مجنون تر از فرهاد 5
پروین مثل همیشه عمه را به حمام طبقه بالا برده بود و هیچ خبری از ماجرا نداشت.نگاهی به چشمانسرخ ندا و پریسا انداخت و گفت: این جا چه خبره؟
رعنا با خوشحالی اشکش را از روی گونه برچید و گفت : حدس بزن امروز پری کی رو دیده؟
پروین ابرویش بالا پرید و گفت :منظورتون امین که نیست؟
رعنا گفت : چرا خودشه, امینم رو دیده.
_-----------------------------
پروین ذوق زده گفت :راست می گه پری...پس چرا همتون ناراحتید؟
رعنا خندید و گفت :نه نه همه خوشحالیم پروین جون, از خوشحالیه.
عمه صفورا با دهان بی دندانش گفت : مگه امین گم شده بود؟
نادر که کنار در ایستاده بود گفت: حالا یکی پیدا بشه به این بگه که لیلی زن بوده یا مرد.
رعنا گفت : ندا , پریسا بیاین سفره ی شام رو حاضر کنید.
بعد رو به من کرد و گفت : تو هم برو صورتت رو بشور مادر... تا بعد به حساب این دختر فضول برسم.
جمله آخر را خطاب به خود و آرام گفته بود . نادر پنهانی کل ماجرا را برای پروین تعریف کرد. پروین هم حیران و ترسان به او چشم دوخته بود .
سفره ی شام که پهن شد از اکبر و احمد خبری نبود.رعنا خطاب به نادر گفت که آنها را برای شام صدا کند. نادر زود برگشت. چند لحظه بعد احمد به تنهایی آمد و گفت :زن داداش ,ع داداش اکبر می گه گرسنه نیستم.
از ناراحتی لبم را به دندان گزیدم چرا که می دانستم او هر گاه از دست خودش ناراحت است لب به غذا نمی زندو هر گاه از دیگری, لب از سیگار بر نمی داردبه احمد نگاه کردم گویامنتظر اجازه ی او بودم که آرام گفت : کار خودته پری.
برخاستم . نگاهی به رعنا انداختم سرش را به علامت تایید تکان داد . به غیر از عمه صفورا که خرجش از همه سوا بود هیچ کس لب به غذا نزده بود. بی اکبر غذا از گلو پایین نمی رفت . به سوی اتاق پذیرایی رفتم که در رو به حیاط باز شد و صدای امین را شنیدیم که گفت : این نرده ها که جلوی دزد رو نمی گیره خودم از سربازی سیم خاردار براتون میارم.
صدای جیغ همه به خصوص ندا و پریسا برخاست . شلوار امین خاکی بود معلوم بود مثل بچگی هایش از دیوار به خانه آمده .پریسا و ندا رو در آغوش کشیدو سپس نادر را ,وقتی از او دل کند مقابل رعنا ایستاد و گفت : سلام زن داداش , ما رو باز پناه می دید یا نه؟
رعنا اشک ریزان گفت :قدمت روی چشم پسرم.
امین خم شد و دامن رعنا را ب چشم نهاد و گفت :زن داداش هنوز بوی مامانم رو میده.
برخاست و به سوی احمد رفتبی هیچ حرفی به چشمان یکدیگر خیره شدند.لبخند امین با نمک ترین لبخند دنیاست. دست یکدیگر را به گرمی فشردند بعد امین خم شد و از گونه ی عمه بوسه ای برداشت.او همچنان مشغول خوردن بود و از همان جا نگاهی به پروین انداخت.می دانستیم در این جمع دلش بیش از همه برای او تنگ شده .گفت : سلام عروس خانم.
پروین گفت: سلام کچل.
رو به نسرین کرد و گفت : تو چطوری دختره ی کولی.
_عمو امین خبر داری همه به من میگن خیلی شبیه عمو امینت هستی؟
_ با سلام مجدد به کامی خوودم.
به رویش لبخندی زدم , گفت : انگار کم هستید بذارید تا بشمارمتون....بعله کمید... زن داداش خان داداش کو؟
احمد گفت :تو پذیراییه
امین نگاه مرددش را به رعنا دوخت .رعنا با نگاهش به او قوت قلب داد. به سوی پذیرایی قدم برداشت وقتی به کنار من رسید دستکشی از جیب در آورد و به سویم پرت کرد. با لبخند آن را در هوا قاپیدم. بر در کوبید و در را باز کرداکبر کنار پنجره رو به حیاط ایستاده بود. همه ی چشمها به آن دو خیره شده بودند. امین گفت : خان داداش این جا هنوز جایی برای من هست؟
اکبر برگشت و نگاهش را به او انداخت و گفت : تا هر وقت که بخوای.
امین به سینه اش اشاره کرد و گفت : در اینجا چی؟
اکبر قدمی به سویش برداشت وگفت : حتی اگه نخوای.
و او را در آغوش کشید اشک در چشمان جمع می درخشید. اکبر سر بلند کرد و به من اشاره کرد که به سویش بروم. احمد به رویم لبخندی زد . سوی اکبر رفتم دست دیگرش را نیز دور شانه ام حلقه کرد و هم زمان هر دوی ما را در آغوش کشید و بر سرمان بوسه ای زد . این همان اکبر است همان اکبری که اولین بار در آن روز سیاه دیدم , من به عطوفت او عادت داشتم نه به خشمش.
عمه صفورا گفت : نرگس ناخن هام رو بگیر.
او همیشه مرا با دختر خودش که در جوانی مرده است اشتباه می گیرد . برخاستم از و کشو ناخن گیر را در آوردمو مشغول شدم. به صورتش زل زده بودم زمانی که جوان بوده حتماً قیافه قشنگی داشته , اکنون با اینکه سنی ازش گذشته , صورتی سرخ و سفید , و هیکل ظریفی دارد.صدای نادر راشنیدم که می گفت :کامی مامان کارت داره می گه بیا تو آشپزخونه لباست رو عوض کن یه لباس درست حسابی هم تنت کن.
با تعجب گفتم : چه خبره ؟
_ نمی دونم . فقط می دونم مهمونا تو پذیرایی نشستن.
به سرعت ناخن های عمه صفورا را گرفتم لباس عوض کرده و پایین رفتم. کم مانده بود از شدت کنجکاوی بمیرم. رعنا در آشپزخانه پشت به در داشت آرام گفتم : مهمون ها کی هستند زن داداش؟
برگشت و به سر و وضعم نگریست و گفت: خاک به سرم !یه دستی به سر و رو ت می کشیدیاین چه وضعیه !
_ آخه برای چی؟
سعی می کنیم رمانهای دلخواهتان را بگذاریم