خندید و گفت :یه خانم تو اتاقه , من نمیشناسمش اما اون ما رو خوب می شناسه. احوال تک تک شما خواهر و برادرها رو پرسید.

_ خوب حالا من باید شناسایی کنم؟

خندید و گفت :نه , برای کار دیگه اومده . با تعجب پرسیدم: چه کاری؟

_ یه امر خیر.

_ از فک و فامیلای آقای اقباله؟

_ نه برای پروین نیومده.

_ پس کی؟

هم زمان , نسرین وارد آشپزخانه شد و با لبخند موزیانه ای گفت : مامان خانم به امید خدا قراره از شر پری راحت بشیم نه؟

با تعجب گفتم : کی ....... من؟!

_ آره پری جون دو تا خانم اومدند که تو رو برای پسرشون خواستگاری کنند. گفتم : غلط کردند من درس دارم هنوز بچه ام.

_ می دونم پری جون ولی بیا دو دقیقه تو پذیرایی بشین بعد دست به سرشون میکنیم میرن , خب مادر؟

_ آخه.

_ بهونه نیار, حالا من میرم تو , تو هم چایی بریز . همین که صدات زدم بردار بیار.

پیشانیم را بوسید و به سوی پذیرایی رفت.نسرین از یخچال شیرینی برداشت . گفتم :جوشات خوب نشده. گفت : صورت خودمه به تو چه.

موزیانه نگاهش کردم و گفت, گفتم: اگه فردا تو راه مدرسهباز شاگرد نجاره گفت صورتت مثل ته دیگ عدس پلو می مونه من نمیرم جلو طرفداری کنم ها.

_ اون یه دفعه هم لازم نبود طرفداری کنی خودم زبون دارم جواب بدم.

_ زبون نداری نیش داری.

_ تو رو سننه.

خواستم چیزی بگویم که صدای رعنا شنیده شدنسرین با کنایه گفت : برو که همای سعادت بالای سرت بال بال می زنه , یه چیز دیگه هم ....

به سوی در رفته بود که برگشت و گفت : بابا و عمو اومدند.

هول کردم. اگر چشمم به آن دو می افتاد از خجالت دست و پایم را گم می کردم او هم این را خوب می دانست. فوری سینی را برداشته و قبل از اینکه آن دو وارد ساختمان بشوند خود را به پذیرایی رساندم ,بر در کوبیدم , رعنا گفت : بفرما  تو.

دستگیره را پایین کشیدم و داخل رفتم. سرم پایین بودصدای یکی از آنها را شنیدم که گفت :ماشالله...تو همون پری هستی؟ چه بزرگ شدی؟

سینی از دستم افتاد. نگاهش کردم , اشتباه نمی کردم همون صورت تافتونیو ابروهای در هم و خال گوشتی . دست هایم شروع به لرزیدن کرد. پاهایم به سوزش افتاد و مچ دستم تیر کشید . رعنا فوری برخاست و گفت : خاک بر سرم چت شد مادر؟

خم شد و خرده های استکان و نعلبکی را در سینی نهاد و گفت : یه لحظه ببخشید.

بازویم را گرفت و از اتاق بیرون کشید و آرام گفت : تو که پاک آبرو ریزی کردی.

نفسم بالا نمی آمد . به دیوار آشپزخانه تکیه دادم , پرسید : شناختیشون؟

زبانم قدرت حرف زدن نداشت, هنوز می لرزیدم. صدای اکبر را شنیدم که آرام می گفت :رعنا نسرین راست می گه؟ برای پری خواستگار اومده؟

رعنا با لبخند گفت : آره اکبر آقا , دخترهات بزرگ شدند یه روز پروین یه روز پری فردا هم نوبت نسرینه.

پشت سر اکبر , احمد وارد شد با لبخند به من که رنگ بر رو نداشتم نگاه کرد و گفت: سلام زن داداش.

رعنا با خوش رویی جوابش را داد . احمد با دست سرم را به عقب هل داد و گفت:پری خانم دیگه بزرگ شدی ها. ترسان به احمد نگاه کردم و باللاخره زبانم باز شد و گفتم : احمد می دونی کی تو اتاقه؟!

اکبر با لبخند به من نگاه کرد و گفت: مگه خواستگارهای تو نیستند؟

کم مانده بود قلبم از حلقم بیرون بزند سوالم را تکرار کردم و گفتم : احمد می دونی کیه ؟ هر سه به من نگریستند و فهمیدند حتماً اتفاق مهمی است . اکبر نگران پرسید : رعنا کی اومده خواستگاری پری؟

رعنا گفت :من نشناختمشون . اما پری تا دیدشون سینی چایی از دستش افتاد. دیگر نای ایستادن نداشتم , روی زمین ولو شدم و با ناله گفتم : سوسن خانمه , زن آقا ماشاله.

رعنا وحشت زده قدمی به عقب برداشت و گفت : چی.... پس سوسن خانم اینه.

رنگ احمد کبود شد اما قبل از همه  احمد از آشپزخانه بیرون زد و به سوی پذیرایی رفت. سینه ی دیوار نشسته بودم و بر خود می لرزیدم . صدای داد و بی داد احمد را شنیدم و سپس صدای اکبر را که آنها را از خانه بیرون می انداخت.شقیقه ها را با کف دست  فشردم , گذشته جلوی چشمم رژه می رفت و صدای احمد دور و دورتر می شد. فقط فهمیدم که لرزشی در جانم افتاده و پاهایم می سوزد , بوی گوشت سوخته و آهن گداخته در فضا پیچیده بود و چشمانم سیاهی رفت.