_من شینسل می خورم.

بعداز سفارش غذا دوباره نگاه موشکافانه اش رو به من دوخت،نخیر انگاری هیچ جوره دست بردار نبود،وقتی نگاه منتظر من و دید روی صندلیش جا بهجا شد وگفت:

_چه مدت می شه که با خانواده دوستی آشا شدی یعنی منظورم اینکه بعداز برگشت به ایران با اونها اشنا شدی؟

_نه از کودکی میشناسمشون....یک دوستی خانوادگی.

_این آقایی هم که دیدم پسر خانواده است درسته و احتمالا ازدواج هم نکرده؟

_بله همینطوره، تمنا و نگین تنها فرزندان عمو منصور هستند.

_طرف چه کاره است یعنی در کل منظورم خانواده دوستی بود!

_چیه خیلی کنجکاو شدی و رفتی تو نخ طرف؟!

_نه..فقط می خوام ادم هایی رو که در اطراف تو هستن و با تو ارتباط دارن بهتر بشناسم.

_ امیر باستانشناسه،تدریس هم می کنه و هم مسئول یکی از موزه هاست. نگین هم خبرنگاره و تو یکی از هفته نامه ها کار می کنه و من به خاطر اشنایی آنها با آرش همکار شدم،حالا امر دیگه ای ندارید؟

_ناراحت شدی؟!

_نه اما ولی من ازتسوال می کنم تو با زرنگی از جواب دادن طفره می ری اما خودتانقدر طرف رو می ذاری زیر فشار و تا یه جواب دقیق و درست ازش نگیری ول کن نیستی!

داراب خنده بلندی کرد و گفت:

_چون شنیدن جواب های من نیازبه گذر زمان داره،حالا دیگه بهتره غذامون رو بخوریم.

سکوت کوتاه بینمان دوباره با تلنگر داراب شکست.

_برای اینده چه برنامه ای داری؟

_نمی دونم شاید برگردم سوئد.

_ولی تو که گفتی کسی اونجا منتظرت نیست!پس برای چی می خوای این کار و بکنی؟

به گلهای روی میز خیره شدم و برای چند ثانیه چهره امیر در ذهنم نقش بست،سری از روی تاسف تکون دادم و در جوابش گفتم:

_نه تو درست می گی هیچکس منتظرم نیست...راستش فکرمی کردم اگه به ایران برگردم می تونم یه زندگی خوب و آرومی داشته باشم اما اینجا هم برام مثل سوئد،همون احساس غریبی رو که اونجا داشتم اینجا هم دارم.من مثل یه وصله ناجورمی مونم که نه به سوئد تعلق داره نه به ایران!

_فکر نمی کنی گذشت چند ماهزمان خیلی کمی برای تصمیمگیری نهایی باشه.تو باید هم به خودت هم به دیگران فرصت بدی شاید با گذشت زمان به اون زندگی که می خوای دست پیداکنی!

بغضگلوم رو گرفته بودو می خواست خفه ام کنه،در حالی که سعی می کردم مانع ریزش اشکهام بشم در جوابش لبخند تلخی زدم و گفتم:

_نهچون هرچه بیشتر بمونم دل کندن از اینجا برام سخت تر می شه،من که بالاخره دیر یا زود باید اینجا و ترک کنم پس چرا دیگه این کار و از اینی که هست سخت تر کنم.

داراب با شنیدن حرفهایم به صورتم خیره شد و گفت:

_اینا همه اش بهونه است.یادمه خودت گفتی دوازده سال تو سوئد زندگی کردی،اما حالا می بینی که تونستی ازش دل بکنی!فکر نمی کنم یکسال زندگی تو ایران برات مشکلات حادی به وجود بیاره.فقط یکسال بمون نه بیشتر،اگه دیدی شرایط اون طور که تو می خواستی نشد خب باز هم می تونی برگردی!

_فکر می کنید چرا تونستم از سوئد دل بکنم؟برای اینکه اونجا هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشتم.

_می خوای بگی تو ایران انگیزه داری و ترک اون برات سخته!

توی دلم با صدای بلند بهش خندیدم و گفتم،فکر می کنی خیلی بچه زرنگی و تونستی مچ من و بگیری ولی کور خوندی من دست صدتامثل تو رو از پشت می بندم و می برم لب چشمه و تشنه برمی گردونم.

با صدای تک سرفه ای از طرف اون،سریع به خودم اومدم و گفتم:

_بالاخره اینجا زادگاهمنه و با تمام خاطرات بد و خوبی که داره برام عزیزه،پدر و مادرم هم اینجا توی همین خاک دفن شدن ولی اونجا چی من فقط براشون یه خارجی بی هویت هستم که هیچ موجودیتی برای اونا ندارم!

لبخندی بهش زدمو ادامه دادم:

_حالا دیگه می شه دست از بررسی و کاوش تو زندگی من برداری و خانواده من و فراموش کنی و یه کمی تو از خانواده ات برام بگی؟

_خب خانواده من یه خانواده معمولی هستن...پدرم که رئیس قبلی همین شرکت بود و حالا خودش رو بازنشسته کرده،دارا برادرم هم که فارغ التحصیل شده و به دنبال ردیف کردن کاراش تا بره اون طرف ...دوشینا تک دختر بابام هم هنوز دبیرستان رو تموم نکرده.مادرم هم یه زن خانه داره که ابته هیچ وقت توی خونه پیداش نیست و سرش دائما با دوستانش گرمه.

_ببینم نامزد یا دوست دختر نداری؟

در حالی که چشمانش از شنیدن این حرف من برق می زد لبانش پوزخندی نثارم کرد و گفت:

_فکر می کنی اگه کسی رو داشتم بهم اجازه می داد تمام شبم رو با تو سپری کنم.

بی توجه بهحرفش گفتم:

_می خوام یه سوال ازت بپرسم؟

 وقتی نگاه منتظرش رو دیدم لبم رو با زبانم خیس کردم و گفتم:

_چرا از من دعوت کردی در حالی که ما بیشتر از چند برخورد کوتاه با هم نداشتیم که اونهم زاد دوستانه نبوده؟!

داراب قاشق و چنگالش را درون بشقابش گذاشت و بعد با دستمال دهانش را پاککرد و در حالی که خیلی ارم و متفکر نگاهش به نقطه نامعلومی خیره مانده بود به آهستگی جواب داد:

_امیدوارم حرفی که می زنم باعث خنده ات نشه اما...اما خودمم واقعا نمی دونم که چطور شد به یکباره و ناخودآگاه اسم تو رو وارد لیستمهمونا کردم.حالا این حرفا رو ول کن دسر چی میل داری؟

_داخل منو چشمم به دسر مخصوص اینجا افتاد،فکر می کنم بد نباشه که یه امتحانی بکنیمش.

وقتی داراب من و جلوی در آپارتمانم پیاده کرد ساعت دوازده شب رو نشون می داد و سوز سرما به بالاترین حد خودش رسیده بود.در حالی که داشتم ازش به خاطردعوتش تشکر می کردم گفت:

_خواهش می کنم خانم تعارفی خوش حواس،لطفا شماره موبایل و تلفن خونه ات و بهم بده تا دوباره دست به دامن کامبیز نشم!

بعداز اینکه شماره موبایل و خونه رو به داراب گفتم و اون وارد گوشی خودش کرد،وارد خونه شدم ولی هنوز در آپارتمان رو کامل نبسته بودم که صدای زنگ در بلند شد.با تعجب در و باز کردم و گفتم:

_سلام آرش تویی!

_سلام چند بار اومدم نبودی؟

_درسته با یکی از دوستام شام رفته بودیم بیرون.

آرش نگاه مشکوکی به طرفم انداخت و بعد گفت:

_مطمئنا با امیر و آرش نبودی  چون....

حرفش رو به تندی قطع کردم وگفتم:

_حرفات بیشتر شبیه به بازجویی می مونه!

_نهفنه ابدا فقط کنجکاو شدم.آخه تو به جز ما دوست دیگه ای نداری؟!

_چرا اتفقا علاوه بر شما دوستای زیادی دارم،امشب رو هم با آقای داراب فهیمی بیرون بودم.

_با کی!یه بار دیگه بگو...نه عمرا باورم نمی شه!

توی دلم از دیدن قیافه متعجب آرش حسابی کیف کرده بودم و دلم می خواست کمی بیشتر از این اذیتش کنم،به همین خاطر در حالی که هردو دستم را به کمرم می زدم سرم رو چند بار به نشانه تایید حرفم تکون دادم و در کمال خونسردی لبخند زیبایی بهش زدم و گفتم:

_مطمئنم که خودش بوده!

آرش همانطور که در مقابلم این پا و اون پا می کرد و به شدت بی قرار بود گفت:

_ولی خودم دیدم اون پسره،اون روز توی شرکت جلوی چشمای من می خواست زنده زنده پوستت رو بکنه.

_حالا که تونستم دشمنم رو به راه بیارم و باهاش طرح دوستی بریزم تو ناراحتی!...حالا چه کارم داشتی که این وقت شب اومدی سراغم؟

آرش در حالی که دستپاچه شده بود گفت:

_من...من...آها! صنم ازم خواست که یه سی دی رو برات بیارم،گفت که آهنگ های جالبی داره بهتره که گوش کنی!

_ممنون،از صنم هم تشکر کن.حالاچه با عجله،خب می اشتی صبح وقتی من و دیدی بهم می دادیش!

آرش خودش رو به نشنیدن زدن و گفت:

_دیگه مزاحمت نمی شم،بهتره که بری استراحت کنی معلومه که خوابت میاد!

در را بستم و به ان تکیه دادم.بدبخت آرش تقصیری نداشت،خوب می دونستم که به خاطر اصرار های امیر حاضر به جاسوسی توی کار من شده.به سی دی توی دستم نگاهی انداختم و زدم زیر خنده.عجب این آرش تابلوئه بهانه بهتر از این پیدا نکرده بود.امان از دست این امیر که آرامش رو از همه گرفته!

لباس بیرونم رو با یک تاپ شلوارک راحت عوض کردمو به طرفآشپزخونه رفتم،بدجوری هوس یه فنجون قهوه کرده بودم.قهوه جوش رو به برق زدم و همانجا به کابینت تکیه دادم و نگاهیبه اطرافم انداختم.

ظرف های پراز پوست میوه و پوست تخمه هایی که نگین شکسته بود،کاملا روی سینک ظرفشویی رو پرو شلوغ کرده بود.با دیدن آنها به یکباره دلتنگ شدم و یاد نگین افتادم و قیافه اش رو زمانی که داراب رو جلوی در دیده بود،در نظرم دوباره زنده کرد.می دونستم که امشب رو نمی تونه از روی کنجکاوی راحت بخوابه و فردا اول وقت باهام تماس می گیره و تا سر از کل ماجرا درنیاره  ول کن قضیه نمی شه!تازه از یه طرف هم مطمئن بودم که امیر با چهره پراز اخمش و اون اخلاق سگی اش پاک آرش رو کلافه و کچل کرده که اون طفلک مجبور به بازجویی اونم این وقت شب از من شده!

از کابینت آشپزخونه کنده شدم و با ذهنی خسته  و سنگین مشغول تمیز و مرتب کردن اطرافم شدم و در آخر کار با وجود خستگی نگاهی از روی رضایت به اطرافم انداختم و لبخندی روی لبم نشست.همه چیز تمیز شده بودو خونه از تمیزی برق می زد.

با ریختن یه فنجون قهوه برای خودم رو به روی تلویزیون نشستم و از سر بیکاری تمام کانال ها رئو چک کردم،طبق معمول هیچ برنامه به درد بخوری برای دیدن نداشت.

از سکوت خونه و تنهایی خودم حوصله ام سر رفته بود که به یکباره نگاهم به سی دی که آرش براماورده بود و روی میز گذاشته بودمش افتاد.داخل ضبط گذاشته بودمش و در حالی که به آهنگ گوش می دادم داشتم با لذت قهوه ام رو مزه مزه می کردم که صدای زنگ بی موقع موبایلم منو از عالم هپروتو رویا خارج کرد،همینطور که ازخودم می پرسیدم این وقت شب کی می تونه باشه،گوشی ام رو جواب دادم.

_بله!بفرمایید.

_بله و دردفبلهو زهرمافبله و کوفت،حناق...هیچ معلومه تا الان کدوم قبرستونی بودی،صدبار زنگ زدم.اون موبایل وامونده ات رو یه چک کن ببین چند تا برات میس کال زده!

_اوه نگین متاسفم،گوشی ام رو خونه جا گذاشته بودم!

_مرض نگیری،خوبهخودت رو جانذاشتی!چه خبر؟چه کارا می کنی؟

نگاهی به ساعت دیواری مقابلم انداختم.ساعت یک و ده دقیقه نیمه شب بود.از این کارش خنده ام گرفت فکر می کرد بچه گیر آورده،در حالیکه سعی می کردم خودم رو کنترل کنم گفتم:

_ نگین ،تو حالت خوبه!این چرت و پرتا چیهمی گی،اگه ساعت دورو برت هست یه نگاهی بهش بندازی بدنیست.

نگین همونطور که پشت گوشی دهن کجی می کرد گفت:

_تو لازم نکرده به من ساعت خوندن یاد بدی،بنده خودم می دونم دیر وقته البته برای شما که نباید اینطور باشه چون فکر کنم چند دقیقه بیشتر نیست که از گردش برگشتی خونه!

_آره،یک ساعتی می شه خانم کنجکاو...چیه امشب چه خبر شده؟همه یه جورایی سعی دارن تو کارم دخالت کنن و ازش سر در بیارن!

_راست می گی!خدا رو شکر که بنده تنها ادم فضول در دور و اطرافت نیستم،حالادور از جون من کی یه همچین کار بد و بی شما نه ای رو انجام داده،بگو تا فورا برم آنتش رو قطع کنم.

بدون جواب دادن به حرفاش بی حوصله گفتم:

_حالا کارت رو بگو که می خوام برم بخوابم.

_از اولش تعریف کن ببینم چه کار کردین،کجا رفتین،چی خوردین که الهی بدون من کوفتتون شده باشه،...راستی بگو ببینم ایم عتیقه رو از کجا کش رفتی،برای کدوم موزه است؟! قیافه امیر رو که دیدی،با اینکه کارش یه عمر باستان شناسی و سر کله زدن با این عتیقه جات و زیر خاکی هاست اما خدایی با دیدن این زیر خاکی تو حسابی جا خورد و تعجب کرد!مگه شاخش رو ندیدی!

از شنیدن حرفاش هم خنده ام گرفته بود وهمپاک کلافه شده بودم.اگه جلوش رو نمی گرفتم تا خود صبح می خواست یه بند از توی گوشی مخم رو بخوره.برای اینکه سریع تر کنجکاویش ارضا بشه و دست از سرم برداره،وسط حرفش پریدم وگفتم:

_چه خبرته دیوونه!این دری وریا چیه که ردیف می کنی؟بابا اون بنده خدای بدبخت رو که دیدی یکی از همکارام بودکه تازگیا به خاطر همکاری توی یه پروزه باهاش آشنا شدم.اسمش مهندس داراب فهیمی،سن و سالش رو دقیق نمی دونم ولی می دونم که مجرد تازه یه خواهر و برادر دیگه هم غیر از خودش داره.حالا راضی شدی؟

_نخیر خانم مهندس،اطلاعاتتون ناقص بود و کلی هم از این ور و اون ورش زده بودی،فکر کردی با دسته کورا طرفی!در ضمن می خواستم بپرسم که شما برای پروژه هاتون خدمات شبانه روزی می دید؟

_برو بمیر مسخره،کاری نداری؟

_اِ شوخی کردم باهات چه بی جنبه ای تو!زود مثل بچه ها قهر می کنی...ولی نه،اصلا چرا دروغ!راست گفتم،چیه!چی شده؟از شنیدنش دردت اومد؟

_ نگین می شه این همه مزخرف بهم نبافی،برو به اون داداش خوش غیرت مثلا نگرانت بگو که بنده برگشتم و الان هم سالم و سلامت توی خونه تنها هستم.اگه هیچ کدوم حرفم و باور نمی کنید کاری نداره که،داداش عزیزت می تونه اون آرش بی چاره رو دوباره از توی رختخوابش بکشه بیرون و بفرسته در خونه من جاسوسی!تا شاید با این کار خاطر مبارکش آسوده بشه؟

نگین در جوابم،خنده بلندی کرد و گفت:

_باشه بهش می گم چی گفتی!حالا انقدر جوش نیار و به من یکی راستش روبگو ببینم چرا باهاش نرفتی؟کلک نکنه اون جا نداشت،در عوض تو که مکان داشتی!

و دوباره با صدای بلند زد زیر خنده.

از شنیدن صدای قهقه اش پاک جوش آوردم و با عصبانیت سرش داد زدم و گفتم:

_مرض چه خبرته؟قرص خنده قورت دادی!دیگه داری یواش یواش حوصله ام سر می بری و کفرم و در میاری.بهتره تا حرفمون به جاهای باریک کشیده نشده قطع کنی و بگیری بخوابی.

_باشه،هرچی تو بگی مامان خوبم!اما فردا صبح زود میام و تو باید همچی رو بهم بگی که کجا رفته بودین و چه کار کردین؟

سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:

_چرا فردا؟همین الان بهت می گم که شب با خیال راحت بخوابی،ما فقط رفتیم رستوران صدف و قهوه اسپرسو و شام و دسر خوردیم و برگشتیم.حالا راحت شدی؟

_بی مزه بچه گیر آوردی؟این همه وقت با هم بودین،همش این بود مختصر و مفید!

_بله،لابد توقع نداشتی که برات قصه هزار و یک شب تعریف کنم.حالام قطع کن که می خوام برم بخوابم.

_ایش،چه بداخلاق،دیگه کاری نداری؟

بدون اینکه جواب نگین رو بدم ارتباط  رو قطع کردم و به ساعت بالای سرم نگاهی انداختم.درست نیم ساعت می شد که نگین وقتم رو باگفتن اراجیفش تلف کرده بود.با کنترل سیستم رو خاموش کردم و بعد با خاموش کردن تمام برق ها به اتاق خوابم رفتم و از پنجره به اسمان تاریک شهر نگاه کردم،هیچ ستاره ای توی اسمون دیده نمی شد،چه شب بی ستاره ای بود امشب.

به زیر پتو خزیدم،چقدر گرم و ارامشبخش بود!آباژور را روشن کردم و کتابی را که نگین بهم هدیه داده بود برداشتم.از زمانی که یادم میاد عاشق خوندن شعر بودم اما در سوئد تنها کتاب شعری که پیدا کردم دیوان حافظ بود که بارها خونده بودمش.چند ماه پیش این کتاب رو خریدم مجموعه برگزیده آشعار شاعرهای بنام بود از وقتی که به این اپرتمان نقل مکان کرده بودم هرشب یه شعر از این کتاب رومی خوندم،کتاب رو ورق زدم و یکی از شعر ها رو برای خوندن انتخاب کردم.

چشمم چنان گریست که اشکم ز سر گذشت

فریاد کز غمت ز سرم موج برگذشت

تا کوی دوست رفتم و جانم به لب رسید

از لطف کردگار،سفر بی خطر گذشت

دریای موج خیز و در آن عکس روی ماه

یاد نقش روی اوست که در چشم تر گذشت

گفتم که سینه را سپر دل کنم دریغ

زه را چنان کشید که تیر از سپر گذشت

بر سر گذشت خویش به تلخی گریست

از دیده بود هرچه که ما را به سر گذشت

چون عمر لاله بود بهار جوانیم

کانهم ز داغ عشق،بخون جگر گذشت

کتاب را بستم و روی سینه امگذاشتم و نگاهم رو به سقف دوختم و به امیر فکر کردم و بعد ناخودآگاه توی ذهنم اون و با داراب مقایسه کردم که باز هم امیر برایم ارجح بود.اشک های گرمم از گوشه چشمانم سرازیر شد،ولی با یک نفس عمیق بغضم رو فرو دادم و اباژور رو خاموش کردم.در ان ظلمت شب تنها صدایی که می اومد،صدای ریزش باران بود.انگار آسمان هم امشب با من همدردی می کرد و هردو با هم بر تنهاییم گریه می کردیم.

دلم می خواست مادرم پیشم بود تا سرم رو،روی زانوش بذارم یا پدری داشتم که موهام رو نوازش می کرد اما حیف که به هیچ کدومشون دسترسی نداشتم.

*********

صبح بدون خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم و روانه شرکت شدم.به جز آقا جمال کسی نیامده بود،سلام کردم و پیرمرد پدرانه جوابم رو داد و گفت:

_خانم مهندس چایی حاضره،براتون بیارم تو این سرما خیلی می چسبه؟

_ممنون اقا جمال،یه لیوان بیارید.

وارد اتاقم شدم و شال و کلاهم رو  روی رختآویز گذاشتم و روسریم رو از داخل کیفم بیرون اوردم،جلوی آینه داشتم مرتبش می کردمکه آقا جمال با سینی چایی وارد شد.

 -خانم مهندس،حتما صبحانه نخوردید که امروز انقدر زود اومدید برای همین براتون نون تازه و پنیر هم آوردم.

پیرمرد حتی منتظر نشد تا من ازش تشکر کنم!سینی رو،روی میز گذاشت و رفت.وقتی نون تازه رو همراه پنیر خوردم چنان به دهنم مزه کرد که به نظرم بهترین و خوشمزه ترین صبحانه ای بود که تا به حالخورده بودم.بعد از خوردن صبحانه سینی رو برداشتم و از اتاق خارج شدم که دیم صنم و آرش از مقابل دارن میان. آرش با دیدنم خنده ای کرد و گفت:

_می بینم گردش با دوستان متحولت کرده!سحر خیز شدی!

بدون اینکه جواب کنایه اش رو بدم،به هر دو سلام کردم و صبح بخیر گفتم. صنم در حالی که دستش رو به طرفم دراز می کرد،نگاه اخم آلودی به سمت آرش انداخت و بعد رو به من گفت:

_صبح بخیر تمنا جان،امروز کلا آرش رو بی خیال شو که بدجوری بعضی ها دیروز مخشون رو شستشو دادن.خب این طفلک هم تقصیری نداره بچه است و زود تحت تاثیر قرار می گیره!

آرش با دلخوری حرف صنم رو قطع کرد وگفت:

_دستت درد نکنه،واقعا که خیلی روی سر بنده با گفتن این حرفا منت گذاشتی و من و شرمنده خودت کردی!

من در حالی که همانطور سینی به دست ایستاده بودم نگاهی به آن دو نفر انداختم و گفتم:

_ صنم جان به خاطر حمایتت ممنون،اما می دونی چیه من فکر می کردم فکر امیر و نگین منحرفه اما حالا می بینم نخیر این رشته سر دراز داره و در مورد کسان دیگه هم صادقه!آقا آرش به نظر شما ایرادی داره که آدم با طرف قراردادش به توافق برسه؟

آرش پوزخندی نثارم کرد و گفت:

_از کی تا حالا عاشق شدن و جیک تو جیک کردن به توافق رسیدن سر پروژه محسوب می شه!

تمام سردی زمستان را در جوابم جمع کردم و گفتم:

_عشق و هلاقه تنها چیزی که در زندگی من معنا و مفهومی نداره،شما هم بهتره به جای این همه شایعه پراکنی یکم واقع بینانه به اطرافت نگاه کنی.یکبار گفتم و این بار برای آخرین بار می گم که من وداراب فقط دوست هستیم و هیچ رابطه ای به غیراز رابطه کاری و یه دوستی ساده  بین ما وجود نداره!در ضمن دیگه اصلا دلم نمی خواد که دراین باره چیزی بشنوم.

بعد بدون اینکه به آرش مهلتی برای حرف زدن بدم به اتاقم برگشتم و در اتاق را به شدت کوبیدم.مدتی بعد صدای صنم رو که بر سر آرش دادمی کشید شنیدمکه می گفت:

_همین و میخواستی،دلت خنک شد!ناراحتش کردی حالا خیالت راحت شد!آخه من نمی دونم یکی نیست پیدا بشه به تو بگه تو چه کار به کار اون دو نفر داری، امیر اگه حرف داره خودش بیاد جلو حرفش رو بزنه،نه اینکه تو رو قاصد کنه!

اینبار صدای آرش به گوشم رسید،در حالی که سعی می کرد با خونسردی و لحن آرامش دل صنم رو به دست بیاره گفت:

_حالا چرا عصبانی می شی!من که چیزی نگفتم،فقط خواستم شوخی کنم ولی نمی دونستم که تمنا جنبه اش رو نداره و بهش برمی خوره!

_حالا که دیدی بهش برخورد!باید بری و ازش معذرت بخوای!

دوباره صدای آرش به گوشم رسید:

_ تمنا ،اون قدرا هم دختر لوس و نازک نارنجی نیست!فکر نمی کنم خیلی هم از دست من ناراحت شده باشه.دیدی که رو به روم ایستاد و خیلی جدی و قاطع جوابم رو داد.حالا تو چرا اینجوری بغ کردی و زل زدی به من،باشه بابا اینطوری چپ چپ نگاهم نکن،می رم اما نه حالا چون نمی خوام تو به این زودی بیوه بشی. تو نمی دونی من،اونو می شناسم!الان به قدری عصبانیه که اگه برم اتاقش حتما من و از پنجره پرتم می کنه بیرون!

برگشتم و پشت میزم نشستم و به فکر فرو رفتم،وقتی یاد حرف های نگین و اشاره های آرش افتادم تازه به خودم اومدم و فهمیدمکه روابطزن و مرد توی این کشور با خیلی از جاهای دیگه فرق داره و بین این دو جنس حریم خاصی وجود داره!برای همین تصمیم گرفتم که از این به بعد در رفت و آمدهایم با داراب محتاط تر از این عملکنم تا از هرگونه تفکر منفی نزدیکان نسبت به خودم در امان باشم.

بعدازتموم شدن کارم،سرم رو بلند کردم.عضلات گردنم از شدت خستگی خشک شده  و گرفته بود.در حالی که با یه دستم اون و ماساژ می دادمفدست دیگرم رو به کمر دردناکم گرفتم و دوباره یه نگاه دقیق به نقشه انداختم و بعد لوله اش کردم و یه گوشهگذاشتمش و از جام بلند شدم و به طرف ابدارخونه رفتم و یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم.

وقتی برگشتم صنم که در حال صحبت با تلفن بود مکالمه اش رو تمام کرده بود.وارد اتاقم شدم و با برداشتن نقشه در کنار میز صنم ایستادم وگفتم:

_لطفا این و بده به 9و بگو یه نگاهیبهش بندازه،مربوط می شه به ویلای آقای کاشانی خودش در جریانه!

صنم نگاهی به صورتم انداخت و با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:

_هنوز به خاطر جریان صبح از دست آرش ناراحتی!

لبخندی به چهره درهم و ناراحتش زدم و گفتم:

_نه بابا،برای چیباید ناراحت باشم!اما خب گاهی نشون دادن یکم جذبه لازمه تا بلکه حساب کار دستش بیاد!

_تو خیلی ماهی عزیزم،امیدوارم که خوشبخت بشی اما اگه نظر من و بخوای،می گم که بهتر نیست کمی بیشتر در مورد امیر خان فکرکنی؟ آرش می گفت که انگار تو خیلی بیشتر از امیر خوهان طلاق هستی...!اگه بدونی دیسب چندبار به خونه ما زنگ زد،باور کن نزدیک بود تلغن بسوزه!البته نمی خوام در مسایل خصوصی زندگیت دخالت کنم تا خدای نکرده من هم مثل آرش مجبور به تحمل نیش وکنایه و اخم و تخمت بشم!

_تمام این چیزایی رو که تو گفتی من همشون رو قبول دارم اما صنم می خوام حداقل تو یکی حرفم رو باور کنی که من فقط به خاطر خود امیر خواهان طلاق هستم!می دونم که انتظار داری دلیل این کارم و بهت بگم اما نمی تونم،خواهش می کنم این و ازم نخواه...یادت نره اینا رو برسونی دست آرش !

روی صندلی اتاقم نشسته بودم و از پنجره به اسمان ابری شهر نگاهمی کردم،چقدر بی کس و تنها بودم،هیچ کسی خبر از دلزارم نداشت و نمی دونست از درونم یه چیزی مثل خوره وجودم رو می خوره!

آهی از دلم کشیدم و با نوک انگشتام اشکهام و پاک کردم و نگاهم رو از پنجره گرفتم.لپ تابم و به موبایلم وصل کردم وکانکت شدم می خواستم ایمل هایم و چک کنم،چندتایی از اونها مربوط به کسایی بود که فکر می کردنمن همچنان در سوئد زندگی می کنم.چندتا پیام هم از پیتر و سهیل برام رسیده بود،سهیل تاریخ ورودو شماره پروازش به ایران روبرام ایلمل کرده بود.از فکر اومدن سهیل لم گرم شد و احساس آرامش کردم،سهیل تنها کسی بود که می تونستم باهاش راحت باشم و هر حرفی دارم بدون هیچ نگرانی بهش بگم.

وقتی به همه آنها جواب دادم دوباره دیس کانت شدم که تقه ای به در خورد و اهسته باز شد. صنم در حالی که دو تا ساندویچ دستش بود وارد اتاقم شد و یکی از اونها رو به طرفم گرفتو بعد روی صندلی نشست،با تعجب به حرکاتش نگاه کردم!

_چیه!چرا اینجوری نگام می کنی اگه ناراحتی پاشم برم؟

_نه اما پس آرش چی!مگه امروز با اون ناهار نمی خوری؟

_نه صلاح دیدم که کمی تنبیهش کنم تا حساب کار بیاد دستش و دیگه بعد از این بی خودی کاسه داغ تر از آش نشه!

با خنده سرم و تکون دادم و گفتم:
_امان از دست تو صنم،باور کن اصلا دلم نمی خواد به خاطر من شما دو نفر باهم اختلاف پیدا کنید!

_تو غصه ما رو نخور،ما هیچ وقت دچار اختلاف نمی شیم.حالا ساندویچت رو بخور تا سرد نشده...راستی امیر باهام تماس گرفت و گفت،بهت بگم که جایی نری!خودش میاد دنبالت.

صنم با گفتم این حرف خنده ریزی کرد و با زدن چشمکی دوباره ادامه داد:

_فکر کنم آقا امیر هم می خواد تلافی شب گذشته رو دربیاره و یه جورایی از رقیبش عقب نمونه!

_رقیبی وجود نداره که شما دارین انقدر پیاز داغش رو زیاد می کنین!در ضمن امیر قرار بود برای کاوش از تهران خارج بشه پس چرا نرفته؟

_نمی دونم، تمنا خوشم میاد وقتی می بینم که خیلی از اصطلاحات رو بلد!

_آخه اونجا که بودم با ایرانی های زیادی رابطه داشتم،با سهیل و خاله ملوک هم فارسی حرف می زم.یادت باشه زمنی که داشتم میرفتم چهارده سالم بود و با خیلی از اصطلاحات اشنا بودم...راستی صنم ازاین در تعجبم که نگین امروزچطوری جلوی کنجکاویش رو گرفته و نه زنگ زدهو نه سرو کله اش پیدا شده!

_خبر نداری از صبح با تلفن هاش دیوونه ام کرده!

_پس چرا وصل نکردی؟

_اخه می دونستم اصلا حوصله سین جیم شدن نداری،برای همین به نگین گفتم که حسابی قاطی کردی و عصبانی هستی ولی مگه نگین رو نمی شناسی!ول کن نبود و هر بار که زنگ می زدمی پرسید،داراب زنگ زده یا نه،تو توی شرکت هستی یا رفتی بیرون!

خندیدم و گفتم:

_نمی دونم این دختره کار و زندگی نداره!واقعا در تعجبم که فرزان این و برای چی نگهش داشته و اخراجش نمی کنه!

صنم در حالی که از روی صندلی بلند می شد،خنده بلندی کرد و گفت:

_راست می گی این نکته خیلی مهمیه که باید ازش سر درآورد،فکر کنم فقط خود فرزان بتونه جوابت رو بده.خب من دیگه دارم می رم،تو کاری نداری؟

_نه از بابت ناهار هم ممنون دستت درد نکنه.

با خط کش توی دستم داشتم آخرین خط رو می کشیدم که با صدای در اتاقم سرم و بلند کردم.

صنم در آستانه در ایستاد و گفت:

_ امیر پایین منتظرته.

در حالی که از شنیدن حرفش جا خورده بودم گفتم:

_مگه ساعت چنده؟

با گفتن این حرف نگاهیبه ساعت روی دستم انداختم و گفتم:

_وای چه زود گذشت.

_چی چی رو زود گذشت؟انگار سر کار خانم بدجوری رفتن تو بحر کار!

_حق با توئه!نمی دونم چرا دوست دارم نقشه خانم بسطامی رو به بهترین نحوه ممکنه بکشم انگار نقشه خونه خودمه!

_خانم مهندس،یادتونباشه که ما تو این شرکت کار سفارشی و پارتی بازی نداریم...حالا تا زیر پای اون بنده خدا درخت سبز نشده یه کمی عجله کن.

در حالی که می خندیدم براش شکلکی درآوردم و گفتم:

_نمکدون انقدرمزه نریز،فراموش کردی الان زمستونه،نه بهار!توی این سرما خشک نشه،سبز شدن پیشکشش.

در جواب شکلکم زبونش رو برام بیرون آورد و گفت:

_از من گفتن از تونشنیدن اصلا به من چه،دلت خواست برو،نخواستی نرو مثل تیر چراغ برق بکارش همونجا.آهان داشت یادم می رفت،آقاتون خیلی هم توپش پر بود!

_پس لطفا برام سفارش یه قبر دو نبش در یه جای خوش اب و هوا با امکانات گاز و برق و تلفن بده!در ضمن تلفنش به شبکه اینرنت متصل باشه.

_این امیری که من دیدم به قدری اتیشی بود که نرسیده به ماشین خاکسترت می کنه!خیالت راحت نیازی به قبرنداری پی بی خودی ول خرجی نکن.

کلاهم رو روی سرم مرتب کردم و شال گردنم رو به دور گردنمانداختم،رو به صنم کردم وگفتم:

_بای،بهتره سریع تر برم تا تبدیلبه آتشفشان نشده و فوران نکرده!

جلوی در شرکت نگاهی به اطرافم انداختم و بالاخره تونستم ماشین امیر رو کهاون طرف خیابون پارک شده بود و ببینم.اسمان همچنان می باریدو من قادرنبودم از پشت شیشه های باران گرفته وضعیتو حالت چهره امیر و بررسی کنم.در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به قیافه امیر بندازم  زیر لب سلام کردم،اونم بدون گفتن هیچ حرفی حرکت کرد.خنده ام گرفت هردو در سنگر سکوت پناه گرفته بودیم.بعداز گذشتن از اولین چراغ قرمز،ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و بعد از کشیدن نفس عمیقی با صداییکنواخت و بی احساسی آرام گفت:

_یادم میاد که قبا به تو در مورد نحوه رفتارت اولتیماتوم داده بودم اما مثل اینکه تو کاملا فراموش کردی!