از شب مراسم به بعد،دیگه امیر و ندیده بودم ولی می دونستم که اون هم مثل من از رفتن به شمال سر باز زده و به همراه بقیه نرفته! سهیل بالاخره به قولی که به مادرش داده بود عمل کرده و مادرش و به زادگاهش برگردوند.فکر اینکه سهیل دو هفته دیگه می خواد برگرده سوئد،دیوونه ام می کرد.دوست داشتم بندی به پاهام نبود تا من هم  می تونستم باهاش برم.در این روزهای سیاه زندگیم اگه دیدارهای کاه گاه صنم هم نبود که حتما دلم می پوسید.البته داراب هم به وسیله تلفن همیشه جویای احوالم بود،آخه بهش گفته بودم که این روزا حوصله دیدن هیچ کس حتی خودم رو هم ندارم،یه مدتی هم می شد که شرکت نمی رفتم و کارهام رو توی خونه انجام می دادم.دو،سه روزی می شد که داراب بدجور کلید کرده بود تا بیرون از خونه باهاش قرار بذارم،البته خودمم خیلی دلم می خواستکه با یکی حرف بزنم بلکه یه مقدار از فشار روحیم کم بشه اما هرچقدر فکر می کردم هنوز نمی تونستم به داراب اعتماد کنم.

امروز هوا ابری بود اما از بارون خبری نبود!دلتنگ تر از همیشه گوشه اتاق زانو به بغل نشسته بودم که دلم یهو هوای بیرون کرد.بلند شدم و به سرعت لباس پوشیدم،تنها جایی که برای رفتن سراغ داشتم شرکت بود!نقشه هایی رو که کارشون تموم شده بود زیر بغلم زدم و از خونه خارج شدم.جلوی در شرکت که پیاده شدم،سوز سرما به صورتم هجوم آورد.یقه پالتوم رو بالا زدم و نقشه ها رو چون کودکی در اغوش گرفتم و پله ها رو بالا رفتم.نگاهم به پله ها بود که کفش های سیاه مردانه ای در مقابلم توقف کرد و من مجبور شدم برای دیدن صاحبش سرم رو بلند کنم،به سرعت نگاهم و از صورت امیر گرفتم و خواستم از کنارش رد بشم که خیلی سریع مچ دستم رو گرفت.طوری با خشم به اون و بعد به دستش نگاه کردم که مچ دستم رو رها کرد،داشتم باقی مونده پله ها رو طی می کردم که صدای قدمهاش رو شنیدم،به دنبالم آهسته بالا می اومد.

وارد سالن که شدم، صنم رو دیدمکه مثل همیشه مشغول حرف زدن با تلفن بود،نقشه ها رو روی میز که گذاشتم سرش رو بلند کرد و با دیدنم حسابی جا خورد و با سر سلام کرد.در جواب سلامش سری تکون دادم و بدون هیچ حرفی در مقابلش ایستادم،در حالیکه به راحتی می تونستمگرمای حضور امیر ودر پشت سرم احساس کنم ولی همچنان نادیده گرفتمش.

بالاخره صنم گوی رو گذاشت و به طعنه گفت:

_چه عجب خانم مهندس!این طرفا،نکنه راه گم کردید؟

در جوابش با لحن سردی گفتم:

_لطف کن این نقشه ها رو برسون به آرش .

صنم خیلی زود فهمید که حوصله سر به سر گذاشتن با کسی رو ندارم،به خاطر همین گفت:

_باشه...فعلا که آرش نیست اما هر وقت اومد می دم بهش...چیزی می خوری برات بیارن؟

_نه کار دارم باید هرچه زودتر برم.

_ تمنا می خوام باهات حرف بزنم.

این بار صدای امیر بود که توجهم رو به خودش جلب کرد.دلم برای شنیدن صداش یه ذره شده بود!(انگار مرض داره دختره دیوونه!!)اما بدون اینکه برگردم یا جوابش رو بدم،به طرف دفترم رفتم و گفتم:

_ صنم لطفا بگو دو تا قهوه بیارن.

وارد اتاق شدم،در رو باز گذاشتم و با این کارم اجازه ورود به امیر دادم و پشت میز سنگر گرفتم و خودم رو کاملا آماده شنیدن حرفاش نشون دادم.

_می کشی؟

با حواس پرتی گفتم:

_چی رو؟

 با دیدن سیگاری که به سمت دراز کرده بود گفتم:

_نه...

امیر به سمت پنجره رفت و بازش کرد و پشت به من پرسید:

_چرا دیگه نمی ایی شرکت؟

_برای اینکه حوصله ندارم،تازه من الان تو مرخصی ام.

_ آرش می گفتی یه مدتیه که از همه بریدی،نه شرکت می آیی نه جایی می ری،مسافرت هم که نرفتی!صبح تا شب نشستی کنج اون خونه و روزات رو شب می کنی که چی بشه؟..

پوزخند تلخی زدم و گفتم:

_خوب جاسوسی برام گذاشتی!می بینم که آرش بدون هیچ کم وکاستی همه چیز رو برات تعریف کرده!

_اون از این کارش هیچ منظوری نداشته!فقط نگرانته...چند روز پیش که اومده بودم شرکت تا با آرش در مورد موضوعی صحبت کنم،فهمیدم نیستی!وقتی از آرش سراغت رو گرفتم،گفت که تارک دنیا شدی!بعد هم از من خواست تا باهات حرف بزنم.

_پس به خاطر خواسته دیگران با من هم صحبت شدی؟

_گفتم که یه مدتی هست که می خوام باهات حرف بزنم اما...فکر کردم اگه بیام درخونه ات ممکنه راهم ندی.ولی دیگه امروز با شنیدن حرف های صنم در مورد تو،تصمیم گرفتم که هر طور شده بیام سراغت و اگه در رو به روم بازنکنی ،بشکنمش!

_حالا که هردومون بدون هیچ دعوا و جنگی اینجا حضور داریم،خب بگو می شنوم.

امیر کلافه،هردو دستش رو داخل موهاش برد و گفت:

_شب جشن نگین یادته که آرش چه سوتی داد!...راستش همکارام که فهمیدن من متاهلم ازم خواستن که تو رو با اونا آشنا کنم،برای همین هردومون رو برای پنجشنبه دعوت کردن،همراهم میای؟

چنان خواهشی در نگاهش موج می زد که نتونستم نگاهم رو ازش بگیرم. امیر کمی جا به جا شدو نگاهش رو به زمین دوخت و آروم گفت:

_می دونمکه این روزا حوصله نداری اما باور کن که پای آبروم وسطه!فکر می کنن من به خاطر این ازدواجم و از اونا مخفی کردم و اونا رو به عروسیم دعوت نکردم که همسرم عیب و ایرادی داره!دلم می خواد با شرکت توی این مهمونی بهشون نشون بدی که از هر لحاظ هیچی کم نداریفبلکه کامل و بدون نقص هستی!

_باشه میام...

باورم نمی شد،این صدایی که شنیدم صدای خودم باشه! امیر با خوشحالی به طرفم اومدو گفت:

_ازت ممنونم تمنا ،برای بقیه روزت برنامه ای نداری؟

_نه چطور مگه؟!

_پس پاشو بریم با ماشین یه دوری بزنیم.

_ امیر دست بردار،انگار شوخیت گرفته!من حوصله ندارم...

_به همین خاطر می گم بریم بیرون تا بلکه کمی آروم بگیری و حوصله ات بیاد سر جاش!

تا اومدم دوباره حرفی بزنم با ناراحتی گفت:

_ببینم اگه مهندس فهیمی هم ازت دعوت می کرد،تو همین جواب رو می ذاشتی تو کاسه اش!؟

_باور کن به اونم تو این شرایط نه می گفتم!...خواهش می کنم بیشتر از این اصرار نکن چون به هیچ وجه از حرفمبرنمی گردم و تغییر عقیده نمی دم.

_باشه،سعی می کنم درکت کنم!...

در حالی که به طرف کیفم می رفتم،رو به امیر کردم و گفتم:

_دیگه با من کاری نداری،من رفتم.

و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از طرف امیر باشم زودتر از اون از اتاق خارج شدم و به سرعت پله ها رو دوتا یکی کردم.راستش دیگه بیشتر از این نمی تونستم در مقابل امیر طاقت بیارم،آخه امروز بیشتر از روزهای دیگه شیرین و خواستنی شده بود!

سوار ماشین شدمو در و محکم بستم.هنوز استارت نزده بودم که ضربه ای به شیشه خورد!

_ تمنا !

-بله.

_با توام.به من نگاه کن...

سرم و به طرف امیر برگردوندم ولی به صورتش نگاه نکردم و گفتم:

_بگو؟

اون حتی از من هم لجباز تر بود چون دوباره گفت:

_گفتم که نگاهم کن!

_دارم می بینمت!حالا می گی یا نه؟عجله دارم.

_سرت رو بیار بالا و به چشمامنگاه کن.

نخیر،هیچ جوره کوتاه بیا نبود چون دیگه حوصله بحث کردن نداشتم چشم در چشمش دوختم.

لبخند زیبایی بر لب نشاند و گفت:

_حالا بخند!

پوزخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:

_اینجوری خوبه؟حالا می تونم برم؟امر دیگه ای ندارید؟

_چرا بهت امر می کنم که یه لبخند خوشگل و محبت آمیز بزنی!نه اینکه مسخره بازی در بیاری!

_ امیر ،داری کلافه ام می کنی!

_اگه از اولش مثل یه دختر خوب به حرفام گوش کرده بودی الان دیگه انقدر جوش نمی اوردی و توی دلت از خدا نمی خواستی که سر به تن من نباشه!

نا خودآگاه با شنیدن حرفاش لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

_حالا دیگه باید چه کار کنم تا دست از سرم برداری؟

_هیچی!...فقط این بسته مال توست،ازت خواهش می کنم قبولش کنی.

_مناسبتش چیه؟

_چه بهانه ای بزرگتر و مهم تر از آشتی کنون ما؟

بسته رو گرفتم،تو چشماش انتظار دیدن حالت من در حین دیدن هدیه اش موج می زد،بسته رو باز کردم.

_اوه خدای من!این چقدر خوشگله!اونیکس با هاله ای از برلیان،ممنونم امیر .

گردنبند رو به دستش دادم و گردنم و به طرفش خم کردم و گفتم:

_خودت ببندش.

وقتی گردنبند رو به گردنم بست،اون و در مشتم فشردم و گفتم:

_قول می دم که هیچ وقت از خودم دورش نکنم!

_خوشحالم که خوشت اومد...حالا می تونی بری.

اما حالا این من بودم که نمی تونستم ازش دل بکنم!از اون چشم های به رنگ شب،از اون برق نگاه خیره کننده!و همچنین از اون لبخند زیباش!به خاطر همین دوباره لب از لب باز کردم وگفتم:

_یک ساعت دیگه منتظرت هستم تا برای شام باهم بریم بیرون..

خنده بلندی سر دادو در جوابم گفت:

_نمی دونستم یه گردنبند می تونه این جور معجزه کنه وگرنه همیشه یه پام توی طلا فروشی بود!

با گفتن این حرف که گردنبند معجزه نکرد،بلکه برق نگاه تو معجزه گر بود،به سرعت پام رو روی پدال گاز فشردم و از امیر دور شدم اما هنوز می تونستم ببینمش که در حاشیه خیابان ایستاده و به مسیر رفتن ماشین زل زده!

از شدت خوشحالی برای چندمین بار گردنبند رو لمس کردم و از خودم پرسیدم که چطور می تونم از یه همچین عشقی دل بکنم و فراموشش کنم.برای اینکه از فکر و خیال بیشتر فرار کنم،ضبط رو روشن کردم و صدای اروم خواننده در فضای ماشین پیچید:

تو تنهایی قلبم

یه شب نقش تو افتاد

مثل اینکه خداوند

تو و عشق و به من داد

تو دلتنگی دنیام

باهات عشق و شناختم

با این واژه خوشبخت

همه دنیام و ساختم

همش کار دلم بود

دلم خواست که فدات شم

دلم خواست که تو دنیا

پریشون تو باشم

دلم خواست بشم عاشق

دلم خواست

چی شد مستی چشمات

چی شد باده نوشم

دیگه بی تو،یه رسوای

پریشون شده،خونه به دوشم

هنوز عاشق و تنهای

خونه نشینم

دیگه بی تو یه دیوونه ام

و دیوونه ام و دیوونه ترینم

دوست داشتم امشب از بیقه زمانها زیباتر به نظر برسم،به همین خاطر سعی کردم خودم رو به بهترین نحو آماده کنم.یه پلیور سبز کاهویی با شلوار جین ابی پوشیدم و بعد پالتوی چرم مشکی ام رو هم به تن کردمفبا آرایش ملایمی که کرده بودم خیلی از قیافه خودم راضی بودم و به نظرم چیزی کم نداشتم.با شنیدن صدای زنگ،کیفم رو برداشتم و به سرعت از پله ها سرازیر شدم.

_سلام!

امیر در حالیکه خیره نگاهم می کرد بعداز چند لحظه سکوت رو شکست و گفت:

_انگاری امشب قصد داری من و دیوونه کنی!باید حسابی مواظبت باشم تا یه وقت نتونن تو رو ازم بدوزدن،اصلا چطوره برگردیم تو خونه و زنگ بزنیم شام رو بیارن همین جا!؟

_چیه؟چی شده حرف های جدید می زنی؟!

_تو اصلا یه نگاه به خودت تو اینه کردی..

_چرا الکی بهانه میاری و از من ایرادمی گیری؟یه دفعه بگو نمی خوای بریم بیرون شام بخوریم.

امیر دستی به سرش کشید و بعد خنده بلندی کرد وگفت:

_من غلط بکنم که بخوام ازت ایراد بگیرم،فقط دارم یه کم احتیاط می کنم.

با کنجکاوی نگاهش کردم و با طعنه ازش پرسیدم:

_ببینم تو تازگیا آموزشگاه میری یا معلم خصوصی گرفتی؟

_چطور؟

_آخه رفتارات پاک عوض شده!به خاطر همین با خودم فکر کردم نکنه داری آموزش خوش رفتاری می بینی یا شایدم هنرپیشه خیلی خوبی هستی؟

امیر با شنیدن حرفم در ماشین و باز کرد و گفت:

_بیا سوار شو،انقدر تو رفتار من کاوش نکن.

وقتی در کنارش نشستم،برای چند لحظه فقط خیره نگاهم کرد و بعد یک دفعه با دست به پیشونی اش کوبید و گفت:

_دختر تو امشب اصلا برای من حواس نذاشتی!

برگشت و از روی صندلی عقب یه دسته گل زیبا از گلهای رز قرمز برداشت و به طرفم گرفت و گفت:

_این برای توئه!

ذوق زده،دسته گل رو گرفتم و از هیجان بوش کردم و گفتم:

_دسته گل،دعوت به شام،آهنگ رمانتیک!...دیگه راستی راستی دارم از تعجب شاخ درمیارم.

_ترمز کن با هم بریم.مگه دعوت به شام از طرف تو نبوده؟!بابا ایول یعنی می خوای این رو هم به پای من بنویسی؟آخه یه خرده رحم داشته باش!من یه کارمند ساده که بیشتر نیستم ولی شما چی،سرکار خانم مهندس برج ساز!پوله که رو پول می ذارید و بعد همه رو یه جا پارو می کنید!

_باشه خسیس،شام مهمون من.

_لازم نکرده،بهخاطر حساب کردن یه میز ناقابل باز دو هفته قهر می کنی و من بیچاره دوباره مجبور می شم برای خریدن هدیه تا ته چجیبم رو خالی کنم.

_چیه خیلی ناراحتی؟می خوای هدیه ات رو پس بدم تا یه وقت ورشکست نشی!

_نه عزیزم،تو جون بخواه!من دو دستی تقدیمت می کنم البته تو خواب!....حالا امشب می برمت یه جای جدید و توپ،تا بفهمی چه شوهر دست و دلباز و ولخرجی داری!

_مگر اینکه خودت،خودت رو تحویل بگیری...ولی امیر ای کاش سهیل و نگین هم اینجا بودن!

_چی چی رو ای کاش!ول کن ببینم حوصله داری؟!توی عمرمون یه دفعه خواستیم با یه خانم خوشگل و موقر شام بریم بیرون،اگه گذاشتی؟باید هر جا می ریم حتما یه مزاحم هم دنبال خودمون راه بندازیم.

_یادم باشه اگه نگین رو دیدم حتما بهش بگم که لقب مزاحم بهش دادی.

امیر چشمان شوخش رو به صورتم دوخت و با خنده گفت:

_اما تمنا جدای از شوخی،من هرچی فکر می کنم اصلا نمی فهمم که این فرزان عاشق چیه این خواهر ما شده!

خب اینکه فکر کردن نمی خواد،می رفتی از خودش می پرسیدی؟

_مگه عقلم کمه،فقط کافی بود یه اشاره کوچیک در این مورد بهش کنم اون وقت آقا تازه به فکر می افتاد که بره در موردش فکر کنه!بعدهم خر بیار و باقالی بار کن،می ترسم بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه!

_اما من فکر می کنم این فرزان خیلی شانس آورده!برای اینکه نگین دختر خیلی خوبیه!در حقیقت زن زندگیه.

_آخی بمیرم براتون،مگر اینکه شما خانم ها از خودتون تعریف کنین وگرنه هیچکس از جماعت شما دل خوشی نداره!

_خدا رو شکر که حالا دل چندان خوشی نداری و انقدر به همراهی با این جنس اصرار داری؟!

امیر قهقه بلندی زد و گفت:

_این دیگه برمی گرده به خوب کار نکردن مغز مردا،چون اونجایی که باید عقلشون رو به کار بندازن حرف قلبشون رو گوش می دن.خب دیگه وقتی ام که طرف افتاد دنبال دلش،مغزش قفل می کنه و به کل تعطیل می شه و اون وقت آدم یکدفعه چشم باز می کنه و می بینه بدجور گیر افتاده!

رستورانی که امیر ازش تعریف می کرد،همه چیزش طرح چوب بود و به قدری زیبا تزیین شده بود که برای چند لحظه چشمم رو به خودش خیره کرد. امیر نگاهی به صورت متعجبم انداخت و گفت:

_خیلی شاعرانه است،اینطور نیست؟

سرم رو در تایید حرفش تکون دادم که دوباره گفت:

_چی دوست داری بخوری،بگو همونو سفارش بدم.

_پیتزا مخصوص...راستی امیر اینجا از کشفیات کی بوده؟

_بیتا.

با شنیدن اسم بیتا فرو ریختن نیش حسادت رو در قلبم حس کردم،مثل اینکه امیر خیلی خوب حالتهای منو می شناخت و می تونست حرفم دلم رو از توی چشمام بخونه چون ادامه داد:

_راستش بیتا آدرس اینجا رو داده بود و خیلی هم اصرار داشت که برای یکبار هم که شده به اینجا بیاییم اما من هیچ وقت فرصتی برای این کار پیدا نکردم.

در جوابش پوزخندی زدم و گفتم:

_اما امشب که فرصتش برات فراهم بود،چرا به جای من از اون دعوت نکردی؟

_برای اینکه تو همسرم هستی اما اون هیچ نسبتی با من نداره!

نگاهی شماتت بار بهش کردم و گفتم:

_ امیر !

_جانم!ببخش دیگه تکرار نمی شه.حالا بهتره در مورد خودت برام حرف بزنی ،اینطوری خطر جانیش برام کمتره!... سهیل می گفت که در سوئد کار و بارت خیلی خوب بوده و در کل اونجا آدم موفقی بودی!

بعداز شنیدن حرفاش به نقطه نامعلومی خیره شدم و گفتم:

_آره وضعیتم بد نبود البته یه جورایی هم از شغلم راضی بودم!...معلومه سهیل اطلاعات خیلی زیادی در مورد من بهت داده،زودباش برام تعریف کن ببینم چی گفته؟

_نه،راستش رو بخوای ما دباره همه چیز با هم حرف زدیم و فقط تو موضوع صحبت ما نبودی. سهیل از خودش،خواهرش سحر و حتی از خاله ملوک هم صحبت کرد.ازش خوشم میاد،آدم خیلی خوبیه!من هیچ وقت در کنارش احساس غریبی نمی کنم.یادمه حدود هفت یا هشت سال پیش بود که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل برم سوئد،برای همین به خواسته مامان با سهیل تماس گرفتم،اونم دوستانه در این مورد راهنماییم کرد اما خوب شرایطم برای رفتن جور نشد و نتونستم بورسیه یکی از دانشگاه های اونجا رو بگیرم برای همین از اومدن منصرف شدم اما بعداز اون دیگه ارتباطم رو با سهیل قطع نکردم و تا امروز از طریق چت،تلفن و ایمیل باهم در تماسیم و از حال هم خبر داریم.

در ادامه حرفش گفتم:

_واقعیتش رو بخوای،من هم خیلی بهش مدیونم!اگه کمک های اون نبود من همون سالهای اول از پا در می اومدم.همیشه مثل یه کوه پشتم بود،بارها شده بود که زمین خورده بودم اما اون دستمو گرفته و بلندم کرده بود...می دونم که اگه برگرده دلم حسابی براش تنگ می شه!

امیر بامهربونی نگاهم کرد وگفت:

_حالا که خاله برگشته فکر کنم ما بتونیم بیشتر از اینها سهیل رو تو ایران ببینیم.راستی از وقتی که رفتن شمال باهات تماس نگرفتن؟

_چرا اتفاقا سهیل هر روز بهم تلفن می کنه،در ضمن حال تو رو هم می پرسه.

_می پرسیدی از خونه راضی بودن یا نه؟

_آره،خیلی هم از آرش تشکر کردن،خود من هم کار آرش و خیلی قبول دارم اگه دیدی سر این موضوع ناراحت شدم و باهات بحث کردم فقط به خاطر این بود که  احساس کردم تو بهجای من تصمیم گرفتی!

بعداز خوردن غذا، امیر از سر میز بلند شد و گفت:

_پاشو بریم یه کم قدم بزنیم.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

_توی این سرما؟!

_آره،خیلی می چسبه!...اینطوری نگام نکن،می خوام امشب از هر لحاظ برام خاطره انگیز باشه!

پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:

_لابد بعدش هم میخوای بستنی بخوری؟

_درست زدی تو خال!نمی دونی چه کیفی داره!تموم وجود آدم یخ می زنه.

_چرا اتفاقا خیلی هم خوب می دونم،البته سرماخوردگی پشت بندش هم یه لذت دیگه ای داره!

امیر با کشیدن آستین پالتوم به زورمن و از روی صندلی ام بلند کرد و گفت:

_بابا از خیر پیاده روی گذشتم،پاشو بریم به من یه قهوه بده/

_خب چه کاریه،همین جا سفارش بده!

_نه،قهوه ای رو که تو درست کنی خوردن داره!

دلم نیومد ذوقش رو کور کنم برای همین بلند شدم و پشت سرش از رستوران خارج شدم

صنم وقتی فهمید که می خوام همراه امیر به مهمونی برم،با خوشحالی جیغ بلندی کشید و گفت:

_می دونستم اگه با امیر آشتی کنی ،حالت کون فیکون می شه!

به اجبار و اصرار صنم رفتم آرایشگاه و موهام رو مدل لیر کوتاه کردم و بعد هایلایتش کردم،خودم هم وقتی توی آینه قیافه ام رو دیدم باورم نمی شد که انقدر عوض شده باشم!

دلم می خواست تند تند توی آینه نگاه کنم آخه ازدیدن قیافه جدیدم غرق در لذتمی شدم.برای شب مهمونی کت و شلواری مشکی همراه با خط های بسیار بارک سفید انتخاب کردم و از زیرش یه تاپ سفید یقه خرگوشی پوشیدم،تنها زینت آلاتی که استفاده کردم همون گردبند اهدایی امیر بود که با این لباس جلوه دو چندانی پیدا کرده بود.اون شب با وسواس و دقت زیادی ارایش کردم و عطر زدم...اما وقتی نگاهم به انگشت بدون حلقه ام افتاد،پوزخندی زدم و با خودم گفتم:

_همسران بی حلقه!

برای اینکه با این افکار شبم و خراب نکنم سریع به طرف کمد رفتم و یکی یکی شالهایی رو که داشتم امتحان کردم و بالاخره یکی از اونها رو که بیشتر از همه به رنگ لباسم می اومد انتخاب کردم،داشتم شالم رو روی سرم مرتب می کردم که صدای زنگ در و صدای تلفن هم زمان ا هم بلند شد.از داخل مانیتور نگاهی به امیر انداختم و با عجله دکمه آیفون رو فشاردم و گفتم:

_الان میام.

و بعد به سمت تلفن دویدم و نفس زنان گوشی رو برداشتم.

_ الو تمنا ؟!

_ داراب !خوبی؟

_ممنون زنگ زدم حالت رو بپرسم.

_مرسی،لطف داری داراب...اما راستش رو بخوای من یه کمی عجله دارم آخه قراره برم جایی،الان هم جلوی در منترم هستن.

با تعجب پرسید:

_با کی می خوای بری؟

در جوابش مکثی کردم و بعد گفتم:

_همراه امیر به یه مهمونی دعوت شدم،خودم بعدا باهات تماس می گیرم،فعلا بای.

می دونستم اگه سریع قطع نکنم باید تا چند ساعت به سوالاتش جواب بدم،در ثانی هر لحظه امکان داشت که امیر بالا بیاد!با عجله ای که به خرج داده بودم شالم نامرتب شده بود.چشم امیر که به من افتاد چند قدمی اومد جلو و گفت:

_چه خبره!تا تونستی به خودت رسیدی؟بابا یه فکری هم برای این دل بی طاقت من می کردی.راستش رو بخوای می ترسم همه چشمم کنن و بگن که چه خانم خوشگلی دارم!شالم رو،روی سرم مرتب کردم وگفتم:

_ممنون از تعریفت اما...

_اما چی؟!

_چه جوری بگم!..آخه امیر ،مردم با خودشون نمی گن ما چه جور زن و شوهری هستیم که هیچ کدوم حلقه نداریم!؟

از شنیدن خنده ناگهانی و بلند امیر شوکه شدم و با تعجب نگاهش کردم. امیر با دیدن نگاهم،دستش رو جلوی دهانش گرفت و سعی کرد هر جور که شده جلوی خنده اش رو بگیره!

بالاخره وقتی دست از خندیدن کشید گفت:

_در داشبورت رو باز کن...دختر آخه تو تا کی می خوای تو حال و هوای سوئد باشی؟اینجا حتی اگه زن و شوهر حلقه هم نداشته باشن کسی زیاد سخت نمی گیره،اصلا شاید هیچ کس بهش توجه هم نکنه!

در حالیکه داشتم ظاهرا به حرف های امیر گوش می کردم تمام حواسم به دو جعبه قرمز مخمل زیبا بود که از داخل داشبورت بهم چشمک می زدن،بالاخره هم طاقت نیاوردم و دست دراز کردم و جعبه ها رو برداشتم و به سمت امیر گرفتم.

_چیه؟چرا می دی به من،خودت بازش کن.

دستام از شدت هیجان می لرزیدن!به هر زحمتی بود در جعبه رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم،یه حلقه ی زیبا و ظریف زنونه توش جا خوش کرده بود.با احتیاط برش داشتم و در انگشت چپم قرارش دادم و با لذت نگاهش کردم. امیر هم ست همون حلقه رو برداشت و به طرف من گرفت و گفت:

_هرچند که تو حلقه خودت رو سریع به انگشت کردی و نذاشتی طبق رسوم من این کار و بکنم اما من به هیچ وجه اجازه نمی دم که این وسط حقم ضایع بشه!

بعداز گفتن این حرف،دستش رو به سمت من دراز کرد و من با دست خودم حلقه رو در انگشتش فرو بردم و بعد با خوشحالی نگاهی به هردو تا حلقه انداختم وگفتم:

_ امیر هردوشون خیلی قشنگن!...ببینم کلک تو کی رفتی اینا رو خریدی؟اصلا فکر نمی کردم که تو حواست به این چیزا باشه!

امیر آه حسرت باری کشید و گفت:

_اینها رو زمانی که می خواستم بیام سوئد خریدم.

به خوبی می تونستم حسرتی رو که در کلامش موج می زد،حس کنم اما برای اینکه  از اون حال و هوا خارج کنمش گفتم:

_یه جا نگه دار،می خوام گل بخرم.

_خانم خوش حواس بنده،انگار نگاهی به صندلی عقب نکردن؟!

برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم،سبد گل بسیار زیبایی توجهم رو به خودش جلب کرد و من با آسودگی خیال نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_این همکارای تو،همون چند تایی بودن که من و بهشون معرفی کردی یا نه؟

_نه عزیزم!استاد عبدی امشب همه رو دعوت کرده،البته هرچند وقت یه بار از این کارا می کنه،آخه دوست داره هرازگاهی همه دور هم جمع باشیم.بچه ها هم از این فرصت پیش اومده استفاده کردن و ازم خواستن که هر طور شده تو رو به همراه خودم به اینجا ببرم.درضمن استاد عبدی هم خیلی دلش می خواست که از نزدیک با تو آشنا بشه،به خاطر ارادت خاصی که بهش دارم نتونستم حرفش و زمین بندازم برای همین مزاحم تو شدم.

_برای من هم باعث خوشحالی که با استادت آشنا بشم ولی امیر خودت بهتر از من می دونی که این ازدواج دوام چندانی نداره!فکر کردی بعدها می خوای چه توضیحی در مورد این قضیه بدی؟

_کی گفته که این ازدواج دوام نداره؟!از کجا معلوم شاید معجزه ای رخ داد و باعث شد دل سنگ بعضی ها آب بشه؟حالا بهتره دیگه صحبتش رو نکنیم!

راست می گفت اون شب خود من هم علاقه چندانی به بحث درباره این موضوع نداشتم،به خاطر همین سکوت کردم و سرم و به طرف خیابون برگردوندم. امیر در مقابل یه خونه قدیمی توقف کرد و سبد گل رو،روی یه دستش گرفت و بعداز زدن دزدگیر ماشین دست چپش رو به طرفم دراز کرد.همین طور مردد و دودل ایستاده بودم و به دست دراز شده اش نگاه می کردم!عقل بهم حکم می کرد که به نفع خودته که زیاد بهش نزدیک نشی اما قلبم فریاد می زد،همین یه شبه!از دستش نده.با زدن یه لبخند به همه تردیدام چپایان دادم و دستم رو در میان دستان مردانه اش گذاشتم،با فار ملایمی که به دستم وارد کرد تمام وجودم گرم شد. امیر زنگ در رو فشرد و در بدون هیچ پرسشی باز شد.همیشه از دیدن خونههای قدیمی لذت می بردم و دوست داشتم ساعت ها بایستم و خونه رو تماشا کنم.

با شنیدن صدای امیر که گفت:

_عزیزم بهتره بریم داخل،به خودم اومدم و همراه امیر داخل شدم.جلوی در ورودی هردو پالتوهامون رو به دست خدمتکار خونه سپردیمو به محض ورود،دو خانم و یه آقا به استقبال ما اومدن،یکی از خانم ها جوان و دیگری مسن بود،مرد هم در سن میانسالی بود.در سالن با عده زیادی از خانم ها و آقایون آشنا شدم و احوالپرسی کردم.بعضی هاشون رو قبلا دیده بودم اما خیلی از چهره ها برام ناآشنا بودن،یادمه با آخرین نفری که اشنا شدم استاد امیر بود.استاد مرد فهیم و متشخصی بود و دوران میانسالی رو پشت سر می ذاشت،همسرش با اینکه فقط چند سال از استاد کوچکتر بود اما خیلی از اون جوان تر دیده می شد.

من و امیر در کنار استاد ایستاده بودیم که بهزادی یکی از دوستان امیر به جمع ما نزدیک شدو گفت:

_یادتونه که استاد همیشه می گفتین این امیر پسر خیلی ساده ایه!اما بنده در جوابتونمی گفتم،اتفاقا خیلی هم ادم آب زیرکاهخ و زرنگیه!حالا رسیدین به حرفم،آدم زن بگیره اون هم این همه بی سر و صدا،خیلی هنره!

و بعد رو کرد به امیر و گفت:

_به خدا وقتی امشب ازت شنیدم که خانم همسرته مونده بود به جای دوتا شاخ،ده تا شاخ روی سرم سبز بشه!

_پسر تو کی ازدواج کردی که ما نفهمیدیم؟

امیر با خنده گفت:

_درست قبل از اینکه با تو آشنا بشم.

_این امکان نداره،یعنی تو این همه وقت زن داشتی و به هیچ کس لو نداده بودی؟!...منکه باورم نمی شه!به نظرم یه جورایی داره بوی توطئه میاد،به جان خودم استاد این پسره داره خالی می بنده!؟

استاد بهآرومی ضربه ای به شونه بهزادی زد و گفت:

_چه خبرته؟چرا انقدر شلوغش می کنی؟

و بعد رو کرد به امیر وگفت:

_ امیر جان درست شنیدن یا قصد شوخی داری؟

_نه استاد،کاملا حقیقت داره!بعداز ازدواجمون تمنا رفت سوئد تا ادامه تحصیل بده.در ضمن من توی تمام مدارکم مسئله متاهل بودنم و ذکر کردم.

استاد اشاره ای به من کرد و از امیر پرسید:

_حالا تحصیلات خانومت چیه؟

_ تمنا فوق لیسانس معماری داره.

_احسن دخترم،واقعا باید به این پشتکار تو تبریک گفت.

استاد تقریبا از کنجکاوی در مورد من و امیر دست برداشته بود که دوباره این نخود آش،بهزادی خودش و انداخت وسط جمع و گفت:

_استاد حالا که این زوج خسیس حتی به ما یه سور عروسی هم ندادن باید حتما یه شب مارو به خونه شون دعوت کنن.

هول شدم و خواستم بگم که همگی هفته آینده تشرف بیارید که امیر پیش دستی کرد و گفت:

_ تمنا تازه برگشته و به طور کامل مستقر نشده،درضمن ما هنوز نتونستیم یه خونه برای خودمون پیدا کنیم ولی روی چشم،هروقت یه سر و سامونی به زندگیمون دادیم از همه تون توی خونه خودمون پذیرایی می کنیم.

استاد خنده بلندی تحویلمون دادو بعد رو به بهزادی کرد و گفت:

_چقدر تو شیطونی پسر!آخه چرا این همه اینها رو اذیت می کنی؟

_استاد،باورتون نمی شه!هنوز تو شوک هستم و تا عقده این چند سال رو خالی نکنم هیچ جوره ول کن این امیر نیستم.

امیر دستش رو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت:

_می دونم تا کل عالم بشریت رو از ازدواج من خبرنکنی کوتاه نمی آیی؟پس هرکاری خواستی بکن ما تسلیمیم!

با راهنمایی همسر استاد من از جمع آقایون جدا شدم و به گوشه دیگری از سالن رفتم.آذر،دختر استاد جایی در کنار خودش برای من باز کرد و در حالی که با دقت صورتم رو زیر نظر داشت گفت:

_وقتی از بهزادی شنیدم که امیر ازدواج کرده،فکر کردم این هم یکی از اون شوخی های بی مزه اش!اما وقتی بقیه هم حرفاش رو تایید کردن حسابی جا خوردم!

همین طور که داشتم به حرفهای آذر گوش می دادم نگاهم به همسر بهزادی افتاد که رو به روم نشسته بود و چشم به دهان آذر دوخته بود.از قیافه درهمش فهمیدم حسابی از دست آذر که این حرفا رو در مورد شوهرش زده ناراحته!وقتی دوباره نگاهم رو به طرف اذر برگردوندم،دیدم که در سکوت بهم خیره شده!من هم متقابلا سکوت کردم و چیزی نگفتم اما بالاخره نتونست طاقت بیاره و پرسید:

_چی شد که شما دوتا با هم ازدواج کردین؟

خیلی دلم می خواست پر این دختر پررو رو بچینم!برای همین گفتم:

_چه دلیلی بالاتراز عشق می سناسین و سراغ دارین!

_شما که ادعا می کنین عاشقش بودید چطور تونستید این همه سال رهاش کنید  و برید؟نترسیدید که رندان از دستتون درش بیارن.

نخیراین دختره دیگه داشت بیش از حد خودش کنجکاوی می کرد،به حالت تعجب یکی از ابروهام رو بالا دادم و پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:

_فکر می کنم این یه مسئله کاملا شخصی و خصوصیه که فقط به من و امیر مربوطه!به خاطر همین احتیاجی نمی بینم که بخوام در موردش برای کسی توضیح بدم.

از جوابی که داده بودم کلی احساس رضایت می کردم.زیر چشمی نگاهی به صورتآذر انداختم تا بلکه راحت تر بتونم عکس العملش رو ببینم،آذر در کمال خونسردی نگاهی به دستاش کرد و گفت:

_این هم خودش یه جوابیه!البته برای فرار از واقعیت!

از حرفش جا خوردم اما سعی کردم به روی خودم نیارم بهمین خاطر نگاهم رو،به رو به روم دوختم،همسر بهزادی که کاملا مشخص بود تا اون لحظه ما رو زیر نظر داشته لبخندی نثارم کرد،من هم در مقابل بهش لبخند زدم.به هر جای سالن که نگاه می کردم عده ای در کنار هم نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن،ای کاش امیر از کنارم دور نمی شد تا مجبور نشم وجود آذر رو در کنارم تحمل کنم!توی همین فکرا بودم که دوباره صدای آذر مخل آسایشم شد،گفت:

_دارم فکر می کنم تو حتما باید موجود منحصر به فردی باشی که امیر این همه سال رو به پات صبر کرده اما هرچی دقت می کنم هیچ چیز خاصی در تو پیدا نمی کنم!

احساس کردم از شدت سرمای کلام آذر خون تو رگهام منجمد شد حتی توان اینکه کوچکترین نگاهی بهش بکنم یا بخوام جوابش رو بدم نداشتم،درست در لحظه ای که از کنارم بلند می شد تونستم برق خوشحالی  رو تو چشماش بببینم.چشمام رو بستم تا بیشتر از این باعث آزارم نشه،در همون لحظه گرمای وجود کسی رو در کنارم احساس کردم با خودم فکر کردم حتما آذر ِ که نرفته و پشیمون شده و برگشته اما به یکباره دستی گرم انگشتای سردم و در بین دستاش گرفت،چشمام رو که باز کردم خانم بهزادی رو در کنارم دیدم که لبخندی دلنشین بر لب داشت،وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید،لبخندی زد و گفت:

_چقدر دستات سرده؟نکنه آذر بهت حرفی زده؟

می دونستم تمام حرفهایی رو که بین من و آذر رد و بدل شده رو شنیده اما به روی خودش نمیاره!وقتی سکوتم رو دید،دوباره خودش ادامه داد:

_ناراحت نشو، امیر رو هم حق مسلم خودش می دونست اما حالا به یکباره چشم باز کرده و دیده که رویاهاش به کابوس تبدیل شده!

دیگه تحمل شنیدن هیچ حرفی رو در مورد امیر نداشتم.باید می رفتم،اینجا جای من نبود!اما چه جوری؟اگه این کار و می کردم امیر از دستم نارحت می شد،آخه بهش قول داده بودم که دختر خوبی باشم و بهترین شب زندگیش رو به کامش زهر نکنم.

نمی دونم برای چندمین بار بود که صدای خانم بهزادی توی گوشم پیچید:

_واقعا جای تعجب داره؟آخه از اون پدر و مادر داشتن یه همچین دختری بعیده!هرچقدر استاد و خانمشس مبادی آداب هستن،این دختر بی ادب و گستاخه!برای همین هم تا این سن ازدواج نکرده و تو خونه مونده،فکر کنم به کل با شنیدن ازدواج امیر،امیدش رو از دست داده!...درضمن بهتره شما هم سعی کنین بیشتر از این ظاهرت رو حفظ کنی تا اون احساس پیروزی نکنه.

اینبار من ازش پرسیدم:

_ امیر چی؟اون از احساس آذر خبرداشت؟

_آقا امیر به قدری آقا و میتن و سر به زیره که حتی اگه متوجه هم شده باشه هیچ وقت به روش نمیاره.باور کن اون اصلا طوری رفتار نکرده که بخواد آذر رو نسبت به خودش امیدوار کنه...برخلاف
آذر من اعتقاد دارم که امیر بهترین گزینه رو برای ازدواج انتخاب کرده!

در جواب حرفاش لبخند زورکی زدم و گفتم:

_این نظر لطف شماست!

_نه اصلا،این واقعیته!راستش من امشب فقط به خاطر حضور شما توی این مهمونی شرکت کردم.اصولا چون از آذر خوشم نمیاد ترجیح می دم هیچ وقت با بهزادی در این جور مهمونی ها حضور نداشته باشم...من اصلا پاک فراموش کردمکه خودم رو به شما معرفی کنم،مینا هستم.

_من هم تمنا هستم.

هرچقدر حضور آذر بد و استرس زا بود،همصحبتی با مینا کاملا من و سر حال آورده بود!

موقع صرف شام بهزادی و امیر کنارمن و مینا نشستند.حین خوردن غذا، امیر مرتب از من پذیرایی می کرد و اگر شرم از حضور دیگران نبود خودش لقمه در دهانم می گذاشت.خودم هم باورم نمی شد اما این لذیذ ترین و دلچشب ترین غذایی بود که تا اون لحظه خورده بودم.طبق یکی از رسوم این مهمونی ها بعداز شامنوبت مشاعره می رسید،در مقابل چشمان متعجب من همه برق ها خاموش شد و نور شمع جایگزین نور لامپ شد.آخرای مراسم مشاعره بود و فقط امیر و آذر باقی مونده بودن،هردو ابیاتی رو انتخاب می کردن و می خوندن که هم عاشقانه بود هم پر سوز وگداز!اما من سعی می کردم با تمام وجودم توجهم رو فقط معطوف به دستانم کنم که توی دستای امیر بودن و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم.بالاخره با برد آذر ختم مراسم مشاعره اعلام شد و من تونستم یه نفس عمیق بکشم،بعدهم استاد رفت و دیوان حافظش رو آورد و از تمام زوج هایی که توی سالن بودن خواست که یکی یکی نیت کنن تا استاد براشون تفالی به دیوان حافظ بزنه.وقتی نوبت به ما رسید، امیر در گوشم آهسته گفت:

_ تمنا ،تو نیت کن.

برگشتم و به چشمانش نگاه کردم،درست مثل یه چاه عمیق بود!دوباره سرم و برگردوندم و چشمام و بستم و زیر لبی نیت کردم که استاد صفحه ای رو باز کرد و گفت:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع

بی جمال آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

سرافرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقی است با دیدار تو

چهره بنمت دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه ای وصلی فرست

ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

استاد سرش رو بلند کرد و نگاه عمیقی بهم انداخت و با لبخند پر معنایی گفت:

_فال خوبی بود!

و بعد بدون اینکه حرفش رو ادامه بده با نگاه عمیق دیگری از ما رو برگردوند و به بهزادی نگاه کرد.نمی فهمیدم در اطرافم چی می گذره!هنوز در فکر استاد و راز نگاهش بودم،برگشتم به امیر چشم دوختم.در عالم خودش بود و از همه جا بی خبر به نوک کفشش زل زده بود،آهسته زیر لب گفتم:

_ امیر!؟

نگاه سیاه و غمگینش رو بهم دوخت و همراه با لبخندی گفت:

_جانم!

بعد انگشت اشاره اش رو،روی بینی اش گذاشت و من و به سکوت دعوت کرد.استاد داشت فال بهزادی رو برای بقیه می خوند،بعداز خوندن شعر،استاد ضربه ای به کمر بهزادی زد و گفت:

_ببینمت پسر چی نیت کرده بودی،بابا ایول حافظ که تمام پتت رو ریخت رو آب!نکنه کلک زیر سرت بلند شده،اگه اینطوریه بگو،همینجا می دم سر از تنت جدا کنن!

_نه به جان مینا!

مینا اعتراض کنان گفت:

_جان خودت،چرا هر وقت می خوای دروغ بگی جان من و قسم می خوری؟

بی حوصله از شنیدن این بحث های تکراری به ساعتم نگاه کردم،از نیمه شب گذشته بود با اشاره به امیر ازش خواستم که آماده رفتن بشیم،بعداز خداحافظی از جمع بهمراه امیر از خونه خارج شدیم.

چقدر سکوت و ارامش فضای ماشین دلچسب بود،هنوز مقداری از مسیر باقی مونده بود که امیر این سکوت رو شکست و آهسته گفت:

_شب خوبی بود؟!

بدون اینکه به امیر نگاه کنم سرم رو در تایید حرفش تکون دادم که دوباره پرسید:

_راستی آذر داشت بهت چی می گفت،احساس کردم حرفاش چندان دوستانه نیست!؟

برگشتم و خیره به امیر نگاه کردم اصلا فکر نمی کردم که متوجه رفتار خصمانه آذر با من شده باشه پس در تمام طول شب یه جورایی مراقب حرکاتم بود.بدون اینکه تغییری در لحن صدام بدم خیلی عادی و آروم گفتم:

_چیز مهمی نمی گفت فقط کمی در مورد ماجرای ازدواج ما کنجکاو بود.

_تو هم زدی تو خال و حسابی نطقش رو کور کردی؟...تعجب نکن،هر آدم احمقی می تونست با دیدن قیافه آذر پی به اصل ماجرا ببره!

حرف رو عوض کردم و پرسیدم:

_به نظرت منظور استاد از اون نگاه پر معنی که به ما دو نفر انداخت چی بود!

چهره امیر با شنیدن سوالم درهم شد و زیر لب گفت:

_فراموشش کن.یادت رفته قرار گذاشته بودیم که هردومون سعی کنیم امشب،شب خوبی برامون باشه!

_یعنی فهمیدن منظور استاد خوشی امشب ما رو خراب می کنه؟!

_نه،اما استاد خیلی به حافظ اعتقاد داره!برای همین با شنیدن فال تو احساس کردم یکم به زندگی ما شک کرده...ولی از این ها گذشته باید بهت بگم، تمنا خیلی معرکه شده بودی!امشب با دیدن برق تحسین توی چشم همه جمع به یکباره از انتخابم دچار حس غرور شدم و برای اولین بار به خودم افتخار کردم.

لبخند تلخی زدم و با تمسخر گفتم:

_مثل اینکه فراموش کردی تنها چیزی که در ازدواج ما جایی نداشت همین حق انتخاب بود؟!

امیر دستپاچه شد و گفت:

_درسته اما امشب یه جورایی قرار بود که ما با خودمون تصور کنیم که یه جفت زن و شوهر عاشق هستیم.

چشم اشک آلودم رو به حلقه توی انگشتم دوختم و با کشیدن آه حسرتی توی سینه ام،از انگشتم خارجش کردم و داخل جعبه اش قرار دادم و دوباره سر جای اولش گذاشتم.

_چرا حلقه ات رو از دستت در آوردی؟مگه ازش خوشت نیومد؟

_چه خوشم بیاد چه نیاد،اون حلقه مال من نیست و باید به دست صاحب اصلیش برسه!

بعداز گفتن این جمله،بلند خندیدم و گفتم:

_درست مثل قصه سیندرلا می مونه،وقتی ساعت نیمه شب دوازده رو اعلام می کنه جادوی عشق ما هم باطل می شه!پس بهتره هردومون واقعیت رو بپذیریم و موقعیت خودمون رو به یاد بیاریم.

با دیدن چهره گرفته امیر که ساکت و سیخ سر جاش نشسته بود و مستقیم به رو به روش نگاه می کرد،درد و فشار سنگینی رو،روی قلبم احساس کردم و با صدای لرزانی گفتم:

_متاسفم امیر !ولی این به نفع هردوی ماست.

تا زمانی که برسیم جلوی در خونه من و حتی زمانی که من از ماشین پیاده شدم و گفتم شب به خیر، امیر سکوت کرد و لب از لب باز نکرد و با سماجت از نگاه کردن به من خودداری کرد.اصلا دوست نداشتم که امشب اینجوری تموم بشه ولی مثل اینکه باز این من بودم که همه چی رو خراب کرده بودم.همچنان جلوی در ایستاده بودم و با سرسختی به مسیری که رفته بود نگاه می کردم،دیگه حتی اشک ریختن هم بی فایده بود،اون رفته بود و من دوباره همه چیز رو خراب کرده بودم.

****

  از شبی که امیر من و از مهمونی به خونه برگردونده بود چهار روز می گذشت و من توی این مدت فقط با خاطرات خوش اون شب تونسته بودم غم دوری امیر رو تاب بیارم!

خسته از کار روزانه با مقدار زیادی کاغذ که از شرکت همراهم آورده بودم از دیدن کسی که جلوی در منتظرم بود،به کل خستگی ام رو فراموش کردم.

_وای سهیل تو کی برگشتی؟

بعد با کلید در و باز کردم و گفتم:

_بیا تو،چه به موقع اومدی....خیلی وقته دم در ایستادی؟خب قبلش یه زنگی به موبایلم می زدی تا زودتر خودمو به خونه برسونم.

سهیل بی حوصله روی مبل لم داد و گفت:

_ممکنه یه لیوان آب خنک بهم بدی؟

لیوان آب رو به دستش دادم و رو به روش ایستادم و گفتم:

_تعریف کن ببینم چه خبر؟شمال خوش گذشت؟

سهیل با حوصله و آرامش لیوان اب رو سر کشید و پاهاش رو دراز کرد و روی مبل لم داد و گفت:

_خوب بود.خدارو شکر که مامان هم خیلی راحت و بی دردسر تو خونه اش مستقر شد،منم که دیگه اونجا کاری نداشتم گفتم برگردم و این روزای آخر رو توی تهران باشم.حالا تو تعریف کن ببینم چه خبرا؟این مدت که نبودم چه کارا کردی؟کجاها رفتی؟روی اعصاب چند نفر به غیراز امیر سوهان کشیدی؟راستی تو چرا سعی نمی کنی با امیر به طور منطقی رفتار کنی؟

_چیه!نکنه باز مثل بچه های لوس و ننر اومده پیش تو شکایت؟!

_اول که دیدمش چیزی بروز نداد بعدهم این من بودم که با دیدن قیافه گرفته و داغونش مجبورش کردم قضیه رو برام تعریف کنه،میفهمی با زور و زحمت از زیر زبونش کشیدم بیرون و فهمیدم که چه مرگش شده! تمنا این کارو نکن؟به خدا اخرش بدجوری به خاطر شکستن دل این پسر تاوان پس می دی!آهش گرفتارت می کنه!باور کن این راهی که تو در پیش گرفتی به ترکستان می رسه و هیچ سرانجام خوبی نداره!می ترسم یه روز به خودت بیایی بگی عجب اشتباهی کردم!

سرسخت و لجباز به سهیل چشم دوختم و گفتم:

_ولی به نظر من که بهترین راهه...خدارو شکر توی این مدتی که با امیر این ور و اون ور رفتم فهمیدم که عشاق سینه چاک زیادی داره که دوست ندارن سر به تن من باشه1اگه من برم،میدون برای همه شون باز می مونه و بالاخره هم یکی از همونا قاپ امیر رو می دزده.

_ تمنا !توی این چند روزی که نبودم انگاری دوباره پاک زده به سرت؟!تو فکر کردی امیر توپه که به هر طرف که می خوای پرتش کنی و به هر کسی می خوای پاسش بدی.

_آرهفتو راست می گی؟من این وسط کاره ای نیستم،تازه اگه ازش طلاق بگیرم اون خودش هر کاری که دوست داشته باشه می تونه انجام بده.

سهیل با شنیدن حرفام قهقه ای زد و گفت:

_از این فکرا نکن که همه اش یرابه!چون اون امیری که من دیدم ئ می شناسم عمرا تو رو طلاق بده.

_اما من خیلی وقته که از طریق دادگاه برای گرفتن طلاقم اقدام کردم.فکر می کنم چیزی حدود دو،سه روز دیگه باید دادخواست به دستش برسه ولی خواهش می کنم تا اون موقع چیزی بهش نگو.

سهیل به یکباره به طرفم خیز برداشت و با عصبانیت سرم فریاد کشید و گفت:

_ تمنا !تو چه کار کردی؟

خونسردی خودم رو در برابر سهیل حفظ کردم و با آرامش گفتم:

_همون کای رو که باید وقتی به ایران اومدم انجام می دادم. سهیل،خواهش می کنم بفهم دیگه جای من اینجا نیست،من هیچ بهونه ای برای موندن ندارم،اینجا برام درست مثل کابوسم تلخ و وحشتناکه!...

_اما مشکل تو با فرار هم حل نمی شه؟!خودتم اینو خوب می دونی؟

صدای زنگ تلفن مانع از این شد که جوابی برای سهیل پیدا کنم و تحویلش بدم.

_الو؟!

_سلام خانم مهندس،حالتون خوبه؟البته فکر نکنم بتونید من و به جا بیارید.

_ داراب تویی؟حالت خوبه؟

_نه مثل اینکه هنوز بنده رو فراموش کردی؟خب خدا رو شکر!دیگه حالی از ما نمی پرسی،چی شده ،این بنده حقیر چهخطایی در مورد شما کرده که اینگونه مورد خشم و غضب سرکار خانم قرار گرفته؟!

_باور کن که من از دستت ناراحت نیستم اما شرمنده این روزا حسابی وقتم پره و سرم شلوغه!

_ببینم این سر شما کمی به استراحت احتیاج نداره؟چطور همین امشب این استراحت و بهش بدی؟

-اصلا حرفش رو نزن که امشب مهمون دارم.

_ تمنا راستش رو بگو که از من دلگیر نیستی پس چرا هر وقت دعوتت می کنم یه بهانه ای جور می کنی و دعوتم و رد می کنی؟

_ داراب یه امشب بی خیال ما شو اما در عوض قول می دم فردا شب،همون رستورانی که بار اول رفتیم اونجا،ببینمت.چطوره؟موافقی؟

_چرا باید مخالف باشم!من از خدا می خوام که بالاخره بعد از مدتها موفق به دیدن جمال زیبای شما بشم.

_پس تا فردا شب،خداحافظ.

گوشی رو گذاشتمو به سهیل که متفکرانه به دیوار رو به رو نگاه می کرد آهسته گفتم:

_ سهیل!

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_چیه؟

_می خوام فرداشب تو رو هم با خودم ببرم و با داراب آشنات کنم،چطوره؟

_باشه اشکالی نداره.حالا اینآقا داراب کی هست؟

_یکی از همکارای منه،البته می شه گفت که من مهندس یکی از پروژه هاش هستم.

_یعنی می خوای بگی این یه دوستیه کاریه؟!

_البته فقط این یه دوستی ساده است و نه چیزی بیشتر از اون،باور کن اون تنها دوت واقعیه که من در تمام طول زندگیم داشتم.

سهیل از روی مبل بلند شد و گفت:

_من خیلی خسته ام،می تونم برم تو اتاق و استراحت کنم.

بعداز رفتن سهیل،من هم به سراغ کارهایی رفتم که از شرکت به خونه آورده بودم.