اون شب با اصرار خاله و نگین شب رو اونجا گذروندم.روز پنجشنبه،روز پر استرسی برام بود به همین خاطر ترجیح دادم به شرکت نرم و وقتم رو با خرید وسایل مورد نیازم و تمیز کردن خونه گذروندم.ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود که از خونه به قصد فرودگاه خارج شدم،خیابون ها خلوت بودو همین باعث می شد تا سریع تر حرکت کنم.

ماشین رو در پارکینگ فرودگاه پارک کردم و به ساعت مچی ام نگاهی انداختم هنوز تا نشستن هواپیما 45دقیقه فرصت داشتم که تصمیم گرفتم در این زمان باقی مونده استراحتی کنم،صندلیم رو به حالت افقی برگردوندم و یاد روزی افتادم که قرار بود از ایران به طرف ترکیه پرواز کنم.شب بود،یادم نیست شاید هم نیمه شب!تنهای تنها می خواستم عازم سفری بشم که ازش وحشت داشتم،تنها بدرقه کننده هام عمو و خاله بودن.اون شبم درست مثل حالایه شب بارونی بود!

نمی دونم چه مدت بود که به گذشته سفر کرده بودم اما در یه لحظه به خودم اومدم و نگاهی به ساعتم انداختم،خدای من درست یک ربع بود که هواپیما نشسته بود.دسته گل رو برداشتم و به سمت ترمینال دویدم.سالن خیلی شلوغ بود!هرچه چشم گردوندم نتونستم خانواده عمو رو پیدا کنم.به سمت دیوار شیشه ای  رفتم و در میان جمعیت ایستادم و سعی کردم سرکی به جلو بکشم اما جمعیت به قدری زیاد بود و هرکی دیگری رو هول می داد تا جایی برای خودش پیدا کنه که یکدفعه تعادلم رو از دست دادم ولی قبل از اینکه بیفتم دستی نیرومند شونه هام رو گرفت و منو محکم نگه داشت،به عقب که برگشتم با دیدن امیر خشکم زد!

_سلامت کو!

_سلام امیر ،هیچ معلومه شما کجایید؟هرچی گشتم پیداتون نکردم.

_اما من دیدمت که داشتی دنبال ما می گشتی،میبینی که اینجا چقدر شلوغه!تا بخوام بیام پیشت یه کمی طول کشید!

لبخندی به نگاه مهربونشزدم وگفتم:

_می شه یه نگاه بندازی از اون بالا ببینی چه خبره؟من که جز کله آدمهای روبه روم چیزی رو نمی بینم.

_خب دیگه اینم یکی از فواید قد بلنده!...می خوای بغلت کنم و بذارمت رو شونه هام تا به همه جا دید داشته باشی؟

_نه ممنون از لطفت!

بالاخه بعداز چند دقیقه با جا به جا شدن خانمی که جلوی من ایستاده بود تونستم داخل سالن رو ببینم.مسافرانی که وارد می شدن عکس العمل های متفاوتی داشتند،بعضی ها با خوشجالی اطراف رو نگاه می کردن ولی بعضی ها کاملا نسبت به اطرافشون بی تفاوت بودن و عده ای هم ناراحت و غمگین!به یکباره با دیدن چهره ای اشنا و دوست داشتنی زندگیم،بازوی امیر و تکون دادم و گفتم:

_اومدن!اونجا رو نگاه کن،اون خاله ملوک...اون هم سهیل!

بعداز گفتن این حرف دیگه منتظر امیر نموندم و با تقلا خودم رو از میان جمعیت بیرون کشیدم و به طرف آنها دویدم و خاله رو از پشت سر توی بغلم گرفتم.خاله که معلوم بود حسابی جا خورده به طرفم برگشت و محکم بغلم کرد،بوسیدمش و گفتم:

_خاله جون خیلی خوش اومدید.

بعداز چند لحظه همونطور که تی بغل خاله بودم صدای معترض سهیل رو شنید:

_بابا یکی هم این وسط ما رو تحویل بگیره!

_ سهیل .

صدای امیر رو شنیدم که اسم سهیل رو صدا می زد،با اومدن بقیه از آغوش خاله ملوک خارج شدم وبه بقیه هم فرصت احوالپرسی و خوش امدگویی رو دادم.درهمون گیر و دار نگین خودش رو به من رسوند و در گوشم گفت:

_الان که فصل آبغوره گیری نیست!با این همه اشک شور می خوای چه کار کنی؟

_چرا چرند می گی...راستی چه خبر از عروسی؟

_هیچی خواستگاری که به خوبی و خوشی تموم شد،حالا رفتیم به مرحله بله برون!آخه می دونی چیه،ازدواج کردن توی ایران درست مثل گذشتن از هفت خوان رستم می مونه!

همه در کنار هم از سالن خارج شدیم،کنار ماشین دست خاله رو گرفتم و گفتم:

_خاله ملوک امشب و بریم خونه من؟

_نه عمو جان،امشب به هیچکس اجازه نمی دمکه به غیراز خونه من بخواد جایی بره!

نگین میان بحث پرید وگفت:

_دعوا نکنید!چطور مهمونا رونف بکنیم تا این وسطدلخوری پیش نیاد،یعنی خاله ملوک با مامان و بابا برن خونه ما،من و امیر و آقا سهیل  بریم خونه تمنا و رو سر اون خراب بشیم.

قیافه ناراضی به خودم گرفتم و گفتم:

_هرچند که تمایل چندانی به این کار ندارم اما خب مجبوری به همین هم رضایت می دم.

خاله میمنت به طرفم اومد و گفت:

_پس خاله جون فردا با بچه ها ناهار بیایید پیش ما.

نگین در کنار من و خاله ایستاد و گفت:

_مامان من نترس! تمنا خانم با دادن یه ناهار به ما ورشکست نمی شه،درضمن نگران نباش برای شام میاییم خونه.

پشت رل نشستم و سهیل هم در کنارم، نگین و امیر هم عقب نشستند. سهیل با دیدن ماشین،همراه با زدن سوتی گفت:

_می بینم از وقتی اومدی ایران به کلی تغییر سلیقه دادی!چی شد تو که از ماشین شاسی بلند خوشت نمیومد؟

_راستش رو بخوای تو عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبوری خریدمش!

امیر به میان حرفم اومد و گفت:

_بهتره بگی تو رودربایستی قرار گرفتی!

از آینه وسط نگاهی به امیر انداختم و توی دلم گفتم،چیزی هست که این پسره ازش خبر نداشته باشه!

بعد بدون اینکه اعتنایی به حرف امیر کنم به طرف سهیل برگشتم و گفتم:

_خب تعریف کن،چه خبرا؟اوضاعت چطور پیش می ره؟

_بد نیست!ای خدا رو شکر یه جورایی می گذره،خبر خاصی ندارم تازه خبرا که اینجاست؟

خودم و به نفهمیدن زدم و با بی تفاوتی شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:

_اینجا هم هیچ خبری نیست،درست مثل اونجا!

سهیل اینبار روشش رو عوض کرد و به زبان سوئدی پرسید:

_برای چی انقدر داغونی؟من فکر می کردم اگه بیایی ایران اوضاع و احوالت بهتر می شه!اما می بینم کاملا اشتباه کردم.فکر کردی خیلی زرنگی و می تونی با نقاشی کردن صورتت من یه نفر رو گول بزنی؟

_باور کن من حالم خوبه،چیزی برای نگران بودن وجود نداره!

سهیل با بی حوصله گی حرفم و قطع کرد و گفت:

_من تو رو بهتر از خودم می شناسم درسته که فاصله سنی ما زیاده البته نه به اندازه یه پدر و دختر  اما من تو رو درست مثل بچه خودم دوست دارم و مثل کف دستم می شناسمت! تمنا تو زیر بار این زندگی له می شی!آخه چرا به حرفم گوش نکردی و زن پیتر نشدی؟اون هنوز هم منتظر چراغ سبزی از طرف توئه،حتی حاضره برای خواستگاری از تو دوباره به ایران برگرده!

_قضیه به این راحتی هام که تو فکرمی کنی نیست چون من هنوز همسر رسمی امیر هستم.یادت میاد،بهت گفته بودم که برای خروج از ایران همسر امیر شدم...بعداز برگشتن فهمیدم که امیر در تمام این سالها هیچ اقدامی برای جدایی نکرده،طبق قانون ایران هم تا اون نخواد من نه می تونم از کشور خارج بشم و نه ازش طلاق بگیرم.

_اگه ما نامحرم بودیم خوب زودتر می گفتین تا از ماشین پیاده شیم؟!

از اینه نگاهی به صورت گرفته و ناراحت نگین انداختم اما قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، سهیل گفت:

_نه باور کنید اینطور نیست!چون برای من کمی فارسی حرف زدن سخته به خاطر همین ترجیح دادم به زبان سوئدی از اوضاع و احوال تمنا تو اینجا با خبر بشم.

نگین پشت چشمی برای سهیل نازک کرد و گفت:

_اینکه من دیدم بیشتر شبیه دعوا و جر و بحث بود تا چاق سلامتی! سهیل جون،داداش اگه فکر خودت نیستی لااقل  به فکر جون ما باش،مثلا این خانم داره رانندگی می کنه و حواسش باید به روبه روش باشه نه به دهن جنابعالی!

سهیل سری برای نگین تکون داد و گفت:

_من تسلیمم!حق با شماست.

نگین خنده بلندی کردی و بعد ضربه ای به شونه ام زد و گفت:

_ تمنا دیدی چه به موقع به دادت رسیدم!  

برای اینکه حال نگین و بگیرم گفتم:

_ امیر فکر می کنه این فرزان عرضه داشته باشه و بتونه زبون این دختر و کوتاه کنه؟

نگین با شنیدن حرفم،مشت محکمی به کتفم زد و گفت:

_خیلی بد جنسی تمنا !چی کار به مسایل خصوصی من داری؟

وبعد با ناراحتی نگاهش رو به سمت پنجره گرفت و به تماشای خیابان مشغول شد.از اینه نگاهی به امیر انداختم و با زدن چشمکی به سمت نگین اشاره کردم و خواستم  که اون هم با من همراهی کنه تا با همدیگه حسابی حال نگین و بگیریم.

امیر خنده اش رو فرو داد و با جدیت گفت:

_نه بابا،اینطور که از قضه پیداشت انگاری این فرزان بدبخت و زبون بسته از ترس این خانم پاشده اومده خواستگاری وگرنه تو این دوره و زمونه کدوم آدم عاقلی یه همچین شجاعتی داره که با پای خودش بره و بیفته توی چاه؟!

نگین که تا اون لحظه داشت خودخوری می کرد با تموم شدن حرف های امیر  دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و گفت:

_هیچم اینطور نیست!اون برای این اومده خواستگاری بنده چون  بهم علاقه داره و عاشقمه.

سهیل همونطور که هاجو واج به ما خیره شده بود با صدای بلند،جوری که ما بشنویم گفت:

_اینجا چه خبره؟اگه می شه به من هم بگید؟

خندیدم و گفتم:

_فکر کنم قبل از اینکه بخوای از ایران بری  شیرینی عروسی نگین رو بخوری!

_تبریک می گم!

_متشکرم آقا سهیل ،امیدوارم یه روز هم نوبت شما بشه.

_از لطفت ممنونم ولی فکرنکنم آرزوی محال و ناممکن روزی عملی بشه... تمنا اوضاع کار و بارت اینجا چطوره؟

_خوبه،با مقدار سرمایه ای که در ایران داشتم و یه مقدار پولی که از سوئد آورده بودم تونستم با یکی از دوستان امیر شریک بشم،ته مونده اش رو برای خودم یه اپارتمان و این ماشینی رو که توش نشستی خریدم...از پیتر چه خبر؟انقدرحرف تو حرف اومد که پاک فراموش کردم خبری ازش بگیرم!

_اون هم خوبه،تازگیا با یه دختر اشنا شده!اگه گفتی طرف کیه؟آلی.

_آلی!..همون دختری که باهاش همکار بودم.

_آره فکر کنم خودتو باعث آشنایی اون و پیتر شدی؟بعداز اینکه پیتر حسابی از طرف تو ناامید شد با این دختره طرح دوستی ریخت،انگار قراره همین نزدیکیا با هم ازدواج کنن!

مقابل پارکینگ که رسیدم ترمز دستی رو کشیدم،دستم به دستگیره نرسیده بود که امیر گفت:

_کلید رو بده من،در و باز می کنم.

داشتم به امیر که در پارکینگ و باز می کرد نگاه می کردم که صدای نگین رو در کنار گوشم شنیدم:

_این هم از داداش زن ذلیل بنده،باز هم تا می تونی و بلدی براش ناز کن!

با اشاره امیر فرصت نکردم جواب نگین رو بدم،با حرص پام رو،روی گاز فشار دادم و ماشین و یه جا پارک کردم.

ورود همه رو به داخل آپارتمانم خوش آمد گفتم و خودم رفتم به آشپزخونه تا وسایل پذیرایی و آماده کنم.طبق عادت شبها برای امیر و نگین چای درست کردم و برای خودم و سهیل قهوه ریختم. نگین هم ظرف میوه رو از داخل یخچال برداشت و همراه من وارد سالن شد.

بقدری از دیدن سهیل ذوق زده بودم که دلم می خواست ساعت ها باهاش حرف بزنم و نصیحتهاش و بشنوم برای همین بدون ملاحظه سهیل مراتب وراجی می کردم،در اخر هم این سهیل بود که کم آورد و گفت:

_
بقیه حرفها باشه برای صبح...هرچند بهتره بگم برای بعدازظهر.

_وای خدای من،ببخش پاک فراموش کردم که تازه از راه رسیدی و خسته ای!الان برات یه اتاق آماده می کنم.

اما قبل از اینکه من بخوام حرکتی کنم، نگین از جاش بلند شد و به سهیل اشاره کرد و گفت:

_ایشون می تونن روی تخت اتاق کارت بخوابن... امیر هم روی همین کاناپه می خوابه،من و تو هم روی تخت اتاق تو جا می شیم،از مدیریت و سازمان دهیم خوشت اومد؟

با تمام شدن حرف نگین ، سهیل به سرعت از جاش بلند شد و گفت:

_اتاق کارت کدومه چون من دیگه از خستگی و بی خوابی حتی یه لحظه ام نمی تونم سرپا بایستم.

با گفتن این طرف،جلوتر از سهیل حرکت کردم تا کاناپه رو به حالت  تخت برگردونم،داشتم بالشت و پتو رو،روی تخت مرتب می کردم که صدای سهیل رو از پشت سرم شنیدم:

_خونه خیلی قشنگی داری!

_ممنون...بفرما تخت آماده است.

سهیل برگشت و با احتیاط نگاهی به در اتاق کرد،وقتی از بسته بودنش مطمئن شد،آهسته پرسید:

_کنجکاوم بدونم که چرا امیر تا حالا برای طلاق هیچ اقدامی نکرده..شما در حقیقت دوازده سال از هم دور بودید و اینطور هم که تو می گی این ازدواج بیشتر شبیه  به معامله و قرارداد بوده  تا بتونی از ایران خارج بشی پس علاقه ای هم این وسط نبود؟!...

روی صندلی اتاق نشستم و به نقطه ای بر روی دیوار خیره شدم و گفتم:

_می دونم سهیل!من هیچی نمی دونم...حرف برای گفتن زیاده اما تو الان خسته ای!باشه سر فرصت در موردش حرف می زنیم.

بعد بلند شدم و از داخل کمد دیواری دو تا پتو و بالشت برداشتم.وارد سالن که شدم،دیدم نگین میز رو جمغع کرده و امیر هم داره با کنترل یکی یکی کانال های تلویزیون رو عوض می کنه.

نگین یکی از پتو و بالشت ها رو برداشت و گفت:


_چه عجب بالاخره تو سهیل رضایت دادین!بابا دارم از بی خوابی می میرم...

نگین که رفت،من هم برق های اضافی رو خاموش کردم و نگاهم رو به سمت امیر که همونطور بی حرکت نشسته بود و به تلویزیون خاموش زل زده بود دوختم و زیر لب گفتم،خوب بخوابی و بعد به اتاقم رفتم.از دیدن نگین خنده ام گرفت،سرش به بالش نرسیده چنان به خواب عمیقی فرو رفته بود که  آدم فکر می کرد این چند ساله که نخوابیده!پتوش رو مرتب کردم و در دل گفتم،خوش به حالت که هر وقت اراده کنی می تونی بخوابی!روی مبل نشستم و از پنجره به آسمون نیمه روشن نگاه کردم،چقدر از اینکه سهیل اینجا بود خوشحال بودم.در ضمن امیر هم امشب درست در چند قدمی من حضور داشت،طوری که به راحتی می تونستم گرمای وجودش رو حس کنم.

از لای چشمان نیمه بازم نگاهی به ساعت انداختم که خواب از سرم پرید،باورم نمی شد ساعت یک ربع به دوازده بود!سرم و به طرف نگین چرخوندم،خواب خواب بود.وارد سالن که شدم امیر رو دیدم که روی کاناپه  به خواب رفته بود،از اتاق کار هم هیچ صدایی نمی اومد،مشخص بود که سهیل هم هنوز در خوابه.میز صبحونه رو چیدم و منتظر جوش اومدن آب کتری شدم.حالا که امیر خواب بود می تونستم ا آرامش و در خیال راحت تماشاش کنم،با موهای ژولیده چنان جذاب شده بود که دلم به تپشی سخت افتاده بود،چقدر قیافه اش بدون عینک دوشت داشتنی تر بود!یک دستش رو،روی پیشونیش گذاشته بود و پتو تقریبا از روش به کنار رفته بود و من می تونستم از همینجا حرکت بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش رو ببینم.با شنیدن صدای سوت کتری چای رو دم کردم و مقداری کوشت از فریزر بیرون آوردم،تصمیم داشتم برای ظهر استیک درست کنم.یه استکان چای برای خودم ریختم و روی صندلی نشستم،از اونجا درست روی صورت امیر دید داشتم.

برای چند لحظه که نگاهم به روی امیر قفل شده بود،دیدم که تکونی به خودش داد وچشماشو باز کرد.سریع سرم و پایین انداختم و خودمو مشغول خورد چایی نشون دادم اما هنوز از گوشه چشمم زیر نظرش داشتم که پتو رو کنار زد و سر جاش نشست و سعی کرد کمی موهاش رو مرتب کنه.وقتی از جاش بلند شد،در حالی که دکمه های پیراهنش و می بست به سمت من اومد،به آرومی سرم و بلند کردم و گفتم:

_ظهربه خیر!

_سلام،خودم می دونم که امروز خیلی خوابیدم...بقیه بیدار نشدن؟

با سر پاسخ سوالشو دادم همونطور که به سمت دستشویی می رفت گفت:

_برای من هم ه چایی بریز!

رفتنش و با نگاهم دنبال کردم و بعد پوزخندی زدم و گفتم:

_فقط بلده دستور بده!

امیر وقتی برگشت،با دیدن میز ابروهاش و بالا برد و سوتی کشید و گفت:

_نه می بینم کم کم داری یاد می گیری که چطور باید مثل یه همسر مهربون با شوهرت رفتار کنی!...

بدون اینکه در جوابش حرفی بزنم در چشمانش خیره شدم، امیر هم کار من و تکرار کرد و گفت:

_نمی خوای چیزی بگی؟نکنه خانم موشه زبونت و خورده!نگاهم و به استکان چایی ام دوختم و گفتم:

_برای اینکه تو اینجا مهمونی و من نمی خوام باعث ناراحتی مهمونم بشم.

امیر خنده بلندی کرد و در مقابلم روی صندلی نشست وگفت:

_پس ماجرا اینه؟!خب از این به بعد من برای همیشه اینجا می مونم تا تو مثل یه همسر دوست داشتنی با من راه بیایی،درست مثل یه زن و شوهر واقعی...اما راستش و بخوای من کمی به این رفتارت مشکوکم و احساس می کنم این خوش خلقی تو نمی تونه بی ربط با اومدن سهیل باشه؟!

_تو چرا نسبت به همه چیز انقدر بدبینی!درضمن چه اصراری داری تا از همه اتفاقات زندگی بنده سر در بیاری،اون از دوشب پیش که درباره رابطه من و داراب کنجکاوی می کردی!اینم از امروز که گیر دادی به این سهیل بیچاره...راستش رو بگو هدفت از این کارا چیه؟

_هیچی...فراموشش کن.

_ امیر اگه تو راضی به جدایی بشی،من می تونم همراه سهیل برگردم سوئد.باور کن دیگه از این وضع خسته شدم!می فهمی امیر از این بلاتکلیفی خسته شدم.

امیر همونطور که در سکوت نگاهم می کرد،با کشیدن یه نفس عمیق از پشت میز بلند شد و به طرف سالن رفت و پالتوش و برداشت اما قبل از اینکه از در بره بیرون،جلوی راهش و سد کردم وگفتم:

_کجا؟

بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد:

_می رم زود برمی گردم...اصلا می رم برای ناهار یه چیزی بخرم.

_لازم نکرده!برای ناهار می خوام استیک درست کنم.

کلافه جا به جا شد و گفت:

_بیرون کار دارم،برمی گردم.

از روی جا کلیدی سوئیچ و برداشتم و گفتم:

_هوا سرده با ماشین برو.

از نگاهش فهمیدم که برای گرفتنش مردد اما بعدش نمی دونم چه فکری با خودش کرد که سوئیچ و از دستم گرفت و بدون هیچ حرفی من و کنار زد و رفت.به در تکیه دادم و به پله ها نگاه کردم، امیر رفته بود و من دوباره اون و ناراحتش کرده بودم.

_روز به خیر تمنا ،چرا اونجا ایستادی؟منتظر کسی هستی؟

با پشت دست اشکهام و پاک کردم و نگاهی به سهیل که داشت صورتش و خشک می کرد انداختم. سهیل شکلکی برام درآورد و گفت:

_چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟

بی اعتنا به سوالش از کنارش گذشتم و گفتم:

_بیا،صبحونه حاضره.

_صبحونه!اونم الان؟فکر نمی کنی یه خرده از وقت خوردنش گذشته؟

سهیل که پشت سر من وارد آشپزخونه شده بود،با دیدن میز لبخندی زد وگفت:

_نخیر نمی شه از خیر این صبحونه گذشت.

بعدهمونطور که داشت تند تند برای خودش لقمه می گرفت ازم پرسید:

_ امیر کجاست؟

با شنیدن اسم امیر دوباره چشمام پر شد،برای اینکه اشکم سرازیر نشه چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:

_من باعث ناراحتیش شدم،اونم قهر کرد و رفت.

_ تمنا تو چت شده!چی به روز خودت آوردی؟

_ سهیل،من امیر و دوست دارم اما...اون هیچی از گذشته من نمی دونه و خبر نداره که در سوئد چه بلایی به سرم اومده!می دونم که بالاخره باعث نابودیش می شم اما  من اینو نمی خوام برای همین تا می تونم باید ازش دور بشم،می فهمی باید سعی کنم هرطور شده امیر از من متنفر بشه! سهیل تو بگو،من باید چه کار کنم؟

_من کاملا گیج شدم و نمی دونم که چی باید بگم...فکر کنم باید اول قبل از هر کاری با امیر حرف بزنم.

_نه،تو نباید این کار و بکنی،ازت خواهش می کنم سهیل!بگو که این کار و نمی کنی!

_این حرفا از تو بعیده!یکم منطقی باش.

_من هیچی حالیم نمی شه،می فهمی دارم دیوونه می شم!نمی دونم شاید هم شدم!من دوستش دارم،عاشقشم و به همین مقدار هم قانع و راضی ام!ازت می خوام من و کمی درک کنی و برای یه لحظه خودت و بذاری جای من!

_ تمنا !باور کن اگه مشکل تو فقط اون اتفاق باشه،می شه یه جورایی با امیر درموردش صحبت کرد.اون عاقل تر از این حرفاست،درک می کنه که تو در اون حادثه اصلا مقصر نبودی!

_نه سهیل،این تنها مشکل من نیست!زندگی به من یاد داده که همیشه باید از کسانی  که دوستشون دارم دوری کنم تا یه وقت از دستشون ندم.

_این دیگه چه جور استدلالیه؟بیشتر شبیه به یه تـَوهـُمـِه!

_توهم نیست بلکه واقعیته!دیدی که سنا رو چقدر دوست داشتم ولی چه فایده که سرطان اون و از من گرفت،پدرم رو هم به خاطر قمار و الکل از دست دادم،مادرم رو هم جبر زمانه ازم دور کرد!پس لااقل اجازه بده تا امیر و برای خودم داشته باشم.

سهیل با ناباوری و دهانی باز از حیرت به صورتم خیره شده بود،پوزخندی بهش زدم و گفتم:

_می دونم که مثل دیوونه ها حرف می زنم اما اینو هم خوب می دونم که امیر و دوست دارم و همینقدر که اونم من و دوست داشته باشه برام کافیه!حتی اگه بفهمم که در قلبش جایی ندارم باز هم تمام قلب و فکر من پراز یاد و فکر اوست.

   _اما تو حق نداری به جای امیر هم تصکیم بگیری؟!

_وقتی فکر می کنم،می بینم برای خودش بهتره که خیال کنه من دوستش ندارم...

با صدای سلام کش دار نگین هردو به بحثمون خاتمه دادیم.در فرصتی که نگین به دستشویی رفته بود،صورتم و شستم چون می دونستم چشمام و نوک دماغم حسابی قرمز شده!

سرم و به طرف سهیل برگردوندم و نگاهی به چهره غمگین و ناراحتش انداختم و گفتم:

_متاسفم سهیل ،باور کن نمی خواستم اولین روز مسافرتت رو برات تلخ کنم.

_مهم نیست،ناراحتی من فقط به خاطر توئه!باور کن من نگران آینده اتم.

حضور مجدد نگین در اشپزخونه باعث شد تا سهیل از ادامه حرفش صرف نظر کنه، نگین با دیدن من سری تکون داد و گفت:

_اوف،چه قایفه ای اول صبحی؟

ضربه با نوک انگشتم به سرش زدم و گفتم:

_بهتر اول یه نگاه به ساعتت بندازی بعد!انگار هنوز تو چرتی؟

نگین دوباره با کنجکاوی نگاهی به من و سهیل انداخت و گفت:

_هیچ معلومه اینجا چه خبره!راستی امیر کجاست؟نکنه این دفعه واقعا سرش و زیر آب کردی؟

_بی خودی برای خودت قصه نباف!کار داشت رفت بیرون و گفت که زود میاد.

با شنیدن حرفم پوزخندی تحویلم داد و بعد دستی به سرش کشید و گفت:

_خوب نیگا کن ببین گوشام مخملیه!کار داشت یا خانم باز حالشو گرفتن؟

بدون اینکه قصد داشته باشم حس فضولی و کنجکاوی اش رو ارضا کنم گفتم:

_چیزی می خوری برات بیارم؟

در جوابم لیوان شیر و نشونم داد و گفت:

_نه همین کافیه،یکدفعه ناهارمی خورم.

سهیل زودتر از ما از آشپزخونه خارج شد. نگین می خواست در جمع کردن میز کمکم کنه که اجازه ندادم و بهش گفتم:

_تو برو پیش سهیل،تنهاست من خودم اینا رو جمع می کنم.

_خب به من چه؟براش زن بگیرید تا تنها نباشه.

_راستش رو بخوای اعتقادی به ازدواج کردن نداره!

_ببینم نکنه مرضی چیزی داره؟خاک بر سرم تمنا  نکنه یه وقت مریضی اش واگیردار باشه.اگه زودتر بهم گفته بودی اصلا بهش نزدیک نمی شدم و باهاش سلام و احوالپرسی نمی کردم.

_برو گمشو!چرا انقدر چرند می گی و به پسر مردم وصله های ناجور می چسبونی؟

نگین خنده ای تحویلم داد و در حالی که عقب عقب می رفت گفت:

-حالا چرا داری بیرونم می کنی،خودم دارم می رم.

نمی دونم برای چندمین بار بود که نگاهم و به ساعت دوختم،سه بعدازظهر بود اما باز هم خبری از امیر نبود،از شدت نگرانی احساس دل آشوبه داشتم.میز ناهار و که چیدم،کم کم نگرانی در چهره بقه هم نشست اما خب همگی سعی می کردیم حفظ ظاهر کنیم.وقتی سهیل و نگین رو برای خوردن ناهار به سر میز دعوت کردم صدای زنگ آیفون در بین صدام گم شد،با خوشحالی خودم و به ایفون رسوندم و با دیدن چهره امیر در مانیتور،با صدای بلندی گفتم:

_ امیر هم اومد.

و بعد بدون اینکه گوشی و بردارم،در و باز کردم و به سر میز برگشتم. امیر سر میز که نشست فقط به گفتن این جمله که ببخشید دیر شد،بسنده کرد و دیگه چیزی نگفت!

سهیل و نگین هرچه سعی کردن جو سنگینی که بین ما حاکم شده بود و از بین ببرن موفق نشدن چون من و امیر همچنان رو موضع خودمون پافشاری می کردیم.به کمک نگین میز رو جمع کردم،مشغول شستن ظرفها بودم که دیدم امیر و سهیل با صدای خیلی آرومی دارن با هم حرف می زنن!به یکباره دلم به شور افتاد،از این سهیل دیووونه گفتن هیچ حرفی بعید نبود.طوری حواسم به انها بود که چند بار نزدیک بود ظرفها از دستم رها بشه و بشکنه! نگین که مراقب اوضاع و احوالم بود بالاخره طاقت نیاورد و گفت:

_چیه حالت خوب نیست،بهتره تو جات و با من عوض کنی و ظرفها رو خشک کنی.می ترسم هیچ ظرفی و باقی نذاری!

بی حوصله شیر اب و بستم و گفتم:

_ولش کن خودم بعدا ظرف ها رو می شورم.

نگین من و به کناری زد و گفت:

_ولش کن یعنی چی؟لابد قراره بعدا زرنگ بشی!تو برو خودم بقیه اش و می شورم.

بغلش کردم و صورتش و بوسیدم و گفتم:

_ممنونم،دستت درد نکنه!

_خوبه والا،از قدیم می گفتن تعارف اومد نیومد داره،باور نمی کردم!انقدر هول بودی که صبر نکردی یه بار دیگه هم تعارف کنم و سریع تو هوا بـُل گرفتی!

_قربونت برم،از بس تو گلی!

_نگاه کن ببین گوشام مخملی شده،شاید هم رشد کرده و خودم خبر ندارم.

بدون اینکه از جمله نگین سر در بیارم به سرعت ظرف میوه رو برداشتم و از اشپزخونه خارج شدم که هردو مرد با دیدن من صحبتاشون و قطع کردن!

_اگه مزاحمم تنهاتون بذارم؟!

سهیل لبخندی به روم زد و گفت:

-این چه حرفیه!داشتم با امیر درمورد کارش حرف می زدم.

امیر بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم به طرف من بکنه گفت:

_به نگین هم بگو بهتره هر چه زودتر حاضر شید بریم،مامان منتظرمونه!

موقع سوار شدن امیر سوئیچ رو به طرفم گرفت که گفتم:

_نه خودت بشین.

به این ترتیب، سهیل و امیر جلو و من و نگین عقب نشستیم.هنوز مقداری از راه رو نرفته بودیم که سهیل به سمت من برگشت و گفت:

_راستی تمنا ،خونه مادرم در چه وضعه؟

_چی؟کدوم خونه؟

امیر دستپاچه در جواب سهیل گفت:

_ تمنا از موضوعخبر نداره،بعدا در موردش صحبت می کنیم.

وسط حرفش پریدم وگفتم:

_صبر کن ببین چی چی رو بعدا صحبت می کنیم... سهیل ،من همین حالا می خوام همه چیز و بدونم.

_واقعیتش و بخوای من از امیر خواسته بودم که بهت بگه خونه مامان رو که تو شمال ِ کمی مرمت و بازسازی اش کنی.

نگاهم و از سهیل به سمت امیر برگردوندم و منتظر شنیدن توضیحش شدم. امیر وقتی متوجه سکوت ما شد گفت:

_من از آرش خواستم که همه کارها رو ردیف کنه،راستش دلم نمی خواست یعنی درستنبود که تو بعد از اون اتفاقات دوباره برگردی اونجا!

با شنیدن حرفاش،خونم به جوش اومد و گفتم:

_تو به چه حقی به جای من تصمیم گرفتی؟ امیر تو با این رفتارات دیگه شورش و درآوردی،تو باید اول موضوع و به خودم می گفتی!فکر کنم انقدر شعور داشتم که خودم بتونم در موردش تصمیم بگیرم.

در جوابم پوزخندی زد و گفت:

_تو اگه شعور داشتی و عقلت می رسید،وقتی تو شمال بودیم و بهت گفتم که تنها جایی نرو نمی رفتی!در عوض تو چه کار کردی،پا شدی سرخود و تنها رفتی حیاط پشتی؟

_اون فقط یه اتفاق بود همین!خودتم می دونی که من،توی اون ماجرا هیچ تقصیری نداشتم.در ضمن این موضع هیچ ربطی به اون قضیه نداره و عمل تو رو توجیه نمی کنه!

بعداز گفتن این حرفها سکوت سنگینی توی ماشین حکم فرما شد.صدای سهیل شیشه سکوت رو شسکت و گفت:

_متاسفم این وسط من مقصر هستم،اگه زبون به دهن می گرفتم و قضیه و مطرح نمی کردم کار به اینجا نمی کشید.

نگاهم و به سهیل دوختم وگفتم:

-نه سهیل،تو خودت رو ناراحت نکن،همه ما حتی خودش می دونیم که مقصرکیه؟آخه می دونی اشکال کار از کجاست،از اینجا که ایشون فکر می کنن همه کاره من هستن و این اجازه و اختیار و دارن که تو کارای من دخالت کنن!اما امیر خان داری اشتباه می کنی،من هیچ وقت بهت اجازه نمی کردم که برای من تکلیف تعیین کنی چون این خود من هستم که معاشرینم و انتخاب می کنم!تو دیگه حق نداری تو کارای من سرک بکشی،فهمیدی؟

امیر بی اعتنا به سخنرانی من گفت:

_تو هرچی دلت می خواد بگو ولی من و قانون یه همچین حقی رو برای خودم قایل هستیم.

_بس کن لطفا بیشتر از این من و حرص نده!می دونی چیه امیر ،من در تمام عمرم فقط یه حماقت کردم و اونم ازدواج با تو....

تازه فهمیده بودم که چه گفتم،حرفم و نیمه تموم رها کردم و نگاهی به صورت گرفته و خسته امیر انداختم.خدای من!آخه این چه حرفی بود که من زدم، امیر دیگه دنبال بحث و نگرفت ودر سکوت به جاده رو به روش خیره شد.دلم می خواست سکوت فضا رو بشکنم و بلند فریاد بزنم و بگم که متاسفم امیر ،منو ببخش.هرچی گفتم همه اش دروغ بود!باور کن ازدواج با تو و عشق به و بزرگترین شانس زندگی ام بود.اما من ابله چه کار کردم،با دست خودم عشقم و نابود کردم.

همینطور که داشتم با خودم یکریز کلنجار می رفتم به یکباره احساس سرمای شدیدی کردم طوری که دلم می خواست داد بزنم و بگم،درجه بخاری و زیاد کن اما هیچ کنترلی روی فکم نداشتم،دندون هام از شدت سرما بهم می خوردن و دوباره انگار کابوس تلخ و وحشتناک هرشب به سراغم اومده بود و قصد نداشت دست از سرم برداره.

گونه هام از شدت ضربات سیلی که به صورتم می خورد می شوخت و کسیاز دور دست ا صدام می کرد.

_ تمنا ،خواهش می کنم چشمات و باز کن...خواهش می کنم...

اینبار تونستم صدای نگین و تشخصی بدم.

_ تمنا این قرصهای لعتنی ات کجاست... امیر چرا زل زدی و داری من و تماشا می کنی؟راه بیفت برو بیمارستان،زودباش.

احساس سبکی و بی وزنی می کردم.روی دستهای کسی بلند شدم و دیگه هیچی نفهمیدم.  

دستم می سوخت ولی حتی نمی تونستم ناله کنم،صداها رو در اطرافم می شنیدم اما قدرت باز کردن چشمام رو نداشتم.چند لحظه بعد باز هم صدای گریان نگین در گوشم پیچید.

_مامان گلم چند بار بگم که حال همه مون خوبه!...نه راستش سهیل دلش می خواست یه کم توی شهر بگرده به خاطر همین ما الان بیرون هستیم و کسی نیست که توی خونه تمنا جواب تلفن و بده.راستی ما قراره امشب رو هم خونه تمنا بخوابیم...چشم کاری نداری؟خداحافظ.

اینبار صدای باز شدن در اتاق و شنیدم،انگار کسی با گامهای ارومش به من نزدیک می شد،در یک لحظه بوی عطر زنانه ای به مشامم رسیدو دوباره صدای نگین اومد.

_خانم پرستار حالش خیلی بده!

_نه نگران نباشید...تا یه ربع دیگه سرمش تموم می شه و می تونید ببریدش خونه.

صدای قدمهای نگین و شنیدم که داشت از اتاق بیرون می رفت ولی پرستار هنوز هم با سرم توی دستم درگیر بود،با دیدن چشمان بازم لبخندی به صورتم زدو گفت:

_به به،بالاخره بیمار خوشگل ما هم بیدار شدن...حالت چطوره؟خوبی؟

با باز  بسته کردن پلکهام جوابش رو دادم،به ارومی گونه ام رو نوازش کرد و گفت:

_بهتره هر چه زودتر برم به دوستان نگرانت خبر به هوش اومدنت رو بدم و خوشحالشون کنم.

پرستار که رفت بعد از گذشتن چند ثانیه،در با صدایبلندی باز شد و نگین سراسیمه ونگران وارد شد و با دیدنم گفت:

_بیداری فدات شم...تو که ما رو کشتی!ما به درک این سهیل بدبخت و بگو که توی این چند ساعت تموم گوشت تنش از غصه اب شده و اگه الان ببینیش شبیه اسکلت مرده های توی قبر می مونه!باور نمی کنی،خب الان خودش میاد...

تک ضربه ای که به در اتاق زده شد باعث شد تا نگین حرفش و نیمه تموم رها کنه و چشم به در بدوزه!صدای امیر و از پشت در شنیدم که گفت:

_ نگین ، تمنا بیداره؟

_آره چطور مگه؟

_بیا گوشی اشرو بده باهاش صحبت کنه،آخه مهندس فهیمی پشت خطه!

چقدر این امیر آدم غد و کینه ای بود!حتی به خودش زحمت داخل شدن رو هم نداد.با دست ازادم گوشی رو گرفتم و با صدایی گرفته که به زحمت از حنجره ام خارج می شد گفتم:

_بله!

_ تمنا ،خودتی؟کجایی تو دختر؟چرا موبایلت دستت نبود.بی وفا حالا که مهمونات دوره ات کردن ما رو فراموش کردی؟!

_تویی داراب؟حالت خوبه؟

_ممنون بد نیستم ولی مثل اینکه تو حالت خوب نیست!صدات چرا اینطوری شده؟

_متاسفم داراب!من الان نمی تونم باهات صحبت کنم بعدا خودم تماس می گیرم.

_تا تو بخوای تماس بگیری،من از فکر وخیال دیوونه شدم!

_چیزی نیست،راستش رو بخوای فقط دچار یه حمله کوچیک عصبی شدم برای همین نمی تونم بیشتر از این حرف بزنم فعلا خداحافظ.

گوشی رو با بی حالی به سمت نگین گرفتم و گفتم:

_چیه؟چرا من و اینجوری نگاه می کنی؟نکنه من و با موجود ناشناخته ای از کره ماه عوضی گرفتی؟

تا نگین خواست دهانش و باز کنه و جوابم و بده گفتم:

_یه امروز رو بی خیال ما شو که اصلا هیچ جوره حوصلهپند و اندرز شنیدن و ندارم...این سرم لعنتی هم تموم شده بگو بیان از دستم جداش کنن!

اصلا یادم نمیاد که اون شب رو چطور صبح کردم!وقتی بیدار شدم که ساعت ده صبح رو نشون می اد و تنها کسی که به غیراز من تو خونه ام حضور داشت سهیل بود که اونم سعی می کرد زیاد با من حرف نزنه!این مراعت بازی هاش دیوونه ام می کرد و پاک اعصابم و بهم می ریخت.برای اینکه بیشتر از این کلافه نشم بهش پیشنهاد کردم که به خونه عمو منصور بریم.در بین مسیر سهیل ازم پرسید:

_این مهندس فهیمی دیگه کیه؟

_یه دوست نمی دونم شاید هم به نوعی یه همکار.

_اما من از امیر چیز دیگه ای شنیدم!

با عصبانیت مشتی روی فرمان کوبیدم وگفتم:

_ امیر خیلی غلط کرده که ذهنیت تو رو نسبت به من و داراب عوض کرده!

وقتی با سکوت سهیل رو به رو شذم فهمیدم که این دفعه هم زیاده روی کردم!اما دیگه هیچ کاریش نمی تونستم بکنم،حرفی بود که زده بودم.به همین خاطر برای اینکه اوضاع رو بدتر از این نکنم ضبط ماشین رو روشن کردم و خودم هم لال مونی گرفتم.