با زدن یک تلفن به آرش خبر دادم که امروز رو نمی تونم به شرکت برم.بعداز بسم چمدونام و برداشتن وسایل کمی که داشتم از اتاق خارج شدم و بعد از بوسیدن خاله و گذشتن از زیر قرآن به همراه عمو سوار ماشین شدم.عمو به بهانه اینکه می خواد ادرس جدیدمو یاد بگیره با من همراه شد اما من به خوبی می دونستم که دلش شور محل زندگی من و می زنه.

در طل مسیر این عمو بود که سکوت سنگین بینمون رو شکست و برام از نحوه آشناییش با پدرم در  دوران خدمت سربازیش حرف زد و اینکه عروسی عمو باعث اشنایی و ازدواج پدر و مادرم شده بود.

چشمان عمو با یادآوری خاطرات گذشته پر شد و صداش از بغضی که بر گلوش سنگینی می کرد لرزید.بدون اینکه نگاهم کنه توقف کرد و گفت:

_عمو جان تا تو در و باز کنی منم چمدونات رو میارم.

احساس کردم که نمی خواد اشک چشماش رو ببینم.عمو به به و چه چه گویان وارد خانه شد و بعداز نگاهی به دور و اطراف آپارتمان با اطمینان ازاینکه به چیزی نیاز ندارم و بدون توجه بهحرف های من با گذاشتن چندین تراول چک روی اپن آشپزخانه رفت.

کار چندانی برای انچام دادن نداشتم جز جا به جا کردن وسایل داخل چمدان ها و تماس گرفتن با رستوران برای سفارش شام امشب.اون شب اولینکسانی که زنگ خونه رو به صدا درآوردن آرش و صنم بهمراه یه دسته گل بسیار بزرگ و زیبا بودن.بعداز وارد شدن نگاهی دقیق به اطراف انداختن و گفتن مثل اینکه ما زود اومدیم،هنوز کسی نیومده.

_بله چون شما از همه مسیرتون دور تر و طولانی تر بوده،زودتر حرکت کردین.

در حال پذیرای از اونها بودم که آرش نگاه مشکوکی به سمت اشپزخونه انداخت و گفت:

_از خونه ات که بوی غذا نمیاد،اومدنی هم یه نگاه به اجاق گازت انداختم چیزی روش نبود،آی،نکنه کلک زدی و نمی خوای به ما شام بدی!

آرش دائما شوخی می کرد و ما رو می خندوند،تغییر روحیه اش کاملا مشخص بود،توی این چند روز شاد و سرزنده تر از روزهای گذشته دیده بودمش.در حالی که به حرفاش می خندیدم گفتم:

_شکمو نگران غذا نباش،معلومه من و دست کم گرفتی به وقتش برات معجزه میکنم.

آرش همینطوری که تند و تند شیرینی می خورد گفت:

_از این بابت بهت گفتم که اگه غذا حاضر نکردی خجالت نکشی چون ما توی خونه کنسرو زیاد داریم.راستی بگو ببینم چطوری آقای دوستی بزرگ و دعوت کردی؟

_بیچاره عمو چی می خواست بگه در حالی که من و نگین اون و در مقابل یه عمل انجام شده قرار داده بودیم.

آرش در حالی که گاز محکمی به سیبش می زد گفت:

_جات خالی،نمی دونی ما صبح توی شرکت چه بساطی داشتیم از دست این امیر ،پدر صلواتی چه اخمی ریخته بود آدم نمی تونست بهش نزدیک بشه فقط باید از دور نگاهش می کردی وگرنه ممکن بود هرآن پاچه ات رو بگیره.البته از بد شانسی من بود که یه دفعه اومد طرف من و هرچی عقده داشت سر من بدبخت خالی کرد و بعدهم هرچی دلش می خواست بارم کرد.حسابی از دستم شاکی بود که چرا زودتر بهش نگفتم که تو می خوای چه کار کنی.

مهم نیست بالاخره این من بودم که تونستم حرفم و به کرسی بنشونم.

آرش در حالی که پوزخندی نثارم می کرد گفت:

_بله،بایدم برای سر کار خانم مهم نباشه چون این گوش بنده بود که از شنیدن اون فریادهای بلند کر شده بود!

صنم به آرش گفت:

_اَه، آرش تو حرف دیگه ای نداری که بزنی.ما نیومدیم اینجا که باعث ناراحتی تمنا بشیم،اومدیم یه چند ساعتی رو دور هم خوش باشیم.تازه آقا امیر به خاطر اینکه نگران تمنا جونه این حرفا رو زده،هرچی باشه دلواپس اونه و مثل نگین دوستش داره.

_خانم ما رو باش،طفلک من تو کجای کاری، نگین اصلا برای امیر مثل نگین نیست وگرنه امیر این همه براش یقه پاره نمی کرد.خودت بگو تمنا ولی فقط یواش یواش بگو چون می ترسم اگه یه دفعه بگی صنم سنگ کوپ کنه.

صنم در حالی که کنجکاو شده بود،نگاهی به هردوی ما انداخت و گفت:

_اینجا چه خبره که من از اون بی اطلاعم یا نکنه یه راز و شما نمی خوایید به من بگید.

آرش پوزخندی زد و گفت:

_نه عزیزم،از این موضوع فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداره که اونم به موقعش خبر دار می شه.

بی اعتنا به حرف های آرش گفتم:

_ صنم جون،اون و ول کن داره سر به سرت می ذاره،خودم راستش رو بهت می گم...من و امیر دوازده سال پیش باهم ازدواج کردیم اونم فقط برای اینکه من بتونم از کشور خارج بشم.

صنم که از شدت تعجب چشماش گرد شده بود حرفم و برید و گفت:

_یعنی تو زن امیر هستی،بارم نمی شه!

به نگاه متعجبش لبخندی زدم و با سر حرفش و تایید کردم. صنم اینبار لبخندی زد و گفت:

_پس من اشتباه فکر نکرده بودم که شما هردوتون بهم علاقه دارید.اما نمی دونم چرا سعی می کنید با لجاجت و سر سختی به همدیگه تفهیم کنید که برای هم مهم نیستید.

_ صنم،من نمی خوام بگم که تو اشتباه برداشت کردی ولی اون چیزی که تو می گی عشق و علاقه نیست بلکه عادت و احساس مسئولیت،هرچی باه ما از بچگیبا هم بزرگ شدیم این و فراموش نکن.

صنم در حالی که دستش رو در هوا تکون می داد در جوابم گفت:

_هرچقدر هم که بخوای اسمون ریسمون بهم ببافی نمی تونی منو گول بزنی،نکنه که فراموش کردی که من عاشقم و راحت می تونم برق عشق رو تو چشمای آدما ببینم.

زنگ در آپارتمان فرصت نداد تا من جواب صنم رو بدم،هرچند که توی دلم تمام حرفهای صنم رو قبول داشتم ولی چه کنم که انکار بهترین راه برای جلوگیری از شکستن غرور و شخصیتم بود.

ورود خانواده عمو با شلوغ بازی نگین همراه بود.خاه و عمو با دیدن خونه مرتب از سلیقه ام تعریف کردن اما همانطور که حدس زده بودم امیر باهاشون نبود.برای دلداری دادن به خودم لبخندی زدم و شونه ام رو بالا انداختم و گفتم،چه بهتر شاید ندیدن همدیگه بهترین و درست ترین راه برای فراموش کردن باشه و اون زودتر رضایت بده تا من ازش جدا بشم.

خاله و عمو ازدواج صنم و آرش رو تبریک گفتن و براشون آرزوی خوشبختی کردنو بهخاطر اینکه نتونسته بودن در مراسم شرکت کنن عذرخواهی کردن.با یه نگاه از قیافه خاله می شد حدس زد که چقدر از صنم خوشش اومده چون وقتی من و تو آشپزخونهتنها گیرآورد،آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:

_ صنم واقعا دختر شیرین و دوست داشتینیه،چقدر هم خانم و باوقاره،آدم حظ می کنه.خدا کنه یکی ثل اون هم نصیب امیر من بشه اون وقت دیگه غمی ندارم.

شنیدن حرف خاله من و در تصمیمم مصمم تر کرد.وقتی به سالن برگشتم نگین هم مثل آرش به اجاق گاز اشاره ای کرد و بعد هردو شروع کردن به سر به سر گذاشتن با من ولیمن بدون اینکه جوابشون رو بدم فقط با خنده اونها رو نگاه کردم.صدای زنگ در که بلند شد گفتم:

_این هم غذا،خدا رحم کرد عجب آبروریزی هستین شما.

نگین زودتر از همه پیش دستی کرد و گفت:

_چه خانم هنرمندی!اگه قرار بود از رستوران غذا بگیری خب می رفتیم رستوران دیگه.

در حالی که از جام بلند می شدم گفتم:

_می خواستم از همگیتون توی خونه خودم پذیرایی کنم تا خاله و عمو هم اینجا رو بینن.

در و که باز کردم از دیدن کسی که پشت در بود خشکم زد، امیر در حالی که یه سبد گل زیبا تو دستش بود داشت من و برانداز می کرد.نمب دونم چقدر تو اون حال بودم که گفت:

_دعوتم نمی کنی بیام تو یا شایدم اصلا جزو مهمونای خانم نیستم.

از دستپاچگی خودم خجالت کشیدم و در حالی که هول شده بودم گفتم:

_اوه،نه ...بفرمایید.

صدای نگین رو از پشت سرم شنیدم که گفت:

_چیه نگین نکنه غذاها رو ریختی و دیگه از شام خبری نیست.من که دارم از گشنگی می میرم آخه چون می دونستم قرار بیام اینجا یه چند روزیه غذا نخوردم.

نگین در حالی که در کنارم قرار می گرفت با دیدن امیر گفت:

_به به حضرت والا هم تشریف فرما شدن،چه سعادتی مشب نصیب ما شده دیگه داشتم از اومدن جناب میرغضب نا امید می شدم.

با آرنج به پهلوی نگین کوبیدم و چشم غره ای بهش رفتم.همون طور که داشت پهلوش رو می مالید گفت:

_این کارت یعنی اینکه خفه شو،خی این و همون اول به زبون آدمیزاد می گفتی چرا دیگه متوسل به خشونت می شی،بچه که زدن نداره.

امیر بدون اعتنا به حرف های نگین ،گل رو به طرفم گرفت و آهسته گفت:

_زیاد خوشحال نشو،بهتره خودت رو برای یه تسویه حساب جانانه آماده کنی.

نگین همانطور که متعجب به هردوی ما نگاه می کرد گفت:

_یعنی قراره کارتون به کتک کاری و این چیزا هم بکشه اما امیر این انصاف نیست آخه شما دوتا هم وزن نیستین!

امیر ضربه ای به سر نگین زد و گفت:

_دیوونه،کسی قرار نیست کسی و بزنه.خودت که بهتر می دونی دعواهای ما بیشتر لفظیه خدا رو شکر دوستتون در این زمینه تبحر خاصی داره.

نگین با اشاره به امیر گفت:

_جون من یه امشب وکوتاه بیا،ببین می تونی با این کارات اون یه نیم مثقال
ابرویی رو که جلوی ربکا داریم رو ببری یا نه!

دست نگین رو گرفتم و گفتم:

_جوش نزن،من دیگه به این کارهای امیر عادت کردم.

بعد پوزخندی به امیر زدم و گفتم:

_چرا تنها اومدی،ای کاش بیتا جون روهم همراه خودت می آوردی،خوشحال می شدیم.

_راستش خیلی دوست داشتماین کار رو بکنم اما جواب مامان بابا رو چی می دادم و می گفتم این کیه!

نگین در جوابش گفت:

_برادر من اینکه ناراحتی نداره،می گفتی معرفی می کنم این دختر ایکبیری عروس آینده تونه.

با ورود به سالن آرش در کنار خودش برای امیر جا باز کرد.در حالی که سعی می کردم خوشحال باشم در دلم غوغایی به پا بود،می دونستم امیر تا زهرش رو نریزه کوتاه نمیاد.صدای زنگ در باعث شد تا دوباره به خودم بیام،همونطور که داشتم به سمت در می رفتم با صدای امیر که می گفت:

_منتظر کسی دیگه ای هستید.

ایستادم وگفتم:

_نه قراره از رستوران غذا بیارن.

تمام طول شب رو با تجسم رفتار امیر در وحشت گذروندم.ساعت 1نیمه شب رو نشون می داد که مهمونا آهنگ رفتن کردن.خاله و عمو اولین کسانی بودن که از خونه خارج شدن، نگین در حالی که من و بغل می کردگفت:

_اگه می ترسی امشب و اینجا بمونم.

لبخندی به روش زدم و گفتم:

_نه فدات شم برای چی باید بترسم اما اگه خودت دلت می خواد و دوست داری می تونی بمونی.

_امشب نه ولی باید تو یه فرصت دیگه برام یه اتاق آماده کنی تا هروقت دوست داشتم و دلم خواست اینجا بمونم.

دوبره نگین رو بغل کردم و در حالی که می بوسیدمش گفتم:

_اینجا خونه خودته،هروقت دوست داشتی بیا.

_امیدوارم از حرفی که زدی پشیمون نشی....من دیگه باید برم،الان ِ که صدای مامان و بابا دربیاد.

بعداز رفتن خانواده عمو، آرش و صنم هم خداحافظی کردن و رفتن.

_انقدر از سر شب با این انگشتات ور رفتی دیگه فکر نکنم مفصلی براش مونده باشه.

با شنیدن حرف امیر ،بهش خیره شدم.با زدن لبخند پر تمسخری ادامه داد:

_از سر شب تا الان به اندازه کافی استرس داشتی و حرص خوردی،فکر کنم امشب دیگه همین برات کافی باشه.

همانطور که بلند می شد لبخندی زد و گفت:

_خوابهای خوب ببینی،شب به خیر.

با رفتن امیر در و بستم و بهش تکیه دادم و نفسی از سر اسودگی کشیدم و خدا رو شکر کردم که امشب به خیرگذشت.

************

  صبح تو شرکت هنوز جر و بحث من و آرش رو انجام اون پروژه ادامه داشت و نه اون کوتاه می اومدو نه من راضی می شدم.

_ آرش ای کاش خودت به تنهایی این پروژه رو قبول می کردی و به اونجا می رفتی.

_ تمنا انقدر اصرار بی خودی نکنفمن از اول گفتم که فقط به عنوان مشاور در کنارت هستم.

_عجب اشتباهی کردم که رفتم و این قرارداد رو امضا کردم.به خدا که به شما جماعت خوبی نیومده.

آرش خنده ای تحویلم داد و گفت:

_حرص نخور حالا کاریه که شده،بهتره دیگه بریم.

باورود به شرکت اول من و بعد آرش وارد دفتر فهیمی شدیم و هردو در مقابل میز منشی ایستادیم.نگاهم رو به طرف یکی از خانم ها گرفتم و گفتم:

-سلام خانم،ما از شرکت مهندس پناهی اومدیم.

_چند لحظه تشریف داشته باشین تا به مهندس اطلاع بدم.

بعداز اینکه منشی با زدن تلفن اومدن ما رو اطلاع داد،کامبیز در اتاق رئیسش رو بازکرد و به طرف ما اومدو بعداز سلام و احوالپرسی با منو آرش ،ما رو به اتاق کنفرانس راهنمایی کرد و گفتکه آقای فهیمی تا چند لحظه دیگه به ما ملحق می شه.بعداز چند دقیقه انتظار کشیدن در اتاق باز شد و فهمی وارد سالن شد.اقایون با هم دیگه دست دادن و کامبیز، آرش رو معرفی کرد.فهیمی با دیدن من فقط سری به عنوان سلام تکان داد،منهم مثل خودش جوابش رو دادم.

فهیمی همانطور که آرش رو دعوت به نشستن می کرد گفت:

_آقای پناهی حضورشما باعث قوت قلبه برای من و بودتون می تونه من و در این پروژه امیدوار کنه.

با شنیدن حرف فهیمی نگاهی بین و من و آرش رد و بدل شد. آرش نگاهش رو از من گرفت و در حالی که سرش رو تکون می داد گفت:

_ می بخشید مهندی مثل اینکه براتون سوءتفاهم شده چون بنده فقط به عنوان مشاور در کنار خانم مهندس انجام وظیفه می کنم و این خانم مهندس سهرابی که مسئول پروژه است.

و بعد با اشاره به من گفت:

_خواهش می کنم توضیحات خودتون رو شروع کنین.

احساس کردم حرف های فهیمی به آرش هم برخورده و اون هم مثل من می خواد کهاین جلسه هرچه سریع تر تموم بشه،برای همین از اقایون دعوت کردم به ماکت هایی که در سالن قرار داشت نزدیک بشن.بعداز توضیح دادن قسمتهای مختلف پروژه و جواب دادن به سوالات انها،فهیمی رو به آرش کرد و گفت:

_واقعا عالی بود باید بهتون تبریک بگم چونمی دونم اگه حرفها و راهنمای های شما نبود این پروژه به این خوبی نمی شد.

آرش در حوابش پوزخندی زد و گفت:

_باید خوشبختانه به عرضتون برسونم که تمام نقشه های این پروژه به عهده خود مهندس سهرابی بوده،من وقتی از سفر برگتم تازه این طرح ها رو دیدم،ایشون بهترین نقشه ها رو می کشن.

مهندس فهیمی در مقابل حرف های آرش فقط به گفتن جمله دستتون درد نکنه بسنده کرد،تحمل فضای سالن و این مرد هردو برایم سخت بود.همونطور که داشتم تند و تند وسایلم و جمع می کردم با شنیدن صدای فهیمی سرم و بلند کردم،داشت به آرش می گفت:

_از کی کار و شروع می کنید؟

آرش بی اعتنا به سوال فهیمی نگاهش به سمت من انداخت و منتظر جوابم شد.شونه ای بالا انداختم و در حالی که به نقشه ها و ماکت ها اشاره می کردم گفتم:

_ما کارو شروع کردیم.

مهندس فهیمی در حالی که سرش و تکونمی داد گفت:

_منظورم ساختو ساز بود.

_به زودی چون ماهم خواهان تموم شدن هرچه زودتر این پروژه هستیم.

با این حرفم می خواستم به نحوی به این آدم خودخواهو از خود راضی بفهمونم که من هم چندان دلخوشی از اون ندارم.حاضر و آماده جلوی در ایستادم و با اشاره به آرش گفتم که بهتره بریم.

کامبیز به طرف فهیمی رفت و گفت:

_من خانم سهرابی و آقای پناهی رو تا پایین مشایعت می کنم.

و بعد با اشاره دست به ما گفت:

_خواهش می کنم بفرمایید.

توی اسانسور کامبیز اشاره کوچکی به من کرد و بعد رو به آرش گفت:

_فکر نم از این به بعد بهتره جلسات حضوری با فهیمی رو خودت به تنهایی بیایی چون از قرار معلوم این دوتا شمشیراشون رو از روبستن.

آرش در جوابش سری تکون داد و گفت:

_خودمم بههمچنین نتیجه ای رسیدم.اولش فکر می کردم تمنا داره سخت میگیره اما بعداز دین این پسرهفهیمی فهمیدم که تمنا با بد کسی درافتاده،دیدی جلوی من چطور با تمنا  برخورد کرد.

لبخندی زدم و گفتم:

_بهتر بگی می خواست سر به تنمن نباشه.

کامبیز با مهربانی نگاهم کرد و گفت:

_ناراحت نو هرکسی یه اخلاقی داره،خب اونم این مدلیه.تازه تو نمی دونی با این منشی ها چه رفتاری داره،خون همه کارمندارو تو شیشه کرده،والا نمی دونم چه دشمنی با این جنس لطیف داره.

آرش با دلخوری نگاهی به کامبیز انداخت و گفت:

_اگه می دونستی اینطوریه چرا زودتر به من نگفتی؟

_آخه تو مسافرت بودی که این پسره اومد و نشست جای پدرش،واقعا از چنین پدری یه همچین پسری بعیده!

آرش با کامبیز دست داد و گفت:

_ما دیگه رفتیم از این به بعد سعی می کنم دربرخوردهای بعدی تمنا رو در حاشیه قرار بدم.

************