_چرا اینجا نشستید؟

نگین زل زد تو صورت امیر و گفت:

_ما اینجا رات تریمفشما اونجا.

_ولی من ناراحتم، تمنا پاشو با نگین بیا بشین سر همین میز.

از لحن دستوری امیر خوشم نیود اما چون حوصله بحث کردن نداشتم برای همین ناچار به حرفش گوش کردم.

بیتا با دیدنم عشوه ای اومد وگفت:

_ تمنا جون،لباستون خیلی شیکه.همین الان داشتم از امیر خان می پرسیدم که از کجا خریدین.

_هدیه کریسمس سال گذشته است،از طرف یکی از دوستام.

با آوردن اسم پیتر می خواستم حرص امیر و دربیاورم. نگین که تعجب رو توی نگاه بیتا دیده بود،چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:

_می دونی چیه بیتا جون، تمنا سه چهار ماه بیشتر نیست که برگشته ایران.بخاطر همین هرچی می پوشه،همش اورجینال هستن.

_کدوم کشور؟

نگین دوباره قبل از من پیش دستی کرد و گفت:

_سوئد.این لباس رو هم که می بینی،پیتر که یکی از دوست و همکارای نزدیکش،براش خریده.

بیتا در جواب نگین گفت:

_واقعا باید بگم که خوش سلیقه هستن.رنگش شبیه رنگ چشماتونه،شما که لنز نذاشتین؟یا شایدم گذاشتین.

نگین زودتر از من جواب داد:

_در سلیقه پیتر که اصلا نباید شک کرد،مگه نه امیر .اما در مورد رنگ چشما تمنا باید بگم که از اول تولدش همین رنگی بود یعنی آبی خاکستری.

_اما این رنگش چیزی ما بین سرمه ای و آبی نفتیه!

_حتما پیتر وقتی می خواسته این لباس رو برای تمنا بخره این رنگ از چشمای تمنا رو به یاد داشته.آخه نمی دونی که بیتا جون این پیتر چه پسر اقاییه.

خدا باید رحم می کرد چون این پیتر افتاده بود روی دنده پرچونگی،بقدری از پیتر تعریف کرد که حتی من هم فکر کردم داره درباره ی شخص دیگه ای حرف می زنه.اما چیزی که بیشتر از همه برام لذتبخش تر بود دیدن قیافه امیر بود که لحظه به لحظه گرفته تر می شد.آخرش هم نتونست تحمل کنه وگفت:

_من دارم می رم پیش بچه ها،شما خانم ها رو تنها می ذارم تا راحت باشید.

امیر رفت اما نگین هنوز دست ز حرف زن برنداشته بود.دیگه حسابی از پرحرفی های نگین کلافه شده بودم که فرزان به دادم رسید و از نگین خواست که همراهیش کنه، نگین هم از خدا خواسته قبول کرد.بیچاره فرزان،دلم به حالش می سوخت.

بعداز رفتن امیر و نگین،من و بیتا با هم تنها شدیم.چنان با ناز و عشوه اسمم و صدا کرد که تموم تنم مور مور شد.

_ تمنا جون؟

_بله.

_اینطور که من متوجه شدم،شما خواهر نگین نیستید پس با هم چه نسبتی دارید؟

با لبخند نه چندان دوستانه گفتم:

_نسبتم در حد یه دوست.

_یک دوست؟!این چه جور دوستیه که شما با اونها در یه خونه زندگی می کنید؟

_مگه اشکالی داره؟

_اشکال که نه اما سوال برانگیزه!

_من که سوالی نمی بینم.

_می دونید،چه طور بگم....من به امیر خان خیلی علاقه دارم.می دونم پررویی اما شما که سالها اون طرف اب زندگی کردید یقینا آدم رکی هستید و به رک گوی عادت دارید...داشتم می گفتم،من به امیر علاقه دارم و فکر می کنم که اون هم نسبت به من بی میل نیست.برای همین هرچیزی که در ارتباط بااون باشه،من و کنجکاو می کنه.

_خب حالا از من چی...

_وای باورم نمی شه دنیا چقدر کوچیکه،یعنی شما همون خانمی هستید که من توی پارک دیدمش!

با شنیدن صدای مرد جوانی کهکلامم رو قطع کرده بود به طرفش برگشتم و به مرد ناشناس نگاهی انداختم.با شنیدن کلمه پارک مغزم چون کامپیوتر همه اطلاعات رو پردازش کرد.باور کردنی نبود ولی این همون مرد جوان و سمج توی پارک بود.

مرد جوان با دیدن نگاه متعجب و بهت زده ی من،خنده ای کرد و گفت:

-باید بگم خیلی خوش شانسم که موفق شدم دوباره شما رو ببینم.اون روز که افتخار اشنایی کامل نصیبم نشد و من حتی نفهمیدم شما کی هستسید و اسموتن چیه؟

_ تمنا هستم. تمنا سهرابی.

_منم کامبیزم....فکر می کنم شما باید از اقوام عروس خانم باشید چون اگه از مهمون های آرش  بودید،من قبل از این با شما اشنا شده بودم.

_حدستون اشتباه چون من از دوستان مشترک هردو هستم.

_کامبیز،تو همیشه مهمونی رو با دادگاه اشتباه می گیری.

با شنیدن صدای امیر به طرفش برگشتم و دیدم که پشت سر ما با فاصله کمی ایستاده،اصلا نفهمیدم کی و از کجا پیداش شد.

کامبیز با ددن امیر خوشحال شد و بعد همدیگه رو بغل کردن.از هم که جدا شدن،کامبیز خنده صدا داری کرد و گفت:

_چطوری پسر؟پیدات نیست.

_خوبم.حالا ببینم، تمنا متهمه یا شاهد؟

کامبیز سری تکون داد و گفت:

_  هیچ کدوم،فقط می خواستم با خانم ها اشنا بشم.

امیر وظیفه معارفه رو به عهده گرفت و گفت:

_ایشون بیتا خانم هستن یکی از دانشجوهای من،و تمنا خانم هم یکی از دوستان خانوادگیند.

کامبیز چشمکی به امیر زد و گفت:

_چی شده پسر!متحول شدی و با خانم ها می پری.پس نگین کجاست؟نمی بینمش.

امیر با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت:

_اگه سرت و برگردونی می تونی ببینیش،کنار فرزان.

کامبیز بدون تعارف صندلی رو عقب کشید و روش نشست. امیر دستی به شونه اش زد و گفت:

_آی پسر،کسی از تو دعوت نکرد سر این میز بشینی.

_سخت نگیر....من و تمنا خانم قبلا یه اشنای مختصری با هم داشتیم.الان هم دنبال فرصتی هستم که کالش کنم.

امیر نگاه شکاکش رو بهم دوخت توی چشماش هزارتا سوال بی جواب موج می زد.بی توجه به نگاهش،شونه ام رو بالا انداختمو رو به کامبیز کردم و گفتم:

_فکر نکنم که یه برخورد ساده توی پارک و بشه به حساب آشنایی گذاشت.

امیر روی صندلی کنار بیتا نشست و گفت:

_کامبیز همیشه عادت داره که اغراق کنه برای همین زیاد حرفاش و جدی نگیرید.

نگاهم به اون طرف سالن افتاد، نگین همراه فرزان داشت به این سمت می اومد.

نگین که از قیافه اش معلوم بود حسابی خسته شده گفت:

_ببینم این کیه که صندلی من و اشغال کرده؟

کامبیز سرش و به طرف نگین برگردوند و گفت:

_چه احوالپرسی گرم و دوستانه ای.

نگین با دیدن کامبیز اخمی به چهره اش نشوند و گفت:

_خدا به من رحم کنه که باید امشب قیافه تو رو تحمل کنم.

کامبیز با خنده گفت:

_تو هنوز از دست من دلخوری؟دختر تو چقدر کینه ای هستی!بابا به چه زبونی باید بگم که من حافظ منافع مولکم هستم.برای همین به تو اجازه دخالت بیشتر ندادم.

_آقای حافظ منافع،شما شخصا به من بی احترامی کردین و حتی رعایت زن بودن من و نکردین.

_تو در آن زمان فقط برای من حکم یه خبرنگار فضول و داشتی،نه یک زن و نه خواهر دوستم.

_چه جالب!می دونی الان هم تو برای من فقط یه آدم غیر قابل تحمل هستی نه یه دوست.

کامبیز که در مقابل نگین کم آورده بود،خنده عصبی کرد و گفت:

_وای فرزان دلم برات می سوزه،تو چطور با یه همچین موجودی کار می کنی.من اگه جای تو بودم نمی تونستم یه ثانیه هم تحملش کنم و اخراجش می کردم.

اگه کارد می زدن خون نگین از شدت عصبانیت در نمیومد.در حالی که وجودش یه پارچه خشم بود با صدای بلندی گفت:

_کسی از شما نخواسته که من و تحمل کنی.در ضمن امشب زیاد جلوی چشم من  ظار نشو چون یه وقت دیدی کار دستت دادم.

کامبیز با لبخند پرتمسخرش گفت:

_پس بهتون پیشنهاد می کنم که چشماتون و ببندید چون بنده امشب در همه جا حضور دارم...شب همگی خوش .

با رفتن کامبیز، نگین روی صندلیش نشست.فرزان هم یکی از صندلی های خالی رو سر میز ما گذاشت و به جمع ما اضافه شد.

نگین رو کرد به فرزان و گفت:

_وای فرزان،این پسر دای تو تنفر انگیز ترین آدمیه که من در تمام عمرم دیدم!

فرزان برای اینکه نگین و آروم کنه گفت:

_ نگین جان،همونطور که تو روی اون پرنوده کار می کردی کامبیز هم روی اون کار می کرد.هردو با کار و دیدی متفاوت،باید این و بفهمی که اون جنبه حرفه ای شغلش رو رعایت کرده.

_لازم نکرده توجیه کنی،اون می تونست مودبانه تر برخورد کنه.

_ تمنا .

به سمت امیر برگشتم.ایستاده بود و دستش رو به طرفم دراز کرده بود.با تعجب گفتم:

_من!...بهتر این دور رو با بیتا باشی.

بیتا هم از خدا خواسته و بی توجه به اخم های درهم کشیده امیر از کنار ما بلند شد. تمنا هم که در کار انجام شده قرار گرفته بود مجبور شد که بیتا رو همراهی کنه.

دلم خنک شد فکر کردی خیلی زرنگی،به موقعش من هم بلدم کجا و چه جوری حالت رو بگیرم.باید توی خواب ببینی که من ازت اطاعت کنم....ولی عقلم دوباره بهم نهیب زد،دختره ی احمق چه راحت گوشت و گذاشتی جلوی گربه.اون به تو اعلان جنگ کرده بود اون وقت تو خیلی راحت گذاشتی اون برنده بشه.دوباره تنها شده بودم چون فرزان و نگین هم رفته بودن وسط،دلم نمی خواست چشمم به اون قسمت از سالن بیفته برای همین نگاهم رو،روی مهمون ها چرخوندم تا اینکه نگاهم در نگاه صنم گره خورد.تنها بود، آرش رو در کنارش ندیدم.با دست بهم اشاره کرد که برم کنارش،به نظرم صنم بهترین گزینه برای فرار از تنهایی بود.

وقتی در کنارش قرار گرفتم گفت:

_بشین کنارم،چه شده خانم مهندس تنها نشسته بودی؟

_نمی شه برای اینکه اینجا جای آرش.در ضمن باید بهت یادآوری کنم که من در اینجا فقط تمنا هستم نه خانم مهندس.

صنم با خنده ظریفی گفت:

_ تمنا جون،تو نمی خواد به فکر آرش باشی چون اگه آرش جاش رو دوست داشت،نمی رفت دنبال رفیق بازی.

خندیدم و گفتم:

_نکنه می خوای با نشوندن من در کنارت کار آقا داماد رو تلافی کنی؟

_پس چی،حالا کجاشو دیدی.باید کم کم یاد بگیره که دیگه دور کارهای مجردیش رو خط قرمز بکشه.نگفتی چرا تنها نشسته بودی پس...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_برای اینکه بقیه رفتن اون وسط و مشغولن.

_اون خانومه که لباس قرمز پوشیده بود وهمراهتون بود کی بود؟

_دوست دختر امیر .

-شوخی می کنی!اصلا فکر نمی کردم که آقای دوستی هم اهل این حرفا باشه!

_مگه آقای دوستی آدم نیست.خب آدمها دل دارن دیگه.

من و صنم هردو با شنیدن جمله امیر که پا برهنه وسط حرف ما دویده بود،جا خوردیم و به طرفش برگشتیم. آرش هم در کنار امیر ایستاده بود و به من و همسرش نگاه می کرد.

امیر جلوتر اومد و رو به صنم گفت:

_بهتره که من جمله تمنا رو اصلاح کنم،اون خانم فقط یکی از دانشجوهای منه که به درخواست همین خانم دعوتش کردم...حالا شما همسرتون رو تحویل بگیرید و تمنا رو به من پس بدید.

آرش خنده بلندی کرد و گفت:

_خوشم اومد،خوب بلدی گرو کشی کنی.

_دیدم اگه بخوام همینجوری دست خالی بیام تمنا رو از خانمت درخواست کنم،دست رد به سینه ام می زنه و می گه من تنهام.برای همین تو رو آوردم تحویل بدم و تمنا رو پس بگیرم.

با درخواست مهمونا،عروس و داماد هم به وسط سالن اومدن و در شادی دیگران شرکت کردن در حالی که ارکستر آهنگ زیبایی رو می نواخت،چراغهای سالن خاموش بود و فقط دستگاه های نور پرداز فضا رو،روشن می کردن. امیر دستم و کشید و گفت:

_تو رو باید به اجبار وادار به کاری کرد.امیدوارم توی همرنگ شدن با دیگران ناوارد نباشی.

در جوابش فقط تونستم بگم:

_ امیر .

تصور تکیه به سینه پهن و ستبرش که از شدت عشق و محبت گرم بود،چیزی بود که سالهای دراز ازش محروم بودم و در ارزوی داشتنش می سوختم. امیر همسرم بود،دوستش داشتم و دلم می خواست که همیشه از حمایتش برخوردار باشم.وجودم خواهان قلبی بود که فقط به خاطر عشق و محبت به من بتپه،اونم بدون دلهره و نگرانی اما این ممکن نبود چون  امیر باید همسری لایق از خانواده ای اصیل می گرفت.زنی که بتونه اونو کامل کنه و همسری شایسته باشه،نه من که دختر یک دایمالخمر قمارباز با حیثیتی برباد رفته بودم.

_ تمنا !

این صدا،صدای امیر بود که اسمم رو صدا می کرد.سرم رو که بالا گرفتم نگاهم با نگاهش گره خورد که زود سرم و پایین انداختم.

دوباره صدام کرد،وقتی نگاهش کردم،چشم غره ای رفت و گفت:

-جمله ام باید دستوری باشه تا گوش کنی!

باز لجبازیم گل کرد،در حالی که همچنان سکوتم رو حفظ کرده بودم به گره کرواتش خیره شدم.

نزدیک تر شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_با اینکه خیلی خیره سری،اما از انتخابم راضیم.

با لبخندی پر از طعنه گفتم:

_چرا این حرفا رو به من می زنی،نکنه من و با بیتا خانم اشتباه گرفتی.هرچی باشه اون شریک و همراه جنابعالی بوده نه من.

_شنیده بودم که می گن زن جماعت ناقص عقله ولی انگاری تو یکی به کل مغزت معیوبه و احتیاج به یه شستشوی کامل داری...آخه دختر خوب،اینجا ایرانه و یه مرد نیاز نداره که در مجالس به همراه خودش شریک و همراه داشته باشه.

_پس چرا از بیتا دعوت کردی؟

با بی تفاوتی شانه اش را بالا انداخت وگفت:

_تو گفتی،خودت ازم خواستی،نکنه یادت رفته.

_می خوام بدونم بیتا در زندگی تو چه جایگاهی داره؟

_آی آی دیگه نشد،داری زیادی کنجکاوی می کنی!

کامبیز در حالی که اروم آروم به ما نزدیک می شد گفت:

_ امیر حاضری همراهت و با من عوض کنی؟

_شرمنده،من رفیق نیمه راه نیستم.با هرکی شروع کنم با همون هم تموش می کنم.

_پس من رفتم سراغ فرزان.

وبعد با زدن قهقه بلندی از کنار ما دور شد.نگاهم به سمتی بود که کامبیز داشت به اون طرف می رفت،آروم به امیر گفتم:

_کافیه دهانش و باز کنه تا نگین خفه اش کنه.

_کامبیز آدم بدی نیست،تو کارش هم خیلی جدیه اما خارج از اون محیط،فرد شوخیه که از سر به سر گذاشتن با دیگران لذت می بره.

امیر نگاه محبت امیزی بهم کرد و گفت:

_دخترا همشون همین طورند...مثلا خود تو،در حالی که در خواست پیتر رو رد کردی داری از هدایایی که بهت داده استفاده می کنی.

-تو اشتباه می کنی چون پیتر برای من فقط یه دوست خوبه،درست مثل سهیل و هیچ کس نمس تونه هدیه دوستش رو نپذیره و دستش رو رد کنه.پس دادن هدیه کار درستی نیست،درضمن پیتر اون خصوصیاتی رو که من از همسرم انتظار دارم رو نداره و در اینده هم نخواهد داشت.

امیر نگاه کنجکاوش را به صورتم دوخت و گفت:

_می شه به من بگی همسر تو چه ویژگی هایی باید داشته باشه.آخ ببخشید،داشتم از یه فرد غایب حرف می زدم ولی دراصل منظورم خودم بود.

_نمی دونم تا به حال درموردش فکر نکردم.

_فکر نکردی یا نی خوای چیزی به من بگی؟

_آهنگ تموم شد.

_کجا،دور بعد رو همراه و در کنارم باش.

_خسته شدم،تشنه امه.

_باشه،بریم بشینیم....نمی خوای جوابمو بدی؟

_اگه نخوام جوابتو بدمفمجبورم می کنی!

امیر لحظه ای نگاهم کرد و بعد با گفتن میل خودته،با عصبانیت من و ترک کرد.چند لحظه بعد صدای نگین رو در کنارم شنیدم که گفت:

_باز که تنهای، امیر کو...چی شده،چرا گریه می کنی؟!

_هیچی دلم گرفته.

_خر خودتی!باز چند دقیقه تنهاتون گذاشتم،دوباره شروع کردیم مغز همدیگه رو جویدن.حالام اشکات رو پاک کن که تموم آرایشت خراب شد.

بهمراه نگین به دستشوی رفتم.اب خنک حالم رو بهتر کرد و مغزم رو دوباره به کار انداخت،حالا که اون می خواست با اعصاب من بازی کنه،من هم کارش رو تلافی می کردم.

تمام آرایشم و شستم و فقط به زدن یه رژلب و رژگونه بسنده کردم. امیر تا اخر شب با بیتا گرم گرفته بود که البته من هم از قافله عقب نموندم و با فرهاد،برادر فرزان همراه شدم.

********

 صبح که وارد شرکت شدم،مهندس کاظمی با عجله به طرفم اومد و گفت:

_سلام خانم مهندس،زیاد مزاحم وقتتون نمی شم فقط یه عرض کوچیک داشتم خدمتتون.

_سلام از ماست،خواهش می کنم بفرمایید.

_مناقصه ای رو که یه ماه پیش توش شرکت کرده بودیم و یادتونه،تو مناقصه برنده شدیم و امروز باید برای عقد قرارداد بریم.همیشه اینجور کارها رو مهندس پناهی انجام می دادند اما حالا که ایشون نیستندفشما باید از طرف شرکت برید.

آهی کشیدم و گفتم:

_حالا نمی شه شما برید؟

_گفتم که چون شما دومین مقام در این شرکت هستین پس این کار وظیفه شماست.

-این ماه عسل آرش هم پاک برای ما شده دردسر....باشه قبول اما شما هم باید همراهم بیایید.

_نمی شه خانم مهندس چون اون وقت باید در شرکت و ببندیم،درضمن بنده با دو سه تا از مهندس های معماری قرار ملاقات دارم باید حتما ببینمشون شاید یکی شون رو هم استخدام کردم.

_دیگه مجبوری باید قبول کنم،خب حالا کی و کجا باید برم؟

_ساعت یازده باید تو جلسه باشید.آدرس رو براتون یادداشت می کنم،اگه حاضرید همین الان براتون آژانس خبر کنم تا سر ساعت اونجا باشید.

 به ساعت مچی ام نگاهی انداختم و گفتم:

_من آماده ام،فقط نمی دونم چی باید بگم و چه کار باید بکنم._نگران نباشید!ما اونجا کسی رو داریم که حافظ منافع شرکته.

_چه جالب،شریک نفوذی.حتما برنده شدن ماهم کار اون شخصه.

_تا حدودی،من دیگه می رم به اژانس تلفن کنم.

در حین پیاده شدن از ماشین نگاهی به ساختمان شرکت که در مقابلم بود انداختم.به قول نگین عجب شرکت پدر و مادر داری بود!

_ببخشید آقا.

نگهبان جلوی در نگاهی به ظاهرم انداخت و با سرش تعظیم کوچکی کرد و گفت:

_خوش اومدید،امری داشتید؟

_می خواستم با آقای فهیمی ملاقات کنم.

_وقت قبلی داشتید؟

_بله.

_طبقه پنجم،دست چپ.

از آسانسور که خارج شدم،در سمت چپم یک میز بزرگ بود با دو خانم منشی که پشتش نشسته بودن.یکی از اونا با تلفن حرف می زد و دومی در حال تایپ کردن بود.با قدمهای شمرده به آنها نزدیک شدم و آهسته گفتم:

_ببخشید.

یکی از اونها نگاهش و از مانیتور کامپیوتر گرفت و پرسشگرانه نگاهم کرد.

_می خواستم آقای فهیمی رو ملاقات کنم.

_وقت قبلی داشتید؟

_بلهفمن از شرکت مهندس پناهی اومدم.

دختر لیست رو به روش رو چک کرد و گفت:

_بله،خواهش می کنم چند لحظه تشریف داشته باشید.

به ساعتم اشاره کردم و گفتم:

_من ساعت یازده با ایشون قرار داشتم.

_لطفا بشینین،خبرتون می کنم.

روی یکی از صندلی های داخل سالن نشستم و پاهام رو،روی هم انداختم.با زندگی در اینکشور یک چیزی رو خوب فهمیده بودم و اونم اینکه در اینجا تنها چیزی که ارزش نداره وقت آدماست.

صدای یکی از دخترها رو شنیدم که رو به همکارش گفت:

_اینها رو می برم تا آقای فهیمی امضا کنه.

نگاهم به همراه دختر به سمت اتاق آقای رئیس کشیده شد اما با بسته شدن در متوقف شد.بعداز مدتی دختر با چهره ای اخم آلود از دفتر خارج شد و با حرص یه دسته بگه رو،روی میز گذاشت و از بین انها برگه ای رو به سمت همکارش گرفت و گفت:

_معلوم نیست این اقای فهیمی دوباره دلش از کجا پره که حرصش رو سر من خالی کرد!

روزنامه رو که همراه داشتم از کیفم خارج کردم و مشغول مطالعه شدم.صدای باز و بسته شدن در اومذد و بعد صدای مردانه ای رو شنیدم که گفت:

_خانم لطفا با شرکت مهندس پناهی تماس بگیرید و ببینید امروز می آن یا نه؟

صداش برام اشنا بود،سرم رو بالا گرفتم و به مرد نگاه کردم با اینکه نیم رخش به طرفم بود اما بلند شدم و چند قدمی به طرفش رفتم وگفتم:

_آقا کامبیز!

با شنیدن صدای من هرسه به طرفم برگشتند،که اخم های کامبیز با دیدنم باز شد و گفت:

_سلام خانم،حال شما.

_سلام،مرسی خوبم.

_شما کجا،اینجا کجا؟!

منشی زودتر از من پیش دستی کرد و گفت:

_آقای سلطانی ایشون از شرکت مهندس پناهی تشریف آوردن.

کامبیز دستی به سرش کشید و گفت:

_آه درسته،من پاک فراموش کرده بودم که شما با آرش کار می کنید.خانم،ما خیلی وقته که منتظر شما هستیم؟

_من دقیقا راس ساعت یازده اینجا بودم اما این خانم فرمودن که باید منتظر باشم.

کامبیز نگاه پرسشگرش را به هردو منشی دوخت.همان خانمی که از من خواسته بود منتظر بمونم گفت:

_آخه اقای فهمیمی گفته بودن کی امروز مزاحمشون نشه چون جلسه دارند.

کامبیز سرش و تکون داد و گفت:

_بله،اگه یادتون باشه گفته بودم که با شرکت مهندس پناهی جلسه دارن و منتظر اونها هستن و با کس دیگه ای ملاقات نمی کنن،درسته!

منشی دستپاچه گفت:

_بله حق با شماست و من فراموش کرده بودم،دیگه تکرار نمی شه.

کامبیز با اشاره به من گفت:

_بفرمایید خانم،بریم به کارمون برسیم که تا همین الان هم به اندازه کافی دیر شده،بهتره دیگه بیشتر ازاین وقت رو هدر ندیم.

درحالی که با کامبیز همراه می شدم نگاهش کردم و گفتم:

_آقای سلطانی بقدری از دیدنتون شکه شده بودم که فراموش کردم بپرسم شما اینجا چه کار می کنید؟

_من وکیل این شرکت هستم.

_اوه فهمیدم،پس پارتی شرکت مهندس شما هستید.

_هیس،شما که نمی خواید بنده کارم و از دست بدم.بفرمایید داخل.

داخل اتاق،سه مرد پشت میز نشسته بودند و معلوم بود که منتظر اومدن من هستند. کامبیز جلوتر رفت و رو به یکی از آقایون کرد و بااشاره به من گفت:

_آقای محسنی مسئول امور مالی شرکت،ایشون هم اقای بحری معاون شرکت و این آقا هم،آقای فهیمی مدیر عامل شرکت هستند.

وبعد به طرف من برگشت و گفت:

_آقایون،خانم مهندس سهرابی از شرکت مهندس پناهی.

انتظار داشتم مدیر عامل مرد میانسال و ا افتاده باشه اما حالا در کمال تعجب می دیدم که از دو مرد دیگر جوان تر و اخمو تره.

آقای فهیمی با نگاهی تحقیر آمیز سرتاپایم را برنداز کرد و گفت:

_آقای سلطانی قراره ما پروژه رو به دست یه خانم بسپاریم!

قبل از اینکه کامبیز بخواد حرفی بزنه گفتم:

_شما همانطور که با یه آقا قرارداد می بندید با من هم قرارداد امضا می کنید.من هم پروژه رو در زمانی که در قرار داد ذکر شده به شما تحویل خواهم داد پس می بینید که جنسیت بنده این وسط نمی تونه مشکل ایجاد کنه.

آقای فهیمی اینبار پوزخندی زد و گفت:

_از خوش قولیتون سرقرار می شه فهمید که شما چه آدم دقیقی هستید.

به صورتش خیره شدم و گفتم:

_بنده هیچ تقصیری ندارم چون منشی شرکت به من گفتند شما جلسه دارید.من راس ساعت یازده اینجا حاضر بودم،اگه باور ندارید می تونید از خانم ها بپرسید.

کامبیز که می ترسید بحث بین ما دنفر بالا بگیرهفدخالت کرد و گفت:

_مثل اینکه این وسط یه سوءتفاهم پیش اومده بود که اونم شکر خدا حل شد،حالا بهتره به بحث اصلی بپردازیم.