تمنای تو 17
جلسه خیلی خسته کننده بود و من اگه به خاطر آرش نبود یه لحظه هم اون محیط رو تحمل نمی کردم.آقای فهیمی به قدری دقیق و حساس و نکته سنج بود که مو رو از ماست بیرون می کشید و روی تمام صحبت هایی که در اون جلسه انجام شد به تحلیل و بررسی پرداخت.بالاخره بعداز یک ساعت و نیم حرف زدن و بحث کرن قرارداد امضا شد و همه با هم از اتاق کنفرانس بیرون اومدیم.فهیمی نگاهی پراز سوءظن به من انداخت و گفت:
_در کل من به زنها اعتماد ندارم اما این دفعه عقلم و دادم دست سلطانی ولی میدونم که آخرش از این کار پشیمون می شم.
در جوابش گفتم:
_آقای فهیمی من اهل عمل هستم،حرف برای من ارزشی نداره.موفق باشید.
با گفتن اینها از جمع انها فاصل گرفتم و مشغول پوشیدن دستکش هام شدم و بعد در حالی که به طرف آسانسور می رفتم زیر لب با خودم گفتم،مردک از خود راضی فکر کرده کیه!همچین پوزش رو به خاک بمالم که نفهمه از کجا خورده.
_ تمنا .
سرم رو بلند کردم، کامبیز در حالیکه پالتوش رو می پوشید در کنارم قرار گرفت و گفت:
_از برخوردش ناراحت نشو،چون اون در کل آدم رک و سخت گیریه البته نه فقط با تو بلکه با همه.
_جدی بودن با احمق بودن فرق داره.اون با این رفتاراش به شخصیت دیگران توهین می کنه.من به روابط عمومی آدمها خیلی اهمیت می دم اگه به خاطر آرش نبود از راهی که اومده بودم برمی گشتم.
_اوهفچه جذبه ای...بفرمایید حق تقدم با خانمهاست.می بینید که منخیلی مبادی آداب هستم.
کامبیز با گفتن این حرف بعدز من وارد آسانسور شد و ازم پرسیدک
_می ری شرکت؟
در حالی که نگاهم به صفحه دیجیتالی نمایشگر طبقات بود گفتم:
_آره،آخه آرش نیست و کارای شرکت هم حسابی بهم ریخته.
_مطمئنا ماشین نداری؟
_نه،چون آرش و امیر معتقدند که رانندگی در تهران برام خطرناکه!
_پس اگه من برای ناهار دعوتت کنم و بعد تو رو به شرکت برسونم قبول می کنی؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم،چند لحظه ای در سکوت فکر کردم و بعد گفتم:
_باشه قبول.
از جلوی نگهبان گذشتیم که با دیدن ما ادای احترام کرد.با خارج شدن از پارکینگ شرکت، کامبیز اهنگ پاپ ر سر و صدایی گذاشت و رو به من کرد وگفت:
_فکر می کنم این باید با روحیه شما سازگار باشه.
_اگه صداش کمی پایین تر باشه بدم نمی آد.
_چه خبر از امیر و دشمنخونی من نگین ،اینطور که شنیدم شما با اتونا توی یه خونه زندگی می کنین.
_معلوم می شه که شما در مورد من،دست به تحقیق گسترده ای زدین!
_هیچ کار من بی دلیل نیست.
_امیدوارم که دلیلتون به خاطر این مدیر عامل خوش اخلاقتون نباشه.
_مشخصه که ادم شوخی هستی؟
_اما به نظر نگین من ادمگوشت تلخی هستم.
_باید بگم که نگین ادم بدسلیقه ای کههمچین صفتی رو به شما نسبت داده.
_یادم باشه حتما نظر شما رو درمورد نگین به گوشش برسونم.
_ نگین خانم به اندازه کافی به خون من تشنه است،شما دیگه بدترش نکنین...این هم از یه رستوران شیک و مدرن که غذاهای خیلی خوبی داره و بنده از مشتری های دایمیش هستم.
در همان لحظه ورود به رستوران،پیش خدمت به ما نزدیک شد وگفت:
_آقای سلطانی،خانم خوش اومدید...اقای سلطانی میز همیشگی شما خالیه،همونجا می شینید؟
_بله،حتما.
با راهنکایی گارسون به میز مورد نظر کامبیز رسیدیم،صندلی رو برام عقب کشید و بعد از نشستن من رو به روم نشست.نگاهم رو در اطراف چرخوندم و گفتم:
_جای زیباییهفباید به سلیقه تون افرین گفت.
_من ذاتا آدم خوش سلیقه ای هستم.
غذای انتخابی من کباب برگ به همراه سوپ مخصوص بود که کامبیز هم از همون برای خودش سفارش داد.
حرفی روکه روی زبونم سنگینی می کرد و در ذهنم سبک سنگین کردم و گفتم:
_می بیخشید،راستش من یه مشکل حقوقی دارم.می خواستم ببینم شما می تونید کمکم کنید و من و راهنمایی کنید.
_البته،خوشحال می شم.هرکمکی از دستم بربیاد دریغ ندارم.
_پس لطفا یه وقت ملاقات به من بدید تا مزاحمتون بشم.
_هروقت که شما بخوایید بنده در خدمتم،حتی همین الان.
_یعنی همین الان...آخه الان که می خوایید غذا بخورید!
_سخت نگیرید،شما در حین غذا خوردن می تونید مشکلتون رو بگید،من هم می تونم راهنماییتون کنم.حالا دیدید اصلا سخت نیست.
_راستش من نمی دونم شما چقدر از جریان زندگی من اطلاع دارید،من دارای دو ملیت هستم اما طبق قانون ایران ازدوج کردم.
صدای سرفه های پشت هم کامبیز من و وادار به سکوت کرد.در حالی که سعی می کرد با خوردن نوشابه سرفه هاش رو کنتل کنه،با تعجب پرسید:
_شما ازدواج کردید؟!
با سر جمله اش و تایید کردم و اون در ادامه گفتک
_همسرتون ایرانی یا غیر ایرانی.
_ایرانی...من قصد دارم که ازش جدا بشم اما اون نمی خواد که طلاقم بده.به خاطر همین خودم می خوامبرای این کار اقدام کنم ولی هیچ اطلاعی درمورد قوانین این کشور ندارم و نمی دونم که باید اول از کجا شروع کنم.
_می دونید اگه شما بخوایید طلاق بگیرید باید تمام حق و حقوقتون رو ببخشید.
_حق و حقوق!چه حق و حقوقی؟
_مثل مهریه و فرزند و ...
_فرزندی نداریم اما این که الان گفتین همین مهریه،چی هست؟
_مهریه،هدیه ای که مرد به همسرش در زمانی که به عقدش در میاد می ده...شاید همسرتون به خاطر مهریه تون شما رو طلاق نمی ده.هرچند باید آدم احمقی باشهکه بخواد دست از شما بکشه.حالا مهریه شما چقدری هست؟
_نمی دونم.
_نمی دونید!جای تعجبه،شما اولین خانمی هستید که می بینم از میزان مهریه اش خبر نداره و ...خب شما باید اول برید یه شکایت تنظیم کنید اونم با استفاده از سند ازدواجتون که فکر می کنم باید دست پدرتون باشه.
_پدرم سالهاست که فوت کرده و من هیچ سند ازدواجی ندارم.
با اشاره کامبیز میز غذا تسوط پیش خدمت جمع شد و جای آن را به دسر داد. کامبیز در حالی که با قاشق توی دستش با دسر بازی می کرد گفت:
_چند سال پیش عقد کردین،با توجه به تاریخ اون و با مراجعه به دفتر خانه مورد نظر می تونید سند ازدواجتون رو دوباره از اونجا تهیه کنید.
_ازدواج ما مربوط به دوازده سال پیش بوده و من ادرس دفترخونه روندارم.
_مگه شما چند ساله بودید که ازدواج کردید.بهتون نمیاد که از خانواده سنتی باشید!
_برای اینکه بتونم از کشور خارج بشم،چهارده سالم بود که عقد کردم.
_پس اینطور،لابد حالا آقا دبه کرده،درسته.ناراحت نباشید،من می تونم همه مراحل قانونی اش رو انجام بدم اما اگه عجله دارید بهتر با اون آقا بیشتر صحبت کنید وهرطور شده راضیش کنید که طلاقتون بده،در غیر این صورت با مشکلات زیادی مواجه می شوید.می دونید که در ایران حق طلاق با مرد و دادگاه روی حرف اونها تاکید بیشتری دارد.
_یعنی توی این کشور اگه یه زن نخواد با یه مرد زندگی کنه،محکوم به تحمل اون زندگیه.
_متاسفانه بله.البته فقط در بعضی از موارد اساسی که زن می تونه خواستار طلاق باشه،مثلا اینکه طرف معتاد باشه با یه بیماری صعب العلاج داشته باشه یا عقیم بودن مرد...و چند مورد دیگه از این قبیل.
_تمام چیزهایی که گفتید شامل حال اون نمی شه.راستش من هیچ بهانه خوبی برای طلاق ندارم و می دونم که اون هم به راحتی رضایت نمی ده.اولش قرار بر این بود،زمانی که من به سوئد رسیدم من و رسما طلاق بده اما در این چهار ماهی که برگشتم تازه متوجه شدم که اون این کار و نکرده،در ضمن می گه که بدون اجازه اون حق خروج از کشور رو ندارم.
_حق با اونه و اجازه خروج شما دست همسرتونه.شما که قصد جدایی داشتید چرا وقتی که در سوئد بودید طلاق نگرفتید،فکر کنم اونجا سریع تر و راحت تر می تونستید این کار رو انجام بدید.
_راستش من اصلا تو فکرش نبودم و فکر می کردم که اون در تمام این سالها این کار و کرده.
_حالا چی؟همسرتون ازدواج کرده؟
_نه.
_دقیقا چد ساله بود که با شماازدواج کرده؟
_حدود بیست و یک یا دو.
-پس حتما عاشقتون بوده که تموم این سالها رو منتظر شما مونده!
_نه،فکر نکنم شاید چون زیادی مشغله داشته اصلا یادش نیافتاده.
_خب اگه می بینید فرد مناسبیه چرا باهاش زندگی نمی کنید.البته میل خودتونه اما اگه می خوایید ازش جدا بشید به نظر من تنها راه و بهترین راه اینکه اون و به این کار راضی کنید وگرنه من موفقیت چندانی برای شما نمی بینم ولی در هر صورت من در خدمتتون هستم.
بعداز حساب کردن میز،هردو آنجا را ترک کردیم.بعداز طی مسافتی کامبیز سکوت رو شکست و گفت:
_خیلی مشتاقم کههمسرتون رو زیارت کنم البته اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه.
_احتیاجی به این کار نیست چون شما اون و به خوبی می شناسید.
_دیگه خیلی کنجکاو شدم و تما می خوام که ببینمش،جوری که حاضرم سرم رو بدم و این مرد استثنایی رو ببین.
_سرتون رو برای خودتون نگه دارید.من بدون پیش کش هم اسمش رو بهتونمی گم.
بعداز گفتن این حرف نگاه خیه اش رو به صورتم دوختفنفس عمیقی کشیدمو آهسته گفتم:
_ امیر .
با فریاد بلندش من و از جا پروند.
_ امیر ...نه باورنمی کنم.حتما نمی خواید بگید که منظورتون امیر دوستی!
_چرا خودشه.
کامبیز ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و کاملا به طرف من برگشت،دستش رو جلوی صورتم تکون دادم وگفتم:
_چیه،چی شده نکنه روی سرم شاخ سبز شده.
_اتفاقا برعکس روی سر بنده شاخ دراومده.
_این موضوع کجاش تعجب آوره!
_من از بچگی با امیر بزرگ شدم،منو آرش و امیر تمام مراحل تحصیلی مون رو با هم گذروندیم.هرچند تو دانشگاه در رشته های متفاوتی قبول شدیم اما دوستیمون تا به امروز پاربرجا بوده ولی در تمام این سالها من هیچ وقت نفهمیدم که امیر ازدواج کرده.
_ازدواج ما در حقیقت یه ازدواج صوری بود و الان هم به غیر از شما فق و نگین و آرش و فرزان از این ماجرا خبر دارن.
_امیر که پسر خوبیه!چرا می خواید ازش جدا بشید؟
_به خاطر یکسری مسایل شخصی.
_پای کس دیگه ای در میونه؟
_نه...می شه خواهش کنم حرکت کنید من دیرم شده.
کامبیز در حالی که دنده ماشین رو جا می زد گفت:
_ امیر ،مرد لایقیه این کار و نکن به خدا پشیمون می شی.من به خاطر خودت می گ چون بهتر از امیر پیدا نمی کنی.
آخه اون چه می دونست درد من چیه،مگه از دلم خبرداشت.نمی دونست که تمام سلول های بدنم به این موضوع معترفند اما هیچ کس نمی دونه که این کار و فقط به خاطر خودش می کنم چون نمی خوام امیر از شدت فکرو خیال داغون بشه و ازپا دربیاد.پس تنها چاره و بهترین کار در مقابل حرف های کامبیز فقط سکوت بود و سکوت.
زمانی که جلوی شرکت رسیدیمف کامبیز کارت ویزیتش رو به طرفم گرفت و گفت:
_هروقت کاری داشتی و کمک خواستی می تونی روی من حساب کنیفهرکاری از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم.
-ممنون،به زودی با شما تماس می گیریم.لطفا به امیر چیزی نگید،نمی خوم که...
_می فهمم،اما باید بگم خیلی برام سخته که بخوام اسرار موکلم رو حفظ کنم و هم اینکه رابطه دوستی بین من و امیر خدشه ای نشه.اما به شما اطمینان می دم که احدی از حرف های امروز ما با خبر نشه.
بعداز خداحافظی با کامبیز بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم وارد شرکت شدم.
مهندس کاظمی با دیدنم قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_خوش اومدید خانم مهندس،شیر هستید یا روباه؟
_اگه بگم شیر زخمی،همچین دروغ هم نگفتم.
_چرا اتفاقی افتاده؟!
_آقای مهندس،ادم قحطی بودکهمنو فرستادید پیش یه همچین آدمی!
مهندس کاظمی همونطور که داشت متن قرار داد رو می خوند،سرش رو بلند کرد و با تعجب گفت:
_ولی این امکان نداره خانم،مهندس فهیمی مرد خوش اخلاقیه،ما بارها با ایشون کار کردیم تا حالا هم مشکلی پیش نیومده!
وبعد در حالی که با انگشت به پایین قرارداد اشاره می کرد گفت:
_چرا اینجا نوشته داراب فهیمی،اسم مهندس رضا فهیمی!
_شاید شما اشتباه میکنید؟
_بذارید یه نگاهی به قرارداد های سال گذشته بندازم.
مهندس در حالی که داخل کشوی فایل رو نگاه می کرد،زیر لبی می گفت:
_یعنی من در این همه مدت اشتباه کردم،نه غیر ممکن...بفرمایید،این هم قرارداد سال گذشته...ببینید نوشته آقای مهندس رضا فهیمی.
_ولی اقای مهندس،من فکر نمی کنم اشتباهی شده باشه چون علاوه بر منفوکیل شرکت آقای سلطانی هم اونجا بودن.باور کنید اگه به خاطر آرش نبود من حتی یه لحظه هم این آقا رو تحمل نمی کردم آخه این جوجه مهندس فکر می کرد با بچه طرفه!
_جوجه مهندس کیهخانم،ایشون نزدیک شصت و پنج سال سن دارند.
_شصت و پنج!ولی این امکان نداره،آخه ایشون خیلی جان بودند حتی کمتر از سی بهشون می خورد.
مهندس مثل کسیکه بهش شوک وارد شده باشه در جا خشکش زد ولی بعداز چند لحظطه به خودش اومد و درحالی که سرش رو تکون می داد گفت:
_پس بالاخره خودش رو بازنشست کرد و شرکت رو سپرد به این پسره،خدا به دادمون برسه اونجور که من شنیدم با این اصلا نمی شه طرف شد.
برای اینکه به بحث خاتمه بدم،حرف و عوض کردموگفتم:
_شما تعریف کنید مهندس،چه کردید؟ آرش تماس نگرفت؟
_از مهندس پناهی خبری ندارم اما امروز دو نفر رو استخدام کردم که از فردا میان سر کار،باید به فکر یه حسابدار هم باشیم.
-با این حساب کارها خیلی سبک تر می شه.من فردا می رم بازدید،باید به این آپارتمان های جمتمع سپیدار یه سری بزنم.
*****
آرش وقتی برگشت از دیدن این همه تغییر و تحویل در شرکت متعجب شدو ذوق زده گفت:
_کارتون در این مدت کهمن نبودم عالی بوده،فهمیمی رو دیدی؟چطور بود؟
_خودش و نه پسرش رو،گویا پسره جانشین پدره شده..بهت بگم بنده دیگه با این جناب فهیمیکاری ندارم و نمیخوام ببینمش.حالا که تو اومدی من دیگهکاره ای نیستم.
_کی همچین حرفی زده،همانقدر که من دراین شرکت صاحب اختیارم،تو هم هستی و حالا این کار و شروع کردی و خودت م تمومش می کنی.
_ببین آرش از لطفت ممنونم اما من نمی تونم این کار و بکنم.من از این پسره خوشم نمیاد.
_من به این چیزا کاری ندارم،خودت قراردادش رو امضا کردی پس باید پاس وایستی.البته من هم در کنارت هستم اما فقط در حد یه همکار ولیتو مسئول پروژه ای،این و یادت باشه اگه این کار به خوبی پیش بره ما اعتبار زیادی پیدا میکنیم.
_مجبورم قبول کنم...راستی آرش آپارتمان چی شد،فراموش که نکردی؟
_هنوز روی تصمیمت هستی و می خوای مستقل باشی؟
وقتی با تکون دادن سرم موافقتم رو اعلام کردم گفت:
_باشه،واحد کناری ما خالیه بیا اونجا رو ببین اگه خوشت نیومد یه چند جای دیگه رو هم سراغ دارم.
_کی می توم اونجا رو ببینم.
_اگه خیلی عجله داری همین الان می تونی با صنم بری و آپارتمان ما رو ببینی.معماریش مثل واحد کناریه اگه پسندیدی بقیه کاراش دیگه با من،خودم برات جورش می کنم.
_پس من الان با صنم میرم خونه رو می بینم.
در نگاه بهت زده آرش از اتاق خارج شدم و در اتاق رو بستمو رو به صنم کردم و گفتم:
_پاشو اماده شو بریم.
_کجا؟!
-خونه شما.
_خونه ما!...مگه اونجا چه خبر؟
_تامن می رم وسایلم و بردارم می تونی بریاز آرش بپرسی.
خونه آرش فوق اعاده بود،تازه از سر من هم زیادی بود.اگه آپارتمان کناریش هم درست مثا اینجا باشه می خرمش.محو تماشای خونه بودم که صنم ضربه ای به شونه ام زد و گفت:
_حالا که همه جا رو دیدی بشین تا من ه چیزی برای خوردن بیارم.
روی مبل در پذیرای نشستم و از آنجایی که نقشه اشپزخانه اپن بود به راحتی می تونسم تمام حرکات صنم رو ببینم.درحالی کهمشغول بود به طرفم برگشت و گفت:
_بالاخره چی شد،همسایه ما می شییا نه؟
_همه چیزش معرکه است.ببینم آپارتمان بغلی هم به همین سبک مبله شده.
صنم خنده ای کرد و گفت:
_چیه خانم نکنه فکر کردی اینجا سوئد،نه عزیز من اینها همش جهیزیه بنده اس. آرش این خونه رو خالی تحویل من داده و من به این شکل درش آوردم.
صنم ظرف مبوه کریستال رو،روی میز گذاشت و گفت:
_از خودت پذیرایی کن و دوباره به اشپزخونه برگشت.در حالی که میوه ای از درون ظرف برمی داشتم گفتم:
_اگه آرش سریع تر کارهای مربوط به خونه روانجام بده،من تا هفته آینده بهاینجا نقل مکان می کنم.
صنم سینی رو،روی میز گذاشت و کنارم نشست و گفت:
_حالا چه عجله ای داری!
بعد در حالی که فنجان نسکافه رو مقابلم می گذاشت ادامه داد:
_چیزی هم که نخوردی!
نگاهم رو به فنجون توی دستم دوختم و به یکباره دل به دریا زدم وگفتم:
_ صنم ...از زندگی با آرش راضی هستی،البته باید ببخشی قصد فضولی نداشتم.
_نه اشکالی نداره،من زن خوشبختی هستم.
_حتی با اینکه می دونی تو رو به جای کس دیگه ای دوست داره!
_درسته ولی مهم من هستم که اون و فقط به خاطر چیزی که هست دوست دارم و تا جایی که بتونم سعی می کنم در قلب آرش برای خودم جای ویژه ای داشته باشم.
خیره صنم نگاه کردموگفتم:
_نمی خوام تو زندگیت داخلت کنم اما کنجکاو شدم بدونم که تو چطورمردی رو با شرایط آرش قبول کردی؟
صنم در جوابم سرش و پایین انداخت و بعد به نقطه نامعلومی در روی فرش ابریشمی وسط سالن خیره شد و گفت:
_روزی که برای استخدام وارد شرکت شدم و آرش رو دیدم قلبم لرزید،نمی دونم چرا ولی با دیدن آرش دلم می خواست که توی همین شرکت استخدام بشم.وقتی که فهمیدم آرزوم براورده شده داشتم ا خوشحالی بال در میاوردم.هر وقت آرش رو می دیدم قلبم تیر می کشید و به شدت می سوخت و به قدری ضربانش تند می شد که می ترسیدم آرش صداش رو بشنوه.دلم می خواست بهش نزدیک بشم و حرف دلم رو بزنم اما دیدن غمی که توی چشاش بود پاهام رو ست می کرد.می دونستم خواسته محالیه که آرش به من توجه کنه اما من به همین دیدارهای کوتاه هم راضی بودم.وقتی تو قضیه خواستگاری رو مطرح کردی شوکه شدم و از همه بیشتر شنیدن قصه اون و پونه ناراحتم کرد.خیلی با خودم جنگیدم می دونستم شانس کمی برای موفقیت دارم،فکر اینکه من خودم نباشم و به جای کس دیگه ای راه برم و بخندم و نفس بکشم خیلی عذاب آور بود اما چی کار باید میکردم،یک طرف قضیه آرش بود که دوستش داشتم و نمی تونستم ازش بگذرم برای همین تصمیم گرفتم رک و راست با آرش حرف بزنم،می خواستم بفهمم کهمن چه نقش و جایگاهی در زندگی اون دارم. آرش در بین حرفهاش به من فهموند که لازم نیست من نقش پونه رو براش بازی کنم و در ضمن نباید سعی هم کنم که وارد حریم اون بشم چون جایگاه اون در قلب آرش محفوظه.در عوض اون هم قول مردونه داد که من فقط براش صنم هستم و من و به خاطر خودم می خواد و دوستم داره البته گفت که عاشقم نیست ولی بهم وفادار،در این مدت هم روی قولش بوده و اون و نشکسته.در بین حرف های دیگه ای که بهم زد فهموند که از جشن عروی خاطر خوبی نداره،به خاطر همین گفتم یه مراسم نامزدی کافیه و من اشتیاق چندانی برای پوشیدن لباس عروس ندارم.گرچه خانواده ام از تصمیم راضی نبودند ولی من در مقابل اصرار همه روی حرفم ایستادم و کوتاه نیومدم.الان هم از زندگیم راضی هستم و احساس خوشبختی می کنم چون آرش رو دوست دارم.
_تو خیلی باگذشتو بزرگواری صنم!
-نه تمنا این حرف و نزن،من این خوشبختی رو مدیون تو امیر هستم.اگه حرف ها و اصرار های شما نبود،نمی دون من تا چه مدت باید در آتش وصال می سوختم.
برای اینکه ساکتش کنم،دستم رو در هوا تکون دادم و گفتم:
_نه این درست نیست،چون ما فقط استارت رو زدیم و شما خودتون حرکت کردین...
بعد بلند شدم و گفتم:
_ممنون از پذیراییت،من دیگه باید برم.
_نمی شه،باید امشب شام پیش ما بمونی.
_ممنون ولی باید برم.انشاءالله یه وقت دیگه مزاحمتون می شم خداحافظ.
*********
با کمک آرش خونه رو خردیم و بعد کلی جرو بحث با نگین بالاتخره تونستم راضیش کنم که این موضوع رو بپذیره.به کمک اون و صنم آپارتمانم رو مبله کردم اما خت ترین قسمت کارم گفتن به عمو و راضی کردنش بود.حرف زدنش در موردش جرات و اعتماد به نفس فراوانی می خواست که من در خودم سراغ نداشتم.
خونه درست یه هفتهمی شد که آماده بود اما من هنوز نتونسته بودم با خالهو عمو در موردش حرف بزنم تا اینکه بالاخره یه روز عزممو جزم کردم و به نگین گفتم که می خوام با خاله و عمو همین امشب حرف بزن. نگین در حالی که نگاه عاقلاندر سفیهی بهم می انداخت،دستهاش رو برای شتویق من آهسته بهم کوبید و گفت:
_باید بهت آفرین گفت ولی فکر نمی کنییکم زود تصمیم گرفتی؟
_مسخره ام می کنی؟!
-نه بابا تازه می خوام بهت مدال شجاعت هم بدم.آخه آدم حسابی این خونه یه هفته است که آماده شده ولی تو هنوز لب از لب باز نکردی.مگه می خوای کار خلافی بکنی که از گفتنش می ترسی.ببینم می ترسی بابام دارت بزنه،من اگه جای تو بودم همین الان می رفتم و حرفم و می زدم.
_الان نه،باشه بعد از شام.
نگین در حالی که لحن حرف زدن من و تقلید می کرد،دستهاش رو به نشانه التماس رو به روم گرفت وگفت:
_بعداز شام هم نه،شاید بعداز ایکه صبح از خواب بیدار شدن و صبحانه شون رو خوردن و یا نه،شایدم وقتی غروب برگشتن.
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
_بسه نگین ،من به اندازه کافی کلافه هستم تو دیگه بدترش نکن.
نگین سری برام تکون داد و بعد بلند شد و بدون اینکه فرصتی بهم بده،دستم رو کشیدو من و برد وسط سالن که عمو و امیر روی مبل نشسته بودن و حرف می زدن.با صدای بلندی گفت:
_باباف تمنا می خواد با شما صحبت کنه.مامان بهتره شما هم بیایید و بشینید.
نگین که سکوت و بهت منو دید،دو دستش رو روی شونه هام گذاشت و با فشار منو مجبور به نشستن کرد.عمو بعداز شنیدن حرف نگین ،مشتاق و منتظر به صورتم خیره شد و گفت:
_خب دخترم حرفت و بزن ما همگی سراپا گوشیم.
در حالی که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم،آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
_من...
بعد حرفم و نیمه تمام رها کردم و نگاه نگرانم رو به چشمان نگین دوختم. نگین به آرامی چشمانش را باز و بسته کرد و با این کارش من و به حرف زدن دوباره تشویق کرد.آب دهانم رو به سختی قورت دادم و گفتم:
_عمو جان،خاله من از تمام زحماتی که در این ساهل کشیدین خیلی ممنونم.راستش نمی خوام خدای نکرده با شنیدن حرفام پیش خودتون فکر کنین که من آدم نمک نشناسی هستم اما...
عمو پرید وسط حرفم و گفت:
_این چه حرفیه دخترم.ما هرکاری کردیم وظیفه مون بوده و از تو انتظار تشکر و قدردانی نداریم،این طور نیست میمنت!
همین که خاله خواست در تایید حرف های عمو ادامه صحبت رو دست بگیره، نگین سریع پیش دستی کرد و گفت:
_لطفا اجازه بدید تمنا بقیه حرفش و بزنه.
در حالی که دستانم رو درهم می فشردم و زبانم رو،روی لبهای خشک شده ام می کشیدم.گفتم:
_راستش من قبل از اینکه به اینجا برگردم مستقل بودم و به تنهایی زندگی می کردم،به خاطر همین به اون شیوه زندگی کردن عادت کردم.بارها اگه خودتونم یادتون باشه ازتون خواستم که اجازه بدین من....
خدای من!عمو حتی صبر نکرد من تا آخرش رو بگم،سریع حرفم و قطع کرد و با عصبانیت گفت:
_حرفشم نزن،تو هم مثل نگین و امیر باید تو همین خونه در کنار ما زندگی کنی.دلم نمی خواد دوباره سر این مسئله صحبت یا بحثی پیش بیاد.تو اگه اینجا باشی خیال من راحت تر پس دیگه درخواستت رو تکرار نکن.
نگین برای دفاع از من روی مبل نیم خیز شد و گفت:
_اما تمنا حق داره اونجوری که دوست داره و جایی که دلش می خواد و توش راحت تره زندگی کنه.تازه شما از هیچی خبر ندارید تمنا قبلا تصمیمش رو گرفته و از فردا هم قراره که مستقل بشه.
عمو با ناراحتی نگاهم کرد و سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
_تو چی کار کردی!؟
_عمو جان باور کنین شما تو دنیا از هرکسی برام عزیزتر هستید.می دونم که در تموم این سالها جای پدرم بودید و در حقم پدری کردید،ازتون می خوام پررویی و خودسری دخترتون رو ببخشید و محبتتون رو دوباره نثارم کنید.
عمو در جوابم فقط سکوت کرد و چیزی نگفت.خاله که اوضاع و شرایط را نامناسب می دید به این سکوت پایان داد و گفت:
_می خوام بدونم اینجا به تو سختمی گذره،کسی اذیتت کرده یا حرف نامربوطی بهت زده؟
_نه خاله جون این چه حرفیه.شما از گل کمتر به من نگفتید و با من مثل یکی از اعضای خونواده تون رفتار کردید ولی من مستقل زندگی کردن رو دوست دارم و اونطوری راحت ترم.ازتون خواهش می کنم دلگیر نشین و کمی منو درک کنین شاید اون وقت یه جورایی به من هم حق بدین.نگاه مشکوکی بین خاله و عمو رد و بدل شد که من ازش چیزی نفهمیدم.بعداز سکوت سنگینی که در سالن حاکم شده بود،عمو به یکباره نفس عمیقی کشید و گفت:
_حالا کجا خونه گرفتی؟
_راستش یکی از واحدهای برجی رو که آرش اونجا زندگی می کنه خریدم.
عمو اینبار به نشانه تسلیم سری تکون داد و گفت:
_پس همه کارهات رو قبلا کردی و به قول معروف ما رو مقابل کار انجام شده قرار دادی!
بعداز عمو نوبت به بازجویی کردن امیر رسید.چشماش از شدت عصبانیت به قدری قرمز شده بود که از نگاه کردن بهشون ترسیدم.می دونستم اگه به خاطر حضور عمو و خاله نبود حتما الان یه سیلی ابدار نوش جان کرده بودم ولی خب،خدا رو شکر که به آرزوش نرسید.
عمو با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
_عزیزم،هیچ می دونی تنها زندگی کردن چه سخته و چهخطراتی در کمین آدمه؟
_عمو مثل اینکه شما فراموش کردید من در یک کشور اروپایی در وسط خطر زندگی مستقلی داشتم پس بلدم چطور باید از خودم محافظت کنم.
_من حرفی ندارم اما باید یه قولی بدی و اونم اینکه هر وقت از تنهایی خسته شدی و به مشکل برخوردی دوباره برگردی پیش خودم،یادت باشه که در این خونه همیشه به روی تو باز.
_عمو جون من قرار نیست برای همیشه برم،گاهی وقتا به دیدنتون می آم.در ضمن خوشحال می شم که شما هم سری به من بزنین.تازه می خواستم بگمکه فردا شب همگی شام مهمون من هستین. آرش و صنم رو هم دعوت کردم.
امیر در حالی که با ناراحتی و اخم و تخم از جاش بلند می شد نیم نگاهی به سمت من کرد و گفت:
_متاسفم من یکی رو از اومدن معاف کن چون بنده فردا شب کار دارم.
و با گفتن این حرف به طرف اتاقش رفت و در رو محکم بهم کوبید که صدای بلندش توی سالن پیچید.
خاله در حالی که بلند می شد و به طرف آشپزخونه می رفت گفت:
_بهتره دیگه میز شام رو بچینم.... نگین برو امیر رو صدا کن بیاد.
خاله رو مخاطب قرار دادم و گفتم:
_اگه اجازه بدین من این کار و بکنم.
خاله لبخندی به رویم زد و گفت:
_برو دخترم، نگین تو هم بیا به من کمک کن.
ضربه ای آروم به در اتاق امیر زدم و چون صدایی نیومد،آهسته در رو باز کردم. امیر طاق باز روی تخت خوابیده بود و نگاهش و به سقف دوخته بود.روی صندلی نشستم و بهش نگاه کردم ولی اون بدون توجه به حضور من به همون نقطه خیره بود.فضای اتاق به خاطر موسیقی غمگینی که پخش می شد یه احساس خوبی بهم می داد،همون طور که نگاهم به امیر بود به موسیقی گوش سپردم.
تمام دلخوشی من،مرا تباهنکن.
بمان کنار دل خسته ام،گناه نکن
به فکر کوچ از این استان تیذه نباش
و اسمان شبم را بدون ماه نکن
در این دقایق کوتاه مانده ار عمرم
مرا اسیر درد و غم و اه نکن
منم،هنوز همان کوه کن ترین فرهاد
به قلب پرترک و زخمی ام نگاه نکن
گمان نکن که شده سرد آتش عشقم
هنوز عاشقم و گرم،اشتباه نکن
تو را قسم به سکوتی که هر شبم دارد
بمان همیشه کنارم،مرا تباه نکن...
با تمام شدن آهنگ،همچنان منتظر حرکتی از جانب امیر بودم اما هرچه نگاهکردم واکنشی نشان نداد،کلافه از سکوت سنگین گفتم:
_می شه این سکوت و بشکنی و بگی این کارا چبه که می کنی؟بابا منم آدمم،قرار نیست به خاطر لطفی که در گذشته به من کردی حالا مثل کنیز زر خریدت با من رفتار کنی.می دونستم با گفتن این حرفعصبانیش می کنم و اون مجبور می شه بالاخره یه حرفی بزنه.حدسم درست بود، امیر با شنیدن حرفم به سرعت بلند شد و روی تخت نشست و گفت:
_من!من کی با تو مثل یهکنیز برخورد کردم.
_نکردی!یادت رفته هر وقت ناراحت بودی و دلت خواسته به من سیلی زدی و آب دهانت رو روی صورتم انداختی،سرم داد کشیدی و با حرفات تحقیرم کردی.دیگه می خواستی چه کار کنی که نکردی اگه می بینی که می خوام از اینجا برم فقط بخاطر توئه،به خاطر اینکه تو اسوده و راحت بشی پس بی خودی مثل بچهها ادا و اصول درنیار و خانواده ات رونگران نکن.شایدم می خوای با این کارت عمو بفهمه که تو به قولت عمل نکردی و هنوز اسم من و در شناسنامه ات داری.
امیر بدون اینکه حرکتی بکنه گفت:
_تو فقط می خوای با این کارات من و تحت فشار بذاری.
خیره نگاهش کردم وگفتم:
_تو هر اسمی که دوست داری روش بذار فقط این و گفتم بدونی که اگه تا الان به عمو نگفتم برای این بود که توی این خونه زندگی می کردم و نمی خواستم اونا فکر کننکه من می خوام وبال گردن حضرت آقا بشم.اما حالا که قراره مستقل بشم می رم و همهچیز رو رک و راست به عمو می گم،بالاخره عمو هم حق داره که بدونه پسرش چه ادم جوونمردی بوده و اون خبر نداشته.
_داری تهدیدم می کنی؟!
_پس چی،فکر کردی فقط خودت تهدید کردن بلدی.ازت می خوام هرچه سریع تر برای طلاق اقدام کنی.الانم بهتره بیایی سر میز غذا وگرنه فکر می کنمکه ترسیدی!
_کور خوندی!من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم.
_گذشت زمان اینو ثابت می کنه.
به سرعت از اتاق امیر خارج شدم،همون ور که فکر می کردم امیر سر غذا حاضر شد اما با ده کیلو اخم که به قول نگین با یه تریلی هجده چرخ هم نمی شد اونا رو کشید و از هم باز کرد.
**********
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم