چشمام و نیمه باز کردم و نگاهی به نگین که لباس پوشیده و آماده مقابلم ایستاده بود انداختم و گفتم:

_باشه،داری می ری نشریه؟

_آره،ببخش که این چند روز حسابی بهت زحمت دادم!امشب با امیر میام و وسایلم و می برم.تو هم بهتره دیگه بیدار بشی.من دارم می رم،می ترسم یه وقت خواب بمونی!

برای اینکه مطمئنش کنم خواب آلود روی کاناپه نشستم و گقتم:

_خداحافظ.

وبعد دیگه نفهمیدم که نگین کی رفت و من دوباره خوابم برد.صدای تلفن درست مثل ناقوس مرگ روی اعصابم خط می کشیدفلعنتی قطع کن دیگه...اَه،نخیر انگار خیال قطع شدن نداره!

-الو!

_ تمنا تو خونه ای؟

_آره کاری داشتی صنم؟

_انگار فراموش کردی که امروز یه جلسه خیلی مهم داشتیم!موبایلت رو چرا خاموش کردی؟

_متاسفم!...به کل یادم رفته بود... صنم،من امروز زیاد حالم خوب نیست خودت یه کاریش بکن.

بعداز خداحافظی با صنم خواب کاملا از سرم پرید،در حالی که تموم بدنم کرخت بود از جام بلند شدم و دل و روده موبایلم و که بر اثر تصادف دیشب با دیوار به بیرون ریخته بود از روی زمین جمع کردم و با خودم گفتم،دیگه فکر نکنم به دردم بخوره اما با شنیدن صدای موسیقی و آرم شرکتش فهمیدم خیلی جون سخت تر از این حرفاست.وارد آشپزخونه که شدم با دیدن صبحونه اماده روی میز لبخندی زدم و گفتم:

_ نگین دیوونه،دستت درد نکنه!

اما بدون اینکه میلی به خوردن صبحونه داشته باشم سریع میز رو جمع کردم و دوباره به سالن برگشتم و روی کاناپه لم دادم و با کنترل ضبط رو روشن کردم،صدای آروم خواننده که اهنگ غمگینی رو زمزمه می کرد تمام فضای خونه رو پر کرد.نمی دونم چقدر توی حال خودم بودم که با شنیدن صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم و نگاهی به ساعت انداختم،سه و نیم بود!از جام بلند شدمو سراغ یخچال رفتم اما جز غذای تهوع آور شب گذشته چیزی توش نبود!

یه لیوان شیر ریختم و با برداشتن یه شیرینی روی صندلی اشپزخونه نشستم.شیر و که سر کشیدم با شنیدن صدای موبایلم از جام بلند شدم،با دیدن شماره داراب روی صفحه نمایشگر دکمه رو فشار دادم.

_بله بفرمایید.

_سلام تمنا ،قرارمونکه یادت نرفته خانم خوش هواس!؟

_نه یادم هست.

_سریع آماده شو بیا پایین،من جلوی در شرکت منتظرت هستم.

_من امروز شرکت نرفتم خونه ام.

_این وقت روز تو خونه چه کار می کنی؟

_حالم زیاد خوب نبود و یه کسالت مختصر داشتم برای همین موندم خونه.

_چه عجب!پس تو هم از این کارا بلد بودی و ما خبر نداشتیم...من تا نیم ساعت دیگه جلوی در خونه ات هستم.

به سرعت آماده شدم و منتظر داراب نشستم،سر ساعت پیداش شد و زنگ و فشرد.از خونه که خارج شدم داراب رو دیدم که به ماشین تکیه داده بود،مثل همیشه شیک و مرتب بود.

_سلام به خانم اخمو و بداخلاق!

_سلام.ممنون از لطفت...

_خواهش می کنم،سوار شو.

  از اول تا آخر مسیر داراب یکریز حرف زد اما من اصلا نمی فهمیدم چی می گه!حواسم به همه جا بود به غیراز اون.با توقف ماشین متعجب داراب رو نگاه کردم و گفتم:

_چرا ایستادی؟

_ تمنا ،تو حالت خوبه؟

_بله،چرا باید بد باشه!فقط یه کمی خسته ام همین.

_پیاده شو رسیدیم.

داخل نمایشگاه اتومبیل آقای مسنی به استقبالمون اومد که داراب باهاش دست داد و گفت:

_معرفی می کنم خانم مهندس سهرابیفایشون هم آقای فرهادی هستن.

هرسه با هم و در کنار هم به تماشای اتومبیل ها پرداختیم.داراب اشاره ای به آقای فرهادی کرد و گفت:

_یه ماشین تر و تمیز و شیک برای خانم می خواستم.

آقای فرهادی لبخندی زد و گفت:

_در خدمت هستم جناب فهیمی،اون عروسکی رو که سفارش داده بودید اونجاست،بفرمایید لطفا از این طرف.

با دیدن ماشین جا خوردم!زمین تا اسمون با تصورات من فرق داشت،حسابی توی ذوقم خورد!

_چیه نپسندیدی؟

_نه داراب...من ماشین شاسی بلند نمی خوام.

_اما ماشین خیلی خوبیه!

_حرف من سر خوبی یا بدی ماشین نیست،من بهت گفته بودم که یه چیز کوچیک و جمع و جور می خوام.

_اما برای رانندگی توی خیابون های تهران این ماشین برای تو خوبه....

_داراب قیمت این خیلی بالاست!من نمی تونم بخرم.

_فکر کن این هدیه است از طرف من برای تو.

_ولی من نمی تونم یه همچین هدیه ای رو قبول کنم.

_آخه برای چی؟

یه نگاهی به فروشنده انداختم و بعد رو کردم به داراب و گفتم:

_می تونم باهات تنها صحبت کنم؟

مرد فروشنده عقب گرد کرد و گفت:

_شما رو تنها می ذارم،اگه به توافق رسیدید در خدمتم.

وقتی که تنها شدیم،داراب به تندی گفت:

_ تمنا ،چی تو فکرته؟به منم بگو.

_من فقط از تو خواستم همراهیم کنی نه اینکه جلوتر از من راه بیفتی برای من ماشین بخری!بهتره دیگه بیشتر از این وقت تلف نکنیم و بریم قرارداد و بنویسیم.

_خوشحالم که بالاخره قبول کردی!

_اشتباه نکن،من خودم چکش رو مینویسم.

_اما تمنا...

به میان حرفش پریدم و گفتم:

_اما و اگری وجود نداره،اگه بخواد غیر از این باشه من از خیر خرید کردنش می گذرم.

_باشه،حرفی نیست!هرجور تو دوست داری.

شاگرد نمایشگاه پشت رل نشست و ماشین و از نمایشگاه خارج کرد و بعد سوئیچ رو به دستم داد،داراب بهم تبریک گفت و سفارش کرد که خیلی موقع رانندگی مواظب خودم باشم.

پشت رلکه نشستم،در کنار ماشین ایستاد وگفت:

_می خوای پشت سرت بیام؟

_احتیاجی نیست خودم از پسش بر میام...از همراهیت ممنونم.

_باعث افتخارم بود.حالا برو ببینم با این رخش پر قدرت چه می کنی؟

با یه نیش گاز از داراب دور شدم و رفته رفته تصویرش در آینه وسط ماشین کوچیک و کوچیک تر شد.

بعداز پیموندنی ازراه جلوی یه شیرینی فروشی نگه داشتم و با وسواس خیلی زیادی چند نوع شیرینی انتخاب کردم و ا مغازه خارج شدم،می خواستم اولین کسانی که از خریدن ماشین اطلاع پیدا می کنن خانواده عمو منصور باشن...

هنوز مقداری از مسافت باقی مونده رو طی نکرده بودم که دوباره شماره داراب مزاحم روی صفحه نمایشگر موبایلم بهم دهن کجی کرد.

_بله.سلام.

_احوال خانم راننده؟ماشین ات چطوره؟ازش اضی هستی،خوش دسته!

_آره تا اینجا که خیلی خوب بوده باهم راه اومدیم حالا بعدش و دیگه باید منتظر موندو دید.

_خدا رو شکر!کم کم داشتم عذاب وجدان می گرفتم و به خودم می گفتم نباید سلیقه ام رو بهت تحمیل می کردم.

_اصلا اینطور نیست!باور کن اگه خودم ازش خوشم نیومده بود هیچ احدی نمی تونست من و وادار به این کار کنه...حالا اگه کار نداری قطع کنم چون در حال رانندگی ترجیح می دم با کسی تلفنی صحبت نکنم.

جعبه شیرینی رو ،روی دستم جابه جا کردم و انگشتم و روی زنگ گذاشتم.

_کیه؟

_من هستم نگین ،باز کن.

بعداز اینکه دوباره نگای به ماشین انداختم،دستم رو روی در گذاشتم و به عقب هلش دادم که در باز شد و دستم به صورت معلق روی هوا باقی موند،قامت امیر کل چارچوب در و گرفته بود!نگاه متعجبش رو به صورتم دوخت و گفت:

_سلام،چه عجب از ان طرفا!...یادیاز ما کردین؟

و بعد اشاره ای به جعبه روی دستم کرد و گفت:

_میشه بپرسم مناسبتش چیه؟

رد نگاهش رو دنبال کردم و به پشت سرم برگشتم و گفتم:

-می بینی که،دلیل از این بزرگتر!

_بهت نمی اومد انقدر خوش سلیقه باشی!؟خوب دیگه اثر همنشینی با جناب مهندس فهیمی غیر از این هم نمی تونه باشه.

_حالا گیرم که حدس شما درست باشه،منظور؟

_از این بابت مطمئن بودم اما فقط یه چیز و می خوام بدونم و اونم اینکه این آقا در زندگی تو چه نقشی داره و کجای این معادله قرار گرفته؟

_فکر نکنم این به کسی جز خودم مربوط باشه.

_اتفاقا چون از قضا بنده شوهر شما هستم فکر می کنم باید به بنده هم مربوط باشه.

_خودت بهتر از  من میدونی که این وازه مسخره جایی در زندگیمن نداره!چه اسمش چه خودش!

_اما اگه به شناسنامه ات مراجعه کنی با خلاف این چیزیکه می گی روبه رو می شی!

_باشه اگه اینجوریه،من هم خیلی دلم می خواد بدونم که این دختره بیتا،چه نقشی رو در زندگی تو بازی می کنه؟

امیر کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:

_این دو موضوع هیچ ارتباطی بهم نداره،من حق دارم بدونمکه تو با کی می ری و کـِی می ری و کجا می ری؟

_چه کسی این حق رو برای تو تعییت کرده؟

_خودم!

_متاسفمفمن نیومدم اینجا که با تو بحث کنم!اما فکر کنم بیشتر از اون که باید وقتم و جلوی در برای این کار تلف کردم،بقیه داخل خونه منتظرم هستند.

امیر خودش و کنار کشید و من وارد حیاط شدم،صدای بلند بسته شدن در باعث شد تا برگردم به پشت سرم نگاه کنم، امیر رفته بود.هنوز از شوک رفتن امیر خارج نشده بودم که نگین بغلم کرد و گفت:

_تو کجا موندی،تقریبا یه ساعته که در و باز کردم.

_جلوی در بودم،داشتم با امیر حرف می زدم.

_پس امیر کو؟

_انگار با دیدن من حسابی توی ذوقش خورد برای همین رفت.

_نکنه باز هم دعوا کردین؟

زیر لبی گفتم،نه و بعد در حالی که با دستم کنارش می زدم پرسیدم:

_عمو هست؟

سری در جواب حرفم تکون داد و گفت:

_معلوم نیست امروز آفتاب از کدوم طرف در اومده دست و دباز شدی!

شیرینی رو به دستش دادم و گفتم:

_بیا همه اش مال تو.

و بعد در حالی که به خاله و عمو سلام می کردم در کنارشون نشستم.هردشون ازم ناراحت و گله مند بودن و می گفتن که خیلی دیر به دیر بهشون سر می زنم،خدا رو شکر با اومدن نگین که با ظرف شیرینی و چای به جمع ما پیوست مسیر و موضع بحث ناخودآگاه تغییر کرد.خاله و عمو با کنجکاوب زل زده بودن به من و منتظر شنیدن مناسبت این شیرینی بودن که نگین پیش دستی کرد و گفت:

_بالاخره می گی مناسبتش چیه یا نکنه زیر لفظی می خوای؟

خنده بلندی کردم و بعد رو به خاله و عمو گفتم:

_مگه نگین چیزی بهتون نگفته!؟فکر کنم این نگین خانومه که باید بهش زیر لفظی بدیم تا بالاخره جواب مثبت رو بده!

نگین در حالی که به شدت سرخ شده بود با عجله از جاش بلند شد و گفت:

_من برم دنبال امیر ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

_مگه بهت نگفتم که امیر رفت بیرون؟!

نگین با شنیدن حرفم دستپاچه شد و بعد به سرعت مسیر حرفم و عوض کرد و گفت:

_اصلا نخواستیم بگی این شیرینی بابت چیه!

بغلش کردم و گفتم:

_چشم اگه تو مهلت بدی می گم...بالاخره امروز رفتم و یه ماشین خریدم.

نگین جیغی از روی خوشحای کشید و گفت:

_وای راست می گی!پاشو بریم ببینمش.

عمو و خاله هردو بهم تبریک گفتن،عمو تشری به نگین زد و گفت:

_دختر تو چقدر هولی!بذار این طفل معصوم یه چند دقیقه ای بشینه و یه خستگی در کنه بعدتو برپا بده.

نگین با اخم نگاهم کرد و گفت:

_طفل معصوم دیگه کیه!این خود شیطان ...حالا چی خریدی؟

_جلوی در،می تونی بری ببینیش.

نگین که خیلی ناآروم و هیجان زده بود،سریع از جاش بلند شد و دستم رو کشید و گفت:گ

_و هم باید با من بیایی!

وقتی وارد کوچه شدیم، امیر رو دیدم که کنار در به دیور تکیه زده بود و داشت سیگار می کشید.با دیدن ما از دیوار فاصله گرفت و سیگار و زیر پاش انداخت و له کرد.

نگین بی توجه به امیر به ماشین نزدیک شد و در حالی که ازروی هیجان دستاش رو بهم می کوبید گفت:

_وای چقدر ناز و خوشگله!زود باش سوئیچ و بده... امیر میبینی،عروسکه!من که می خوام همین الان سوار بشم و برم باهاش یه دور بزنم.

و بعد بدون اینکه کوچکترین تعارفی برایهمراهی به ما بکنه گاز داد و به سرعت از ما فاصله گرفت،بین رفتن و موندن به درون خونه مردد بودم!انگار بیشتر منتظر بودم تا عکس العمل امیر و ببینم،به همین خاطر ندای عقلم و نادیده گرفتم و مغلوب دلم شدم و ساکت در کنارش ایستادم.تازه با دینش فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود!

امیر به طرفم برگشت وگفت:

_متاسفم!قصد نداشتم باعث ناراحتیت بشم.

لبخندی بهش زدم و در جوابش گفتم:

_فراموشش کن...

امیر دوباره این پا و اون پا کرد و ادامه داد:

_حتما خودت در جریان هستی...قرار فرزان بیاد خواستگاری نگین اما چون سهیل و خاله نیمه شب فردا می رسن،قرار خواستگاری برای عصر گذاشته شد،مگه نگین بهت نگفته بود؟

با سر جواب منفی دادم و او دوباره ادامه داد:

_فکر می کردم بهت گفته!حتما فراموش کرده.حالا فردا برای مراسم میایی...بعداز رفتن مهمونا همگی با هم می ریم فرودگاه،نظرت چیه؟

شونه ای بالا انداختم وگفتم:

_من بیام چه کار؟...این یه مراسم خوانوادگیه و فکر کنم اومدن من چندان چهره خوشی نداشته باشه!

امیر بعداز چند لحظه سکوت گفت:

_بین ما هنوز اتفاقی نیفتاده که تو داری راهت رو از این خانواده جدا می کنی!

_من از اول هم جزو این خانواده نبودم!حالا ازت خواهش می کنم تا دوباره کارمون به بحث و دعوا نکشیده،این قائله رو تمومش کنی.فردا شب توی فرودگاه می بینمت.

_باشه،باشه.اما بدون که خیلی دلم می خواست تو هم توی مجلس حضور داشته باشی،هم به خاطر نگین هم ...

_ امیر ازت خواهش کردم به همین زودی فراموش کردی؟

_باشه،هرچی تو بگی...حالام بهتره تا هردوتامون سرما نخوردیم بریم توی خونهو شیرینی ماشین خانم رو بخوریم.

_ امیر !...

_جانم!

با شنیدن جوابش هول شدم و احساس دل اشوبه کردم و گفتم:

_هیچی فراموشش کن!

هنوز امیر در حیاط رو به طور کامل نبسته بود که صدای بوق ماشین اومد.

********