_می دونم سهیل و ازت خیلی ممنونم.تو همیشه حتی بیشتر از یه برادر هوای این خواهر لجبازت و داشتی اما همین یه دفعه و خواهش می کنم کوتاه بیا و یه فرصت به من بده تا بتونم بزرگ بشم.

_امان از دست تو،اگه با پیتر ازدواج کرده بودی الان خیال من هم راحت بود!

با یادآوری حرف های سهیل دو به شک شدم اما با خودم گفتم:

_بی خیال یه شب که هزار شب نمی شه!از فردا از اون یکی سیر رفت و آمدمی کنم.

یادم میاد هنوز پنج یا شش قدم وارد کوچه نشده بودم که در یکی از خونه ها باز شد و یه مرد قوی هیکل وارد کوچه شد،بقدری از دیدنش ترسیده بودم که خواستم راه اومده رو برگزردم اما وقتی برگشتم دیدم از توی ماشینی که سر کوچه پارک شده بود پند نفر پیاده شدن.از شدت ترس و اضطراب رنگم پریده بود و پاهام به لرزه افتاده بود و هیچ حسی تو بدنم نمونده بود.زیر لب به خودم دلداری می دادمو می گفتم،چیزی برای ترسیدن وجود نداره!همه اش تقصیر حرف هایی که سهیل زده!ببین چه طوری مثل یه بچه گربه داری می لرزی!بگم تو رو چی نشی سهیل که کاری جز ترسوندن من بلد نیستی!

نفس عمیقی کشیدم و اروم چند قدم دیگه هم برداشتم.تقریبا به نزدیکی اون مرد قوی هیکل رسیده بودم،چشمانم رو بستم تا زمانی که از کنارش رد می شم نبینمش که درد ناگهانی توی چاهام پیچید و من و از راه رفتن باز داشت،آب دهانم رو فرو دادم و با ترس و لرز چشمانم رو باز کردم که نگاهم در اون تاریکی شب به یک جفت چشم هیز و دریده خیره ماند.

با وحشت قدمی به عقب گذاشتم و به پشت سرم نگاه کردم،اون چند نفر دیگه هم نزدیک به من ایستاده بودند!هنوز هم صدای قهقه های مستانه شون توی گوشم هست،دائما من و مثل توپ بهخهم پاس می دادن،اصلا توی حال خودم نبودم و دچار سرگیجه و شوک شدیدی شده بودم،طوری که نفهمیدم در اون هوای سرد کدوم یکی از اونا حیثیتم و به آتش کشید!در حالی که بدنم زمین سرد و سخت کوچه رو لمس می کرد،دیگه رمقی برای کمک خواستن توی وجودم نبود حتی اگر هم فریاد می زدم دیگه برام سودی نداشت.انها رفتن و من تنها در اون کوچه تنگ و باریک باقی گذاشتم در حالی که با نگاهم کوچه رو می کاویدم،با خودم فکر کردم که چرا من دیگه از این کوچه نمی ترسم.

شاید چون دبگه چیزی نداشتم که بخوام به خاطرش بجنگم!کشان کشان خودم رو،روی زمین کشیدم و به دیوار تکیه زدم.صدای هق هق گریه غریبانه ام در سکوت و خلوت شب می شکست.

لباس هام همه خیس و پاره شده بودن،به سختی از جام بلند شدم و از اون کوچه شوم گذشتم.

چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای سوت پاسبان شب به گوشم رسید،نگاه مشکوکی بهم انداخت حتما با دیدن قیافه ام پی به تمام ماجرا برده بود.بعد برگشت و به کوچه تاریک پشت سرش نگاهی انداخت  وقتی کسی رو ندید فهمید که دیر رسیده و کار از کار گذشته،بخار همین فقط پرسید:

_می خوای برسونمت به یه بیمارستان؟

بعداز شنیدن پاسخ منفی من دوباره پرسید:

_اداره پلیس چی؟نمی خوای شکایت کنی؟

بدون اینکه جوابش رو بدم،سرم وپایین انداختم و با بدنی لرزان به راهم ادامه دادم و به خودم گفتم،شکایت از کی؟حالا گیریم که دستگیر هم بشن،چه فایده؟دیگه اون چیزی که از من به یغما رفته بود برنمی گشت.نمی دونم بر حسب وظیفه بود یا دلسوزی که دنبالم اومد و منو تا جلوی در آپارتمانم همراهی کرد.بعداز گذشت دوماه فهمیدم که از اون شب شوم یه یادگاری ناخونده در وجودم باقی مونده...

دوباره به زمان حال برگشتم و نگاهی به دنیای اطرافم انداختم،در خانه ای امن در کشور خودم و در کنار کسانی که من و دوست داشتن و نگران سرنوشتم بودن روزگارم و سپری می کردم.

با کشیدن نفس عمیقی ازجام بلند شدم و آشپزخونه رو ترک کردم.در اتاق خوابم رو که باز کردم ، نگین رو دیدم که چه اسوده و شیرین روی تختم به خواب رفته بود!دوباره به همون آرومی برگشستم و به اتاق کارم برگشتم و هرکاری کردم که خوابم ببره دیگه خوابم نبرد برای همین رفتم به سراغ کارهای عقب افتاده ام.همونطور که داشتم روی نقشه ها کار می کردم در اتاق آهسته باز شد و اندام  نگین با موهای ژولیده در استانه در ظاهر شد،بعداز اینکه وارد اتاق شدو به دوار تکیه داد با خمیازه کش داری گفت:

_منو باش که اومده بودم خانم رو از خواب بیدار کنم ولی اونطور که از قیافه ات پیداست انگار اصلا شب و نخوابیدی؟

_خوابیده بودم اما نیمه شب دوباره کابوس اومد به سراغم و بعداز اون دیگه خوابم نبرد.حالا تا تو صبحونه رو آماده کنی من یه دوش بگیرم و بیام.

_ببینم تو روزی سه نوبت دوش می گیری؟!

_نه اما وقتی خسته ام این کار باعث آرامش اعصابم می شه.

با کشدن سوت بلندی به میز صبحانه نگاه کردم و لبخندی تحویل نگین دادم. نگین در حالی که نان تست داغ رو،روی میز می گذاشت گفت:

_بانو بفرمایید،صبحونه همونطور که خواسته بودید آماده است.

پشت میز نشستم و همونطور که داشتم برای خودم لقمه می گرفتم گفتم:

_دختر گه از قحطی فرار کردی؟چه خبرته!می خوای هنوز نیومده من و ورشکست کنی؟

_من و باش می خواستم این چند روزی که اینجا هستم حسابی از لحاظ شکم و خورد و خوراک بهت خوش بگذره ولی دیگه نمی دونستم با خریدن چهارتا دونه کره و مربا و تخم مرغ و عسل و خامه قراره آس و پاس بشی!

_آخه با این صبحونه مفصلی که تو تدارک دیدی ناهار که جای خود داره،فکر کنم برای شام هم جا نداشته باشم!

_مگه مجبوری همه شو بخوری!خب هرچقدر که جا داشتی بخور.کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته.

در حالی که از حرف نگین خنده ام گرفته بود،سری تکون دادم و گفتم:

_باشه من تسلیمم!

و دوباره نگاه خندانم و بهش دوختم اما نگین بی توجه به من  به ارامی و در سکوت داشت کره و روی نان میمالید،خنده ام و فرو خوردن و نگاه متعجبم رو به صورتشدوختم و گفتم:

_چیه بازکه رفتی تو حس!؟نمی خود انقد به خودت فشار بیاری!سوالت رو بپرس و خودت و راحت کن.

-قبلا هم از امیر شنیده بودم که سالهات که توی خواب کابوس می بینی!می خواستم ببینم کابوس هایی که می بینی همشون یه جورن یعنی فقط در مورد یه موضوع خاضن!

_هرشب کابوس نمی بینم ولی بیشتر شبها چرا،بیشتر وقتها هم در مورد یه اتفاق خاصه اما نه هه اونها...حالا چی شده که تو داری ادای روانشناس ها رو درمیاری؟!

نگین با خنده گفت:

_من و چه به این غلطا!حرف من فقط اینکه که چرا برای راحت شدن از شر این کابوس ها کاری نکردی؟

نگاهم رو به عمق چشماش که موجی از محبتو نگرانی در اون بود،دوختم و گفتم:

_اتفاقا تو سوئد که بودم تحت نظر بهترین روانپزشکای اونجا بودم،یکی اش همین ساموئل دوست سهیل!اما چون مشکل من خیلی ریشه دارو حاده،کوچکترین اتفاق و حادثه ای باعث می شه تا دوباره کابئس هام برگردن،البته یه مدت می شد خیلی کمتر می دیدم اما از وقتی برگشتم دوباره شدت گرفته!

وقتی قضیه رو از طریق تلفن به ساموئل گفتم بهم یه روانشناس رو در اینجا معرفی کرد و پیشنهاد دادکه به دیدنش برم،من هم به خواسته اش عمل کردم و یه چند باری رفتم اما زیاد موثر نبود!به خاطر همین دیگه از حیر درمان روح و روانم گذشتم.

نگین بعداز شنیدن حرفامفابرویی بالا انداخت و گفت:

_این سهیل هم درست مثل این قوطی عطاری ها می مونه!همه جور آدمی رو دور و اطرافش می تونی پیدا کنی!

_بخاطر شغلش،با همه جور آدمی در ارتباطه.

_بله خودم می دونم.

از جام بلند شدم و گفتم:

_من دیگه باید برم وگرنه دیرم می شه.تو کی قراره بری سر کار؟البته به من ربطی نداره اما هر وقت یه کلید ورودی اضافی داخل کشوی جا کفشی هست برش دار تا پشت در نمونی.

_من قرار نیست جایی برم که احتیاج به کلید داشته باشم.

_مگه نشریه نمی ری!؟

_نه،مرخصی دارم.

_لابد فکر کردی داری یه کمی زیاد از حد فکر می کنی....قربون انصافت برم!من که هر وقت تو رو دیدم توی مرخصی بودی!نمی دونم این فرزان بدبخت تو رو به چه امیدی نگه داشته.

_بنده برکت نشریه اش هستم و حتی حضورم اونجا احساس بشه کافیه!

_هرطور میلته،من برم که دیگه حسابی دیرم شده.

_ تمنا فتو خیال نداری بالاخره برای خودت ماشین بخری؟

_چرا قراره آخر همین هفته یه ماشین کوچیک و جمع وجور برای خودم دست و پا کنم.

_تو رو خدا یه موقع نری یکی از این دوو منگلیا بخری!

_چی؟!

_بابا چرا گیج می زنی؟منظورم دوو ماتیز،آخه دیگه زشت تر و کوچیک تر و جمع و جور تر از این ماشین تو ایران وجود نداره!

_باشه نمی خواد انقدر جوش بزنی و حرص بخوری!خیالت راحت از اونا نمی خرم.کاری نداری دیگه من برم،هرچی باشه شریک بنده به مهربونی و دست و دلبازی رییس تو نیست.در ضمن برای ظهر منتظرم نباش،خودت برای ناهار یه چیزی درست کن و بخور.

_خیلی خب مادربزرگ برو چقدر سفارش می کنی؟!

شب وارد اپارتمان که شدم،بوی خیلی وحشتناکی توی خونه پیچیده بود!سریع وارد آشپزخونه شدم و8 رو دیدم که پای اجاق گاز ایستاده،صداش کردم و گفتم:

_نگین این بوی چیه؟!

_اشتها آوره نه؟

_چی چی رو اشتها آوره!دارم بالا میارم.

_تو به بوی خوش غذای من می گی بد بوو تهوع آور!واقعا که.

بی اعتنا به دلخوری نگین خیلی سریع از اشپزخونه حاضر شدم و پنجره های پذیرایی رو باز کردم. نگین پشت سرم اومد و با صدای بلندی داد زد و گفت:

_داری چه کار می کنی!پنجره ها رو ببند، هوا سرده سرما می خوریم!

_بوی غذای خوشمزه ات کل خونه رو برداشته،جوری که آدم نمی تونه درست نفس بکشه!گفتم پنجره ها رو باز کنم بلکه یکم هوای اینجا عوض بشه.

نگین با اخم و تخم از کنار من گذشت و در حالی که پنجره ها رو می بست گفت:

_هوای خونه به انداره کافی تغییر کرد!تو هم برو تا من میز شام و می چینم،لباسات و عوض کن و بیا.

زمانی که داشتم لباسهام و عوض می کردم فقط توی این فکر بودم یه راهی پیدا کنم تا از خوردن دست پخت نگین با اون غذای کذایی که درست کردهبود فرار کنم.وقتی به اشپزخونه برگشتم با دیدم میز چیده شده،اخمی به ابروهام دادم و گفتم:

_ نگین ،من برای شام میل ندارم.

_میل ندارم یعنی چی؟بشین مثل بچه آدم غذاتو بخور،بهت گفته باشم تا وقتی من اینجام ازاین سوسول بازیا خبری نیست.واقعا که عوض دستت در نکنه ات!می دونی از کی تا حالا توی اشپزخونه سرپا ایستادم و برای پختن این غذا زحمت کشیدم.

از روی ناچاری،با بی میلی پشت میز نشستم و در حالی که با چنگال غذا توی بشقابم رو زیر و رو می کردم گفتم:

_حالا اسم این غذا چی هست؟

_بخور و نپرس.

_چی؟!

_گفتم که اسمش بخور و نپرسه.

هرطوری بود،با بدبختی و با کمک لیوان آب دوقاشق از غذا رو فرو دادم و بعداز سر میز بلند شدم. نگین با دلخوری نگام کرد و گفت:

_کجا؟تو که اصلا چیزی نخوردی فقط ظرف کثیف کردی!

_گفتم که میل ندارم اما تو باور نکردی.حالام دستت درد نکنه،خوشمزه بود.

_پس حالا که از جات بلند شدی اگه زحمتی نیست اون چای ساز و روشن کن.

اصلا نفهمیدم چطور چای ساز و به برق زدم و از اون فضا با اون بوی وحشتناکش فرار کردم و خودم و به پنجره اتاقم رسوندم.هرچی بود،هوای سرد بیرون قابل تحمل تر از اون بوی نفرت انگیز بود.همونطور که از پنجره به بیرون خیره شده بودم و به خیالم سفر کرده بودم،صدای نگین غافلگیرم کرد.

_ تمنا باز که تو رفتی دم پنجره،آخه چرا مثل بچه ها حرف گوش نمی دی!می دونم آخرش سرما می خوری و رو دستم میفتی!اون موقع من می دونم و تو.من دارم می رم حمام اگه خواستی برای خودت چای بریز،چای اماده است.

_حولخ تمیز داخل کشو هست،می تونی برداری و ازش استفادهکنی.

_نیازی نیست با خودم حوله آوردم.

بعداز رفتن نگین به حمام،تمام پنجره ها رو باز کردم و یه اسپری خوشبو کننده هوا  رو در تمام آشپزخونه و اتاق ها خالی کردم و بعد با یه لیوان چای توی دستم روی مبل جلوی تلویزیون لم دادم.با شنیدن صدای زنگ اپارتمان با خودم فکر کردم که حتما آرش یا صنم پشت در هستند. صنم با دیدنم گفت:

_سلام،وای تمنا این بوی بد از خونه شماست؟تمام ساختمان و پر کرده!

_آره شاهکاره نگینه،آخه امروز اشپزی کرده.

_حالا چی درست کرده بود؟

_بخور و نپرس البته این اسمیه که نگین روش گذاشه...حالا چرا نمیایی تو؟

_ممنون باید برم، نگین جاست؟

_حمام...چیزی شده؟!

_پس تو از هیچی خبر نداری!..می تونم راحت حرف بزنم...البته از بابت نگین می گم ها.

_خیالت راحت،اون حالا حالاها بیرون نمیاد!حمومش درست چهل و پنج دقیقه طول می کشه.

_مگه اون تو چه کار می کنه که انقدر لفتش می ده...اصلا ولش کن یکی نیست به من بگه  تو چه کار به حموم کردن مردم داری!آهان داشتم می گفتم،هیچ می دونی نگین اومده قهر...!

_اومده قهر!اونم نگین ،حالا با کی قهر کرده؟

_مهرداد عکاس نشریه،از طریق فرزان از نگین خانم شما خواستگاری کرده، نگین رو هم که قربونش برم خودت می شناسی!چنان پاسخ کوبنده ای به فرزان داده که نگو و نپرس بعدشمکه با فرزان حرفش شده و با قهر نشریه و ترک کرده....حالام این اقا فرزان یه کاره پا شده اومده خونه ما بست نشسته که چی ؟حاجت بگیره!ببینم خانم اجازه هست ما امشب تشریف بیاریم اینجا و اگه خدا بخواد این دوتا گل کاکتوس رو باهم آشتی بدیم؟

_راستش رو بخوای صنم ازنظر من ایرادی نداره اما می ترسم نگین ناراحت بشه.

_تو به اونش کاری نداشته باش فقط جوری وانمود کن که از هیچی خبر نداری،باشه؟البته می تونی به نگین بگی که شاید امشب من و آرش بخواییم یه سری بهتون بزنیم.

در حالی که هنوز مردد بودم با انگشت بالای بینیم و خاروندم،با اینکه دوست نداشتم نگین رو از خودم برنجونم!اما بالاخره دلم و به دریا زدم و گفتم:

_باشه تشریف بیارید ولی باید حض اطلاعتون بگم که بنده این  وسط کاملا بی طرفم!

صنم با خوشحالی من و بغل گرفت و بوسید و گفت:

_من فدای تو بشم...نمی دونی توی این دو روز این فرزان چه به روز ما آورده...من دیگه برم تا نگین بویی از ماجرا نبرده!

در و بستم و بهش تکیه دادم،در حالی که هنوز از شنیدن حرفهای صنم گیج بودم نگاه سرگردان و جستجوگرم و در خونه چرخوندم و از فکر اینکه فرزان ممکنه عاشق نگین شده باشه به یکباره زدم زیر خنده.وای خدای من اصلا باور کردنی نبود! فرزان ،این پسر آروم و مودب و تا حدودی جدی در کنار نگین شیطون و جسور چه زوج جالب و خنده داری و تشکیل می دادن!...

_چرا اینجا وایستادی و مثل دیوونه ها داری با خودت می خندی!...خدا خفه ات نکنه می گم چرا هوای خونه انقدر سرد شده!نگو خانم تمام پنجره ها رو دوباره باز کرده.

نگاهم که به نگین افتاد دوباره خندیدم و گفتم:

_هیچ خودت رو تویآینه دیدی؟با این حوله سفیدی که تنت کردی،درست شکل این خرس های قطبی شدی!

نگین با عصبانیت به طرفم دوید که از ترسم پا به فرار گذاشتم.از پشت سرم داد کشید وگفت:

_حالا به من می گی خرس!صبر کن تا حالت و جا بیارم.

از بسکه بین مبل ها دویده بودیم،هردو به نفس نفس زدن افتادیم.بالاخره پشت یکی از مبل ها سنگر گرفتم و گفتم:

_مگه دروغ گفتم که دردت امد!خوب می تونی برای اینکه مطئن بشی یه نگاه کوچولو توی آینه بندازی.

با شنیدن این حرفم به یکباره به طرفم خیز برداشت ولی من از زیر دستش فرار کردم و گفتم:

_باش تسلیم،من حرفم وپس می گیرم.

_نه،اینجوری قبول نیست!باید بگی غلط کردم...چیز خوردم.

_گمشو،دیگه خیلی پررو شدی!

در حالی که به شدت خسته و داغون شده بودم خودم رو ،روی مبل ها رها کردم. نگین هم کنارم نشست و گوشم و بین انگشتش گرفت و گفت:

_یادت باشه دیگه از این لقب ها بهمن ندی...حالا بگو ببینم پشت در چه کار می کردی؟لابد با کسی قرار داشتی ها؟راستش رو بگو؟

_قرار کجا بود! صنم اومده بود سی دی رو که دست من  داشت پس بگیره،گفت ممکنه امشب با آرش یه سری به اینجا بزنن.حالا پاشو برو لباسات و بپوش که دیدی یه دفعه پیدا شد!

همین که نگین از کنارم بلند شد،منم پا شدم و یه دستی به سر و گوش خونه کشیدم.در آخرهم ظرف کریستال میوه رو ،روی میز گذاشتم و با یه نگاه کلی به اطرافم گفتم:

_خب دیگه،همه چیز مرتب و آماده است.

_خدا شانس بده،ای کاش مهمونهای دیگه ات رو هم مثل این دوتا انقدر تحویل می گرفتی؟

به سمت صدا برگشتم، نگین در آستانه در اتاق ایستاده بود و دست به کمر من و نگاه می کرد،گفتم:

_من از هر کسی که به خونه ام بیاد به نحو احسن پذیرایی می کنم.این که چیز عجیبی نیست!

نگین که با شلوار جین مشکی و پلیور راهراه بنفش و قرمزش خیلی ناز و دوست داشتنی شده بود.در حالی که هنوز نگاهم بهش خیره بود،بهم نزدیک شد و گفت:

_چی شد بالاخره پسندیدی یا نه؟!

با خنده گفتم:

_شما قبلا مورد پسند قرار گرفتی!

_خودت و لوس نکن و به جای این کارا بیا برام یه کار مفید بکن،می شه زحمت سشوار موهام و بکشی؟

تازه کار سشوار موهای نگین تمام شده بود که صدای زنگ در بلند شد.با عجله از جام بلند شدم و گفتم:

_واکس مو توی اتاقم داخل کشوی اول،من می رم در و باز کنم.

در و که باز کردم،اول صنم وارد شد و پشت سرش آرش و فرزان اومدند داخل.

آرش در حالی که لبخند مرموزی روی لباش بود گفت:

_خدا امشب رو ختم به خیر کنه!

فرزان هم با دسته گل زیبایی که همه اش گلهای رزسفید بود روی مبل نشست و با هیجان پرسید:

_اوضاع چطوره؟

_فعلا که امنیت برقراره...از بابت گلها ممنون چرا زحمت کشیدین.

فرزان نگاهی به دسته گل انداخت و گفت:

_اصلا قابل شما رو نداره...

بعداز اینکه همه نشستن،به بهانه آوردن قهوه رفتم تو آشپزخونه سنگر گرفتم و همانطور که فنجانها رو داخل سینی می گذاشتم تند تند از توی آشپزخونه توی سالن سرک می کشیدم که صدای باز شدن در اتاق بند دلم و لرزوند،طوری قرار گرفتم که نگین نتونه من و ببینه ولی من به خوبی روی اون دید داشتم.در همون لحظه اول نگین با دیدن مهموناها رنگش پرید و با عصبانیت به اتاق برگشت،فنجانها رو به حال خودشون رها کردم و به سمت اتاق رفتم اما هنوز دستم به دستگیره در نرسده بود که با صدای آرش برگشتم.

_ تمنا ،صبر کن..خواهش می کنم.

_نمی تونم آرش !هرچی باشه اون اینجا توی خونه من مهمونه و دلم نمی خواد که با ناراحتی اینجا رو ترک کنه.

_من می دونم تو چی می گی!اما اجازه بده به جای تو فرزان بره...هرچی باشه این مشکل اوناست و خودشون باید یه جوری حلش کنن.

با شنیدن حرفهای آرش کمی آروم تر شدم و نگاهم و از اون به فرزان و از فرزان به روی صنم برگردوندم اما هنوز برای گرفتن تصمیم مردد و دو دل بودم که فرزان با بلند شدن از روی مبل و گذشتن از کنارم به این سردرگمی پایان داد.

در حالی که هنوز با چشمم فرزان رو دنبال می کردم گفتم،من می رم قهوه بیارم اما همین که وارد آشپزخونه شدم صدای فریاد نگین رو شنیدم.

_برو بیرون،کی از تو خواسته بود که بیایی اینجا؟دیگه نمی خوام ببینمت!

دستام بدجوری می لرزید به طوری که مجبور شدم سینی رو دوباره روی اپن بذارم.دوست نداشتم که نگین تمام این اتفاقات رو از چشم من ببینه و بهم بدبین بشه!

مستاصل و درمانده روی صندلی ناهارخوری نشسته بودم که آرش وارد آشپرخونه شد و مقابلم روی صندلی دیگری نشست و گفت:

_باور کن این بهترین راه بود!....اونا همدیگه رو دوست دارن اما هردوشون به خاطر نشکستن غرورشون دارن باهم لجبازی می کنن!صبر کن،خواهی دید که بعدها همین نگین خانم بابت این لطفی که در حقش کردی چقدر از تو ممنون می شه.

بهمراه آرش از آشپزخونه خارج شدم و سینی قهوه رو،روی میز گذاشتم. صنم از روی مبل بلند شد و کنار من نشست و گفت:

_می دونم که چه احساسی داری اما باور کن که نگرانیت بی مورده،حتی امیر هم از این ملاقات خبر داره!

نگاه متعجبم و به صنم دوختم وگفتم:

_خوبه!دیگه چه کسی خبر داره؟فکر کنم این وسط یه من بی خبر بودم یه نگین که یه پای این قضیه بوده!یواش یواش قضیه داره جالب می شه!حالا نقشه بعدی تون چیه؟

صنم با شنیدن حرفام لب ورچید و گفت:

_   نقشه بعدی در کار نیست،فقط الان باید منتظر بشینیم و ببینیم که نظر نگین این وسط چیه؟

با شنیدن صدای در اتاق صحبت های من و صنم ناتموم موند،در حالی که تمام وجودم چشم شده بود خیره به نگین نگاه می کردم البته نگینی که من می شناختم خیلی با این کسی که رو به روم ایستاده بود فرق داشت!چون دختری که رو به روم بود از شدت خجالت لپاش گل انداخته و قرمز  شده بود.با صدای دست زدن صنم سکوت سنگین فضا شکسته شد و همه از اون حالت بهت خارج شدن.از جام بلند شدم و سینی قهوه دست نخورده رو برداشتم تا ببرم عوضش کنم که آرش سینی رو از دستم گرفت و گفت:

_تو کجا؟این جور مواقعه رسمه که عروس خانم چای میاره...

صنم با خنده مشتی به بازوی آرش کوبید و گفت:

_اِ ذیتش نکن،انشاءا.. نگین جون وتی مراسم رسمی خواستگاری برگزار بشه این کار و می کنه... نگین ،عزیزم بیا بشین که زیر پای فرزان درخت سبز شد!

وارد آشپزخونه شدم و فنجون های سرد قهوه رو عوض کردم و دوباره به جمع آنها پیوستم. آرش در حالی که داشت قهوه اش رومزه مزه می کرد زیر چشمی نگاهی به نگین انداخت و گفت:

_انگتری بینتون صلح کامل برقرار شده،حالا این فرزان بدبخت کی تشریف بیاره؟

نگین همونطور که سر به زیر و خجالت زده نشسته بود گفت:

_هروقت که دوست داشتن!

آرش با شنیدن حرف نگین قهقه بلندی سر داد و گفت:

_ فرزان خوشم اتومد معلومه حسابی گربه رو دم حجله کشتی!

و بعد رو به جمع کرد و گفت:

_آخی ببینین چقدر قرمز شده و ساکت یه گوشه نشسته،پس کجا رفت اون نگین پررو و زبون دار!؟

صنم دوباره سیخونکی به آرش زد و گفت:

_انقدر سر به سر این دوتا نذار!

آخرین غنجان رو برای خودم برداشتم و گفتم:

_ صنم جان فکر کنم آرش قیافه و حال خودش رو زمانی که منتظر جواب تو بود فراموش کرده؟!

آرش برای اینکه کنایه من و تلافی کنه،پوزخندی زد و گفت:

_ تمنا بهتر نیست با امیر تماس بگیرم یه سر پاشه بیاد اینجا؟آخه فکر می کنم می بینم حسابی جاش توی جمع خالیه!

قبل از اینکه من بخوام دهان باز کنم و جواب آرش رو یدم، صنم پیش دستی کرد و گفت:

_ تمنا جان خودت و ناراحت نکن، آرش و که می شناسی!می خواد سر به سرت بذاره.

و بعد با اشاره ای به آرش از جاش بلند شد و گفت:

_خب کار ما دیگه اینجا تموم شد،بهتره که رفع زحمت کنیم!

وقتی در رو پشت سر مهمونا بستم نگین بدون گفتم حرفی  به درون اتاق رفت،به دنبالش نرفتم چون می دونستم که احتیاج داره با خودش خلوت کنه.

فنجون ها رو جمع کردمو شستم.وقتی به اتفاقات امشب فکر می کردم هنوز هم باورم نمی شد که نگین عاشق فرزان شده باشه!دود سیگار رواز پنجره به بیرون فرستادم،آسمان هم مثل صفحات زندگی من تاریک و سیاه بود!دلم برای امیر تنگ شده بود،از اخرین باری که دیده بودمش زمان زیادی گذشته بود اما اون چی،حتی بعداز بازگشت از سفر هم به دیدنم نیومده بود....

هرکاری می کردم نمی تونستم حضور بیتا رو در کنارش نادیده بگیرم،فکر اینکه اون در تمام این سفر در کنار امیر بوده و لحظات زیادی رو با اون سپری کرده داغونم می کرد و باعث می شد که به خودم لعنت بفرستم و بگم که دختره ی احمق هیچ معلومه تو چته،گه با دست پس می زنی و گه با پا پیش می کشی!بیچاره امیر که این وسط گیر کرده و از کارهای تو سر در نمیاره.

تکلیفت رو لااقل با خودت مشخص کن؟یه بار می گی طلاقم بده و بعدش میای تو خونه بست می شینی و غصه می خوری که به دیدنت نیومده!نم اشک توی چشمم نشست،با حرص سیگار رو روی لبه ی بیرونی پنجره له کردم و گوشی موبایلم رو برداشتم و با تردید شماره خونه خاه رو گرفتم،می دونستم که خاله و عمو شبها تمام تلفها رو از پریز می کشن و فقط تلفن امیر وصله!

میل شنیدن صداش در وجودم بیداد می کرد،وقتی صدای بمش توی گوشی پیچید نفس عمیقی کشیدم و دلم آروم گرفت.اون همونطور پشت سر هم داشت الو می گفت که من قطع کردم و لحه ای بعد با شنیدن صدای آهنگ موبایلم از جا پریدم،شماره خونه عمو منصور بود یعنی...

_الو!

_سلام،کارم داشتی که باهام تماس گرفتی؟

حسابی جا خوردم!از کجا باید می دونستم که تلفنش صفحه نمایشگر داره؟متوسل به دروغ شدم و گفتم:

_نه!...شاید دستم خورده روی شماره های حافظه.

_آهان،آخه نمی دونم چرا یکدفعه احساس کردم که صدای نفس هات رو شنیدم...

_خیالاتی شدی!...من می خوام بخوابم کاری نداری؟

_نه،خوابهای خوش ببینی!

امیر ارتباط رو قطع کرد اما من بی حرکت به تلفن توی دستم زل زده بودم.از بیچارگی خودم گریه ام گرفت و با عصبانیت گوشی موبایلم رو به طرف دیوار پرت کردم،گوشی روی زمین افتاد و باتری اش جدا شد...باید یکی رو پیدا می کردم و باهاش حرف می زدم و گرنه حتما دیوونه می شدم!اما با کی؟کسی رو نداشتم که بخوام باهاش درد و دل کنم ،نه مادری،نه لاقل خواهری یا برادری!حتی در نزدیکی خودم یه دوست،یه محرم راز نداشتم تا بلکه حرفام رو به اون بزنم به جز امیر !در حقیقت امیر تنها کسی بود  که من برای خودم داشتم و چه کسی بهتر از اون اما نمی دونستم که باید بهش چی بگم.خیلی دلم می خواست که هیچ سدی در مقابلم نبود تا مانعم بشه و من راحت می تونستم به امیر بگم که دوستش دارم و از این عشق دارم به مرز جنون و دیوونگی می رسم!آره یواش یواش داشتم عقلم و از دست می دادم،هرچی فکر می کردم یادم نمیومد که قرص هام رو کجا گذاشتم...آه تازه یادم افتاد!تو کشوی همون اتاقی بود که نگین توش خوابیده بود،خدا حالا باید چه می کردم.

_ تمنا چی شده؟!حالت خوبه!چرا توی آشپزخونه نشستی؟

سرم و برگردوندم، نگین نگران بالای سرم ایستاده بود.لبخندی زدم و گفتم:

_داشتم دنبال قرص هام می گشتم اما پیداش نکردم.

در کنارم نشست و دستش رو،روی شونه ام گذاشت و گفت:

_می خوای دوتایی باهم بریم بخریم؟

_نه لازم نیست،فکر کنم تو کشوی بغل تختم یه بسته داشته باشم،می شه بری برام بیاری؟

_تو قرص داشتی و اون وقت اینجا نشستی و داری بال بال می زنی؟

_نمی خواستم بیدارت کنم.

_بیداربودم.

انگار تازه یادم افتاده بود امشب برای اون چه شبی بوده،بغلش کردم و آروم در کنار گوش گفتم:

_تبریک می گم،امیدوارم خوشبخت بشی!

_ممنونم امیدوارم تو و امیر هم یه روز سر عقل بیایید...لابد حالت خیلی بده که می خوای قرص بخوری؟بمیرم برات!میب خوای بریم دکتر؟

_نه،حالم خوبه.مطمئن باش فقط خیلی بی خوابم،دیشبم که دیدی نتونستم خوب بخوابم...می ترسم بخوابم و دوباره کابوس ببینم!

نگین بسته قرص رو روی میز گذاشت و رفت آب بیاره،بدون اینکه منتظر آب بمونم قرص رو توی دهانم گذاشتم و قورتش دادم و بعد در حالی که به طرف اتاق کارم می رفتم با صدای بلندی به نگین گفتم:

_برو بخواب،من هم دیگه دارم می رم بخوابم.

_ تمنا ، تمنا ،بیدارشو،چقدر می خوابی؟پاشو باید بری شرکت.

*************