مجنون تر از فرهاد 2
پرسیدم : برای چی ؟
الان
که داشتم سر کوچه کشیک می دادم چند غریبه رفتند تو. به همین خاطر اومدم ازت بپرسم
که ماجرا چیه . خدا رو شکر که جارچی هم همراهت نیست، باز باهم قهرید؟
گفتم
: نه مریضه.
چه
عجب قهر نیستید، نگفتی تو خونه چه خبره ؟
قراره
برای پروین خواستگار بیادحتما اون ها رو دیدی.
برجایش
میخکوب شد و گفت : کی ؟ پروین ! یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
مقابلش
ایستادم و گفتم : خیلی از دنیا بی خبری! سه ما ه و دوازده روزه رفتی حاجی حاجی
مکه! نمی گی خرتون به چنده کی مرده است کی زنده است. اصلا خبر داری عمو ضیاد مرد ؟
با
تعجب گفت : چرا ؟ اون که سالم بود! بیا بریم تو پارک انگار خیلی خبرهاست که من
باید بدونم.
نه
اگه دیر برم خونه رعنا دلواپس می شه.
تو
این شلوغی کی حواسش به تو
راست
می گفت. گفتم : به یه شرط ، اون دستکش هات رو بدی من دستم کنم آخه دستم داره یخ می
زنه......
فوری دستکشش را به من داد و کلاسور را از من گرفت . به سمت انتهای خیابان راه افتادیم به بوستان کوچک شهری رسیدیم. به نیمرخش نگاه کردم خیلی لاغر شده بود .گفتم : امین راستشو بگو مواد نمی کشی؟
_ نه بابا نمی کشم.
_ قسم بخور.
_قسم میخورم به جون پریسا همون دو سه بار بیشتر نکشیدم.اون دفعه هم اکبر از تو جیبم اون لول تریاک رو در آورد مال همون بهزاد بود, تو بگو یه نخ سیگار , چه برسه به مواد.
_ پس چرا این قدر لاغر و پژمرده ای؟
سرش را پایین انداخت . هنوز کلاسورم در دستش بود و با گوشه آن بازی می کرد.گفت: کامی دست رو دلم نذار نمی دونی این سه ماه چی کشیدم,عذاب وجدان داره می کشتم.
_عذاب وجدان چرا؟
لبش را گزید و گفت: از ..از اکبر چه خبر؟
لبخندی زدم و گفتم : تو که باید تو این سالها اکبر رو شناخته باشی. چیزی نمی گه,اما تا از سر کار بر می گرده سر سفره به زحمت غذا از کلوش پایین میره. رعنا هم بی چاره اش کرده. مرتب گریه می کنه که بچه ام رو تو چله ی زمستون آواره کوچه و خیابون کردی. می دونی که تو همیشه سوگلی رعنا بودی.
با شنیدن نام رعنا اشک در چشمش حلقه بست .خواست چنگی به موهایش بزند که با سر بی مویش مواجه شد. این کار هم لبخندی بر لب من نشاندهم خودش را از آن حال و هوا خارج کردگفت:خب چه خبر؟
_از چی چه خبر,تو بپرس تا من جواب بدم.
_عمو چرا مرد؟خواستگار پروین کیه؟حال و روز خودش بعد از من چه طوره؟نادر بی من چطور جولان میده؟پریسا رو چند روز پیش دیدم برای خودش خانمی شده]خودش و ندا چیکار می کنند؟احمد چی؟هنوز دنبال یه کار تمام وقت می گرده.از اون اداره در اومدده یا نه؟رابطه ات با نسرین چطوره؟
_صبر کن پسر چه خبرته!
با لبخند به پیشانیش کوبید و گفت : چیه؟ توانایی سابق پریده؟
_عمو مردچون شازده کامبیز خان خونه اش رو بالا کشید یه لیوان آب هم روش,اون هم همون شب که شنید سکته کرد.کامران و ثریاهم ازش شکایت کردند الان هم کامبیز پشت میله زندونه,خواستگار پروین اسمش حسینه. شاید یادت بیاد هفت سال پیش با بابا و مامانش یکی از روزای عید اومدن خونمون , اگه یادت باشههمونی که پروین روی پاش چایی ریخت پماد سوختگی هم تو خونه نداشتیم.
خندید و گفت: یعنی پروین همچین دسته گلی به آب داده؟فکر کن حالا تاریخ باز تکرار بشه.
_نه تکرار نمی شه ,چون حواسم بود پماد گرفتم تو خونه هست, یه روز که پروین میره اداره آموزش وپرورش حسین آقا همون جا می بینتش و ازش خوشش میاد .گویا تو اداره پست مهمی داره . بعد با هزار ترفند آدرس مدرسه ای که پروین میره گیر میا ره و چند جا خم مثل اجل معلق جلوش سبز می شه. پروین تا اسم و مشخصات ظاهریش رو گفت من حس کردم که نکنه این حسین آقا همون حسین آقا یچاره است که سوخت. اما می دونی چی بهم گفتند؟؟گفتند تو دیگه زیادی شورش رو در میاری تا اینکه پدر و مادر پسره به بهونه آشنایی اومدند خونه, اگه یادت باشه آقا اقبال با آقا منصور شریک اکبر خیلی رفت وآمد داشت همون هم باعث آشنایی اکبر با آقای اقبال شده بود.پروین وقتی فهمید ادرسم درست بوده کم مونده بود شاخ در بیاره. به گمونم یه عروسی افتادیم چون پروین هم از پسره خوشش اومده, اما در نبود تو می تونم قسم بخورم که یه شب راحت نخوابیده.سهیل رو کچل کر شاید بگه کجایی اما سهیل می گفت نمی دونه,واقعا نمی دونست؟
لبخند معنا داری زد که تا آخرش رفتم.ادامه دادم :اما درباره نادر: با اینکه دلش برات تنگ شده اما روزی هزار بار خدا رو شکر می کنه که نیستی تا باطر هر چیز کوچیکی پس گردنی بخوره.پریسا و ندا چند روز پیش جشن تکلیف داشتن. رعنا براشون چادر دوخت زیر چادر مثل فرشته ها شده بودند. و اما احمد_ اون خیلی دنبالت گشته اما به هیچ جا دستش بند نیست. به رعنا نگفت اما تا سرد خونه هم سراغت رو گرفته, تازگی ها تو همون اداره ای که پاره وقت کار می کرد به طور دایم استخدام شده از کارش که راضیه اما دواپس توئه و همچنان به هر جا که عقل جن وانس می رسه به دنبالت سرک می کشه, درباره نسرین هم هیچ نپرس , چون خوشم نمیاد چیزی ازش بگم یا ازش بشنوم.
خندید و گفت: پس هنوز جنگ سرد ادامه داره.
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم