بلند کنی.

فاتح که با شنیدن حرف های مادرش جرات پیدا کرده بود با صدای بلند تری گفت:

_ امیر باور کن که من هیچ قصدی نداشتم.اون خودش ازم خواست که اینجا قرار بذاریم ولی وقتی اومدم به جای اینکه در باغ سبز بهم نشون بده،شروع کرد به کولیبازی و بعد هم مثل وحشی ها بهم حمله کرد.باور کن به خدا به جان مادرم راست می گم.

پاک گیج شده بودم و اصلا معنای حرفاش رو نمی فهمیدم.شاید هم می فهمیدم اما توی ذهنم گنجایش پذیرفتنش رو نداشتم.ماجرا رو هرطوری که خودش دوست داشت برای امیر ردیف کرد و گفت.

امیر هم که انگار کاملا حرف های فاتح باورشض شده بود،رو به روی من ایستاد و با چشمان به خون نشسته زل زد به صورتم بعد فقط برای یه لحظه بالا رفتن دستش و دیدم وچشمام بستم و باز کردم،دست پایین افتاده و مشت کرده اش و دیدم،درسته که به صورتم سیلی نزد اما به مراتب صدبرابر بدتر از اون و در حقم انجام داد و جلوی اونهمه آدم،آب دهانم رو به صورتم تف کرد و رفت.

شوکه و بهت زده به فاتح و مادرش که در بغل هم بودن نگاهی انداختم. نگین هم آروم و ساکت ایستاده بودو فقط تماشا می کرد.انگار تازه با دیدن نگاه اونها معنای حرکت امیر رو فهمیدم،توی یه لحظه دنیا روی سرم آوار شد.

_ تمنا .

صدای نگین تلنگری بود برای شکستن بهتم.دوست نداشتم کسی شاهد شکستن غرورم باشه،برای همین راه خونه رو در پیش گرفتم و به اتاقم پناه بردم.گوشه اتاق زانوهام رو بغل گرفتم و به دیوار رو به رو خیره شدم.دوباره بی کسی و تنهایی محاسره ام کرده بودند،چطور ممکن بود که امیر ...آخ باورم نمی شد که اون دروغ های فاتح رو باور کنه.یعنی در مورد من چی فکر کرده،یعنی به خیالش من یه زن...نه اون حق نداره،من بهش اجازه این کار و نمی دم.این تهمت ها به من نمی چسبه،من پاک ِ پاکم.دوباره اون صدای مزاحم توی گوشم پیچید که با لحن مسخره ای بهم می گفت،تو پاکی،کی گفته!

تا کی می خوای پیش خودت این فکر و بکنی.چرا دست ازاین ادعای باطلت برنمی داری.صدایی معترض از عمق وجودم فریاد زد،نه من توی اون ماجرامقصر نبودم.نه...نه، امیر نباید حرف های اون و باور می کرد.هنهوز صدای خاله مهین توی گوشم زنگ می زنه، امیر تو می خوای به خاطر این دختره بی کس و کار...چندبار با خودم این جمله رو تکرار کردم.شاید حق با خاله مهینه چون اگه من خانواده ای داشتمفاون هیچ وقت جرات نمی کردبه من دست درازی کنه.

وجود نگین رو در کنارم احساس کردم.آروم بغلم گرفته بودو مثل یه مادر نوازشم می کرد و می گفت:

_ تمنا خودت رو بیشتر ازاین آزار نده.می دونم که تمام حرفهای اون پسره عوضی دروغه.خوب می دونم که تو پاک تر از این حرفهایی و اون وصله ها به تو نمی چسبه.از دست امیر عصبانی نباش،می دونم که مقصره اما کمی بهش حق بده.مطمئن باش که با دیدن اون وضعیت،اون نمی تونسته فکرش بهتر از این کار کنه.بذار یه کم آروم بشه،خودش می فهمه که تو بی گناهی.باور کن اون آدم منطقیه اما اون لحظه خیلی عصبانی شده بود.

دلم نمیخواست با هیچ کس حرف بزنم حتی با نگین.قلبم از همه شکسته بود. نگین هم وقتی دید داره با دیوارحرف می زنه،گذاشت و رفت.

نفرت از امیر تموم وجودم رو پر کرده بود.در عمرم هیچکس حتی پدرم با اون کارش،انقدر مرا تحقیر نکرده بود.قلبم آتیش گرفته بود و جز یه خاکستر ازش چیزی باقی نمونده بود.این رفتار امیر بهم فهموند که اگه اون از اتفاقی که در سوئد برام افتاده بود با خبر بشه حتما من و زنده زنده می کشه.(انگار بقیه رو چه جوری می کشن!!)سرم رو روی زانوانم گذاشتم.

دوباره این نگین مزاحم پیداش شد.با دستش شونه ام و تکون داد و گفت:

_ تمنا ،خوابی...بی خودی برای من فیلم بازی نکن.می دونم که بیداری،جوابم رو بده... تمنا همه اون پایین دارن سراغت رومی گیرن.بخدا اگه دستم به فاتح برسه،چشمای هیزش رو با همین ناخن هام درمیارم یا نه  با همین دستام خفه اش می کنم. تمنا فدات شم،پاشو دیگه.زشته به خدا،آخه الان اونا چه فکرایی پیش خودشون می کنن...خدایا عجب غلطی کردم،آخه برای چی من ِ گردن شکسته از تو خواستم با ما بیایی.اگهمی دونستم قراره اینجوری بشه،لال می شدم و اصرار نمی کردم که همراه ما بیایی.

با صدای ضربه ای به در،هردو تکانی خوردیم.خاله در حالی که لای در را باز کرده بود و ما رو خیره خیره نگاه می کرد گفت:

_ تمنا، نگین اینجا هستین.دو ساعت دارم دنبالتون می گردم برای چی نمیایین پایین؟وا،چرا هردوتاتون کز کردین گوشه دیوار، تمنا چش شده،نکنه مریضه...

نگین برای اینکه خاله رو دست به سر کنه گفت:

_قربون مامان زرنگ خودم برم،دل و کمرش درد می کنه.

_خیلی خب،بلند شو روش پتو بنداز.بعدم بیا پایین براش یه چایی نبات درست کن.

خاله که از جهت ما خیالش راحت شده بود رفت و در را هم پشت سرش بست. نگین بعداز رفتن خاله،آه بلندی کشید و گفت:

_آخیش مامان رفت... تمنا از دست شماها،من و به چه کارهایی وادار نمی کنید.

وقتی دید جوابش رو نمی دم.پوزخندی زد و گفت:

_باشه با من هم حرف نزن،من دارم میام پایین.

تنها که شدم سرم و به دیوار تکیه دادم و زانوهام رو تنگ تر در بغل گرفتم.اگه تا این لحظه هم به خاطر برگشتن به ایران دو به شک بودم،حالا مطمئن بودم که از اول هم اومدنم اشتباه محض بود.سهیل حق داشت چون اون من و بهتراز خودم شناخته بود که بهم گفت نرم اما من برای برگشتن سماجت به خرج دادم و گفتم که باید برم.بهم گفت می دونم اگه بری،جوانه های امیدت رو خشک می کنی.گفتم برعکس،من دارم برای باور کردن جوانه های امیدی که دارم می رم.گفت،آسایش و آرمشت رو از دست می دی ولی من باز هم لجبازی کردم و گفتم،تازه به دستشونآوردم.

در اتاق به شدت باز شد و نگین مثل یه گوله توپ وارد اتاق شد،به قدری هیجان زده بود که منم کنجکاو شدم بدونم چی شده!رو به روم نشست و دستش رو،روی دستم گذاشت و گفت:

_ تمنا نمی دونی چی شنیدم،اگه بشنوی باورت نمی شه.داشتم می رفتم پایین که حبیب و دیدم دارخ توی زیر پله ها با امیر حرف می زنه.شنیدم که می گفت،مراقب اون دختره،همون که دوست نگینه باش آخه می دونی این چند روزه خیلی حواسم بهش بود،انگار چشم فاتح بدجوری دنبالشه چون قبل از ناهار بهم می گفت،چرا باید هرچیزی که خوبه نصیب امیر بشه!

نگین که نگاه بی تفاوت و یخ زده من و دید،تکونم داد و گفت:

_می فهمی چی می گم، تمنا.این حرف یعنی اینکه تو بی گناهی و اون از قبل نقشه داشته. امیر همه چیز رو فهمید،اون می دونه که تو دختر پاکی هستی.

دوباره و اینبار،با شدت بیشتری تکانم داد و گفت:

_حرف بزن،یه چیزی بگو.چرا مثل جغد زل زدی توی چشمام.

نگاهم رو ازش گرفتم.پس اون هم فکر کرده بود من با قصد و نیت قبلی با فاتح تو باغ قرار گذاشتم. نگین که انگار فکرم رو از توی نگاهم خونده باشه،بغلم کرد و گفت:

-با من هم قهری،به خدا از اول هم می دونستم که این فاتج جونور با نقشه اومده سراغت.حرفم و باور نمی کنی،فکر می کنی من به تو شک کردم.نمی خوای چیزی بگی،باشه من دارم می رم تا تو راحت باشی.

اون شب تنها حسنی که داشت تنها نیومدن فرین به اتاق بود.بالاخره کابوس اون شب  هر طوری بود به پایان رسید و سپیده سرزد.

_ تمنا ... تمنا ،بیدار شو.پاشو وسایلتو جمع کن که می خواییم برگردیم تهران.