وارد شرکت که شدم گرمای مطبوعی بر تنم نشست. صنم با دیدن قیافه یخ زده ام خنده ای کرد و گفت:

_سلام،بیرون چه برفی داره میاد.

جواب سلامش رو دادم و دستم رو،روی بخاری گرفتم تا گرم بشم. صنم کنارم نشست و گفت:

_دیشب شب خیلی خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت.

_آره،البته اگه از قیافه و حرفاهی امیر فاکتور بگیریم در کل شب خوبی بود.خوبه که دیشب خودت قیافه اخموش رو دیدی.بخدا بیشتر به خاطر اون بود که می خواستم مستقل بشم از دست کارها و رفتاراش خسته شدم نمی دونی بعضی وقتا احساس می کردم دیگه دارم دیوونه می شم و باید هرچه زودتر اونجا روترک کنم.

_اما اقا امیر مرد خیلی خوبیه!

_پس یه دفعه بگو من بدم و خودتو خلاص کن.

_نه تمنا باور کن منظوری نداشتم.به نظر من هردوی شما دچار سوءتفاهم شدید،اگه فقط یه دفعه بهم فرصت حرف زدن بدید فکر کنم خیلی از مشکلاتتون به سادگی حل بشه.

_دیگه حرف زدن هیچ مشکلی رو حل نمی کنه،کار ما از این حرفا گذشته باید ازراه قانون وارد عمل بشیم....اگه تا الان هم دست نگه داشتم به خاطر این بود که منتظر اومدن سهیل بودم تا باهاشس مشورت کنم و نظرش رو در این مورد بدونم.

_سهیل برادرته؟!

_نه،ولی از برادر برامکمتر نبوده،سهیل پسر خانواده ای که در سوئد حامی و پشتیبان من بودن.قراره تا هفته اینده بهمراه خانواده اش به ایران بیاد.... آرش کجاس؟تو دفترشه؟

_نه، آرش با مهندس فتوحی رفتن اداره مالیات،مهندس کاظمی هم رفته مرخصی و خانم مشکات و اقای خادمی هم تو اتاقشون هستن.

از نحوه خبر دادن صنم و آمارگیری دقیقش نسبت به کارمندا خنده ام گرفت،با دیدن اقات جمال به همراه سینی چای  ذوق زده و خوشحال سریع لیوان چای رو از توی سینی برداشتم و گفتم:

_دستتون درد نکنه خیلی به موقع بود.

  لیوان به دست از جا بلند شدم و بعداز اینکه از صنم خداحافظی کردم وارد اتاقم شدم.روی میز چشمم به کارت دعوت زیبایی افتاد که اسمم با خط خوشی روش نوشته شده بود ولی چند لحظه بعد با دیدن اسم میزبان دود از کله ام بلند شد.در اتاقم و باز کردم و در حالی که کارت دعوت رو نشونش می دادم گفتم:

_ صنم می دونی این و کی اورده؟

_راستش نشناختمش،یه اقایی آوردش و سراغ تو رو گرفت.وقتی گفتم نیستی،این و داد که بدم بهت.خوش به حالت انگاری یه عروسی افتادی.

_نه بابا عروسی کجا بود این فقط یه شوخی مسخره است.

در حالی که از عصبانیت روی پا بند نبودم و از شدت ناراحتی دندونام وروی هم فشار می دادم  شماره کامبیز رو گرفتم و به محض برقراری ارتباط گفتم:

_این چه شوخیه مسخره ایه.

_سلام عرض شد خانم مهندس.

_سلام،نشنیدی چی گفتم....

_چه جوش اوردی!هیچ معلومه چه خبر شده؟

_منظورت از فرستادن این کارت دعوت چی بوده؟

_کدوم کارت دعوت!؟

_یعنی می خوای بگی تو خبر نداری،همین کارت دعوت به پارتی رو می گم.

_کارت دعوت به پارتی دیگه چیه!از چی داری حرف می زنی؟

_می شه انقدر حرفای من و برای خودم تکرار نکنی؟

_به جان مادرم من روحم از هیچی خبر نداره!

_معلومه این مهندس شما چشه!از یه طرف سایه من و از ده فرسخی با تیر می زنه و از طرف دیگه برای من کارت دعوت می فرسته.

کامبیز با صدای بلندی که بیشتر شبیه به فریاد بود گفت:

_یعنی می خوای بگی فهیمی شخصا برای تو کارت دعوت فرستاده،باورم نمی شه این غیر ممکنه چون اون اصلا اهل این قرتی بازیا نیست!

_یعنی می خواید بگید این الهه اخلاق شما هیچ وقت مهمونی نمی ده!

_چرا ولی تصور اینکه شما به مهمونی 5شنبه شب دعوت شده باشید برام خیلی عجیب و جالبه!

_به نظرمن که اصلا جالب نیست.انگار این رییس شما تعادل روانی نداره!

کامبیز خنده ای تحویلم داد و گفت:

_شاید خواسته با این کارش به نحوی از رفتاری که با شما داشته عذرخواهی کنه.

با درماندگی که از صدایم پیدا بود گفتم:

_حالا من باید چه کار کنم؟...به نظر شما بهتر نیست که با یه تشکر کوتاه انصرافم رو از اومدن به اون مهمونی اعلامکنم.

کامبیز در جوابم لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

_میل خودته،من نظر خاصی در این مورد ندارم.

بعداز خداحافظی گوشی رو،روی دستگاه گذاشتم و به فکر فرو رفتم اینطوری نمی شد باید حتما با کسی مشورت می کردم اما با کی؟!...که یکباره به یاد آرش افتادم،آه اون حتمامیتونست راهنماییم کنه.حیف شد اگه امیر دیشب اون همه من و نمیچزوند ازش می خواستم که باهام به مهمونی بیاد و بعد به یکباره از فکری که کرده بودم خنده ام گرفت،حالا مگه من تصمیم گرفته بودم به این مهمونی برم که داشتم دنبال همراه می گشتم.اما بعد دوباره فکری به سرم زدم و با خدم گفتم،چرا نباید برم در حالی که شخصا به طور رسمی ازم دعوت شده،می رم و نگین رو هم با خودم می برم.

دوباره به کارت توی دستمنگاه کردم فقط یه دعوت نامه اما بدون اینکه ذکر شده باشه مهمونی به چه مناسبته،با نگاهی دوباره اون و روی میز پرتش کردم و رفتمسری به کارهای نیمه تمومم بزنم.

*********

 با نگاهیبه کارت دعوت از درست بودن آدرس مطمئن شدم ولی هرچی گشتم جای پارکی پیدا نکردم.ای کاش دعوت کامبیز رو قبول کرده و بهمراه اون اومده بودم،دوباره مایوسانه نگاهی به صف ماشین های پارک شده انداختم و تقریبا سر کوچه جایی پیدا کردم.وقتی از فضای گرم داخل ماشین آرش بیرون اومدم از شدت سوز سرما به خودم لرزیدم.به خاطر بارش مداوم برف در این چند روز پیاده رو حسابی لغزنده بود و در این میان از همه خنده دار تر راه رفتن من با اون کفشهای پاشنه بلند بر روی برفها بود،درست مثل بچه های تازه راه افتاده تاتی تاتی کنان قدم برمی داشتم.

جلوی در ورودی سبد گل و پالتوم رو به دست مستخدم سپردم ودر اینه جلوی در نگاهیبهخودم انداختم و خوشبختانه شلوارم گلی نشده بود البته کفشم کمی کثیف شده بود که ان را هم با دستمال پاک کردم.

چند لحظه بعد مستخدم بهمراه مرد جوانی که خیلی شبیه به مهندس فهیمی بود به سمتم اومد.همونطور که من به او خیره شده بودم او هم با نگاهش براندازم کرد،وقتی نزدیکتر شد لبخندی زد و گفت:

_ببخشید خانم!شما؟

_سهرابی هستم...آقای مهندس فهیمی من و می شناسند.

  مرد جوان با زدن لبخندی دندان های سفید و زیبایش را به نمایش گذاشت و گفت:

_خانم محترم،امشب بیشتر از چندتا فهیمی اینجا حضور دارند،منظور شما کدومشونه؟

خیلی زود ازاومدن بهاینجا پشیمون شدم،نکنه یه وقت این پسره با این کارش من و دست انداخته باشه اما نه فکرنکنم چون کامبیز هم به این مهمونی دعوت شده با یاد کامبیز لبخندی به مرد جان زدم و گفتم:

_فکر کنم اقای سلطانی بتونن این مشکل رو حل کنن.

مرد جوان نگاه پراز شکی به منانداخت و گفت:

_شما از مهمونای شرکت هستین؟!

_نه من از کارمندای شرکت نیستم.درواقع می شه گفت،من در یک پروژه ساختمانی با شرکت مهندس فهیمی همکاری دارم.

_شما مهمان داراب هستید؟!

درست مثل یه شاگرد کودن در محضر معلمش گفتم:

_متاسفانه من اسم کوچیکشون رو فراموش کردم.

مرد جوان در حالی که دستپاچه شده بود با اشاره به من گفت:

_بفرمایید خانم،ببخشید که معطل شدید امان از دست این کارهای عجیب و غریب برادرم...آخه می دونین اوناصلا رابطه خوبی با خانم ها نداره برای همین اصلا نتونستم حدس بزنم که شما ممکنهمهمون اون باشین/

سالن بزرگی رو روبه روی خودم دیدم که بهخاطر حضور مهمان ها خیلی شلوغ به نظرمی رسید.مرد جوان که خودش رو دارا معرفی کرده بودفدر کنارم قرار گرفت و با صدای بلند داراب رو که پشت به ما مشغول صحبت با چند نفر بود رو صدا زد.صدای دارا به قری بلند بود که علاوه بر داراب خیلی ازمهمون های دیگه رو هم متوجه ما کرد.چشمان داراب با دیدنم برقیزد و در حالی که لبخندی بر روی لب داشتبه ما نزدیک شد و گفت:

_سلام خانم،افتخار دادید.اصلا فکر نمی کردم به خودتون زحمت بدید و تشریف بیارید.

_خواهش می کنم ولی راستش غافلگیرم کردید .آخه فکرشو نمی کردم این همه خانم  به این مهمونی دعوت شده باشن،خیال می کردم شما من و دعوت کردین تا به خاطر اینکه خیلی دل پری از خانمها دارید حرصتون رو سر من خالی کنید البته این رو هم بهتون بگم که اگه همچین کاری می کردید بنهده هم تصمیم داشتم جواب دندون شکتنی به شما بدم.

داراب با صدای بلند خندید،لبخندی به روش زدم و توی دلم گفتم،نه بابا این پسره خندیدن هم بلد بود و ما نمی دونستیم.

داراب با دستش من و به گوشه دیگری از سالن هدایت کرد و گفت:

_بفرمایید خانم شما رو با پدر و مادرم اشنا کنم.

وبعد با اشاره دستش خانم و آقای مسنی رو که در حال صحبت کردن بودن نشون داد و آهسته گفت:

_پدر و مادرم هستن.

با نزدیک شدن به آنها،هردو به طرف ما برگشتن که داراب با اشاره به من گفت:

_معرفی می کنم خانم مهندس سهرابی...خانم مهندس،ایشون هم پدرم مهندس رضا فهیمی و این خانم عزیز هم مادرم هستن.

با هردو دست دادم و خوشحالیم رو از آشنایی با اونها ابراز کردم.مادرش لبخند صمیمی به روم زد و گفت:

_پس شریک مهندس پناهی شما هستید.ماکت ها رو دیدم باید بگم کارتون عالیه.

_ممنون،هرچند خیلی هم عالی نشدن ولی نظر لطفتونه!

مادر مهندس زنی چاق و سفید رو با قدی متوسط بود و با اینکه سن و سالی از او گذشته بود اما بسیار سر حال و شاداب بود و جوان تر از سنش نشان می داد.پدر خانواده هم مردی بلند قد و چهار شونه با اندامی ورزیده بود،کاملا مشخص بود که پسرها قد بلندشون رو از پدر به ارث برده بودن و اما آخرین فرد این خانواده  که باهاش اشنا شدم که کوچکترین آنها هم بود دختری پازده یا شانزده ساله به اسم دوشینا بود که از نظر چهره  شباهت بسیار زیادی به مادرشان داشت.بعداز معرفی به همدیگه دستی دور بازوی برادرش انداخت و لبخندی تحویلم داد وگفت:

_شما دوست دختر برادرم هستین؟!

و بعد دوباره بدون اینکه منتظر جواب من باشه رو به برادرش کرد و گفت:

_نه بابا اونقدرها هم که فکر می کردم دست و پا چلفتی و بی عرضه نیستی.خدا رو شکر که نمردیم و دیدیم تو بالاخره یه نفر و تحویل گرفتی!

اصلا دلم نمی خواست که کسی من و به عنوان دوست این الهه اخلاق بشناسه برای همین در جواب دوشینا خیلی جدی گفتم:

_ببخشید من همکار اقای فهیمی هستم.

دوشینا خنده مرموزی تحویلم داد و گفت:

_شما برادر من و نمی شناسید،اون ادمی نیست که از یه دختر زیبا به طرف اینکه طرف فقط همکارشه دعوت بگیره اما خب راستش و بخوای دلم برا می سوزه،ای کاش دارا و به جای داراب انتخاب می کردی...شاید هم چون تو نسبت به دختران دیگه مزیت خاصی داشتی داراب رو وادار کردی که پا روی مقدساتش بذاره و به تو توجه نشون بده.

بعداز گفتن این حرفها دوبره تن صداش رو بالا برد و گفت:

_برادر من،مثل اینکه پاک شرط ادب رو فراموش کردی مگه نمیدونی که نباید دو تا خانم محترم رو زیاد سر پا نگه داشت.

هنوز فاصله چندانی از خانم و اقای فهیمی نگرفته بودیم که کامبیز به سرعت خودش رو به ما رسوند و رو به من گفت:

_سلام عرض شد تمنا خانم،می بینم دیگه ما رو قابل نمی دونید و اصلا تحویل نمی گیرید.

داراب نگاه کنجکاوش رو به صورت کامبیز دوخت و گفت:

_مگه تو خانم سهرابی با هم آشنایی قبلی دارید!

کامبیز خندید و گفت:

_مهندس جان،خودت خوب می دونی که ما با شرکت مهندس پناهی  سالهاست که معامله داریم اما من با تمنا خانم در یکی از مهمانی ها آشنا شدم.

داراب با نگاهی خیره به من و کلامی پر طعنه به کامبیز گفت:

_به نظر می رسه ریشه این آشنایی باید خیلی عمیق باشه!

کامبیز در جواب داراب سری تکون داد و گفت:

_من و 7یه نسبت خیلی دور فامیلی با هم داریم.

نگاهی به کامبیز انداختم و در ادامه حرفش گفتم:

_بله،باید اضافه نم که کامبیز وکیل من هم هست.

کامبیز در حالی که به شت متعجب به نظر میرسید رو به من گفت:

_فکر می کردم تو دوست نداری کسی از این موضوع خبر داشته باشه.

_حق با توئه اما خببه خاطر این گفتم که رابطه ما هیچ گونه شک و سوءتفاهمی برای اقای فهیمی به وجود نیاره.

داراب لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:

_برای من نوع ارتباط شما اصلا مهم نیست...ببخشید باید برای استقبال و خوش امد گویی به مهمونها ی دیگه شما رو تنها بذارم.

با ناراحتی روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:

_آخه یکی نیست به من بگه چرا دعوت این آدم مغرور و خودخواه رو قبول کردم.

کامبیز با شنیدن حرفم لبخند مهربانی زد و گفت:
_شاید هم به صمیمیت بین من و تو حسادت می کنه!

وقتی دلیلش رو از کامبیز پرسیدم بدون اینکه سوالم رو جواب بده از سر تا پام رو برانداز کرد وگفت:

_خودمونیم ها این کت و شلوار خیلی بهت میاد.

_ممنونم...اما من آخرش هم نفهمیدم که این مهمونی به چه مناسبتی برپا شده!

_فارغ التحصیلی دارا.

_من خبر نداشتم وگرنه بهش تبریک می گفتم هرچند الان هم خیلی دیر نشده هروقت دوباره دیدمش بهش تبریک می گم.

کامبیز در حالی که نگاهش بین مهمونها می چرخید گفت:

_به نظر میاد اون از برادرش خیلی محبوب تره!

وقتی مسیر نگاهش رو تعقیب کردم دارا رو دیدم که در محاصره چند تا دختر زیباست،از این فاصله دور نمی تونستم بشنوم که داره به دخترا چی می گه که باعث شده صدای خنده اونها بلند بشه.

در جواب کامبیز لبخند زنان گفتم:

_حتما به خاطر وجود اون چندتا جنس لطیف می گی؟

_این یه طرف ماجراست هرچند که باید بگم داراب در میان جنس خشن هم محبوبیت چندانی نداره!خودت که داری می بینی بیشترهم صحبتاش افراد میانسال هستن.حالا ما امشب چه گیری دادیم به این داراب بی نوا اصلا ولش کن بیا حرف خودمون رو بزنیم،بگو ببینم کارت با امیر به کجا رسید؟

_به هیچ جا چون اون هنوز با لجاجت و سرسختی پای حرفش ایستاده،می دونی اگه این موضوع رو با پدرش مطرح کنم زودتر به نتیجه می رسم اما دلم نمی خود که امیر فکر کنه من ترسیدم.برای اقدام از راه قانونی هنوز دو به شک هستم،راستش قراره به زودی یه نفر رو ببینم و باهاش در این مورد مشورت کنم حتما بعدش نتیجه اش رو به شما خبر می دم.

کامبیز بعداز شنیدن حرفام از جاش بلند شد و در حالی که دستش رو به طرفم دراز می کرد گفت:

_حرف زدن دیگه بسه بهتره که ما هم به دیگران ملحق بشیم.

اما هنوز جمله اش رو کامل ادا نکرده بود که با شنیدن صدای دختر جوانی که گفت، کامبیز تو اینجایی!هیچ می دونی که من چقدردنبالت گشتم به عقب برگشت و نگاهش بهش انداخت ،دختر جوان لبخند زیبا و پر عشوه ای بهش زد و گفت:

_امیدوارم که قولت روفراموش نکرده باشی.

بعد با نگاهیبه جانب من سری تکون داد و گفت:

_نمی خوای این خانم جوان رو معرفی کنی،از دوستان هستن تا به حال ندیده بودمشون؟

_درسته ایشون مهمان داراب خان هستن،خانم مهندس سهرابی و این خانم جوان هم پرستو فهیمی دختر عموی مهندس فهیمی هستن.

_آهان پس مهمون داراب تو هستی!اما کامبیز تو چرا این وسط شدی کاسه داغ تر از آش و برای خودت نقش میزبان رو بازی می کنی...زودباش آهنگ شروع شد!

کامبیز از روی ادب نگاهی به سمت من انداخت و گفت:

_متاسفم که تنهات می ذارم تمنا .

_خواهش می کنم برید خوش باشید.

بعد از رفتن کامبیز و پرستو تنها روی صندلی نشسته بودم،خانم مسنی که آرایش غلیظی به صورت داشت در کنارم نشست و گفت:

_دخترم،چرا تنها نشستی؟حالا که جوونی باید از جوونیت لذت ببری،قدر این روزات رو بدون فردا که مثل ما گرفتار پیری و پا درد شدی به حرفم می رسی و حسرت این روزهای از دست رفته رو می خوری.

لبخندی به رویش زدم و گفتم:

_تو این دورهو زمونه بیماری فقط مختص پیرا نیست بلکه جوان ها هم دچار بیماری مخصوصا پادرد هستن.

_تو چقدر نا امیدی دختر،من اگه سن تو رو داشتم یه ثانیه هم یه جا نمی نشستم ولی امان از این پادرد که امانم رو گرفته و نمی ذاره قدم از قدم بردارم.

_عمه خانم،ایشون به اندازه کافی برای چیزهای دیگه از پاهاشون کار می کشن.

هردو به صدای داراب برگشتیم،با دیدنش تکان شدیدی خوردم اصلا مفهمیده بودم کی در کنارم نشستهبود.عمه خانم در وابش اخم ظریفی کرد و گفت:

_واه،عمه چی می گی!آدم تا جوونه و می تونه باید فعالیت کنه بعد که به سن ما رسید به اندازه کافی برای نشستن فرصت و وقت داره.ببینم کلک راستش روبگو،تو بهش گفتی که نباید برقصه.البته حق داری عمه اگه یه بار بره وسط دیگه صاحبش نیستی پس دو دستی کنار خودت نگهش دار و نذار جم بخوره.

با اشاره دست داراب از جام بلند شدم و در کنارش ایستادم.داراب لبخندی به عمه خانم زد و گفت:

_شما راست می گی،پس با اجازتون من این خانم رو باخودم می برم.

بعد بدون اینکه منتظر جوابیاز جانب عمه اش بشه من و بهگوشهخلوتی از سالنکشوندو گفت:

_خیلی متاسفم و ازتون عذرمی خوام،باید عمم رو به خاطر گفتن اون حرفا ببخشید اخه اون تعادل روانی درستی نداره.

_من از حرفهای ایشون ناراحت نشدم.آقای فهیمی بهتره این و به اطر داشته باشید که من از دوران نوجوانی تا به این سن در اروپا زندگی کردم و مثل ایرانی ها عادت ندارم که هر حرفی رو بهخودم بگیرم و یا بهش اهمیت بدم  در غیراین صورتباید در مورد افرادی که حرفه و توانایی من و زیر سوال می برن واکنش خیلی شدید تری نشون میدادم،خودتون که متوجه هستین منظورم چیه؟

داراب با شنیدن حرفام خنده ای کرد و گفت:

_کاملا متوجه شدمکه فرد مورد نظر شما من هستم ولی باید یه نکته رو اعتراف کنم و اون اینکه شما با کارتون من و شگفت زده کردین و کمی دیدگاهم رو نسبت به خودتون تغییر دادین.

حرفش رو نیمه تمام رها کرد و با اشاره دست،مستخدم به ما نزدیک شد،داراب یه لیوان برای من گذاشت و برای خودش یکی دیگه برداشت و همونطور که داشت با لیوان توی دستش بازی می کرد نگاه خیره اش رو به صورتم دوخت و گفت:

_می تونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم؟

در حالی که دست و پام رو گم کرده بودم و به شدت معذب بودم برای احترام به میزبانم سری به علامت تایید تکون دادم و گفتم:

_خواهش می کنم بفرمایید.

_چرا برگشتی ایران در حالی که خیلی ها ارزو دارن در آن سوی مرزها زندگی کنن تازه در مورد شما می شه گفت که تقریبا بیشتر عمرتون رو هم در اون طرف سپری کردید پس چی شده که یکدفعه یه همچین تصمیمی گرفتین!

_خب شما می تونیدمن و جزءاون تعداداز آدمایی قرار بدیدکه عشق به وطن باعث برگشتنشون شده و فکر نکنم دلیلی از این محکم تر و بهتر بشه برای سوال شما پیدا کرد.

بقدری از شنیدن حرفم دلخور و ناراحت شد که نمی تونم حدی رو براش تصور کنم،عضلات فکش به شدت منقبض شده بود و به خاطر فشار زیادی که به لیوان آورده بود بند همه انگشتانش سفید شده بودن.نگاهش رو سفت و سخت به صورتم دوخت و گفت:

_ازتون نخواستم چیزی رو که خودممیدونم بهم برگردونین،من فقط ازتون یه دلیل قانع کننده خواستم همین،اگه دلتون نمی خواد جوابم رو بدید رک و راست بهم می گفتید.

از دیدن برقیکه توی چشماش بود دلم ریخت پایین،سریع نگاهم رو به کفپوش سالن دوختمو گفتم:

_چون رفتنم از روی اجبارو ناچاری بود ولی الان برگشتم تا جواب سوالات بیشمارم رو پیدا کنم.

_تونستی پیدا کنی؟

_نه چون اون کسی که باید جوابم رو می داد خودش رو ازمن مخفی کرده.

دوباره نگاه کنجکاوش رو به صورتم دوخت و گفت:

_چرا؟دلیلش برای این کار چی بوده!

لبخند معناداریبهش زدم و گفتم:

_جناب مهندس فکر نمی کنید که دیگه دارید زیادی کنجکاوی می کنید.

آدم تیزی بود،سریع متوجه کنایه ام شد و مسیر صحبت رو عوض کرد و گفت:

_متاسفانه فکر نکنم کامبیز بتونه از دست پرستو نجات پیدا کنه و بیاد سراغ شما،اینطور که پیداست باید تا آخر مهمونی تنها باشی.

_ولی شما میزبانمن هستین نه کامبیز!

_فکر نکنم کهمن مصاحب خوبی برای شما باشم آخه اخلاق من مثل دارا نیست،خیلی زود از با من بودن خسته می شی.

نمی دونم چرا،اما به یکباره حس لجبازیم گل کرده بود و دلم می خواست سر به سرش بذارم یا شاید هم به خاطر تنهاییش دلم به رحم اومده بود،بخاطر همین در جوابش لبخندی زدم و گفتم:

_اما من دوست دارم شما میزبان من باشید نه کس دیگه ای!

_ تمنا ...می تونم به اسم کوچیک صدات کنم؟

_البته چرا که نه!

_من آدم خوش اخلاقی نیستم،می ترسم بابودن در کنار تو شبت رو خراب کنم!

_اگه خودت بخوای می تونی پسرخوبی باشی،در ضمن نگران شب من نباشید جناب مهندس.

_مهندس نه!داراب.فکر می کنید برای شروع باید چه کار کنم؟

_من از کجا باید بدونم،مثل اینکه فراموش کردی من در اینجا فقط یه مهمونم!

از جام بلند شدم و لبخندی به چهره گرفته ونگرانش زدمو گفتم:

_فکر می کنم برای شروع بد نیست کهما هم به دیگران ملحق بشیم.

اون آروم و خونسرد من و همراهی می کرد و هر لحظه که نگاهم در نگاهش قفل می شد لبخند زیبایی نثارم می کرد،واقعا انگار اراده کرده بودکهاون شب آدم خوش اخلاقی بشه.

با شنیدن صدای داراب به خودماومدم و نگاهش رو جواب دادم،با دیدن توجه من به خودش شونه ای بالا انداخت و گفت:

_چیه،به چی می خندی!....نکنه خوش اخلاقی من خنده داره.

_نه اینطور نیست،باور کن داشتم به اراده محکم و تحسین برانگیزت فکرمی کردم.

در تمام طول شب داراب لحظه ای از کنارم دور نشد و در مقابل کنایه ها و متلک هایی که از اطرافیان می شنید فقط سکوت کرد.کم کم رفتار داراب برایخودمهم سوال برانگیز شده بود.

تقریبا مراسم مهمانی رو به پایان بود که از جام بلند شدم،داراب باتعجبنگاهم کرد و گفت:

_جایی می خوای بری؟!

سری براش تکون دادم و گفتم:

_می خوام برم از پدر ومادرت خداحافظی کنم.دیروقته،نگاه کن ساعت دوازده رونشونمی ده.

_کسی تو خونه منتظرته؟!

_نه اما حسابی خسته شدم،الان هم به زحمت چشمام رو باز نگه داشتم.

نگاه پرسشگرش رو به صورتم دوخت و گفت:

_باشه هرطور میلته،برای فردات برنامهخاصی داری؟

ر جوابش کمی کث کردم و بعد گفتم:

_نه جز اینکه تا ظهر می خوام بخوابم و کم خوابی یه هفته ام رو جبران کنم.

_پس می تونم امیدوار باشم به اینکه فردا بعداز ظهر رو با من سپری کنی؟

نگاهش کردم بر خلاف سنش شرمی پسرانه در چشمان سیاهش سرک می کشید،درست مثل پسربچه تخسی شده بود که به زور شیرینی مورد علاقه اش را از مادرش طلب می کردمی خواستم در جوابش بگنم نه فردا قراره برم خونه عموم اما با یادآوری اینکه فردا جمعه است و امیر تو خونه حضور داره و من اگه می خواستم برم باید نیش زبا ن تلخ و پرکنایه اش رو تحمل می کردم گفتم:

_باشه ساعت شش منتظرتم.

*******

 با صدای اعصاب خرد کن تلفن از خواب پریدم،هرچقدر خواستم نسبت بهش بی توجه باشم نشد،معلوم بود طرف از اون پرروهاست و حالا حالا ها از رو نمی ره،بدون اینکه چشمام رو باز کنم گوشی رو برداشتم.

_الو.

_ببینم خواب مرگ رفتی،ساعت دوازده ظهره نمی خوای دل از تختت بکنی.

_ نگین تویی!

_پس فکر کردی جز من کدوم خروس بی محلی می تونه باشه.ببخشید منظورم خانم مرغه بود نه آقا خروسه.

_باید حدس می زدم،خب حالا چه کارم داری؟

با بی حوصلگی گفتم:

_دارم ناهار میام اونجا،زود باش یه ناهار خوشمزه درست کن.

با بی حوصلگی گفتم:

_باشه،دیگه کاری نداری؟

_ تمنا ،من تا نیم ساعت دیگه اونجام نری دوباره بخوابی!

_نه خانم مزاحم،کاملا بیدارم و آماده باش.آهان داشت یادم می رفت اومدنی از سر راه دوتا پیتزا بگیر و بیار.

نگین با صدای جیغش گقت:

_اولا دوتا پیتزا نه و سه تا،ثانیا اگه قرار بود ناهار رو حاضری بخوریم که دیگه خودمون چلاق نبودیم،خب می رفتیم بیرون می خوردیم تازه اون وقت مگه مرض داشتم تو رو بیدار کنم.

_چرا سه تا،نکنه باز از طرف خودت مهمون دعوت کردی؟

_نه ولی امیر هم قراره بیاد،یه دقیقه صبر کن بذار ببینم این امیر چی می گه.. امیر گفت،خودمون اومدنی سر راه ناهار می گیریم فعلا کاری نداری،بای.

با گرفتن یه دوش آب سرد حسابی سر حال شدم و یه تی شرت مشکی با یه شلوار جین آبی پوشیدم.موهام رو برای اینکه کاملا خشک بشه توی حوله پیچیدم و بعد همونطور که قهوه ام مزه مزه می کردم از پنجره نگاهی به بیرون انداختم،هوا حسابی آفتابی بود.در همون لحظه ماشین امیر و دیدم که وارد محوطه شد،انقدر با نگاهم تعقیبش کردم که وارد پارکینگ شدرفتم و حوله رو از دور موهام باز کردم،موهام کمی نم داشت ولی بی توجه به اون با گیره بستمش وبالاخره زمانی که صدای زنگ در اومد از اینه دل کندم.با باز کردن در، نگین در حالی که وارد می شد نگاهی به قیافه ام کرد و بعد سری تکون داد و گفت:

_وای وای،قیافه ات شکل پفک شده.چقدر خوابیدی؟لابد اگه زنگ نمی زدم و به حال خودت گذاشته بودمت تا فردا صبح هم تو جات بودی؟

لبخندی بهش زدم و جعبه های پیتزا رو ازش گرفتم، امیر با دیدنم سلام کوتاهی کرد و وارد شد.هردو از نگاه کردن بهم فرار می کردیم و هنوز با هم سر سنگین بودیم. نگین که اوضاع و احوال ما رو دید نیشخندی به من زد و گفت:

_یکم بیشتر تحویلش بگیر،آخه این بدبخت مفلس فقط برای منت کشی از حضرت عالی ناهار امروز رو گردن گرفتن پس بیا بزرگواری کن و از گناهش بگذر.

بدون اینکه جواب نگین رو بدم جعبه های پیتزا رو روی میز گذاشتم.نمی دونم نگین چطور تونست طاقت بیاره و موقع غذا خوردن سکوت کنه!ولی بالاخره انتظار من زیاد هم طولانی نشد و اون خسته از فضای ساکت بینمون گفت:

_خب از مهمونی دیشب تعریف کن چطور بود؟

با شنیدن حرف مهمونی ناخودآگاه نگاهم به سمت امیر چرخید،دیدم که منتظر و کنجکاو و البته نگران نگاهم می کند.نگاهم رو از صورتش گرفتم و سری برای نگین تکون دادم و گفتم:

_خوب بود،خوش گذشت.

نگین با شنیدن جوابم نگاهی شاکی بهم انداخت که بدتر از صدتا فحش بود و بعد در حالی که لحن حرف زدن من و تقلید می کرد گفت:

_خوب بودفخوش گذشت.بابا تحویل بگیر دارم می میرم از این جواب تلگرافیت،از کی تا حالا تو اداره تلگراف مشغول به کار شدی!لابد یه خردهکه بگذره و تو هم راه بیفتی باید از این به بعد با زبان مورس باهات حرف بزم.منظور من این بود که از کم و کیف مهمونی تعریف کنی،از میزبانت،لباسی که پوشیدی و از همه مهم تر اینکه چه کسی تو این جشن تو رو همراهی میکرد؟

_لباسم رو که دیدی،کت و شلوار بود.میزبانم هم جناب مهندس فهیمی بودن که علاوه بر خودشون پدر و مادر و خواهر و برادرش هم توی جشن حضور داشتن.در ضمن دختر عموی عزیزشون هم از اول تا آخر جشن آویزون12 بود و غذا هم...

نگین با بی حوصلگی دستش رو در هوا تکون داد و گفت:

_کافیه،حالم رو بهم زدی آخه این چه طرز حرف زدنه مگه داری گزارش کار می دی...ببینم این کامبیز لاشخور اونجا چه کار می کرد!

_وکیل داراب.

نگین با گیجی نگاهی بهمن انداخت و گفت:

_داراب؟به جا نمیارم.

-منظورم مهندس فهیمیبود.

امیر از اول تا اخر صحبت های من و نگین سکوت کرد و لام تا کام حرفی نزد. نگین بعداز کلی از این در و اون در حرف زدن مثل اینکه به یکباره یاد چیزیافتاده باشدففریاد بلندی کشید و گفت:

_دیدی چی شد،داشت به کل ازیادم می رفت.قراره با بچه ها برنامه بچینم و برای هفته دیگه بریم پیست،می ایی؟

_آره...از بیتا هم دعوت کن.

نگین لبخندی به من زد و بعد از چشمکی که به سمت من پرت کرد نگاهی مرموز به سمت امیر انداخت و گفت:

_اون نمی تونه بیاد چونقراره به مدت ده روز،اونم از فردا با امیر بره کاوش.

با بی اعتنایی شونه ام رو بالا انداختم و وگفتم:

_خوب صبر میکنم تا برگردن،فکر نکنم تا اون موقع پیست اسکی جایی بره و ما چیز مهمی رو از دست بدیم.

سرانجام امیر سکوت سنگینش رو شکست و در حالی که نگاهش به زمین خیره بود گفت:

_احتیاجی نیست که شما به خاطر من برنامه تون رو به عقب بندازین.

 نگین پیش دستی کرد و قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم گفت:

_ امیر حق با تمناست،فکر نکنم بچهها هم مخالفت کنن...آخ امروز من چقدر فراموشکار شدم داشت یادم می رفت، تمنا این سیستم کار می کنه اگه بدونی چه فیلم توپی با خودم آوردم حسابی حال می کنی.

در جوابش سری تکون دد وم و بعد گفتم:

_آره.

نگین در حالی که فیلم رو توی دستگاه می ذاشت به نایلکس کنار در اشاره ای کرد و گفت:

_تو هم پاشو برو اون و بیار وش پراز تنقلات،هرچی که فکرش رو بکنی و دلت بخواد برات خریدم.

من و نگین مشغول کار خودمون بودیم که با شنیدن صدای تمنا  به طرفش برگشتم، نگاهی بهمن انداخت و گفت:

_جایی هست که بتونم اونجا استراحت کنم؟

نگین با شنیدن حرف امیر با دلخوری اخمی کرد و بهش توپید و گفت:

_اِ امیر توعجب حالگیری هستی ها،تازه می خواستم یه فیلم هندی بذارم ببینیم،بچه ها می گفتن خیلی قشنگه!

بدون توجه به حرف نگین به امیر گفتم،البته و با دست اتاق خوابم و نشونش دادم و گفتم:

_می تونی توی اون اتاق استراحت کنی.

بعداز رفتن امیر ،ظرف پراز پفک و تنقلات را روی میز گذاشتم و در کنار نگین نشستم.با کنترل تلوزیون رو روشن کرد و بعد نگاهی ناراضی به سمت در اتاق انداختو گفت:

_این چرا یه دفعه رفت تو لک!نه به اون صبح که داشت یکریز مخ من و می خورد که به تمنا زنگ بزن نه به الان دیدی که چه کار کرد. از وقتی هم که اومدیم لام تا کام حرف نزد و حالام که رفت گرفت خوابید،به این دیگه می گن آخر ضد حال!

_انقدر جوش نزن،ولش کن بشین فیلمت رو نگاه کن.

فیلمی که نگین اورده بود و داشتیم نگاه می کردیم یه فیلم هندی عاشقانه پراز سوز و گداز بود که نگین از اول فیلم تا آخر فیلم همین جور یکریز تخمه شکست و زل زد به صفحه تلویزیون!

_شما هنوز دارید فیلم می بینید؟

هردو با شنیدن صدای امیر برگشتیم و با موهای ژولیدهو چشمان خواب الود و پف کرده امیر که قیافه اش رو به نرم خیلی دوست داشتنی کرده بود رو به رو شدیم. امیر در حالی که دستی بین موهای پریشانش می کشید نیم نگاهی به جانبمن انداختو گفت:

_چایی داری؟

_نه ولی الان برات درست می کنم.

چایی ساز رو روشن کردم و مشغول چیدن فنجان ها در سینی شدم که صدای امیر رو شنیدم.

_ نگین وسایلت رو جمع کن که کم کم باید بریم.

به سمت آنها رفتم و معترضانه گفتم:

_کجا می خوایید برید اونم با این عجله،تازه می خواستم زنگ بزنم عمو و خاله هم بیان تا شب دور هم باشیم.

امیر بی قراراین پا و اون پا کرد و در جوابم گفت:

_من باید وسایم رو جمع کنم،مگه نشنیدی فردا صبح باید با بچه های دانشگاه برم برای کاوش.

نگین در مقابل نگاه منتظر امیر با لحنی التماس آلود گفت:

_یه کمی صبر کن دیگه آخرشه،الان تموم می شه.

به هردوشون چایی تعارف کردم و بعد فنجان خودم رو برداشتم و رو به امیر کردم و گفتم:

_من دنبال یه ماشین تمیز دسته دوم هستم،می تونی کمکم کنی؟

نگین که حرفام و شنیده بود در حالی که هنوز نگاهش به تلویزیون بود سری برام تکون داد وگفت:

_مهندس مملکت ما رو باش،دختر تو دیگه داری پول پارو می کنی و برای جمع کردنش احتیاج به کمک ماها داری اون وقت خجالت نمی کشی و می خوای از این ماشین های قراضه سوار بشی!در ضمن باید بهت بگم که اینجا ایرانه و اروپا نیست،ماشین نو و اکبندش خیلی سخت باهات راه میاد چه برسه به ماشین قراضه و دست دوم.

امیر بدون توجه به حرف نگین نگاه متفکرش رو به صورتم دوخت و گفت:

_فکر می کنی بتونی توی این خیابون های شلوغ تهران پشت فرمون بشینی؟

_آره فکر نکنم خیلی سخت باشه.هرچند که هیچکس توی این شهر زیاد از قوانین اطاعت نمی کنه اما فکر کنم بتونم یه کاریش بکنم و باهاش کنار بیام.

امیر با شنیدن جوابم و دیدن نگاه و چهره مصمم مطمئن شد که تصمیمم در این مورد کاملا جدیه نفس عمیقی کشید و آهی از سینه اش بیذون داد و گفت:

_به دوستام سفارش می کنم تا یه مورد مناسب برات پیدا کنن... نگین این فیلمت تموم نشد.چایی ات رو بخور بریم که شب شد و من هنوز هیچ کاری نکردم.

  جلوی در آپارتمان، امیر منتظر آسانسور بود و نگین هم طبق معمول داشت تند و تند حرف های ناگفته اش را که از قلم افتاده بودند در گوشم زمزمه کی کرد.با باز شدن در آسانسور چشمام چهارتا شد،داراببا دیدنم به طرفم اومد و لبخندی تحویلم داد و گفت:

_سلام عرض شد خانم مهندس.

_سلام!تو اینجا چه کار می کنی؟

در جوابم سکوت کرد و چیزی نگفت. نگین و امیر همینطور متعجب و بهت زده به ما دونفر نگاه می کردند،به همین خاطر به سرعت خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

_معرفی می کنم آقای امیر دوستی و خواهرشون نگین ،ایشون هم مهندس فهیمی هستن.

دو مردبا هم دست دادند و خش و بشی کردند و بعد داراب با تکون دادن سرش به نگین هم عرض ادبی کرد و رو به من گفت:

_مثل اینکه مهمون داشتین و بنده بد موقع مزاحمتون شدم!

امیر در جوابش پیش دستی کرد و گفت:

_نه ما دیگه داشتیم رفع زحمت می کردیم... نگین لطفا عجله کن.

بعد با یه خداحافظی زیر لبی دست نگین رو گرفت و به اون بیچاره هم فرصت این کار و نداد.

_تعارف نمی کنی بیام تو؟

با شنیدن صدای داراب به خودم اومدم و لبخندی زدم و گفتم:

_اوه بفرمایید.نگفتید این طرفا چه کار می کنید؟

_این گل برای شماست خانم فراموشکار،اگه یادتون بیاد ما همین دیشب قرار امروز رو گذاشتیم اما شما هم فراموش کردی شماره بدی و هم آدرس تو بگی.

_بابت گلها ممنونم،واقعا زیبا هستن و اما در مورد آدرس متاسفم و همینطور که خودتونم گفتین پاک فراموش کردم،راستی آدرس رو از کجا پیدا کردین؟

_از کامبیز برای این کارکمک گرفتم.

در حالی که سعی می کردم تعجبم رو نشون ندماما توی ذهنم هنوز با خودم درگیر بودم که کامبیز آدرس من و از کجا اورده ولی جلوی کنجکاویم رو گرفتم و گفتم:

_لطفا بنشینید...می بینید که من حاضر نیستم.

_باشه منتظر می مونم اما حتما لباس گرم بپوشید چون هوا خیلی سرده.

گلها را به آشپزخانه بردم و داخل گلدون گذاشتم و به همراه وسایل پذیرایی به سالن برگشتم و به داراب گفتم:

_تا شما ازخودتون پذیرایی کنین من هم آماده می شم.

یک پلیور یقه اسکی کرم رنگ همراه با شلوار قهوه ای و پالتوی چرم قهوه ای و شال قهوه ای روشن پوشیدم و بدون هیچ ارایشی کیف کرم رنگم رو برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و داراب رو مشغول تماشای عکس های کنار عسلی تلویزیون دیدم.

_من آماده ام می تونیم بریم.

داراب به طرفم برگشت،در حالی که می توانستم برق تحسین را در نگاهش ببینم با اشاره به عکس ها گفت:

_خانواده ات هستن؟

جلوتر رفتم و با دستم به یکی از عکس ها اشاره کردم و گفتم:

_این عکس برادرمه...بقیه عکس ها،متعلق به دوستانم هستند.

و بعد با اشاره به یکی ازاونها دوباره گفتم:

_این سهیل و این خواهرش سحر و این آقا پیتر،باید بگم اینها در حقیقت تمام خانواده من در سوئد بودند.

نگاهم رو دوباره به صورت داراب دوختم و گفتم:

_بهتر نیست که دیگه بریم.

در طول مسیر بیشترین صحبتهای ما در مورد پروژه ساختمانی بود.رستوران مورد نظر داراب در جایی بسیار زیبا و قشنگ بود و چشم انداز با شکوهی داشت.با کمک و راهنمایی داراب پشت میز نشستم و او در حالی که روی صندلی رو به روی من قرار می گرفت دستهایش را بهم گره زد و بعداز یک مکث کوتاه گفت:

_فکر می کنم برای خوردن شام کمی زود باشه...بهتر قبل از اون چیز دیگه ای سفارش بدم،شما چی میل دارین؟

_قهوه.

داراب به گارسونی که برای گرفتن سفارش آمده بود به همراه قهوه کیک شکلاتی هم سفارش داد.بعد از رفتن گارسون سکوت بینمان را شکستم  و گفتم:

_می تونم یه سوالی ازت بپرسم راستش خیلی وقته که این سوال ذهن من و به خودش مشغول کرده!

داراب در جوابم سری تکون داد و گفت:

_البته خواهش می کنم،راحت باش.

_راستش رو بخوای در اولین برخوردی که باهم داشتیم و همینطور مهمانی دیشب در کل متوجه شدمکه رفتار نسبتا تد و خشنی داری مخصوصا در مقابل خانم ها ولی چیزی که بیشتر از همه برام جای سوال داشت اینکه چرا و چطور درست از ادامه مهمونی رفتار تو به یکباره در مقابل من تغییر کرده؟

داراب فنجان قهوه اش را جلوی دهانش نگه داشت و با مکث کوتاهی گفت:

_می شه این سوالت رو بعدا جواب بدم.

شونه هام رو با بی تفاوتی بالا انداختم وگفتم:

_البته هرچند اصراری هم برای دونستن جوابتون ندارم اما می خواستم همین اول آشناییمون یه مسئله رو کاملا براتون روشن کنم و اون اینه که توی این مدتی که به ایران برگشتم متوجه یک موضوع شدم و اونم اینکه ....راستش چه جور بگم،من می خوام که رابطه ما فقط یه رابطه  ساده و دوستانه باشه یعنی درست همون رفتاری که با یه آقا به عنوان دوست داری با من هم همون رفتار رو داشته باشی!

_کسی تو زندگیته؟!

خنده ای کردم و در حالی که سرم و تکون می دادم گفتم:

_خیلی زرنگی سوالم رو با سوال جواب می دی؟

داراب دوباره نگاه کنجکاوش رو به صورتم دوخت و گفت:

_حتما طرف تو سوئد منتظرته؟!

با سرم جواب منفی بهش دادم و لی اون دست بردار نبود و دوباره پرسید:

_نکنه این شخص همون آقایی باشه که جلوی در آپارتمانت دیدم؟آقای دوستی!اسمش همین بود دیگه؟

با زحمت زیاد ظاهرم و حفظ کردم،نباید قافیه رو می باختم.نیشخندی نثارش کردم و گفتم:

_فکر نمی کنیکه دیگه زیادی داری تومسائل خصوصی من کنجکاوی می کنی!

_مگه ما باهم دوست نیستیم،یادت نیست خودت همین چند دقیقه پیش این و ازم خواستی پس فکر کنم دو تا دوست بتونن تا حدودی درباره مسایل خصوصی همدیگه صحبت کنند و بخوان ازش سر در بیارن،تو اینطور فکر نمی کنی؟

درست مثل خودش با زیرکی جوابش رو دادم وگفتم:

_اما شما که هنوز من و به عنوان دوستتون قبول نکردین.

داراب دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:

_ما از همین حالا دوتا دوست صمیمی هستیم،حالا راضی شدید؟

با خوشحالی دست دوستی رو که به طرفم دراز کرده بود فشردم،خیلی دلم می خواست که اون هم برام مثل سهیل باشه،همون قدر خوبو مطمدن و به موقع اش یه تکیه گاه امن.با شنیدن صدای اون به سرعت از یالاتم بیرون اومدم.با شادی که در صورتش موج می زد گفت:

_خوب دوست عزیز با خانواده من که دیشبآشنا شدی،حالا دیگه نوبت توئه که از خانواده ات برت حرف بزنی!

_من کسی رو ندارم،تنها آشناهای من خانواده دوستی و مهندس پناهیو همسرش و در ضمن کامبیز هستند فقط همین.

_پس برادرت چی؟

_چهارده سال پیش فوت کرد....ببینم اقای محترم شما خیال ندارید به بنده شام بدید؟

داراب که فهمید دیگه دوست ندارم بیشتر از این مطلب رو کش بدم مجبور شد جلوی فضولیش رو بگیره و در جوابم بگه:

_چرا الان سفارش می دم،حالا چی میل داری؟