تمنای تو 14
نگین نفهمید تنها چیزی که تو اون شب تار به سراغم نیامد خواب بود.اصلا توی حال خودم نبودم و نفهمیدم چطوری با همه خداحافظی کردیم.از نگاه کردن به امیر خورداری می کردم اما سنگینی نگاهش رو می تونستم روی خودم حس کنم.
روی صندلی عقب نشستم و دوباره به خاطر ضعفم از خودم بیزار شدم،از اینکه مجبور بودم با آنها همسفر باشم.از پنجره به فضای مه گرفته اطرافم نگاه کردم.باز جلوی در اتاقم ایستاده بودم و ناخن هایم را می جویدم.بابا،مامان رو می زد و مامان فقط جیغ می کشید،من هم باهاش جیغ می زدم.داشتم روی زمین کشیده می شدم،هوا خیلی سرد بود.دست و پاهام یخ زده بود و حسی نداشت.یه نفر داشت کتکم می زد،مزه خون رو توی دهنم حس می کردم.نه انگار چند نفز بودن.یه نفرشون موهام رو توی دستش گرفته بود و محکم سرم رو به زمین می کوبید.
_تمنا ... تمنا .
گونه ام می سوخت.وقتی به خودم اومدم صورت گریان نگین رو مقابلم دیدم.چرا انقدر محکم بغلم کرده بود،برای چی داشت گریه می کرد.
_ تمنا خوبی،الهی بمیرم چرا انقدر خودخوری می کنی از دیروز بغض راه گلوت رو بسته،گریه کن،بذار راحت بشی. امیر پتو رو از صندوق عقب بیار،بکشم روش،بدجوری داره می لرزه!
نگین کمکم کرد تا دراز بکشم.بعد دستم رو بین دستاش گرفت و گفت:
-چقدر سردن... امیر دور بزن برگردیم رشت،باید ببریمش دکتر انگار فشارش پایینه.
به سختی گفتم:
-نیازی به دکتر ندارم.قرص هام داخل کیفمه.
نگین قرص هام رو به خوردم داد.چشمان نگرانش مراقب تمام حرکاتم بود.لبخندی برای آسودگی خیالش زدم و گفتم:
_نگران نباش،الن بهتر می شم فقط باید بخوابم.
چشمام رو بستم و خودم رو به خواب زدم.کمی از نگرانیش کم کنم.ماشین آروم و یکنواخت حرکت می کرد.صدای امیر رو شنیدم که از نگین پرسید:
_خوابیده؟
_آره طفلکی.چقدر بد شانسه،چی فکر می کردم چی شد.به زور برش داشتم آوردم تا بلکه یه خورده باد به سرش بخوره و آب و هواش عوض بشه اما چه فایده حالش بهتر نشد که بدتر شد.من نمی دونم کی این کابوس لعنتی می خواد راحتش بذاره تا بلکه یه شب،یه خواب راحت داشته باشه.
_اون خواب نبود چشماش باز بود.
_این ممکن نیست اون هوشیار نبود اصلا تو حال خودش نبود با سیلی تو هوشیار شد.
امیر در جوابش سکوت کرد و چیزی نگفت.انگار قرص ها کم کم داشت اثر می کرد چون چشمام می سوخت و پلکهام روی هم سنگینی می کرد و بعد به یکباره بدون اینکه دست خودم باشه پا به دنیای خواب گذاشتم.
چشم که باز کردم،گیج گیج بودم.بعداز اینکه دنیای ناشناخته اطرافم و بررسی کردم،فهمیدم که هنوز توی ماشین دراز کشیدم.به سختی سرم و بلند کردم،جلوی یه رستوران توقف کرده بودیم اما از امیر و نگین خبری نبود.دوباره دراز کشیدم و پلک هام رو،روی هم گذاشتم ولی با شنیدن صدای در از دنیای بی خبری جدا شدم.بدون اینکه چشمام رو باز کنم به حرفاشون گوش می کردم.
_ امیر بیدارش کنم غذا بخوره،سرد می شه ها.
_نه لازم نکرده چون با حالی که اون داره،الان خواب از هر چیزی براش بهتره.
_ امیر ،باعث همه این اتفاقات تویی.تو بودی که اون روز دل تمنا رو شکستی،اون بدبخت به اندازه کافی از رفتار فاتح کثافت ترسیده بود اما تو ضربه آخر رو بهش زدی و با حرکتی که انجام دادی شوکه شدیدی بهش وارد کردی.اون از هر کسی انتظار داشت،غیزار تو...تو،دوستش داری؟
خیلی دلم می خواست جواب امیر رو بشنوم اما هرچه بیدار موندم ومنتظر شدم جوابی جز سکوت از امیر نشنیدم و در آرزوی شنیدن صداش به خواب رفتم.
**********
زود بعد وقتی وارد شرکت شدم به مهندس کاظمی برخورد کردم.با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_به به،خانم مهندس خوبید.شمال خوش گذشت؟
_ممنون.جای شما خالی،راستی نقشه ها رسید.
_بله تشکر.البته چندتا ایراد کوچیک داشتن.
_oh my God.متاسفم.امروز حتما ایرادش و برطرف می کنم.
_نیازی نیست،با اجازتون خودم کمی دستکاریشون کردم.
با صدای مهندس کاظمی که گفت:
_به به،ببین کی اینجاست!آقا داماد.
به طرف در برگشتم. آرش سر حال و خوشحال به سمت ما اومد.دو مرد به گرمی دست هم رو فشردن و احوال پرسی مفصلی با هم کردن. آرش نگاهش رو به سمت برگردوند و گفت:
_ تمنا ،چطوری.خوبی؟
_خوبم.صنم چطوره؟
_اونم خوبه ولی حسابی دست تنها شدیم.خب ما رو قال گذاشتی و رفتی گردش.
_شرمنده ام جبران می کنم.
مهندس کاظمی وارد بحث ما شد و گفت:
_خانم مهندس از قرار معلوم دوباره باید به فکر یه منشی باشیم چون دیگه نمی شه روی خانم ایشون حساب باز کرد.
آرش ضربه ای آروم به شونه مهندس کاظمی زد و گفت:
_اتفاقا فکر خوبیه.راستی جمعه شب فراموش نشه.
_حتما خدمت می رسیم.اگه امر دیگه ای نیست من برم به کارام برسم.
_خواهش می کنم مهندس... تمنا تو هم بیا دفترم،کارت دارم...آقا جمال لطفا دو تا نسکافه.
آرش روی مبل،رو به روم نشست و گفت:
_خب تعریف کن،شمال خوش گذشت.
نگاه خیره ای به آرش انداختم.روی مبل تکانی به خودش داد و گفت:
_چیه شاخ دراوردم،چرا اینطوری نگام می کنی؟
_یعنی می خوای باور کنم که امیر چیزی بهت نگفته؟!
آرش سرش و پایین انداخت و در حالی که دستهاش رو بهم می مالید گفت:
_چرا در مورد رفتارش با تو بهم گفته والانم خیلی پشیمونه.در ضمن برات نگرانه،می گه بهنظر میاد از نظر روحی خیلی داغونی.
_من احتیاج به دلسوزی کسی ندارم.
_تمنا تو یه کم باید به امیر حق بدی.
_ آرش ازت خواهش می کنم که این بحث و تمومش کنی.من اصلا علت رفتارهای امیر رو نمی فهمم و نمی دونم چرا من و به بازی گرفته فقط این و می دونم که امیر باید قبول کنه من دیگه نیازی به قیم ندارم.
_من که بین شما دونفر گیر کردم.هر حرفی می زنم بهتون بر می خوره و سریع جبهه می گیرین.به نظرم بهتر اینکه که تو و امیر بشینین سر فرصت با هم دیگه حرف بزنین.
_مشکل من هم،همینه. امیر در این چند ماه که از برگشتم می گذره حتی چند کلمه درست و حسابی با من حرف نزده بلکه فقط با کلمات بازی کرده.من فکر می کنم اون هنوز نتونسته تکلیف خودش رو با خودش روشن کنه.
آرش در مقابل حرف های من سری از ناامیدی تکان داد و گفت:
_شاید باید گذشت زمان این مشکل و حل کنه.
نگاهم رو خیره به چشمان آرش دوختم و گفتم:
_من می خوام مستقل زندگی کنم.البته می خواستم صبر کنم تا آپارتمان های ملک خودم تکمیل بشهاما حالا با این اتفاقی که افتاده،فکر می کنم که هر چه زودتر این کار و بکنم بهتر باشه.می خواستم بگردی ببینی تو این پروژه ها،آپارتمانی مناسب برای من پیدا می کنی.
آرش در حالیکه با دستش چونه اش رو می خاروند،گفت:
_یعنی تصمیمت جدیه ،مطمئنی که می خوای تنها زندگی کنی؟
سرم رو به نشانه تایید حرفاش تکون دادم. آرش از روی مبل بلند شد و گفت:
_فعلا که مورد خوبی ندارم اما سعی می کنم برات پیدا کنم...دیگه باید برم چون یه دنیا کار رو سرم ریخته.خودت که واردی و می دونی که باید اینجا روچطور اداره کنی؟
بی توجه به حرف آرش ،مقابلش ایستادم و گفتم:
_در مورد آپارتمان،نمی خوام تا زمان مناسبش برسه،کسی خبردار بشه.باور کن نمی خواستم تو رو توی زحمت بندازم اما مطمئن تر از تو سراغ ندارم.
_خیالت جمع باشه،کارها رو بسپار به من.به مهندس کاظمی هم بگو پیشنهادش واقعا به جا بود پس هر چه سریع تر یکی رو استخدام کنه که واقعا به نیروی اضافی نیاز داریم.
آخر وقت قبل از اینکه شرکت رو ترک کنم، نگین تماس گرفت وگفت که کمی دیرتر از هر روز به خونه میاد و اینکه برای درست کرد شام هم نگران نباشم چون قراره امیر برای شام خرید کنه.
برای رفتن به خونه عجله ای نداشتم.همیشه قدم زدن در پارک برام رضایت بخش بود و خوشبختانه به خاطر سرما،همه نیمکت ها خالی بودن و من برای انتخاب جا مشکلی نداشتم.یکی از نیمکت ها رو انتخاب کردم با قدم های مطمئن به سویش حرکت کردم خواستم بشیم شخص دیگری در کنارم ظاهر شد و گفت:
_چه حسن تصادفی،هردوی ما این نیمکت و انتخاب کردیم.اجازه هست روی همین نیمکت بشینم.
با بی تفاوتی گفتم:
_خواهش می کنم بفرمایید،به اندازه کافی جا برای نشستن داره.
_هوای خوبیه نه؟
بی حوصله تر از اون بودم که بخوام به اراجیف ایم مرد مزاحم گوش بدم.صورتم و به سمت دیگری گرفم و خودم و مشغول تماشای اطرافم کردم تا بلکه با دیدن بی اعتنایی من اون هم ساکت بشه اما نخیر،انگار اون پررو تر از این حرفا بود و هیچ جوره از رو نمی رفت،چون ادامه داد:
_همیشه به اینپارک می آیید...من اولین بارمه که اومدم،با موکلم اینجا قرار دارم اما انگاری من کمی زودتر رسیدم.شما چی؟
_بعضی وقتها می آم،اون هم فقط برای استفاده از سکوت این مکان.
خنده ای کرد وگفت:
-و حتما،متاسفانه این بار من،با پرحرفی هام سکوت دلچسب شما رو برم هم زدم.
_مرد باهوشی هستید پس اجازه بدید من از آنچه خواهانش هستم استفاده کنم.
صدای آهنگ موبایلم،دومین مزاحم بود.گویا همه عالم امروز دست به یکی کرده بودند تا من و دویوونه کنن.با دیدن شماره سهیل ذوق زده گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.
_الو سهیل،سلام.
_خوبه من و شناختی،دیگه داشت باورم می شد که ما رو فراموش کردی.چطوری،خوبی؟
_خوبم.شما چی همه خوبید؟
_آره بد نیستیم. تمنا اونجا چه کار می کنی؟خیلی نگرانتم،نمی خوای برگردی.
_ای کاش به حرفت گوش کرده بودم و هیچ وقت به ایران برنمی گشتم.حداقل اینجوری اونجا یه رویا برای خودم داشتم که باهاش دلخوش باشم اما اینجا فهمیدم که سرابی بیش نبوده.
_ تمنا ،به حرفم گوش کن تا نابود نشدی برگرد.
_فعلا نمی تونم چون کارای ناتمامی دارم که باید تمومشون کنم...تو چه کار می کنی؟
_من و مامان،می خوایم بیاییم ایران.
_راست می گی!سهیل کی؟واقعا می خواید بیاییبد یا من و دست انداختی.
_دروغم چیه.مادرم خیلی دلتنگ ایرانه و می گه می خوام روزهای آخر عمرم رو در ایران بگذرونم.
_حالا کی می آیید؟
_بعداز تعطیلات کریسمس.
_سحر چی؟اونم با شما می آد؟
_نه نمی تونه،چون قراره با شوهرش برن سوئیس،یکی نست بهش بگه خواهر من،تو گه برف می خوای که توی سوئد فراوون پیدا می شه.من جای اون بودم می رفتم استوا و یه دل سیر خورشید و نگاه می کردم.کم کم دارم فراموش می کنک که اصلا خورشید چی هست.
_آقای خورشید ندیده،همه رو از طرف من ببوس.
_حتما بای.
مردی که کنارم روی صندلی نشسته بود نگاه کنجوکاوش رو به ضصورتم دوخت و گفت:
_شما ایرانی نیستید...هم ظاهرتون هم زبانی که الان به اون صحبت می کردین نشون دهنده این مطلبه.
_اتفاقا حدس شما کاملا اشتباهه،من یه ایرانی خالص هستم...شما همیشه در این حد در مورد زندگی دیگران کنجکاوی می کنید؟
بعد بدون اینکه فرصتی دوباره به او بدهم از روی صندلی بلند شدم و پارک رو ترک کردم.خانه در تاریکی فرو رفته بود،بدون اینکه چراغی رو روشن کنم به اتاقم رفتم و به شبکه اینرنت وصل شدم.بعداز چک کردن ایمل ها و فرستادن چند ایمیل،سیستم رو خاموش کردم و یاد حرف صبح آرش افتادم.پس آرش محرم راز امیره و اون همه چیز رو به آرش می گه حتما آرش قبل از برگشتنم می دونسته که من،همسر امیر هستم.دوباره یاد امیر افتادم و دلم براش پر کشید.با وجود همه نفرتی که در دلم داشتم،باز هم برام عزیز و دوست داشتنی بود.حق با نگین بودفمن به این خاطر از امیر متنفر شده بودم که انتظار انجام اون حرکت رو ازش نداشتم.خدایاکمکم کن و من و از این تردید نجات بده.
_دختره دیوونه،چرا توی تاریکی نشستی...اول که وارد شدم ترسیدم اما بعدش پیش خودمگفتم اینکه عقل درستی نداره،حتما توی تاریکی نشسته یا خوابیده.چیه،هنوز توی اعتصابی و نمی خوای حرف بزنی...بخدا از این همه سکوت دارم خفه می شم.
به حرفم اومدم وگفتم:
_ نگین ،سهیل با خاله ملوک دارن میان ایران.
_وای چقدر خوب!تو که باید خوشحال باشی پس این قیافه ماتم زده چیه به خودت گرفتی.
_خسته ام،خوابم میاد.
_باز من اومدم خونه،خانم خوابشون گرفت.باشه ترسیدم،اینطوری نگام نکن.خداییش یا همیشه خوابی یا اخم کردی،خسته نشدی از این تریپ تکراریت.
*********
صدای امیر و نگین رو می شنیدم اما دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم.طاق باز دراز کشیده بودم و به نقطه نامعلومی نگاه می کردم.وقتی به خودم اومدم،خونه در سکوت ارامبخشی فرو رفته بود.پاورچین پاورچین به حیاط رفتم و کنار باغچه نشستم.آسمون صاف و پر ستاره.
_نمی ترسی توی این تاریکی اینجا نشستی؟
با دیدن شبه سفید امیر در مقابلم از جا پریدم اما زود خودم و جمع و جور کردم و با لحن سردی گفتم:
_فراموش کردی جایی که من زندگی می کردم بیش تر شب بوده تا روز.
کنارم نشست و به انگشتانم خیره شد و گفت:
_نمی دونستم،اهل دود هم هستی؟
به شعله سرخ آتش میان دستانم نگاه کردم و گفتم:
-تو از من چی می دونی؟
دستپاچه شد و گفت:
_نه،یعنی می خواستم بگم تا به حال ندیده بودم که چیزی بکشی.
پک محکمی بهش زدم وگفتم:
_دو سالی می شد که ترک کرده بودم و دیگه نمیکشیدم.
_و حالا؟
_حالا چی؟
_چرا دوباره شروع کردی؟
می خواستم سرشس داد بزنم و بگم،یعنی تو نمی دونی یا خودت رو به نفهمی زدی،اما به جاش گفتم:
_نیاز به چیزی داشتم که آرومم کنه.خواهش می کنم برام توصیه پزشکی نکن چون خودتم می کشی.
_توصیه پزشکی که نه،اما توصیه اجتماعی چرا؟چون این کار توی جامعه ما برای یه خانم برازنده نیست.
_این دیگه بهخودم مربوط می شه.شاید دلم بخواد از جامعه طرد بشم.به کسی چه!
بعداز سکوت چند لظه ای گفت:
_ تمنا ،من باید بهت یه چیزی بگم...راستش من یه توضیح کوچولو بهت بدهکارم.
_نیازی به توضیح نیست.من همه چیز رو فراموش کردم.
_داری دروغ می گی اگه فراموش کرده بودی که اینطوری بهم نمی ریختی؟
_چیه،وجدان درد گرفتی!
_هم به خاطر اون دلیلی که گفتی هم...دلایلی که برای خودم مهمه.
_به هر دلیلی که می خواد باشه برای من مهم نیست،حوصله ای هم برای شنیدنش ندارم.
از جام بلند شدم اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که امیر سریع مچ دستم رو گرفت و گفت:
_چقدر سردی!باز فشارت پایینه،آه چرا مواظب خودت نیستی؟
_طوریم نیست،شب به خیر.
اگه بیشتر ازاین می موندم و بحثمون ادامه پیدا می کرد،حتما دچار حمله عصبی می شدم.چرا که با برگشتم به ایران به یکباره همه مشکلاتم سر باز کرده بود.
*******
جلوی در شرکت،منتظر نگین ایستاده بودم که مهندس کاظمی با دیدنم گفت:
_خانم مهندس اگه جایی می خواید برید شما رو برسونم.
_نه ممنون،منتظر نگین هستم.شما بفرمایید.
به ساعتم نگاهکردم و زیر لب گفتم:
-دختره ی بد قول،خوبه حالا خودش عجله داشت.وای به روزی که عجله هم نداشته باشه.
با اینکه هوا آفتابی بود اما سوز سرما خیلی شدید بود.همون طور ایستاده و در حال یخ زدن بودم که صدای نگین رو شنیدم.
_افلاطون به چی فکر می کنی؟
_اومدی!کجا بودی؟چرا دیر کردی؟
_من مقصر نیستم، امیر در اومد دنبالم.
امیر نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_متاسفم که معطل شدی،توی ترافیک گیر افتادم.حالا کجا بریم؟
_من که خرید ندارم،از نگین بپرس.
نگین بدون حرف کارتی رو به دست امیر داد و بعد رو به من گفت:
-تو نمی خوی لباس بخری؟
_نه دارم.
امیر با لحن مضحکی گفت:
_اما طفلکی نگین خانم یه دست لباس هم ندارن،نمی بینی بدون لباس موندن.
_اِ امیر توکه می دونی من دوست ندارم یه لباس رو دوبار بپوشم.
امیر نگاه عاقل اندر سفیهی به نگین انداخت و گفت:
_ نگین می دونی چرا ما ایرانی ها نتونستیم یه تیم فوتبال بانوان تشکیل بدیم؟
_بله چون امکانات نیست البته برای ما خانم ها.
_نه .چون یازده تا خانم حاضر نمی شن همه شون لباس یه شکل بپوشن تازه اگه بشه راضی شون هم کرد.هیچ خانی حاضر نمی شه یه لباسی رو دوبار بپوشه.
_ هه هه چه مسخره.
لبام رو به زور به هم فشردم تا از حرف امیر و حرکات نگین ،خنده ام نگیره. نگین طلبکارانه نگاهم کرد و گفت:
_ تمنا به نظر تو بده آدم تو یه مجلسی زیبا ظاهر بشه.
امیر قبل از من پیش دستی کرد و گفت:
_جمله ای که گفتی،ابهام داشت.منظورت از زیبا بودن،مانکن بودن دیگه اینطور نیست؟
نگین اخمی کرد وگفت:
_آخه من به تو آدم حسود چی بگم.یعنی تقصیری هم نداری چون شما آقایون تنها لباسی که می تونید بپوشید،کت شلواره به خاطر همین ایرادی متوجه شما نیست برای اینکه با این عقده بزرگ شدین.
امیر پوزخندی تحویل نگین داد و گفت:
_اتفاقا درک ما،آقایون خیلی هم بالاست چون ما به شخصیت آدما توجه می کنیم نه به لباس و جواهرات.
_بهتره این عقاید عتیقه و کهنه ات رو پنهان کنی و جایی به زبون نیاری چون اون وقت فکر نکنم که کسی پیدا بشه و بخواد با تو ازدواج کنه.
با شنیدن حرف نگین،ناگهان چنان سکوتی برقرار شد که من و به تعجب وا داشت.حیرت زده از بحث نیمه کاره خواهر و برادر به آنها نگاه کردم و نگاه امیر رو متوجه خودم دیدم اما نگین بی اعتنا به هردوی ما،از پنجره چشم به خیابان دوخته بود.
شونه ای بالا انداختم،از کارهای این خواهر و برادر اصلا نمی شد سر درآورد. نگین بعداز چند لحظه سکوتش رو شکست و رو به من گفت:
_ تمنا ببخش.من...منظوری نداشتم.
_منظوری نداشتی؟برای چی؟...
امیر که انگار زودتر از من مقصود نگین رو فمیده بود،اجازه نداد که بحث به جاهای باریک تر از این بکشه و گفت:
_حالا که خانمها می خوان تشریف ببرن خرید و از من بدبخت هم به عنوان یه راننده بی جیر و مواجب این وسط استفاده می کنن،می تونم انتظار خرید یه ادکلن خوش بو رو داشته باشم یا نه؟
نگین قری به سر و گردنش داد و گفت:
_به ما چه مربوط،بهتره بری به اون دانشجوی پروی از خود راضیت بگی که با تلفن های بی موقع اش،پاک دیوونه ام کرده.
-اون فقط یه دانشجو که برای تحقیقاتش از من راهنمایی می گیره.کارش که تموم بشه و پایان نامه اش آماده بشه می ره و دیگه یادی از من نمی کنه اما شماها با اون فرق دارید.
_هیچ فرقی هم نداریم،ما هم مثل اون.اگه خرید ما هم تموم بشه و به راننده نیازی نداشته باشیم دیگه یادی از تو نمی کنیم، مگه نه تمنا ؟
امیر شاکی نگاهش کرد و گفت:
-دستت درد نکنه،مثلا تو خواهر منی!
_یادت رفت همین چند دقیقه پیش داشتی من و مسخره می کردی.
_حالا بنده حقیر باید چه کار کنم که بانو من و عفو کنند.
_اگه قرار عفو کردن باشه،این تمنا که باید تو رو ببخشه نه من.
_مخلص هردوتون هم هستم،شما فقط امر کنیند.
_چیهفزبون باز شدی.لابد این هم از فواید همنشینی با اون دانشجوی نازنینته!
_نه خواهر من،من شاگرد مکتب خودت هستم.
به یکباره با صدای فریاد نگین از جام پریدم،فریادی کشید گفت:
_اِ امیر گذشتی،همینجا بود.
_می دونم اما می خوام از طرف پارکینگ وارد بشم.
بعداز پیاده شدن از ماشینف امیر از همون اول راهش و از ما جدا کرد چون نگین وسواس خاصی در خرید کردن داشت.بعداز گذشت چند ساعت در اوج ناامیدی من،بالاخره پیراهنی رو پسندید و راضی به خریدنش شد.از مغازه که خارج شدیم رو کرد به من وگفت:
_حالا بریم دنبال کفش.
با شنیدن حرفش،آه از نهادم بلند شد.داخل پاساژ سرگردون این مغازه و اون مغازه بودیم که امیر رو دیدم داره از رو به رو میاد،با دیدنمون گفت:
_هیچ معلومه شماها کجایید.من فکر می کردم طبقه آخر هستیدفبا آسانسور رفتم بالا و دنبالتون گشتم تا بالاخره اینجا پیداتون کردم.حالا چی شد خرید کردین؟
نگین با ذوق بستهپیراهنش رو نشون امیر داد وگفت:
_فقط یه پیراهن خریدم،بقیه خریدم هنوز مونده.
وبعد بی توجه به امیر دست من و کشید و گفت:
_ تمنا ،بببین این کفش چطوره؟خوبه؟
_آره خیلی خوبه.بخرش.
_اما مدل پاشنه اش...زیاد جالب نیست.
گیج و سردرگم و کلافه به امیر نگاه کردم که پوزخندی تحویلم داد.حسابی از دست نگین درمانده شده بودم.نگاهش کردم و گفتم:
_دیگه زیادی داری سخت می گیری!
_چه کار کنم یه مدل شیک و خوشگل پیدا نمی شه.
امیر دستی روی شانه نگین زد و گفت:
_حالا نمی شه بی خیال کفشت بشی و بیایید بریم اون رو به رو یه ادکلن برای من انتخاب کنید.
نگین دست امیر رو از روی شونه اش کنار زد و گفت:
_تو هم وقت گیرآوردی،می بینی حوصله ندارم.تازه تو این همه ادکلن داری،یکی دیگه رو می خوای چه کار،خب از همونا استفاده کن.
امیر در جوابش خنده ای کرد و گفت:
_خیلی خب،جوش نزن.تا تو این کفش ها رو نگاه می کنی،من و تمنا می ریم و زود برمی گردیم.
نگین با شک و دودلی نگاهی به ما انداخت و گفت:
_زودبرگردید.
مغازه مورد نظر امیر ،بسیار زیبا و لوکس بود.جوانک فروشنده به گرمی از مااستقبال کرد.از سلام و احوالپرسی خودمانی او با امیر می شد حدس زد که این اولین برخورد آنها نیست.
فروشنده نگاهی مشکوک به من انداخت و بعد رو به امیر گفت:
_در خدمتم استاد.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم