اولتیماتوم!..من منظورت رو نمی فهمم واضح تر حرف بزن.

عصبانسی بودو رگهای گردنش کاملا متورم شده بودن،به طور مستقیم نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت:

_تو همسر من هستی انگار یادت رفته!حق نداشتی که با یه مرد دیگه،اونم بدون اجازه من به گردش بری!چطور جراتانجام همچین کاری و به خودت دادی؟

_اوه چه جالب،چه غیرتی!ولی مثل اینکه تو فراموش کردی من به صورت صوری همسر شما هستم؟در ضمن من هیچ کار خلافی نکردم فقط با یه دوست بیرون رفتم و شام خوردم،همین.

_مثل اینکه فراموش کردی اینجا ایرانه،نه اون خرابشده ای که ازش اومدی!

_من هیچ چیزی رو فراموش نکردم اما انگار تو یادت رفته که ما با هم هیچ رابطه و نسبتی نداریم پس لطفا ادای شوهرها رو برای من درنیار که اصلا بهت نمیاد!

_هرچخ دل تنگت می خواهد بگو اما بهتر این و بدونی من تا زمانی که اسمم تو شناسنامه ات همسرت هستم چه صوری چه واقعی،برای همین هم غیرتم این اجازه رو بهم نمی ده که بذارم تو هر کاری دلت می خواد و دوست داری انجام بدی!

_اگه می خوای رگ غیرتت بخوابه بهتره که من و طلاق بدی؟

امیر با زدن لبخند پر معنایی گفت:

_طلاقت بدم!کور خوندی...تو باید سعی کنی رفتارت رو عوض کنی و مثل یه همسر خوب رضایت من و به دست بیاری،باید مطیع من باشی و هر کاری که من ازت می خوام همون کار و انجام بدی.این حرفم و خوب به خاطر بسپار تا زمانی که بخوای از حرف های من سر پیچی کنی و به این روشت ادامه بدی باید خواب جدایی رو ببینی!

_اگه فکر کردی با این حرفات می تونی من و بترسونی و کاری کنی که در مقابلت کوتاه بیام اشتباه کردی.من بیکار نمی شینم تا تو برای زندگی من تصمیم بگیری و تکلیف مشخص کنی،وکیل می گیرمو بهت ثابت می کنم که من با تمام زن های دور و اطرافت فرق دارم چون من زیر بارحرف زور نمی رم!

امیر خنده بلندی کرد و ابرویی بالا انداخت،انگاری شنیدن حرف های من براش مثل تعریف یه خاطره با نمکفدلپذیر و خنده دار بود!دوباره با زدن اون لبخند مسخره اش خونم رو به جوش آورد و گفت:

_حالا بیا فکر من طلاقت ددم و تو یه زن آزادی؟نکنه می خوای بری زن این پسره فهیمی بشی!ها!راستش رو بگو؟

_دیگه بعد از اونشم به خودم مربوطه و به کسی ربطی نداره که من می خوام چه کار کنم.

_نوچ،نوچ نشد!باز داری گستاخ می شی!یکم جنبه ات رو ببر بالا و از ازادی که الان داری بهتر استفاده کن،چه چیزبهتر از برخورداری از نعمت آزادی کلامه که من الان این نعمت رو در اختیارت گذاشتم.

این خونسردی در رفتار امیر برام غیر باور و ناممکن بود!احساس می کردم که با یه دیوونه طرف هستم که هیچ چیزی نمی تونه عصبانیش کنه و خونش رو به جوش بیاره!برای اینکه در مقابلش کم نیارم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که هر طور شده رفتارم رو بیشتر کنترل کنم.بعد از اینکه کمی آرومتر شدم پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:

_می خوام برگرئم سوئد.

-تا با پیتر ازدواج کنی،مگه دیونه ای که این همه راه رو به خاطر یه شوهر ناقابل پاشی بری سوئد!می تونی بمونی اینجا و با همون کسی که دیشب بهت وعده های رنگین داده ازدواج کنی!

_محض اطلاع جناب عالی می گم ازدواج در زندگی من جایینداره.فهیمی بیچاره اصلا روحش خبر نداره که من ازدواج کردم یا قصد دارم طلاق بگیرم و دوباره برگردم به سوئد.

امیر نگاه پراز سوءظنش و به من دوخت و گفت:

_چرا باید حرفات رو باورکنم؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_میل خودته می تونی باور نکنی،حالا اگه بازجویی و سخنرانیتون تموم شده من برم؟

دستم رو که روی دستگیره در گذاشتم صداش تو گوشم پیچید:

_خودم می رسونمت هنوز حرفای زیادی باقی مونده که باید گفته بشن!

و دوباره ماشین و روشن کرد و ادامه داد:

_خب حالا از دیشب برام تعریف کن،بزم عاشقونتون چطور بود؟خوش گذشت خانم!

بی اعتنا به حرف امیر به بیرون چشم دوختم،برخلاف ظاهر ارومم از درون می لرزیدم!

نمی دونم شایدم شرم دخترانه ای که در وجودم بود اجازه گفتن خیلی حرفا رو به امیر نمی داد و گرنه می تونستم کاری کنم که همین جا توی همین ماشین ازم عذر خواهی کنهو به دست و پام بیفته و عشق رو ازم گدایی کنه!اما برای اینکه باز هم بتونم به این بازی مسخره ادامه بدم و با امیرهمراه باشم،با دست محکم روی داشبورت کوبیدم و بعد صدام در فضای ماشن پیچید:

_بس کن امیر ،خجالت بکش.تا کیمی خوای با حیثست و آبروی من تو هین کنی و پاکدامنی من و زیر سوال ببری؟دفعه قبل رو یادت رفته!بگو تا بدونم تو عذاب دادنمن چی نصیبت می شه،خواهش می کنم ازادم کن و بذار اون جور که دوست دارم زندگی کنم.ما دوتا مثلا آدمهای متمدن و تحصیل کرده ای هستیم پس چرا باید همیشه وقتی  همدیگه رو می بینیم یا با هم حرف می زنیم مثل آدمهای عصر حجر با هم دعوا کنیم،در حالی که می تونیم باحرف زدن تو یه فضای اروم و به دور از تنش مشکلاتمون رو حل کنیم. امیر ازت خواهش می کنم رهام کن و ان رو بدون که تحمل تو برای من دیگه غیر ممنکن شده!

از شدت ترمز ناگهانی ماشین به جلو پرت شدم، امیر در حالی که دو دستش رو روی فرمان گذاشته و سرش پایین بود،با صدای خش دری گفت:

_ تمنا پیاده شو...بهتره که بقیه راه رو خودت بری.

_ امیر حالت خوبه!؟

_لعنتی گفتم پیاده شو تنهام بذار،کری!گوشات نمی شنوه؟

امیر همانطور که پشت سر هم سرم داد می کشید اما من مات و مبهوت به صندلی چسبیده بودم و برای پیاده شدن مردد بودم.اصلا حالش خوب نبود نگرانش بودم.اروم دستم رو،روی بازوش گذاشتم و گفتم امیر که با شنیدن صدای فریاد بلندش و دیدن چشمهای قرمزش دستم رو دوباره عقب کشیدم.دیگه موندم تویاون شرایط جایز نبود،چترم رو برداشتم و پیاده شدم و قدم زنان  ازش فاصله گرفتم.چترم رو باز نکردم چون دلم می خواست ساعتها همینطور زیر بارون  قدم بزن.

قطرات بارون از سر و صورتم جاری بود و اب به داخل بدنم نفوذ کرده بود.حرفها و حرکات امیر بزرگترین مشغله ذهنیم شده بود و این عشق ممنوعه من و از پا انداخته بود!همانطور که داشتم راه می رفتم همراه آسمان اشک می ریختم، برای امیر ،خودم و سرنوشتم برای کسی که از دل و جان دوستش داشتم و می خواستم با دستهای خودم اون و از خودم دور کنم!این دیگه خارج از تحملم بود!آخ امیر تو نمی دونی که چقدر دوستت دارم،چقدر تشنه اون نگاه پرمهر و صلابتت هستم.مس دونم،از نگاهت می خونم که داری تو چه اتیشی دست و پا می زنی و می سوزی!

خوب می فهمم که در پساون فریاد ها چه عشق سوزانی نهفته است اما تو بایداز من دوری کنی چون من درست مثل گل گوشت خوار هستم،زیبا و فریبنده و در عین حال مخرب و نابود کننده!

خدایا کمک کن،هم بهمن هم به امیر تا بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم.

گریه ام به هق هق تبدیل شده بود،با دست جلوی دهانم رو گرفتم تا توجه کسی رو بهخودم جلب نکنم اما دیگر پاهام توان حرکت نداشت بی رمق به دیوار تکیه دادم و سرم و به روی دیوار آجری گذاشتم.

_خانم حالتون خوبه؟

با شنیدن صدای پیرزن سرم و برگردوندم و با چشمان اشکبار پاسخش را دادم.

_دخترم اگه حالتخوب نیست،خونه من تو همین کوچه اول بیا کمی استراحت کن.ببین داری می لرزی!همه لباسات خیس شده،ببینم تو که چتر داری چرا ازش استفاده نمی کنی!

_ممنون از توجهتون اما من باید برم خونه دیرم شده!

_آره مادر زودتر برو،الان طفلک مادرت کلی نگرانت شده!

از پیرزن خداحافظی کردم و در کنار خیابان ایستادم و با یه ماشین دربستی خودم و به خونه رسوندم.خونه ای سو تو کور که هیچ جاذبه ای برام نداشت،وقتی واردش می شدم خودم رو تنها تر از همیشه می دیدم و با خودم این جمله رو تکرار می کردم و می گفتم،من به این وضع عادت کردم و از زندگیم راضیم اما این بزرگترین دروغی بود که تا به حال به خودم گفته بودم.داخل حمام زیر دوش آب ایستاده بودم که دوباره یاد و فکر امیر وجودم رو به آتش کشید،حوله ام رو پوشیدم و از حمام خارج شدم.خونه در تاریکی فرو رفته بود،حوصله روشنکردن برق رو نداشتم همونطورروی تخت دراز کشیدم  و اشکهای گرمم دوباره راه خودش رو پیدا کرد و برای چندمین بار توی اون روز به سختی گریه کردم.بعداز گذشت مدتی صدای زنگ تلفن سکوت خونه رو شکست.

_بله بفرمایید.

_الو تمنا ،تو خونه ای؟پس امیر کجاست!قرار بود تو رو با خودش بیاره اینجا!

_من ازش خبرندارم و نمی دونم کجا رفته،درضمن کسی بهم نگفت که امروز باید بیام اونجا!

صدای عصبی و کلافه نگین دوباره توی گوشی پیچید:

_باور کن این پسره عاشق به خدا،اصلا هوش و حواس نداره...ببینم چرا صداتگرفته!نکنه باز هم دعواتون شده؟

_نه،صدام...فکر کنم سرما خوردم.

_راستش رو بگو دعوا کردین؟

_نه برای چی باید دعوا کنیم...خاله و عمو چطورن؟خوب هستن؟

_آره طفلک مامان خیلی خوشحال بودو می گفت امشب قراره  بیایی اینجا،حالا م که چیزی نشده،یه آژانس بگیر و بیا.

_باور کن امروز برام امکانش نیست.از طرف من از خاله و عمو عذرخواهی کن.خیلی خسته ام و فکر کنم سرما خوردم،می بینی که صدام هم گرفته.

_خودتی!من یه پا آدم شناسم.تا تو دهن باز کنی من تا ته قضیه رو خوندم.یه کلام بگو با امیر دعوام شده و الان هم توی قهر هستیم و خودت رو خلاص کن!

-نه اینطور نیست،گفتم که مریضم و حوصله ندارم!

_باشه این دروغهایی رو که گفتی تحویل مامان می دم اما این و بدون که این حرفا توی مخ من یکی می ره...می خوای پاشم بیام اونجا تا تنها نمونی؟

_نه تنهایی راحت ترم و ترجیح می دم یه امروز رو با خودم خلوت کنم.

_باشه اما اگه کاری داشتی یا خدایی نکرده حالت بد شد حتما به من زنگ بزن،رودروایستی نکنی ها!

_باشه از لطفت ممنونم.

یه بلوزو شلوار لیمویی از تو کمد لباسهام بیرون کشیدم و تنم کردم.بعدموهام رو باگیره بالای سرم جمع کردم و یه گوشه رو مبل نشستم و صدای ضبط رو تا میتونستم زیاد کردم.صدایی در وجودم فریاد می زدفدیوونه شدی!آره زده به سرت!عقل تو از دست دادی!راستی چند وقت می شدکه به دیدن روانشناس نرفته بودم.با شنیدن صدای در،سیستم رو خاموش کردم و آروم پرسیدم:

_کیه؟

صدای صنم رو از پشت در شنیدم و در و باز کردم.با دیدنم آهسته پرسید:

_تنهایی؟

_آره.

_می تونم بیام تو...آخهمی دونی آرش کارهای عقب مونده شرکت رو آورده خونه و داره بهاونا رسیدگی می کنه،من هم چوناز تنهایی و بی هم زبونی حوصله ام سر رفته بود،گفتم پاشم بیام پیش تو.

_خوب کاری کردی بیا تو.

صنم نگاه دقیقی به صورتم انداخت و بعد با لحن پرسشباری پرسید:

_گریه کردی؟

_نه..یعنی اره،راستش کمی دلم گرفته بود.چیزی می خوری برات بیارم؟

_نه بیا بشین....می دونم هرچیکه هست زیر سر این امیر !مطمئنم که اون اشکت رودرآورده!

شنیدن اسم امیر دوباره بغض رو مهمون گلوم کرد.سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم.طفلکی صنم با دیدن اوضاع و احوالم حسابی دست وپاش روگم کرد وگفت:

_ناراحتت کردم!متاسفم منظوری نداشتم.

_نه بهت که گفتم از تنهایی دلم گرفته بود.

_قیافه ات داره داد می زنه خانم دروغ گو...می بینم که تو اشپزخونه اتهیچ خبری نیست!معلومه که شا گشنه پلو داری!پاشو تنبلینکن،کمکت می کنم یهچیزی با هم درست کنیم.

_حوصله اشو ندارم!

_تو حوصله نداری ولی اون شکم بدبختت که این چیزا حالیش نیست،غذا می خواد،میفهمی غذا!

_هروقت گرسنه ام شد زنگ می زنم رستوران برام غذا بیارن.

_می دونم مایه داری و از وقتی که اومدی تو این خونه کلی به رستوران سر خیابون خیرت رسیده و کاسبی طرف و سکه کردی!اما بهت گفته باشم،ما امشب شام اینجا تلپیم و غذای حاضری هم بهمون نمی سازه!

بی اعتنا به حرفش،نگاهی به خونهانداختم وگفتم:

_من آخر این هفته مهمون دارم،تو کسی و نمیشناسی که بیاد و یه دستی به سر و گوش این خونه بکشهفدرست مثل قبرستون شده!خاکی و سوت و کر!

_چرا سراغ دارم،هروقت خواستی بهم بگو یه زنگ بهش بزنم...ببینم شیطون خبراییه؟آخر هفته از کی دعوت کردی!نکنهآقای فهیمی،دوست و همکار عزیزتونمی خوان تشریف بیارن؟

_نمی دونمچرا همه شما گیر دادین به این فهیمی بدبخت!نه بابا،سهیل و مادرش قراره بیان ایران!چند روزی رو مهمون من هستن.

صنم با ذوق دستهاش رو بهم کوبید و گفت:

_آخ جون!پس بگو یه عروسی افتادیم!طرف داره میاد خواستگاری؟خب اینو از اول بگو!غصه نخور خودم برات سنگ تموم می ذارمفهرکاری داشتی فقط کافیه بهم بگی،یه اشاره به آرش بکنم کارها حل شده!

در حالی که از کارها و حرمات صنم خنده ام گرفته بود،به زور خودم وکنترل کردم وگفتم:

_تو داری برای خودت چی بهم می بافی!...اصلا می دونی سهیل و خاله ملوک چه کسانی هستن و چه رابه ای با من دارن؟

و بعد بدون اینکه فرصت دوباره ای به صنم برای حرف بزدن بدم ادامه دادم:

_این دو نفر،همون خانواده ای هستن که در سالهای اول ورودم به سوئد با اونها زندگی کردم.سهیل داره به خاطر مادرش به ایران برمی گرده چون خاله دوست داره این آخر عمری رو در کنار بستگانش سپری کنه و همین جا بمیره!در تمام این سالها خاله ملوک حکم مادر و برام داشته و سهیل درست مثل برادر جووون مرگم برام عزیزه!پس بی خودی زور نزن و تلاش نکن که بخوای اونو یه جورایی به من سنجاق کنی چون به هیچ جایی نمی رسی و هیچ کاری از پیش نمی بری و فقط خودت رو اذیت می کنی!

_اوه،چه خبرته!حالا خوبه هیچ صنمی با هم ندارید و تو داری این جوری به روی من قمه می کشی!

_باور کن منظوری نداشتم فقط یکم امروز اعصابم ضعیف شده و قاتی کردم.

-خیلی خب به جای اخم و تخم یه زگ بزن به این رستوران خوشبخت و بگو غذا بیارن!من هم برم دنبال آرش تا برای منت کشی ازخانم تشریف فرما شن!

********

فردای اون شب کذایی توی دفترم نشسته بودم و داشتم روی یه نقشه کار می کردم که با شنیدن صدای تلفن همراهم از جا پریدم!

_ الو تمنا ،خودتی؟

_بله،شما؟

_منم،داراب.حالت خوبه؟سایه ات سنگین شده و دیگه احوالی از ما نمی پرسی؟

_ممنون،خوبم.این روزها سرم خیلی شلوغه،تو چه کارا می کنی؟

_همون کارهای همیشگی،سرم به شرکت گرمه!تو الان کجایی؟

_می خوای کجا باشم؟توی دفترم.

_می خواستم برم بازدید ساختمون،همراهم میایی؟

_الان...باشه بیا دنبالم.

_جلوی در شرکت منتظرت هستم،سریع بیا پایین.

با تعجب از پنجره دفترم نگاهی به پایین انداختم و داراب را که یک تی شرت سفید و شلوار جین پوشیده بودو به BMW آلبالویی رنگش تکیه داده بود رو دیدم.در همون لحظه اونمسرش و بالا گرفت و با دیدنم دستی برام تکون داد.

_با عجله وسایلم رو جمع کردم و از اتاق خارج شدم. صنم پشت میز نشسته بود و داشت با کامپیوترش ور می رفت.

_ صنم من دارم میرم بیرون،کاری با من نداری؟

_کجا داری می ری تو این هوای سرد؟!

_دارم می رم از پروژه مهندس فهیمی بازدید کنم.

_صبر کن آرش الان میاد،با آرش برو.هوا خیلی سرده!سرما می خوری.

_ممنون خودممی رم.

_پس الاقل بذار برات آژانس خبر کنم!

_زحمت نکش مهندس فهیمی خودش اومده دنبالم.

با لبخند معناداری نگاهم کرد و گفت:

_این و از اول می گفتی چرا دیگه من وسر کار گذاشتی و جواب سربالا بهم می دی!برو خوش بگذره!

به طرفش رفتم و با لحن تهدید آمیزی گفتم:

_ صنم،خیال بد نکن.

_من که چیزی نگفتم،فکر خودت خرابه عزیزم!نکنه به خودتم شک داری؟

بدون اینکه جواب صنم رو بدم زیر لبی باهاش خداحافظی کردم و به سرعت از پله ها دو تا یکی پایین اومدم.از شرکت که خارج شدم،داراب رو دیدم که در این هوای سرد با همون یه تی شرتی که به تن داشت همچنان بیرون از ماشین منتظرم ایستاده بود.با خودم گفتم،حتما منجمد شده که حرکت نمی کنه.

با زدن لبخندی سلام کرم و او جوابم و داد.کاپشنش را که روی صندلی جلو گذاشته بود برداشتم و در حین نشستن گفتم:

_معلومه هوا خیلی گرم شوده که این و تنت نکردی؟!

نیم نگاهی به کاپشن توی دستم انداخت و بعد آروم زمزمه کرد:

_فکر کردم زود میایی؟

_متاسفم تا وسایلم و جمع کنم یه کمی طول کشید،حالا چی شده که یه دفعه یاد ساختمون ها افتادی و فهمیدی که نیاز به سرکشی دارن؟!

_خب تا حالا فرصتش پیش نیومده بود ولی هر چی باشه بالاخره من مالک اونجا هستم و باید هرازگاهی از اونجا دیدن کنم که البته ترجیح می دم اینکار و به همراه مسئول پروژهانجام بدم تا اطلاعات دقیق و کاملی در اختیارم قرار بده.

_هوم..چه با سیاست!اما بهتر نبود قبل از اینکه بخوایید این کار و بکنید اول با من تماس می گرفتین و هماهنگ می کردین؟!

_هماهنگ!...راستش من اصلا فکر نمی کردم که در عالم دوستی انجام ای گونه تشریفات لازم باشه و گرنه حتما قبلش بهت خبر می دادم و ازت وقتمی گرفتم.

_من حرفی از وقت قبلی نزدم ولی لااقل باید یه خبر کوچولو به من می دادی تا برنامه هام رو باهات هماهنگ کنم یا نه؟

_حالا مگه چی شده؟فوقش کشیدن دو تا آشپزخونه و یه سرویس بهداشتی  برای چند ساعتی به تاخیر افتاده!غیراز اینکه نیست.

_باشه هرچی تو بگی!بنده تسلیمم،می دونم که اگه تا شبم با تو بحث کنم از پس تو برنمیام!حالا که قراره من و برای بازجویی ببری چرا با وکیلت نیومدی؟

_به خاطر اینکه وکیل من،وکیلخانم هم هست!برای همین بهتر دیدم که قضیه رو به طور مسالمت آمیز بین خودمون حلش کنیم.ببینم تو برای چی وکیل گرفتی؟

_بی خیال،مهم نیست...

_هرطور میل خودته!می خوای نگی،نگو...راستی همین آخر هفته به یه مهمونی دعوت شدم،می تونی همراهم بیایی؟

_دلم می خواست اما متاسفانه خودم مهمون دارم.

_لابد مهمونات آقای دوستی و خواهرشون هستن!؟

_اشتباه حدس زدی،دونفر ازدوستام قراره از سوئد بیان ،برای همین تا مدتی وقتم حسابی پر می شه.

بعداز رسیدن به محل پروژه،مشغول توضیح دادنکارها بودم که موبایلم زنگ زد.جواب که دادم،صدای ناراحت و نگران نگین به گوشم رسید:

_الو تمنا ،تو الان کجایی؟زنگ زدم شرکت نبودی؟(آخه یکی نیست بگه به توچه که این کجاست!!!!!!دختره فضول!)

_اومدم نظارت و بازدید یکی از پروژه های ساختمونی،اتفاقی افتاده؟

_نه چیزی نشده،فقط می خواستم بدونم که کی برمیگردی خونه؟

در حالی که به ساعتم نگاه می کردم گفتم:

_دو یا سه ساعت دیگه!

_اگه برات اشکالی نداره ومزاحمت نیستم،یه چند روزی می خواستم بیام پیشت بمونم؟

_خوشحال می شم،باشه سعی می کنم هرچه زودتر برگردمفکاری نداری؟خداحافظی.

داراب نگاه کنجکاوش و به صورتم دوخت و گفت:

_مشکلی برات پیش اومده؟

_نه ولی باید هرچه سریع تر برگردم خونه، نگین می خواد بیاد اونجا.

_حتما شما فقط امر کنید!اصلا می خوای همین الان برت گردونم.

_نه هنوز یه نیم ساعتی وقت دارم،بهتره هر چه سریع تر بقیه قسمت ها رو ببینیم.

همون طور که به همراه داراب داشتم از بقیه قسمتها دیدن می کردم،سکوت بینمون رو شکست و گفت:

_ تمنا ،من یه زمین بزرگ تو شمال دارم که جاش خیلی توپه!دلم می خواد یه ویلای شیک اونجا بسازم،زحمتش رو برام می کشی؟

_فقط می تونم نقشه اش رو برات بکشم اما دیگه زحمت ساختش با  خودته چون من نه وقتش رو دارم و نه توانایی اینکه هر روز پاشم از اینجا برم شمال و برگردم!

_حداقل برای دیدن زمین که می تونی همراهم بیایی؟

_احتیاجی به این کار نیست.فقط کافیه که تو ابعاد زمین و طرحی و که توی ذهنت داری بهمن بگی؟بقیه اش با من!

داراب خنده ای کرد و در حالی که سرش و تکون می داد گفت:

_منو ببین که می خواستم یه بهانه ای جور کنم و تو رو با خودم ببرم شمال!البته اگه تو می ذاشتی!

قدمهام رو کند کردم و رو به روش ایستادم وگفتم:

-متاسفم داراب که دعوتت و رد می کنم.این روزها سرم خیلی شلوغه!از یه طرف کارهای شرکت و از طرف دیگه به خاطر مهمونام،واقعا نمی تونم قبول کنم.

_بله،درک می کنم.

**********

در آپارتمان رو که باز کردم، نگین چمدون به دست پشت در ایستاده بود.با دیدنش توی اون وضع خنده ام گرفت و گفتم:

_چیه؟چه خبره!اسباب کشی کردی؟

_خبر خاضی نیست فقط هوس کردم یه چند روزی بیام و پیشت بمونم.خیالت راحت باشه مامان و بابام هم خبر دارن.اگه باور نداری می تونی زنگ زنیو بپرسی؟

_بیا تو،خودت رو لوس نکن...حالا بگو چی شده که یه دفعه گذرت ازاین طرفا افتاده و یاد ما کردی؟

_بد کردم اومدم پیشت؟بابا دلم برات سوخت!گفتم تنهایی بیام یه چند روزی پیشت بمونم.ناراحتی برگردم؟هرچند که اگه بخوای بیرونمم کنی نمی رم.راستی خیلی عطش دارم اگه چایی ات آماده است یه لیوان برام بریز و بیار.

_می بینی که لباس بیرون تنمه و خودمم تازه رسیدم.تامن می رم و یه دوش می گیرم،تو هم ترتیب چایی و بده.

_آخه اینطوری که من حسابی شرمنده مهمون نوازیت می شم.

_خودت رو لوس نکن،زود برمی گردم!در حالی که داشتم موهای خیسم و توی حوله می پیچیدم از اتاق بیرون اومدم. نگین تا کمر رفته بود توی یخچال و داشت وارسیش می کرد.

_چیه هنوز نرسیده حمله کردی به یخچال؟

_حیف که دیر رسیدم!فکر کنم قبل از من،قوم مغول یه سری به یخچالت زده...محض نمونه یه چیزی توی این یخچال برای خوردن پیدا نمی شه!ببینم دختر تو با باد هوا زنده ای!؟

بدون توجه به حرفش یه نگاهی به چایی ساز انداختم و گفتم:

_حالا این چای اماده است یا نه؟

_بله،خواهش می کنم بفرمایید بنشینین بانوی من.

یه صندلی بیرون کشیدم و روش نشستم و با خنده گفتم:

_آخ چه حالی می ده که یه نفر برای آدم چای بیاره.

_پس اومدن من به اینجا خالی از ثوابم نبوده؟!

نگین با گفتن این حرف دو فنجان چایی ریخت و روی صندلی نشست و گفت:

_ تمنا؟

_جانم...

_هیچی فراموش کن.

_ نگین تو حالت خوبه؟احساس می کنم امروز یه جور دیگه ای!با همیشه فرق داری!

_نه چیز مهمی نیست.

بعداز گفتن این حرف در مقابل نگاهمتعجب من اشک از چشماش سرازیر شد.مات و مبهوت از جام بلند شدم و بغلش کردم و با نگرانی گفتم:

_خواهش می کنم با من حرف بزن و بگو چه اتفاقی افتاده،نبینم گریه کنی!

نگین با سر انشگتاش اشکهاش رو پاک کرد و بعد لبخندی زد وگفت:

_باور کن چیزی نشده فقط یکم دلم گرفته بود!

با هردو دستم نگین رو محکم به خودم فشردم و گفتم:

_با این کارات داری نگرانم می کنی!

در حالی که من و از خودش دور می کرد گفت:

_چایی ات رو بخور سرد شد.

_می خورم...خب تعریف کن ببینم ازخاله چهخبر؟عمو در چه حاله؟

_هردوشون خوبن اما از دست تو حسابی دلخورن!دختر هیچ می دونی الان چند وقته نیومدی بهشون سر بزنی؟!

_وای نگین نمی دونی این روزا چقدر کار ریخته روی سرم،مجبورم تند تند همشون رو انجام بدم تا وقتی سهیل و خاله میان وقت ازاد داشته باشم.

_امروز که زنگ زده بودم شرکت صنم گفت،با جناب فهیمی رفتی بیرون!نمی دون چه جوریاست وقتی از ما بهترون میان سراغت وقت داری!تازه خانم خانم ها کلی هم وقت ازاد پیدا می کنن اما به ما که می رسه وقتشون طلا می شه!

_پس صنم توی شرکت حسابی جاسوسی بنده رو می کنه!...امروز اقای فهیمی اومد دنبالم تا برای سرکشی از پروژه بریم و بهتره این و فراموش نکنی کهمن بااون قرارداد امضا کردم و موظفم که مفاد اونو رعایت کنم.در ضمن بنده الان دارم می رم بیرون خرید کنم اگه چیزی لازم داری بگو تا برات بخرم.

_لازرم نکرده به خاطر فرار از حرف های من رفتن به خرید و بهونه کنی!باور کن دیگه ساکت می شم و چرند نمی گم.

_یادت باشه ها قول دادی...حالا که دختر خوبی شدی،زنگ می زنم به سوپر مارکت محل و لیست می دم تا خریدهام رو بیارن جلوی در،برای شام چی می خوری؟

_نه بابا،چه اعتماد به نفسی داری تو! لابد اشپزی هم بلدی؟!

_من کی گفتم قراره آشپزی کنم فقط یه کلمه پرسیدم چی می خوری تا یه زنگ به رستوران بزنمو بگم برامون بیارن.

_می دونستم که از این هنرها نداری!ولی این وسطیه خرده هم باید به فکر امیر باشی،طفلک داداشم چه گناهی کرده که باید تا آخر عمرش غذای حاضری بخوره...

بعداز اینکه با سوپر مارکت و رستوران تماس گرفتم و سفارش های مورد نظرمو دادم،در کنارش روی مبل نشستم که نگین به یکباره و بدون هیچ مقدمه چینی ازم پرسید:

_اسم کوچیک این اقای فهیمی چی بود؟

با اخم گفتم:

_داراب...مثل اینکه داری یواش یواش قولت و فراموش می کنی؟!

خنده بلندی سر داد و در حالی که دستش رو محکم روی دهانش فشار می داد گفت:

_اوه،حق با توئه!اصلا وصلش کن ما چه کار به اسم مردم داریم بهتره برگردیم سر غذای امشب...یه امشب رو شام مهمون تو هستم ولی از فردا که اینجام درست کردن غذا با من،چطوره معامله ی عادلانه ای!اینطور نیست.

_باشه منم ازغذای خونگی بدم نمیاد..قبول.

شب بود،خوابیده بودمکه به یکباره نفس نفس زنان از خواب بیدار شدم و وحشت زده به اطرافم نگاهی انداختم.توی اتاق کارم بودم و روی کاناپه تخت خواب شو خوابیده بودم،خیلی تشنه ام بود.بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم و بطری رو از داخل یخچال برداشتم و همه رو یکجا سرکشیدم و همون جا روی صندلی نشستم.بازهم کابوس دیده بودم اما اینبار خیلی واضح تر از دفعات قبل بود!نمی دونم شاید دیدن این کابوس باعث شد تا جرات پیدا کنم و دوباره به اون شب کذایی برگردم.خیلی خسته بودم و داشتم برمی گشتم خونه،همونطور که توی مترو روی صندلی لم دده بودم چرتم برد.مترو که به ایستگاه آخر رسید چشم باز کردم و پیاده شدم.

اون شببرخلاف شب های دیگه ایستگاه خلوت بود!با ترس و دلهره از دالان گذاشتم و بالاخره ازایستگاه خارج شدم.هوای بیرون خیلی سرد بود،یقه ام رو بالا کشیدم و سرم وداخل گریبانم فرو بردم،بیست دقیقه تا خونه فاصله داشتم و باید پیاده روی می کردم.

طبق معمول وقتی به دوراهی که توی مسیم بود رسیدم دو دل بودم که امشب از کدوم راه برم،یکی از مسیرها کوچه ای تنگ و تاریک بودکه اگه از اون عبور می کردم در عرض 5دقیقه تو خونه بودم ولی مسیر بعدی خیابانی پر نور و بزرگ بود که امنیتش خیلی بیشتر ازاون یکی بود اما اگه از اون عبور می گردم مسیرم یه ربع دورتر می شد!

یه لحظه یاد حرف سهیلافتادم که همیشه به خاطر محله ای که در اون زندگی می کردم توبیخم می کرد و می گفت:

_دختر جون،اخه این هم شد محله!قحطی جا بود که اومدی تو این محله خونه اجاره کردی؟

_مگه چه ایرادی داره؟!

_ایراد که چه عرض کنم از سر تا پاش مشکل داره،محله خیلی پستیه!هرجور خلافکار هم که بخوای توش وول می خوره،تو اینجا امنیت نداری.

_من که بچه نیستم،می تونم از خودم مراقبت کنم.

-چرا نمی فهمی یا نکنه خودت روبه نفهمی زدی و داری با من لجبازی می کنی!اینجا درست مثل تگزاش می مونه،آدم باید به خودش اسلحه ببنده و بره بیرون!می دونم الان داری توی دلت به حرفام میخندی اما یه روزی میاد که پشیمون می شی و من امیدوارم که اون روز خیلی دیر نباشه... تمنا من برات نگرانم!تودرست مثل سحر برام عزیزی و دلم نمی خوادکه آسیبی بهت برسه.